fa
Feedback
SevenHells

SevenHells

رفتن به کانال در Telegram

زندگی کوتاهه ولی نه به‌اندازهٔ کافی.

نمایش بیشتر
487
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-47 روز
-1030 روز
آرشیو پست ها
سورئال‌ترین تجربهٔ امروزم این بود که یک پست راجع‌به یک مادر و بچه رو لایک کردم و به‌خاطر روز مادر، توییتر لایکم رو شکل Happy mother's day نشون داد. قسمت سورئالش اونجا بود که اون مادر و بچه رو اسرائیل کشته بود. نمی‌دونم چطور حسم رو توصیف کنم. یک اتفاقی در احشای بدنم افتاد که در کلمه نمی‌گنجه.

با سلام و احترام. تابلوی بعدی در لیست آرزوهام رو سفارش دادم (قسطی) :)))))))) گلب کوچکم الان منفجر می‌شه. 🥹🥹❤️
با سلام و احترام. تابلوی بعدی در لیست آرزوهام رو سفارش دادم (قسطی) :)))))))) گلب کوچکم الان منفجر می‌شه. 🥹🥹❤️

شاید اصلا لازم نبود به دنیا بیام خدای مهربان. با خودت چنین فکری کردی تا حالا؟

photo content

حوصله‌م سر رفت. یا به من کار بدید یا نظام سرمایه‌داری رو از بین ببرید.

توهم داره منو فرا می‌گیره و دلم می‌خواد لباس بدوزم. 🤣

کاش یکی بیاد بیدارم کنه بگه وسط سیرک خوابم برده و این زندگی کابوسه. از دیدن این حجم از اشتباهات بدیهی خسته شدم واقعا. فهمیدن این تناقض‌ها حتی سواد و فکر پیچیدهٔ خاصی هم نمی‌خواد. 🤦

ما آریایی هستیم عرب نمی‌پرستیم‌ها چه دل‌نگران امارات شدن 🤡

سال بعد، به ۳۵ سالگی‌م نزدیک‌ترم تا ۲۰ سالگی‌م. بازم جالب.

همین الان فهمیدم که به سی سالگی‌م نزدیک‌تر از ۲۰ سالگی‌مم. جالب.

دیروز دوغ لار هراز رو تو فروشگاه دیدم و خوشحال شدم. بعد از خوشحالی خودم هم متعجب شدم. نمی‌دونستم پس ذهنم تصور کرده‌م که کارخونه‌ش رو زدن و خط تولیدش متوقف شده. جوان ایرانی به اینجا رسیده که غصهٔ دوغ رو هم می‌خوره دیگه. 🙏

نشستم خودم رو مجبور کردم عکس این طفلکی‌های لامرد رو ببینم. بیخودی کشته شدن. مفت و ارزون. بگردم. :(

دلم می‌خواد برم کردستان و کرمانشاه و جنگل هورامان رو ببینم. می‌گن خیلی بوی خوبی داره. برم اونجا، یه نفس عمیق بکشم، یه سیگار بکشم، یه صبحم به صدای پرنده‌ها گوش کنم و بعد چایی برگردم و تا سال‌ها توی خواب‌های خوشم، خواب جنگل ببینم. جنگل می‌خوام. خاک می‌خوام. هاگ‌های سرگردان قارچ‌های جنگلی می‌خوام. عطسهٔ بهاری می‌خوام. می‌خوام سرم رو بذارم روی خاک. می‌خوام با موی آغشته به خاک حاصلخیز جنگلی برگردم خونه. می‌خوام خاک‌برگ بره تو دماغم و تا مغزم پر بشه. می‌خوام ناخونم رو بکشم به پوست درخت. می‌خوام برگ بره تو چشمم. می‌خوام خار بره تو دستم. می‌خوام پی‌پی گراز ببینم. می‌خوام لیز بخورم و بیفتم و لباسام خاکی بشه. می‌خوام کرم ببینم که داره از کنار ریشهٔ درخت می‌آد بیرون تا نم خاک خفه‌ش نکنه. می‌خوام وقتی از جنگل می‌آم بیرون نور آفتاب کورم کنه و توی ماشین داغ بشینم و به این فکر کنم که خوش گذشت و وقتی رسیدم خونه، از خستگی ۱۲ ساعت بخوابم.

نمی‌دونم چرا اینقدر چنگ زدم به زندگی. فکر می‌کنم لجم گرفته که اگه الان بمیرم، روزخوش‌ندیده مرده‌م. جدی چند وقته که اندازهٔ قبل، فکر خودکشی ندارم. دلم می‌خواد بیهوده نمرده باشم. اگه بهم بگید همین الان بمیری، سوپ زنده می‌شه، فردا تشییع جنازه‌م خواهد بود. حتی بهم بگید با مردنم یک موش کوچولوی مریض بهش دو تا لقمه نون بیشتر می‌رسه درجا سرم رو می‌ذارم زمین و می‌گم بکش. همینقدر فاقد اهمیت. ولی درعین‌حال می‌دونم که با مردنم چیزی عوض نمی‌شه. از همین لجم می‌گیره. می‌خوام یه چیزی به‌خاطر مرگ من عوض بشه که بخوام به‌خاطرش بمیرم. مسخره‌ش اونجاست که اگه به مرگ طبیعی هم بمیرم چیزی عوض نخواهد شد. ولی امید مضحکی دارم که حداقل زنده‌م شاید چیزی رو عوض کنه.

مارکس عزیز، کاش زنده بودی و می‌دیدی کاپیتالیسم با ما چه کرد که حتی کتاب «سرمایه»ت رو هم نمی‌شه خرید.

موهام رو خودم کوتاه کردم. این هم دریچه‌ای جدید به سوی خودکفایی.

ریه‌های لوبیا درگیر می‌شد، یا در راه کاخ سفید و یا در حین سوءقصد دستگیر می‌شدم.

دو-سه روز بعدش هم برای داروی مامان‌بزرگ رفته بودیم می‌گشتیم داروخونه به داروخونه. تمام دیوارهای آجری، خاکستری و سیاه شده بودن و مشخص بود بارون از کجا شره می‌کنه پایین چون یهو وسط سیاهی، یه مثلث تمیز می‌دیدی. :)

فردای شبی که انبار نفت رو زده بودن، ساعت ۸-۹ صبح یه جوری هوا تاریک بود که انگار خورشید هنوز از خط افق هم نیومده بالا. من خنگم خوابم می‌اومد با خودم گفتم به به چه ابری، وقت خوابه. گرفتم کل روز رو خوابیدم. عصر با گلوی دردناک بیدار شدم و به مردی گفتم عجب ابریه از صبح نرفته! گفت تو هم خُلی‌ها. سم نفتیه اینا! خلاصه که اسرائیل گیرت بیارم پاره‌ت می‌کنم.

یک روز تمام دیوارهای خونه‌م رو پر از نقاشی‌های خوشگل بقیه می‌کنم. یک روزی که زورم برسه بیشتر از گشنه نموندن خرج کنم، دونه‌دونه از هنرمندایی که ازشون خوشم می‌آد کار می‌خرم. قول.