fa
Feedback
SevenHells

SevenHells

رفتن به کانال در Telegram

زندگی کوتاهه ولی نه به‌اندازهٔ کافی.

نمایش بیشتر
484
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-37 روز
-1330 روز
آرشیو پست ها
یه آزالیا خریدم اینقد غصه‌شو می‌خورم غصهٔ خودم رو نمی‌خورم. نونت نبود، آبت نبود، گیاه مناسب چمن‌های خانه‌های حومهٔ شهری خارجی‌ها گرفتنت چی بود؟ 🗿🗿🗿 لازم به ذکره که اصلا نمی‌دونستم اینجوریه. از بس خوشگل بود (بدون گلش حتی. بعدا فهمیدم گل هم می‌ده!) چشمام کور شد و خریدمش. 🫠 تا خودم رو خفه نکردم به من گلخانه بدهید. 😔🙏

همچنین، لوبیاشاه درحال استراحت بر مسند قدرت. ایضا پاییز ۴۰۳
همچنین، لوبیاشاه درحال استراحت بر مسند قدرت. ایضا پاییز ۴۰۳

لوبیاشاه درحال نظارت بر رعایا. جدیدا علاقه‌مند شده‌‌اند بنده‌نوازی کرده، چشمشان را گاهی به رعیت بدوزند. پاییز ۴۰۳
لوبیاشاه درحال نظارت بر رعایا. جدیدا علاقه‌مند شده‌‌اند بنده‌نوازی کرده، چشمشان را گاهی به رعیت بدوزند. پاییز ۴۰۳

بابا اینقد تجربه‌کردن رو تجویز نکنید. بعضی تجربه‌ها گرون تموم می‌شن و بعضی‌ها ثروت کافی برای بازگشت از تجربه‌شون رو ندارن؛ حالا ثروت معنوی، روحی، مالی، اجتماعی، هرچی. عاقلانه زندگی‌کردن چیزیه که باید تبلیغ بشه. عاقلانه یعنی نه مثل جوجه‌گنجشک بچپی گوشهٔ امنت، نه مثل قاتل کراکیِ دچار هذیان ریسک کنی. این رو تبلیغ کنید لطفا. ممنون.

این کانالای روزمرگی‌تونو بدید ببینم. یه مدت نبودم نصف کانالا ریمووم کردن. 🧌

ببخشید وقتی حرف می‌زدی خوب نشنیدم آخه همهٔ فکروذکرم پول شده. 🧌

چارتا سریال خوب بجز mind hunter (خودش می‌دونه) معرفی کنید که ندیده باشم. هرچی شروع می‌کنم آشغال و به‌دردنخوره. ممنون 😔🙏

هر روز به خودم می‌گم من هم یک انسانم و حق دارم عاملیت داشته باشم. خودم رو شیر می‌کنم که برم تو دل مشکلات و حلشون کنم. بعد موقعش که می‌رسه از لوبیا هم مظلوم‌تر می‌شم و حتی یه میو هم نمی‌کنم و مثل پادری پهن می‌شم رو زمین تا منفعل و اشک‌ریزان تماشا کنم که زندگی‌م می‌سوزه و می‌ریزه و خاکستر می‌شه. خودآگاهی گاهی واقعا یک پارادوکسه. اگر نمی‌دونستی مشکلی داری خوشحال بودی. اگر می‌دونستی و کاری می‌کردی هم می‌تونستی خوشحال باشی. ولی وقتی فقط می‌دونی یک بدبخت آگاه ناراحتی.

دو کتاب آخری که بهم دادن برای ویرایش دو نظر متفاوت در یک موضوع خاص رو دارن. الان دچار چالش فکری شدم و دیگر نمی‌دانم چه کسی هستم.

امروز فهمیدم علت حملهٔ هموطنان به پمپ بنزین اینه که می‌خوان در شرایط بحرانی باکشون پر باشه و بتونن فرار کنن. سوال اینه که چرا و به کجا؟ این همه میل به زندگی از کجا می‌آد؟ آیا با یه باک می‌شه تا اورلندو رانندگی کرد؟ انگیزهٔ این کار چیست؟ با ما همراه باشید تا پاسخ این سوالات رو مثل تمامی سوالای دیگه‌مون پیدا نکنیم. 🧌

میل به ارتباط باعث می‌شه بیش‌ازحد دهنم رو باز کنم و بعدا خودم رو سرزنش کنم که چرا فلان‌جا اینقد زررررر زدم. بعد وقتی حرف نمی‌زنم قیافه‌م شبیه آدمای یبس می‌شه و کسی نمیاد باهام حرف بزنه و از انزوا خفه می‌شم. دوگانگی زندگی اینجاست آقای شکسپیر. بین بودن و نبودن که مشخصه نبودن پیروزه. ولی در همین بودن‌های کوتاه، حرف زدن یا نزدن؟ مسئله این است!

Repost from N/a
واقعا ذهنم فقیر شده. احمق تر هم شدم. نیازهای اولیه و پایه‌م انقدر بی پاسخ رو زمین مونده که بزرگترین دستاوردم الان بستنی خریدنه. من معتقدم تلاش و انگیزه و رویاپردازی و جاه طلبی هم از نفس گرم میاد، کسی که مطمئن نباشه میتونه بگذرونه و فرداشو شب کنه و مدام هشتش گیر نهش باشه واقعا اصلا توی ذهنش این قدرت و توانایی رو نداره که حرکت رو شروع کنه چه برسه رسیدن.

بچه‌ها، کسی هست از محدودهٔ تهران-کرج بتونه این جوجو رو به سرپرستی بگیره؟ اسمش مخمله، پسره. هنوز به سنی نرسیده که بشه عقیمش کر
+4
بچه‌ها، کسی هست از محدودهٔ تهران-کرج بتونه این جوجو رو به سرپرستی بگیره؟ اسمش مخمله، پسره. هنوز به سنی نرسیده که بشه عقیمش کرد ولی واکسنش رو زده. خیلی اگوجی مگوجی هم هست ولی صاحبش می‌گه نمی‌تونه نگهش داره دیگه 🥲

جملهٔ آخر به من فهماند که پیر شده‌ام. 🤡

اول سی ساعت نخوابیدم بعد به نشانهٔ اعتراض بیست ساعت خوابیدم. درود به خواب. درود به بیدارشدن صبح زود.

لوبیاشاه، پس از شکار سوسکچه و تقدیم آن به رعیت خود، یعنی اینجانب. پس از قبول تقدیرات فراوان از جانب بندهٔ کمترینشان، صلاح دید
لوبیاشاه، پس از شکار سوسکچه و تقدیم آن به رعیت خود، یعنی اینجانب. پس از قبول تقدیرات فراوان از جانب بندهٔ کمترینشان، صلاح دیدند لنگ و پاچهٔ خود را این‌طور استراحت بدهند. اوایل پاییز ۴۰۳

از Gemini استفاده کردم و حقا که هوش مصنوعی را باید ماچ کرد. گوگل را ماچ‌تر.

شاید در آینده‌ای که اینقدر نگرانش هستم وجود نداشته باشم. پ.ن: ترجمه کاملا دقیق نیست، ولی بهترین روش برای انتقال موضوعه.

وای حالا فکر کنید نیویورک چیه که هرکی می‌ره اونجا می‌گه وای هر جا بودم گداخونه بود اینجا بوی پیشرفت می‌ده. پیش به سوی پشت‌بام. 🚶🚶🚶

از وقتی اومدم تهران، فهمیدم تهران واقعا فرق می‌کنه (حداقل در سن تاثیرپذیری من خیلی فرق داشته. چون الان هفت ساله که خونهٔ پدری نیستم). پدر و مادر من هر دو کارمند بودن. پدرم زمین و کشاورزی هم داشت. یعنی تو بچگی من، از نظر درآمد ما یک خانوادهٔ طبقه‌متوسطی حساب می‌شدیم. ولی تجربه زیستهٔ من با همسرم، که اونم در طبقهٔ متوسط بزرگ شده، زمین تا آسمون فرق می‌کنه. من نمی‌دونستم میدون شهرداری رشت معروفه تا وقتی با هم رفتیم شمال. هنوز اسم بیشتر شهرهای شمال رو بلد نیستم، درصورتی‌که دوستای همسرم بهش زنگ می‌زنن می‌گن بریم فلان جا؟ می‌گه جنگلای اونجا فلانه بریم فلان‌جا که بهمانه‌. من نمی‌دونستم توی زنجان واقعا یک جایی هست که چاقوی زنجان توش درست می‌شه و فروخته می‌شه؛ فکر می‌کردم فقط اسمشه. تجربهٔ مسافرتم خیلی محدود بود، در حد اینکه بریم به حرم امام رضا سلام کنیم برگردیم. حتی توی همون مشهد هم نمی‌دونستم مثلا سجاد جای قشنگیه، یا راهنمایی جاییه که آدم می‌تونه بره خرید لباسای خوشگل تا وقتی دانشجو شدم. از اون‌طرف، حجم موقعیتی که توی تهران انباشته شده هر روز می‌خوره توی صورتم. یک دوره‌ای، و شاید حتی الان، با رفتن به کلاس‌های تئاتر ممکن بود برید بازیگر تلویزیون بشید. با رفتن به کلاس موسیقی ممکن بود یهو برید شاگرد (prodigy) یکی از این موسیقی‌دان‌های اسم‌ورسم‌دار بشید. یک کلاس تا نشستن پای صحبت‌های نجف دریابندری فاصله داشتید. با دو سه تا واسطه می‌تونستید شرکت‌های خفن استخدام بشید. همون‌طور که خودم به‌خاطر یه کلاس تونستم برم با ترجمان همکاری کنم. زندگیای اینجا رو که می‌بینی، بوی موقعیت می‌ده. بوی پیشرفت می‌ده. بوی امکان می‌ده. بوی فرصت می‌ده. و من دلخورم که نه برای زندگی روستایی ساخته شدم و نه برای زندگی شهری آماده. پایان.