fa
Feedback
SevenHells

SevenHells

رفتن به کانال در Telegram

زندگی کوتاهه ولی نه به‌اندازهٔ کافی.

نمایش بیشتر
484
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-37 روز
-1330 روز
آرشیو پست ها
عروسک زیاد نداشتم، اهلش نبودم. ولی یکی دوتایی که داشتم را قدر جانم دوست داشتم. یادم نمی‌رود که عروسک محبوبم را دختر همسایه جلوی چشمم با سلیطه‌بازی قاپید و مادرم جای او مرا دعوا میکرد. از عصبانیت توی پیشانی‌ام گردو میشکستند، سرم میجوشید و مویرگ‌های قرنیه‌ام از شدت فشار خون میترکیدند انگار چشمم داشت میترکید‌. احساس آن لحظه ام را مثل کف دستم بلدم، معنای کظم غیظ بودم و چقدر حال به هم زن بود. حالا ۱۵ سالی گذشته، عروسکم را ۱۰ سال است ندیده‌ام ولی زندگی خوشحالی‌های کوچکم را یکی یکی مثل عروسک‌هایم میقاپد و با دهان پر از کثافتش قورتش میدهد و استخوانش را تف میکند توی دستم. ولی عصبانی؟ نیستم. شکست خورده به استخوانی که روزی مبنای یک آرزو بود میخندم و زندگی هم برخلاف باور عمومی به رویم نمیخندد.

روز همه بخیر بجز کسی که یوتوبو فیلتر کرد.

امروز تصمیم گرفتم دیگر افسرده نباشم و معجزه را دیدم: بعضی چیزها تصمیم گرفتنی نیستند.

یک ساعت از موسیقی متن قلعه متحرک هاول.

بیهوده ام! مانند آن روزی که در آن یک اتفاق خوب اما دیر باشد! - حامد عباسیان.

حالم به قدر پهنای آسمان بد است. خودم را مثل یک پشه میبینم لای تور عنکبوت؛ پشه‌ای که آنقدر کوچک است که از نظر عنکبوت خوراک خوشمزه‌ای نیست ولی آنقدر هم بی‌ارزش نیست که رهایش کند. هر روز توی چشم‌های زندگی نگاه میکنم و با زنده ماندن زجرکش میشوم. نکته غم‌انگیز آنجاست که هر که عنکبوت را بکشد من را هم خواهد کشت و درد آنجاست که از بین تمام روش‌های موجود، زجرآورترین مسیر را برای رسیدن به سرانجام غیرقابل اجتنابم، مرگ، طی میکنم: زنده ماندن.

برای گریه‌های نیمه شب. @Se7enHells

اگر اسم آدم‌ها بی‌ثمرترین دستاورد زندگیشون بود من اسمم میشد معدل الف.

خیلی بچه بودم و یادم نمی‌آید سر چه چیزی گریه میکردم، ولی یادم هست که دلم آرام نمیگرفت. یک نفر بهم گفت "احساساتی برخورد میکنی، گریه نداره. بچه‌های خوب گریه نمیکنن." و من به وضوح یادم هست که چقدر برای احساساتی برخورد کردنم احساس حماقت کردم. سینه‌ام تیر میکشید ولی گریه‌ام را خوردم و تصمیم گرفتم منطقی‌تر باشم‌ تا بچه‌ی خوبی باشم، تا بزرگ شده باشم، تا کرگدن باشم. از آن روز به بعد مثل درختی که هرچه شاخه بزند باغبان اصلاحش میکند، خودم را چیدم تا احساسم به کمترین حد برسد یا حتی بخشکد. ولی موفق نبودم، بالاخره احساس هم خصیصه آدم هاست. جسمم رشد کرد، منطقم هم، ولی به احساسم فرصتی ندادم. حالا پرت شده‌ام توی بزرگسالی، بلوغ عاطفی یک بچه هشت ساله را دارم و افسرده می‌افتم گوشه اتاق، روزی ۱۰ ساعت میخوابم و ۳ ساعت گریه میکنم و از این ناراحتم که چرا کسی مثل یک کودک افسرده با من برخورد نمیکند.

حس میکنم بچه‌ها توی کوچه کتکم زده‌اند و هیچ بزرگتری سراغم را نگرفته و پشتم نایستاده، با صورت خونی و خاکی تا خانه بدون کفش راه رفته‌ام و عر زده‌ام و وقتی رسیده‌ام کسی در را باز نکرده و نشسته‌ام پشت در، به خون‌های سوزنی کف دستم زل زده‌ام و تصمیم گرفته‌ام هیچ دوستی توی دنیا نداشته باشم.

افسردگی جانم را از استخوان‌هایم میکشد بیرون و روحم را تکه تکه گوشه‌ گوشه جهان میریزد تا من دلم به پهنای کل آفرینش بگیرد. من هم گریه میکنم، برای غم تمام کسانی که کسی غمشان را نخریده، انگار گریه قرار است چیزی را خوب بکند اصلا.

خلاصه شدیم توی دویدن. کدام سو؟ کسی چه میداند. امروز شرق و فردا شمال و روز دیگری جنوب غربی. چه فرقی میکند؟ آخر همه‌شان بن‌بست است، کسی جاودانه نیست. یک روزی آخرین کسی که میداند چه کسی بودیم هم از ذهن کسانی که میدانند او چه کسی بوده پاک میشود، همین یعنی بن‌بست. یعنی راه فراری نیست؛ ما فقط یک مشت دونده‌ایم.

بعضی حرفا برای من مزه دارن. کسی که از همه چیز راضیه چون وضعش از این بدتر نیست طعمش دقیقا مثل بادوم تلخ وسط بادومای دیگه س. "خدا رو شکر کن همین نونم میتونستی نداشته باشی." انگار به دنیا بدهکاری بدبخت باشی و بهت لطف کردن که یکم از بدترین حالت، وضعت بهتره.

خط آسمان را همه دیده‌اند و کسی ندیده. زندگی هم همین است. خوشحالی مطلق را همه دیده‌اند و کسی ندیده. زندگی یعنی رنج و رنج یعنی همین، یعنی نرسیدن.

یک نفر به طرز وحشتناکی کشته شده و بخشی از مملکت دارن در موردش جوک میگن. نمیدونم خط قرمز اخلاقی شما کجاست ولی خط قرمز اخلاقی من بهم اجازه نمیده در مورد مرگِ ناعادلانه یک نفر شوخی کنم...

پدرم خواهر نداشته، حالا نمیدونه ماچ کردن پدر کار دخترانه ایه؛ برای همین هر دفعه ماچش میکنم هُل میشه اند آی لاو دت. 🙂

سکوت برای کسی که ذهن شلوغی دارد، از وانت "سبزی، خیار، گوجه، بدو بیا" یا وانت "لوازم منزل دست دو خریداریم"ِ ساعت ۶ صبح جمعه هم دردش بیشتر است.

جدیدا کتاب قشنگ چی خوندین؟ بهم بگید. ☕️

روز قشنگی است، آفتاب دندان‌های خون‌آشامی‌ام را به درد می‌آورد ولی مغزم معتقد است این آفتاب سزاوار سروتونین است. سار توی حیاط را هم دیدم، گل هم کاشتم، پرواز چندتا از جوجه گنجشک‌ها را هم دیدم. احتمالا اگر یک بزغاله بپرد بغلم و تو را ببوسم سگ سیاه افسردگی‌ام یک ماهی پیدایش نمیشود‌.