SevenHells
رفتن به کانال در Telegram
484
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-37 روز
-1330 روز
آرشیو پست ها
484
من از این دنیا یک آلونک میخوام. کثیف. چرک. کهنه. روی پنجرههاش روزنامه زده باشم به جای پرده. کف زمین یه پتو پلنگی. روم یه پتو معمولی. یک بالش. سه تا ملافه. یه یخچال کوچیک که اگه بخوامم نمیتونم غذای بیشتر از دو روزمو توش جا کنم. یک گاز تک شعله. و یک ویدئو پروژکتور برای سقف. صبح نون خشک سق بزنم و برم سرکار و برگردم خونه و دوباره نون خشک سق بزنم. همین. تمام سهم من توی زندگی همین آلونک باشه خوشحالم.
یک روز هم روی پتو پلنگی جون میدم و این نکبتی تموم میشه. من هم اینجا تموم میشم. روی سنگ قبرم یک نقاشی میمونه و من هم مثل بچهای که مطمئنه نمیخواد برگرده خونه، خداحافظی میکنم و برای همیشه توی نیستی گم میشم.
484
اگه هم خواستید چیزی بگید تو روشون، بگید بچه باید مراحل رشدی و تحولیش رو در زمان خودش طی کنه. بچهها اصولا اونقدری عمر ندارن که بتونن خرد و فراست زیادی داشته باشن. زودتر به مراحل بعدی میرسن چون مجبورن سریع اطلاعات رو پردازش کنن و سریع بپرن مرحله بعد.
چرا؟ چون احتمالا عملکردشون در سن واقعیشون مورد قبول بزرگترهاشون نیست. بچهی ۸ سالهای که با همسن و سالاش بازی نمیکنه چون بنظرش بازیاشون بچگانهست، نابغه نیست. بالغ نیست. بچهایه که توی خونه، بازی کردنش مزاحمت دیده میشه و مجبوره زودتر از موعدش بزرگتر بشه و ازش گذر کنه. اما این گذر با احتمال بالا، بدون عقده و گره کور نیست.
Sorry, not sorry.
484
چیزی به نام بچهای که بزرگتر از سن خودشه نداریم. بچه اصولا نباید مجبور بشه بزرگتر از سنش رفتار کنه. حالا یکم اینور اونورش قبوله ولی بچهای که ۹ سالشه ولی اندازه بچه ۱۶ ساله میفهمه، صرفا یک بچه فهمیده نیست. بچهایه که مجبوره فهمیده باشه.
دفعه بعد که دیدید کسی در مورد بچهش اینجوری پز میده، میتونید توی دلتون بدون هیچ احساس گناهی جاجش کنید. من مهر مقبولیت میزنم پاش.
484
کمرم درد میکند و این تمام حسیست که توی تنم هست. گاهی اوقات به این فکر میکنم که چقدر شبیه سگهای کوچک دچار اضطراب جداییام. مدام منتظر میمانم یکی برگردد، یکی بیاید، یک چیزی بشود که من هم بتوانم دم تکان بدهم. وقتی تنها هستم، هیچچیزی نیست. هیچ فکری بجز اضطراب، هیچ حسی بجز کمردرد!!! چه بود این زندگی؟
امروز فهمیدم حدود نصف این بیست و دو سال را لابلای تپههای افسردگی بودهام. یعنی یازده سال است که رنگها زیادی جیغند. آدمها زیادی میخندند. آدمها زیادی حرف میزنند. آدمها زیادی دوستم دارند. آدمها خستهکنندهاند. آدمها زیادی اجتماعیاند. چقدر مهمانیها زیادی شلوغند. چقدر خنده بچهها زیادی است. چقدر خورشید زیادی میتابد. چقدر بیدار شدن زیادی درد دارد. میفهمی؟ من بیشتر عمر کوتاهم را بیدار شدهام و توی خودم قدر اقیانوس گریه کردهام که چرا دوباره بیدارم!
نصف عمرم، یعنی یازده سال، بودن برایم درد بوده. جدا... این زندگی چه بود؟
484
بهش میگم میخوام روی سنگ قبرم از زندگیم با تو بگم. میگه ولی زندگی من با تو مال خودم و خودته. میگم من مردم اون موقع دیگه. چه فرقی میکنه؟ میگه فرق میکنه.
برای همینه که میخوام روی سنگ قبرم باشه. شعر و تاریخ به چه درد میخوره؟ همینا قشنگه دیگه!
484
این اضطراب اجتماعی هم معضلیه. انگار هر مکالمه یک خنجره که با هر تعارف میتونی ازش فرار کنی. بعد یه جا میرسه تعارف و حرف کم میاری، یک دفعه فرو میره تو قلبت.
484
عزیزم، کاشکی وسط تمام آدمهایی که همه سعیشان را میکنند هرجور شده متفاوت و منحصر به فرد باشند، تو خودت را پیدا کرده باشی.
آدمی که برای متفاوت بودن چیزی است، بیبته است. همین بیبته بودن تمام دردیست که میکشیم. اینکه وقتی باد میوزد هیچ چیز دستمان را نمیگیرد. اینکه وقتی جریان عوض میشود، ناگهان هویتمان زیر پتک سوال روی سوال کوفته و کوفتهتر میشود ولی هر چه میشود، فولاد نمیشود که نمیشود.
484
چه روز شومی است. آنقدر که کم مانده بود به مادر کوچک کوتاه خوشرویم زنگ بزنم و برایش گریه کنم و وسط گریهام غصه حال بد او را هم بخورم. کبوترهای پشت پنجره هم امروز نیامدند. حتی اتفاقی هم بال نزدند دنبال دانه. هوا هم ابری شد و نبارید. کارم را هم انجام ندادم. کار دیگری را هم زدند زیر قولشان و برایم انجام ندادند. غصه پول خوردیم. بعد قرمه سبزی بار گذاشتم، ولی کو ذوق وقتی یک ده دقیقه آرامش نداشتی؟ ذوق کو وقتی حس میکنی همین روزهاست که نفست بگیرد و ول نکند از ناامیدی؟ وقتی سرت تیر میکشد و قلبت درد میکند، قرمه سبزی به کجای این عالم میرسد؟ هیچجا. فقط دلم را خوش کردهام آشپزی بلدم. دلخوشییی که همین لحظههاست بپرد.
خبر مرگت زندگی جان. توی کاسه سرنوشت ما جز جبر چیزی نگذاشتی، گفتیم انتخاب ماست؟، خندیدی و سر تایید تکان دادی و از پشت با قمه نصفمان کردی. خبر مرگت که به هیچچیز نمیارزی.
484
وقتی هوا کثیف باشه، بارونم اونقدر حال نمیده. اولش هرچی میریزه بوی گند میده و رنگش کثیفه. بعدش کم کم میشه بارون، میشه ازش لذت برد.
حال بد هم همینه. خوشحالیای بعدش بوی گند میدن تا وقتی یکم بگذره بشوره بره. نمیدونم چه حکمت و قسمت و قضا و قدر و کائنات و بقای اصلح داروینیایه دیگه.
484
ببینید، از نظر این شخص حقیر که بنده باشم، لب آدمها چیز خصوصییی است. یعنی نمیشه که آدم راه به راه پاشه همه رو ببوسه. درسته؟
حالا این وسط چرا بعضیا لب نوزادشون رو میبوسن، در مغزم نمیگنجه. یعنی سوای از سیستم ایمنی ضعیف نوزاد و انتقال بیماری... چرا؟ چرا لب بچهت رو بوس میکنی؟ حتی اگه یک تماس لحظهای باشه. چرا؟؟؟
484
کاشکی زنده نبودیم بابا. تف توی این لحظههای شادی که برایشان جان کندیم و توی یک ثانیه پر کشیدند.
484
چند روزه همهش بهش میگم چقدر قشنگی، همه چیت چقدر قشنگه، چقدر خوشگلی، چقدر ماهی، چقدر دوستت دارم. ولی خالی نمیشم. فکر کنم دیگه کم کم باید دنبال روشهای حل شدن در یک آدم دیگر باشم.
484
کسانی توی این دنیا هستند که توی قلبم سلطنت میکنند ولی سالی یک بار با هم حرف میزنیم. یک سری هم، خب... هرچقدر حرف میزنیم عزیزدل نمیشوند. این هم یک مدل جبر است بالاخره.
484
برای بهتر شدن حالم، یک ویدئو فرستاده که اندازه یک آدم را با کل جهان مقایسه میکند. بعد برام نوشته ببین ما چقدر کوچکیم؟ اندازه یک نقطه هم نیستیم، ولی اینقدر غصه میخوریم. غصه نخور. هیچ چیز مهم نیست.
مانده بودم بهش چجوری بفهمانم من تمام دردم همین حقارت است. ببین ما چقدر کوچکیم؟ چطور این زندگی بیارزش که یک نقطه هم نیست دارد پدرمان را در میآورد و ما را به خاک و خون میکشد؟ مگر میشود درد را خاموش کرد؟ مگر میشود این آگاهی مدام متغیر را با زنده ماندن خاموش کرد؟ مانده بودم چطور بهش بگویم درد من همین است. ما اینقدر حقیریم، کوچکیم و در ژرفای زمان و مکان، چیزی به جز یک غبار چند اتمی نیستیم، با این حال مجبوریم درد این آگاهی را به دوش بکشیم. درد بودن، کوچک بودن و هیچی نبودن. میشود گرسنه بود و چون معده بخش کوچکی است نادیدهاش گرفت؟ نمیشود جانم. نمیشود. و درد من همین است. بودن همین است: جبر.
484
آه شانتال عزیز. چقدر گیر افتادن توی یک جعبه کوچک سخت است. اجازه بدهید واضحتر بگویم. چقدر پیرتر شدن و جلوتر رفتن سخت است. انگار همین دیروز بود که از ما میپرسیدند دوست داری چه کاره شوی؟ و ما فکر میکردیم عمو بودن شغل است، فکر میکردیم میرویم دنبال مارهای رنگارنگ ته رنگینکمان و با غازهای وحشی دوست میشویم. چه شد؟ من حتی یک غاز وحشی را از نزدیک ندیدهام. فکر میکردیم گنجشکهای درخت زردآلو بالاخره با ما دوست میشوند و از دستمان دانه میخورند. ولی ما دانه به دست خشک شدیم و دوست نشدند، درخت هم خشک شد، خودشان هم مردند، ولی دوست نشدند. فکر میکردیم آتشنشان بودن لباس قرمز است و پلیس لباس سبز و آبی و دکتر لباس سفید.
آه شانتال، کاشکی میشد دوباره از دیدن برف تعجب کنیم، چون توی زندگیمان برف ندیدهایم. کاشکی زندگی آنقدر بزرگ بود که داشتن یک همبرگر موفقیت و داشتن یک کیک افتخار میبود. کاشکی دیدن پستچی ساده نمیشد. کاشکی دندانپزشک بهمان عروسک میداد. کاشکی قبل از مسافرت، دوباره خوابمان نمیبرد و نگران خوابیدن توی مسیر نبودیم. کاشکی دوباره از مامان میپرسیدیم مطبوع یعنی چه؟ و او هم میگفت یعنی کرسی توی زمستان.
انگار همین دیروز بود، زندگی دیوار نداشت و فهمیدن اسم رنگ لیمویی مغزمان را میترکاند. حالا چی؟ داستانهای قاتلهای سریالی را قورت میدهیم و فقط پلک میزنیم، فلانی ماژیک رنگی که هیچ، عروسی میگیرد و فقط میگوییم عه. قدم زدن روی ماه؟ اخبار قدیمی. شفق قطبی؟ یک چیز تازه بگو. افتادهایم توی این دیوارهای تنگ و بلند، افتادهایم توی روتین. هر قدمی دورتر از همین روتین هم درد دارد، ماندن تویش هم درد دارد. آه شانتال، کاشکی زندگی هرچه میگذشت بزرگتر میشد.
484
یکی از اصول نویسندگی خوب و موثر، خلق شخصیتهاییه که بتونن آینهی یک انسان باشن. آینهی بخشی از انسانیت که نصیبشون شده. و در مقابل، مخاطب هم بخاطر خصوصیت انسانیش میتونه خودش رو در یک کاراکتر ببینه یا ازش بدش بیاد یا ازش خوشش بیاد. هرکسی احتمالا توی زندگیش خودش رو توی یک کاراکتر بیشتر میبینه. برای همین کسایی هستن که میگن من از بین کاراکترهای فرندز خیلی شبیه گانترم، یا من یک فیبیام یا یک جویی یا هرکی.
امروز متوجه شدم من خودم رو توی شکستهترین کاراکترای سریالهای مورد علاقهم میبینم. من دکسترم. من بوجک هورسمنم. من فرنک گلگرم.
حقیر، افسرده، کوچیک، بیاهمیت، ناتوان، ضعیف. من.
Oh dear life... dear lord... have mercy.
484
میدونید؟ زندگی با کسی که بیماری روحی داره، آسون نیست. هیچوقت نبوده. هیچوقتم نخواهد شد. این چرت و پرتای ما همه چیز را بهبود خواهیم بخشید چرا که قدرت عشق ورای هر چیز است، کار نمیکنه. میکنه ها. ولی اگه بیماریه سنگینتر باشه کم کم موتور عشقم به پت پت میفته. اطمینان حاصل کنید که حاضرید و آمادهاید تا انرژی روانی لازم رو برای کنار این شخص بودن بذارید. نه اینکه به جاشون زجر بکشیدا، نه. فقط دوستشون داشته باشید، حتی وقتی حالشون بده و نمیتونن کنترلش کنن. چون اگرچه، هر کدومشون مشکلاتی دارن، ولی هیچکس توی این دنیا لیاقت طرد شدن رو نداره. البته همیشه میشه بهتر شد، ولی من خر کی باشم آینده رو تضمین کنم وقتی فردای خودم معلوم نیست؟
484
میخواهم جیغ بزنم. در واقع، دارم جیغ میزنم. طوری که گلویم درد میکند. اما کاشکی میشد یک طوری جیغ کشید که همه بفهمند. دوست دارم داد بزنم. زخمی باشم. خونی باشم. کف بیمارستان باشم. میان آتش باشم. تو صحن حرم زیر باران روی سنگ های خیس نشسته باشم تا همه ببینند. کاشکی میشد از چشمهام خون ببارد. کاشکی میشد از بدنم تیغ بزند بیرون. کاشکی میشد مثل یک گوشت لخم باشم، تکه تکه و پاره پوره شدنم دیده شود. کاشکی میشد خودم را مثل دل و روده یک نهنگ مرده، بریزم بیرون. کاشکی میشد جای عرق، سیاهی و لجن از تنم بریزد. کاشکی میشد. کاشکی میشد و همه میدیدند. نه برای توجهشان و نه برای محبتشان. فقط دوست دارم همانطور که از گوشت لخم انتظاری جز گوشت بودن نیست، از من هم هیچ انتظاری جز وجود داشتن نباشد. خدارا خدارا... که دوست دارم توی آتش ابراهیم بیفتم ولی سرد نشود...
اکنون در دسترس! پژوهش تلگرام ۲۰۲۵ — مهمترین بینشهای سال 
