SevenHells
رفتن به کانال در Telegram
484
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-37 روز
-1330 روز
آرشیو پست ها
484
یه آزالیا خریدم اینقد غصهشو میخورم غصهٔ خودم رو نمیخورم. نونت نبود، آبت نبود، گیاه مناسب چمنهای خانههای حومهٔ شهری خارجیها گرفتنت چی بود؟ 🗿🗿🗿
لازم به ذکره که اصلا نمیدونستم اینجوریه. از بس خوشگل بود (بدون گلش حتی. بعدا فهمیدم گل هم میده!) چشمام کور شد و خریدمش. 🫠
تا خودم رو خفه نکردم به من گلخانه بدهید. 😔🙏
484
لوبیاشاه درحال نظارت بر رعایا. جدیدا علاقهمند شدهاند بندهنوازی کرده، چشمشان را گاهی به رعیت بدوزند.
پاییز ۴۰۳
484
بابا اینقد تجربهکردن رو تجویز نکنید. بعضی تجربهها گرون تموم میشن و بعضیها ثروت کافی برای بازگشت از تجربهشون رو ندارن؛ حالا ثروت معنوی، روحی، مالی، اجتماعی، هرچی. عاقلانه زندگیکردن چیزیه که باید تبلیغ بشه. عاقلانه یعنی نه مثل جوجهگنجشک بچپی گوشهٔ امنت، نه مثل قاتل کراکیِ دچار هذیان ریسک کنی. این رو تبلیغ کنید لطفا. ممنون.
484
چارتا سریال خوب
بجز mind hunter (خودش میدونه)
معرفی کنید که ندیده باشم. هرچی شروع میکنم آشغال و بهدردنخوره. ممنون 😔🙏
484
هر روز به خودم میگم من هم یک انسانم و حق دارم عاملیت داشته باشم. خودم رو شیر میکنم که برم تو دل مشکلات و حلشون کنم. بعد موقعش که میرسه از لوبیا هم مظلومتر میشم و حتی یه میو هم نمیکنم و مثل پادری پهن میشم رو زمین تا منفعل و اشکریزان تماشا کنم که زندگیم میسوزه و میریزه و خاکستر میشه.
خودآگاهی گاهی واقعا یک پارادوکسه. اگر نمیدونستی مشکلی داری خوشحال بودی. اگر میدونستی و کاری میکردی هم میتونستی خوشحال باشی. ولی وقتی فقط میدونی یک بدبخت آگاه ناراحتی.
484
دو کتاب آخری که بهم دادن برای ویرایش دو نظر متفاوت در یک موضوع خاص رو دارن. الان دچار چالش فکری شدم و دیگر نمیدانم چه کسی هستم.
484
امروز فهمیدم علت حملهٔ هموطنان به پمپ بنزین اینه که میخوان در شرایط بحرانی باکشون پر باشه و بتونن فرار کنن. سوال اینه که چرا و به کجا؟ این همه میل به زندگی از کجا میآد؟ آیا با یه باک میشه تا اورلندو رانندگی کرد؟ انگیزهٔ این کار چیست؟ با ما همراه باشید تا پاسخ این سوالات رو مثل تمامی سوالای دیگهمون پیدا نکنیم. 🧌
484
میل به ارتباط باعث میشه بیشازحد دهنم رو باز کنم و بعدا خودم رو سرزنش کنم که چرا فلانجا اینقد زررررر زدم. بعد وقتی حرف نمیزنم قیافهم شبیه آدمای یبس میشه و کسی نمیاد باهام حرف بزنه و از انزوا خفه میشم.
دوگانگی زندگی اینجاست آقای شکسپیر. بین بودن و نبودن که مشخصه نبودن پیروزه. ولی در همین بودنهای کوتاه، حرف زدن یا نزدن؟ مسئله این است!
484
Repost from N/a
واقعا ذهنم فقیر شده. احمق تر هم شدم. نیازهای اولیه و پایهم انقدر بی پاسخ رو زمین مونده که بزرگترین دستاوردم الان بستنی خریدنه.
من معتقدم تلاش و انگیزه و رویاپردازی و جاه طلبی هم از نفس گرم میاد، کسی که مطمئن نباشه میتونه بگذرونه و فرداشو شب کنه و مدام هشتش گیر نهش باشه واقعا اصلا توی ذهنش این قدرت و توانایی رو نداره که حرکت رو شروع کنه چه برسه رسیدن.
484
+4
بچهها، کسی هست از محدودهٔ تهران-کرج بتونه این جوجو رو به سرپرستی بگیره؟
اسمش مخمله، پسره. هنوز به سنی نرسیده که بشه عقیمش کرد ولی واکسنش رو زده. خیلی اگوجی مگوجی هم هست ولی صاحبش میگه نمیتونه نگهش داره دیگه 🥲
484
اول سی ساعت نخوابیدم بعد به نشانهٔ اعتراض بیست ساعت خوابیدم. درود به خواب. درود به بیدارشدن صبح زود.
484
لوبیاشاه، پس از شکار سوسکچه و تقدیم آن به رعیت خود، یعنی اینجانب.
پس از قبول تقدیرات فراوان از جانب بندهٔ کمترینشان، صلاح دیدند لنگ و پاچهٔ خود را اینطور استراحت بدهند.
اوایل پاییز ۴۰۳
484
شاید در آیندهای که اینقدر نگرانش هستم وجود نداشته باشم.
پ.ن: ترجمه کاملا دقیق نیست، ولی بهترین روش برای انتقال موضوعه.
484
وای حالا فکر کنید نیویورک چیه که هرکی میره اونجا میگه وای هر جا بودم گداخونه بود اینجا بوی پیشرفت میده. پیش به سوی پشتبام. 🚶🚶🚶
484
از وقتی اومدم تهران، فهمیدم تهران واقعا فرق میکنه (حداقل در سن تاثیرپذیری من خیلی فرق داشته. چون الان هفت ساله که خونهٔ پدری نیستم). پدر و مادر من هر دو کارمند بودن. پدرم زمین و کشاورزی هم داشت. یعنی تو بچگی من، از نظر درآمد ما یک خانوادهٔ طبقهمتوسطی حساب میشدیم. ولی تجربه زیستهٔ من با همسرم، که اونم در طبقهٔ متوسط بزرگ شده، زمین تا آسمون فرق میکنه. من نمیدونستم میدون شهرداری رشت معروفه تا وقتی با هم رفتیم شمال. هنوز اسم بیشتر شهرهای شمال رو بلد نیستم، درصورتیکه دوستای همسرم بهش زنگ میزنن میگن بریم فلان جا؟ میگه جنگلای اونجا فلانه بریم فلانجا که بهمانه. من نمیدونستم توی زنجان واقعا یک جایی هست که چاقوی زنجان توش درست میشه و فروخته میشه؛ فکر میکردم فقط اسمشه. تجربهٔ مسافرتم خیلی محدود بود، در حد اینکه بریم به حرم امام رضا سلام کنیم برگردیم. حتی توی همون مشهد هم نمیدونستم مثلا سجاد جای قشنگیه، یا راهنمایی جاییه که آدم میتونه بره خرید لباسای خوشگل تا وقتی دانشجو شدم.
از اونطرف، حجم موقعیتی که توی تهران انباشته شده هر روز میخوره توی صورتم. یک دورهای، و شاید حتی الان، با رفتن به کلاسهای تئاتر ممکن بود برید بازیگر تلویزیون بشید. با رفتن به کلاس موسیقی ممکن بود یهو برید شاگرد (prodigy) یکی از این موسیقیدانهای اسمورسمدار بشید. یک کلاس تا نشستن پای صحبتهای نجف دریابندری فاصله داشتید. با دو سه تا واسطه میتونستید شرکتهای خفن استخدام بشید. همونطور که خودم بهخاطر یه کلاس تونستم برم با ترجمان همکاری کنم.
زندگیای اینجا رو که میبینی، بوی موقعیت میده. بوی پیشرفت میده. بوی امکان میده. بوی فرصت میده.
و من دلخورم که نه برای زندگی روستایی ساخته شدم و نه برای زندگی شهری آماده.
پایان.
اکنون در دسترس! پژوهش تلگرام ۲۰۲۵ — مهمترین بینشهای سال 
