SevenHells
رفتن به کانال در Telegram
463
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-57 روز
-530 روز
آرشیو پست ها
463
راستش را بخواهید مهم نیست راستش را میخواهید یا نه. از این شروع و نمک ریختن هایتان راجع به اینکه دروغش را میخواسته اید خسته ام. از همه چیز خسته ام. حتی از اینکه جواب به تخمم هایتان را بدهم هم خسته ام. حتی از راضی نگه داشتنتان و دوست نداشته شدن هم. از اینکه مثل مادرها باشم و سعی کنم هم ملاحظه ی بابای بچه را بکنم هم ملاحظه ی تخمصگ را و هم خون دل بخورم و حرفی نزنم و آخرش آدم بده باشم خسته ام. شاید بگویید تو که بچه نداری. باید بگویم بله ندارم. ولی همانقدر ناسپاسی نصیبم میشود. حتی از این حدس و گمان ها و سوال هایتان هم خسته ام. درجه ای از خستگی هست که آنقدر همه چیز برایت منزجر کننده میشود که نه تنها دیگران را بلکه خودت را هم دایورت میکنی. من به این درجه نایل شده ام. اول هایش که خسته میشوی بقیه را دایورت میکنی. اما درجه ای که من به آن رسیده ام، درجه ای است که تک تک کائنات برایم دایورت شده تعریف میشوند؛ از جمله خودم. شاید بپرسید دایورت به کجا؟ نمیدانم. دایورت. فقط نان آو مای بیزینس. کم سوال بپرسید.
آنقدر خسته ام که منتظرم سرطان بگیرم. کاملا جدی. به محض اینکه کنکور لعنتی ام را بدهم میروم دکتر میگویم فقط بگو کجایم سرطان دارد. او هم میگوید پروستاتت و هه هه هه میخندد و من چون عقده ای و قاتل بالقوه ای هستم با گوشی پزشکی اش خفه اش میکنم. راستش در جواب تک تک نمک ریختن های این روزها دلم میخواهد همین کار را بتوانم انجام بدهم. چون من انسان عصبانی ای هستم. من سرشار از عقده و خشم سرکوب شده ام. من بدترینم. من اگر قدرت داشتم وحشتناک ترین کابوستان میشدم. آنقدر که واقعا توی همه مکالماتتان به هم میگفتید وینتر ایز کامینگ. مشکل اینجاست که حتی خدایم (چون غالبا چس کلاس میگذارید و فکر میکنید آتئیست بودن و معتقد نبودن و پلاس بودن کلاس دارد و حتا خیلی هایتان بدون اینکه بدانید آتئیست فرقش با سادیست چیست میگویید آتئیستید گفتم خدایم تا خار نشود برود توی چشمتان کور شوید خدای نکرده. میتوانید اگر بهتان برخورد که به خدا اعتقاد دارم ارتباطتان را باهام قطع کنید. ) ناسپاس ها را بیشتر دوست دارد و آن قدرت لعنتی را بهم نمیدهد.
بهرحال همه را چیدم که بگویم بله من پر از خشم سرکوب شده هستم. من آن بچه هه عه توی فیلم ها هستم که دست هایش را مشت میکند و دوربین کلوزآپ دستش را که از فشار خون بهش نمیرسد را میگیرد هستم. همان که بعدا ها یا انتقامی چیزی میگیرد یا افسرده میماند خودکشی ای چیزی میکند. دوست دارم یکی درست حسابی بتواند همه احساسم را از زیر زبانم بکشد و بدون هیچ گه خوری ای فقط به دادم برسد و مرا از این لجن بکشد بیرون. ولی از آنجایی که همه ی ما انسان هستیم و اکثرن رسالت خود را در گه خوردن و ریدن به زندگی بقیه و خراب کردنش میبینیم چنین امکانی ممکن نمیشود هرگز. همچنین من در عین برونگرایی، بسیاری از احساسات خودم را پنهان میکنم و درحال حاضر پدر و مادرم معتقدند نیازی به چنین چیزی ندارم. شاید بگویید برای خودم خرس گنده ای شده ام و تنها بروم. باید بگویم من از چهار سالگی به همین باور رسیده ام ولی مادر و پدرم باور نمیکنند من قدم از یک متر بیشتر شده باشد. این مرا عصبانی میکند ولی به شما هم ربطی ندارد که پدر و مادرم یا مرا قضاوت کنید. قضاوت هایتان هم عصبانی میکند. اصلا تک تک کائنات کفری ام میکنند. این روزها تمام خشم های سرکوب شده ام بهم هجوم آورده اند. تمام سیستم عصبی ام بهم ریخته. از قبل هم مضطرب بودم. این است که کاملا تخریب شده ام. راستش را نخواهید هم راستش را میگویم. دوست داشتم لیست انتقام بسازم و بلا سر دیگران بیاورم ولی با وجود این همه خشم باز هم به آزار دادن کسی راضی نیستم. البته هستم. ولی خیلی محدودند و از دسترس خارج. و باید بگویم این همه خشمی که دارد از توی من زبانه میکشد و دیگران ازش بیخبرند هر ثانیه با قدرت ۱۷ اسب بخار و با ۷۱ تا شمشیر نینجایی به قلبم ضربه میزند و همین باعث شده بخواهم منزوی بشوم. بخواهم همه را بریزم سطل آشغال. بروم بروم بروم. از این خراب شده بروم. از این شهر بروم. از این کشور بروم. از آسیا بروم. از زمین و منظومه ی شمسی هم بروم. بروم روی سیارک م-۴۸ که خودم قرار است کشفش کنم زندگی کنم. تمام وقت کتاب بخوانم و وقتی دلم گرفت راه بیفتم بروم غروب خورشید را نگاه کنم. بله من از تمام جریانات زندگی خسته ام. از مرگ هم میترسم. ولی از زندگی هم خسته ام. مرخصی میخواهم. مرخصی طولانی مدت. مثلا یک سرطان خفیف قابل درمان که برای یک سال همه چیز را بشکافد. تمام حرف ها را خفه کند. غرهای مادرم را تمام کند. این زندگی نکبت را تمام کند. تمام این شوربختی را برای یک مدت هم که شده متوقف کند و مدتی هم که شده حواسم را پی شوربختی دیگری جمع کنم. بله من برای فرار از یک بدبختی نمیجنگم بلکه به بدبختی دیگری فرار میکنم. این هم به شما مربوط نیست.
463
ديگه واقعا آخريشه :(
گل گل گل
گل از همه رنگگگگ
سرتو با چى مى شورى؟
با شامپو بچه گلرنگگگگ
#بياين_گلرنگ_کنيم
