SevenHells
رفتن به کانال در Telegram
484
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
-1230 روز
آرشیو پست ها
484
یورونا که یعنی زن گریان، یه افسانهس در آمریکای لاتین که سینه به سینه نقل شده بین مردم. این افسانه در مورد زنیه به اسم ماریا که خیلی زیبا و مغرور بوده و نتیجتا خب حاضر نبوده با کسی کمتر از استانداردهای بالای خودش ازدواج کنه! ماریا تنها میمونه تا اینکه یک روز یک مسافر به دهکدهشون میرسه، ماریا از این مرد خوشش میاد و طی اتفاقاتی، ماریا و اون مرد جوان به هم میرسن. بعد از مدتی، مرد هوس میکنه به زندگیش وسط طبیعت برگرده و خیلی کم به ماریا و بچههاش سر میزده و در طول همون دیدار هم تمام تمرکزش روی بچه هاش بوده که باعث حسودی ماریا میشده. بعد از مدتی این مرد به ماریا میگه میخواد ازش جدا بشه و با زنی متمولتر در سطح خودش ازدواج کنه. ماریا هم که قاعدتا خوشحال نبوده! یک روز همسرش رو کنار رودخونه داخل یک کالسکه با یک زن دیگه میبینه و از شدت حسادت، بچههای خودش رو توی رودخونه میندازه. بعد از چند لحظه، تازه متوجه میشه با بچههای خودش چه کرده ولی نمیتونه پیداشون کنه. خودش هم در تلاش برای پیدا کردن بچههاش جونش رو از دست میده. در نهایت، شب اهالی دهکده پای رودخونه پیداش میکنن و همونجا به خاک میسپرنش. افسانهها میگن از اون شب ببعد کنار اون رودخونه صدای یک زن گریان میومده و اعتقاد دارن که روح ماریا، هنوز کنار اون رودخونه دنبال بچههاش میگرده و گریه میکنه. بخاطر همین دیگه کسی بهش نمیگه ماریا و بهش میگن یورونا.
قصهی یورونا برای من دوستداشتنی و خیلی تلخه. یورونا به من نشون میده عشق غیرعاقلانه که پاشو از در میذاره تو، عقل هم از همون در میره بیرون و بالاتر از پشیمونی هم که دردی برای روح نیست...!
484
دوری مثل یه باتلاقه؛ دست و پا بزنی، لباساشو بو کنی، عکساشو ببینی، فیلمای ضبط شده رو مرور کنی، پیامای "داری میای پنیرم بخر" رو دوباره بخونی و گریه کنی، باتلاق میمونه، دریاچه نمیشه، رود نمیشه، حتی یه حوض آب معمولی هم نمیشه. دوری میمونه و تو چشات با پوزخند زل میزنه تا با این کارات، یواش یواش فرو بری زیر لایه لایه لایه دلتنگی و غم و بمیری.
484
بچهتر که بودم - چون هنوز بچه هستم بنظرم - و مطالعه های فرعی و جزئی داشتم، به این فکر میکردم که چرا بعضی از مکاتب روانشناسی اینقدر روی بچگی تاکید دارن؟ مگه آدم چقدر توی بچگیش میمونه؟ مثلا ۱۳ سالم بود و به این فکر میکردم که خب من مگه چقدر به ۵ سالگیم فکر میکنم؟ ولی الان میفهمم که چقدر سادهس آدم توی گذشتههاش گیر بیفته و چقدر سادهتره که هی زور بزنه درستش کنه ولی نتونه و نتونه و نتونه. و هر شب خواب معلمیو ببینه که سرش داد زده، هر روز به این فکر کنه که چرا برای بابام ۲۰ وظیفه بود و ۱۹ کم کاری ولی برای بابای دوستم ۱۹ هم شاخ غول شکستن بود. خیلی سادهتر از چیزی که فکر کنی، اواخر بیست سالگیت مچاله میشی گوشه اتاق و به این فکر میکنی که چقدر به کسایی که باباشون باهاشون صمیمیه حسودیت میشه!
484
به پدرتون فکر میکنید چی به ذهنتون میرسه؟
من؟ من یاد کسی میفتم که هیچوقت براش کافی نبودم.
484
سطح دغدغههای جهان اولیها داره مغز من رو مثل اسید میخوره. اگرچه هرکس مشکلش برای خودش مشکله و حتی مشکلات من برای بسیاری از آدمهای روی کره زمین (مثلا اون چند هزار و میلیون نفری که توالت و آب آشامیدنی و غذا ندارن) مزخرف و مسخرهس، اما اینکه وسط این پانادمی که مردم نمیرن سر مراسم پدرشون و سگ صاحابشو نمیشناسه و هزارتا بدبختی و خبر بد دیگه میای میگی "وای بچهها خیلی ناراحتم امسال جشن تولد نگرفتم، کادوهامم کم بود :(" اصلا توی کتم نمیره. آخه چرا؟ حداقل اعلام نکن. آخه- این عاقلانهس؟ نه ولم کنین میخوام اینو با بیل بزنم. ولم کنین میخوام اینو از-
484
دوست دارم خاکستریترین آدم دنیا باشم. اگر به این میگن سیبزمینی، بگن. من میخوام یه سیبزمینی خالی باشم!
484
دخترم، زندگی مجموعهای از کنده شدنهاست. از روزی که از رحم مادرت دل میکنی تا آخرین روزی که داری جان میکنی تا از این نکبتخانه بروی، هر روز کنده شدن را باید تمرین کنی. دل کندن از دوستان قدیمی، کندن خودت از یک رابطه سمی و حتی کندن پوست پیاز! کندن فعلی است که هرگز از تو جدا نخواهد شد!
اکنون در دسترس! پژوهش تلگرام ۲۰۲۵ — مهمترین بینشهای سال 
