Blue&Red
رفتن به کانال در Telegram
تمام عکسها شعرها،ونوشته هایم ممنون و سپاسگزار که با #فرشته_کاملان کپی می کنید 🙏🙏 F,kamelan و تکه نوشته هایی از کتاب ها 📚📖🎶🎵 @bbluue https://t.me/bbluue
نمایش بیشتر384
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
-230 روز
آرشیو پست ها
384
#دل_نوشته
#نوشته_های_پراکنده
#برای_عشق
زیر باران ایستاده بود
فکر کردم چرا ؟
حرکت نمی کند؟
بعد این پاسخ آمد
شاید ، می خواهد تطهیر کند
خودش را
روحش را ،
شاید تمام فکرهایش را...
پیاده شدم از ماشین
لذت بدون چتر ،
و خیس شدن در باران...
دستها باز ، رو به آسمان
و شکر
برای این..
لحظه های بدون بازگشت...
#فرشته_کاملان
@bbluue
384
#کمی_مکث
شهامت از آنِ آنان است که خودشان را یک روز صبح در آینه نگاه میکنند
و روشن و صریح این عبارت را به خودشان میگویند ،
فقط به خودشان :
"آیا من حق اشتباه کردن دارم؟ "
فقط همین چند واژه ...
شهامتِ نگاه کردن به زندگی خود از روبهرو و هیچ هماهنگی و سازگاری در آن ندیدن .
شهامتِ همهچیز را شکستن ، همهچیز را زیر و رو کردن .
شهامتِ با خود روبهرو شدن.
دستِکم یک بار در زندگی ، روبهرو با خود ، تنها خود ، همین .
"حقِ اشتباه " ترکیب بسیار کوچکی از واژهها است ،
بخش کوچکی از یک جمله ،
اما چه کسی این حق را به تو خواهد داد ؟
چه کسی جز خودت ...؟!
#آنا_گاوالدا
@bbluue
384
#کتابها
ﺗﺮﺟﯿﺢ ﻣﯽ ﺩﻫﻢ ﺗﻮ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺧﯿﻠﯽ ﺭﻧﺞ ﺑﮑﺸﯽ ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﻋﻤﺮﺕ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﮐﻤﯽ ﺭﻧﺞ ﺑﮑﺸﯽ … ﺁﺩﻡﻫﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﻣﯽﺑﯿﻨﻢ ﮐﻪ ﮐﻤﯽ ﻏﻤﮕﯿﻦ ﻫﺴﺘﻨﺪ، ﻓﻘﻂ ﮐﻤﯽ، ﺍﻣﺎ ﻫﻤﯿﻦ ﺧﯿﻠﯽ ﮐﻢ ﮐﺎﻓﯽ ﺍﺳﺖ ﺗﺎ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺗﺒﺎﻩ ﺷﻮﺩ، ﻣﯽﺩﺍﻧﯽ، ﺑﺎ ﺳﻦ ﻭ ﺳﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺩﺍﺭﻡ ﺧﯿﻠﯽ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺁﺩﻡﻫﺎ ﻣﯽﺑﯿﻨﻢ ...
ﻣﺮﺩ ﻭ ﺯﻥﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ ، ﮔﻮﯾﯽ ﺯﻧﺪﮔﯽِ ﺑﯽﻓﺎﯾﺪﻩ ﻭ ﺑﯽﻧﻮﺭﺷﺎﻥ ﺁﻥﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻫﻢ ﭼﻔﺖ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ، ﺍصلا ﺯﯾﺒﺎ ﻧﯿﺴﺖ. ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﮐﻨﺎﺭ ﺁﻣﺪﻥ، ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺗﻌﺎﺭﺽ.. ﻓﻘﻂ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺭﻭﺯﯼ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺑﮕﻮﯾﻨﺪ: ﺁﻓﺮﯾﻦ! ﺁﻓﺮﯾﻦ! ﻫﻤﻪﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﺧﺎﮎ ﮐﺮﺩﯾﻢ، ﺩﻭﺳﺘﺎنمان، ﺭﻭﯾﺎﻫﺎﻣﺎﻥ ، ﻭ ﻋﺸﻖ ﻫﺎﻣﺎﻥ...
ﻣﻦ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻢ
#ﺁﻧﺎ_ﮔﺎﻭﺍﻟﺪا
@bbluue
384
#نوشته_های_پراکنده
#روایت
#داستانک
#قسمت_سوم_آخر
از کنار هم بودن ،لذت می بریم. لحظات اینچینی کم داشتیم!
هر دو سرگرم زندگی بوده ایم.
کار ؛ درس خواندن
بارها کنار هم بوده ایم ؛ اما یا من سرگرم کار بودم یا او سرگرم درس
دو آدم کنار هم ؛ دور از هم
هیچ وقت فرصت نشد؛ بنشینیم و حرف بزنیم و از علایق هم خبردار شویم.
فکر می کنم ؛ کاش زودتر متوجه شویم
تا دیر نشده ؛ تا دلخوری ها
فاصله را عمیق تر نکرده!
همدیگر را بشناسیم.
فکر می کنم
وقتی صاحب کودکی می شوی ؛ از هر لحظه اش متوجه ای، که چه
می خواهد ؛ با هرگریه اش ؛ گرسنه ست دل درد دارد یا چیزهای دیگر...
اما بزرگ ؛ بزرگتر که می شوند.
درک حس ها سخت می شود ؛ شاید فکر می کنیم نیازها هنوز همان خورد و خوراک و پوشاک ست..!
حس های درونی را کمتر درک می کنیم ؛
هر چه هست قانون فاصله عجیب و غریب است...
و صحبت نکردن و
توهم فهمیدن ؛ همیشه پیروز ست .
لبخند می زنم.
می گوید برویم بیرون ؛ خریدی؛ پیاده روی!
می گویم : برویم
...
خسته شده ایم!
می نشینیم چای و کیکی سفارش
می دهیم و باز نگاه کردن ؛ حرف زدن
احساس می کنم ؛ چیزی بین مان هست
شاید دیواری از ترس بازگو کردن..
اینکه آن دیگری ناراحت شود!
بر می گردیم به هتل
هر دو خسته ایم
دوشی گرفته و روی تخت دراز می کشیم
مدتهاست ؛ شاید؛ سال هاست
؛ چنین نزدیک؛ کنار هم نبوده ایم!
شروع می کند به حرف زدن
و پرسیدن
و جواب ها یکی یکی می آید.
و ترس ها کم کم محو می شود.
چرا این توهمات ؛ قبل ترها از بین نرفته بود!؟
می گویم
می گوید...
در لابلای گفتن ها؛ بغض ها ست.
گویی دیوار بین در حال فروریختن است.
چطور می شود دو نفر با وجود دوست داشتن عمیق
نتواند حس یکدیگر را درک کنند!؟
؛ کدروت ها از بین می برد
اما...
هر دو به نوعی ضربه خورده اند و خود را زیر نقاب مخفی کرده بودند.
این روزها با وجود کوتاه بودن..
اما ؛ حسی دارد مثل دوباره زنده شدن!
خوشحال بودن از اعماق وجود
و شاید به نوعی متولد شدن!!
فکر می کنم ؛ احتیاج داریم
به کنار هم بودن
به آغوش
به دوست داشتن
اما با وجود دوست داشتن فراوان
از گفتن اجتناب می کنیم.
فکر می کنم ؛ محبت ها
دلواپسی ها
مراقب خودت باش ها..
تلفن زدن و حال پرسیدن ها
همه به معنای ، فراوان دوست داشتن است!
اما به کلمات جادویی هم احتیاج داریم
به آغوش کشیدن ها محتاجیم
به گفتن دوستت دارم بی تابیم.
فکر می کنیم این گفتن ها ضروی نیست
و دلیلی هم برای گفتن نیست.
اما
همین نگفتن ها ؛ همین در دل گفتن بر زبان نیاوردن..!
فاصله ها را زیاد می کند .
دو نفر که یکدیگر را دوست دارند
علاوه بر محبت
زبان جادویی کلمات را هم باید بلد باشند.
ما دو نفر
حرف زدیم
خندیدیم
خوابیدیم
بیدار شدیم
و فهمیدیم چقدر احتیاج داریم به هم.
چقدر زمان از دست رفته داریم.
رشته های کهنه را نو کردیم.
اشتباهات را قبول کردیم.
ما دو نفر بودیم
دو دوست
دو همراه..
ما ؛
مادر ؛ دختر بودیم
#فرشته_کاملان
@bbluue
384
#نوشته_های_پراکنده
#روایت
#داستانک
#قسمت_دوم
تا برسد ؛ فرصتی برای خواب دارم..
چشم ها بسته می شود و در بی خبری
غرق می شوم
با صدای موبایل بیدار می شوم.
پیام داده ؛ تا یک ساعت دیگر می رسد
بلند می شوم
کتری را با آب معدنی پر می کنم
چای با تم لیمو ودارچین برمی دارم
خستگی ها رفته اند و گرسنگی با سرعتی باور نکردنی برگشته...
بسته ی شکلات بر می دارم
چه تم خوبی دارد چای...
آماده می شوم؛ کفش ها را که پا
می کنم
تقه ای به در می خورد
در باز می شود ؛ و بعد در آغوش هم فرو می رویم
بغض و اشک ها بر گونه روان
ما دو نفر بودیم ؛
دو نفر دلتنگ هم
در سکوت نگاهش می کنم.
لاغر تر شده ؛ همان چهره با تغییرات فراوان...!
با شگفتی متوجه می شوم ؛ بزرگ شده؛ از آن قالب جوانی هیجان زده به آرامشی ژرف رسیده.
لبخند می زنم ؛
می گوید ؛ خوب چه خبر ؛ بگو چکار کردی؟ چه می کنی؟
از زندگی ؛ اطرافیان و از نبود آدم ها می گویم.
گوش می دهد ؛ می گوید کم کم باید کنار آمد ...
و این جمله ی؛ کنار آمدن ، را در طی این سال ها بسیار شنیده ام.
وقتی تشکیل زندگی می دهی ؛ با کمی ناراحتی، می شنوی زندگی همین لست
کم کم یاد می گیری و باهش کنار
می آیی!!
وقتی صاحب بچه می شوی
دردها و شب بیداری ها
همه می گویند ؛ خوب
مادر بودن همینه ؛ کم کم باهش کنار
می آیی!؟
وقتی عزیزی را از دست می دهی
در سوگ همه تسلیت و می گویند
همه چیز کم کم درست می شود ، غم سبک تر ... و با هش کتار می آیی!
فکر می کنم ؛ چه جمله ی سنگینی ست
انقدر سنگین و پر حجم ، که نمی توانی هضم کنی.
سری تکان می دهم ؛ می گویم آره
کم کم ؛ همه چیز کمرنگ می شود اما فراموش نمی شود..
درد، مثل یک بختک بر قلب فشار
می آورد؛ کمتر می شود؛ اما هیچ وقت قرار نیست درد برود..!
میگوید : آره، خاصیت زندگی همین است.
چیزهای مختلف جایگزین می شود
و دردها کمرنگ تر...
می گویم : آره همیشه دردها هستند ؛ یک جایی در اعماق...
#فرشته_کاملان
@bbluue
