SevenHells
رفتن به کانال در Telegram
468
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-27 روز
-730 روز
آرشیو پست ها
468
هیئت سر کوچهٔ ما واقعا استخوان در گلوی منه. دیر شروع میکنن. دیر تموم میکنن. بدصدا میخونن. بیریتم میخونن. طبل دارن اندازهٔ یه ماشین در صورتی که نهایتا ۱۵۰ نفرن. صدای بلندگو هم اینقدر بلنده که از در و پنجره دو جداره بدون هیچ زحمتی رد میشه. خب بزنه به کمرت. اه.
468
کاشکی حرفی داشتم برای نوشتن! اصلا بهانهای برای نوشتن. ولی دست و دلم به هیچ کار و نوشتنی نمیره. یک هفته مسافرت بودیم و بهجای تجربهٔ زیسته اندوختن، از چهرهٔ همهٔ آدما بیزار شدم. از روحیهٔ حساس خودمم بیزار شدم که توی مسافرت اینقدر اذیت میشم و نمیتونم از هیچی لذت ببرم.
468
همه دنبال اون دوستیان که مدام عکس میگیره و من دقیقا اون دوستیام که وقتی میبینمت یادم میره گوشیم وجود داره.
468
این استخدامیا رو میبینم نمیدونم بخندم یا گریه کنم. برای دو تومن انتظار دارن هفصدتا مهارت داشته باشی یا سه سال سابقه. انگار یه سر کوچه رفتن برگشتن خرجش دو تومن نیست. :/
468
می خوام بزرگ شدم یه ترکیبی از محمد قاضی و سروش حبیبی و رضا شفیعیجم و ایرج نوذری و آلبر کامو و عباس معروفی و سعدی و ابتهاج و لورن بوچارد و سث مکفارلن بشم. ☺️
468
پرم از بغض و گریه و خشم. از اینکه مثل پادری میفتم جلوی همه تا از روم رد بشن متنفرم. از این زندگی متنفرم. از این دیوار و سلول متنفرم. از خودم متنفرم. از همهٔ این کثافت و نکبت متنفرم. سرم گیج میره و تهوع دارم. مثل سگ پنجه میکشم به در، مثل سگ زوزه میکشم، مثل سگ شکنجه میشم. هی تو سرم چوب میخوره و به خودم امید میدم که فردا روز بهتریه. ولی نه. فردا مثل امروزه. هر روز مثل هر روزه. میگفتن حضرت علی گفته هرکی امروزش مثل دیروزش باشه بدبخته یا همچین چیزی. بچگیم فکر میکردم کدوم خری امروزش مثل دیروزشه؟ الان میبینم این خر. من خر. منی که مایهٔ همهٔ بدبختیم خودمم.
دلم میخواد برم حرم. نه بخاطر اینکه مذهبیام. ولی بخاطر اینکه بابام فقط توی حرم گریه میکرد. دلم میخواد برم مثل بابام ساکت بشینم چند ساعت گریه کنم. بعد هایهای گریه کنم و توی سرم بکوبم شاید خالی شم؛ شاید تحمل این تپه تاپاله یه ذره آسونتر شد. خاک تو سر من نکبت که به خدا قسم مطمئنم همهٔ بدبختیم زیر سر خودمه ولی بازم مثل پادری جلوی گهکاریای خودمم میفتم زمین و فقط نگاه میکنم که چجوری زندگیمو به گه میکشم.
468
بابام یه عمه داره، تهتغاری بوده. مامان باباش بهش میگفتن زنگوله تابوت. چرا؟ چون میخواستن نذارن شوهر کنه که تا لحظه مرگشون ازشون نگهداری کنه و مثلا گریهکن پشت تابوتشون باشه.
این بندهخدا هم ازدواج نکرد و تا ۷۰-۸۰ سالگی میرفت سر زمین پنبهچینی و کارگری میکرد که خرج خودشو بده که یه آقایی میاد خواستگاریش و باهم ازدواج میکنن.
وقتی داشتن عروسکشون میکردن عمهم هی با گوشه چادر رو میگرفت میخندید میگفت من دیگه پیر شدم، عمو هم بیشتر میخندوندش و میگفت عروس شدی، عروسی عروسکشونم داره. هنوز که هنوزه صدای خندهشون توی مغزم پخش میشه و با خودم میگم خوشبختی هر موقع برسه بازم خوشبختیه.
468
هفته پیش هی به این بچه گفتم چقدر قدت بلند شده، چون میخواستم باهام قدبلندی بگیره (دفعه قبل دوست داشت ولی این دفعه نگرفت). حالا بعد چند روز هی با خاطرهٔ اون روز خودمو میگام که چرا اینقد جلو همه هی گفتی قدت بلند شده انگار عقده داری. اصلا نمیدونین چقدر یادآوریش حالمو از خودم به هم میزنه. از خودم متنفرم. خاطرهش داره مغزمو پاره میکنه. قشنگ از ایناس که شیش سال دیگه که با خودم میگم وای این بچه چقد بزرگ شده، یهو با یادش، دوباره تمام روزگارم تا چند روز سیاه میشه. 😣
468
جدیدا همهش جذب آدمای بابابزرگطور میشم. نمیدونم چرا کمبود بابابزرگ یکدفعه اینقدر پررنگ شده واسهم. یوتوبم پر شده از بابابزرگای مختلفی که شیرینی و کیک و باربیکیو و ساندویچ درست میکنن و یاد میدن چطور سینک خونه رو تعمیر کنی. امروزم عکسای سروش حبیبی رو میدیدم همهش تو دلم میگفتم که کاش بابابزرگ من بود. :)))
