547
مشترکین
-124 ساعت
+27 روز
اطلاعاتی وجود ندارد30 روز
آرشیو پست ها
546
...
[در آستانه فروپاشی]
اما عجیبترین تغییر در طرز نگرش مردم شوروی قابل مشاهده بود.شرایط زندگی که در نیمه دهه هشتاد بد بود حالا در ابتدای دهه نود بدتر شده بود.حالا حتی شهروندان معمولی و سربهراه همیشگی نیز زبان به انتقاد علنی گشوده بودند و آزادانه افکار خود را درباره زندگیهایشان،حکومتشان و آیندهای که هیچ چیز خوبی در آن نمیدیدند بیان میکردند.کلماتی که بیش از همه از زبانشان شنیده میشد «رازوال»(فروپاشی) و «گراژدانسکایا ووینا»(جنگ داخلی) بود.همه آن مخالفتهایی که قبلاً سرکوب و خاموش شده بود حالا یک دفعه به سطح آمده بود: استقلالطلبی جمهوریهای مرزی و شکایت و اعتراض قاعده هرم سیاسی و اقتصادی کشور علیه قشری که نوک هرم نشسته بود.عموم مردم به اوضاع جاری کشور بیاعتماد شده بودند.کمبود مزمن مواد غذایی مشهود بود.کالاهای اساسی کوپنی شده بود و قفسههای فروشگاهها خالی..نرخ جرم و جنحه رو به افزایش گذاشته بود.ساختار اقتصادی کشور دچار اختلال شده بود.محیط زیست کشور رو به نابودی بود .در لنینگراد با آن زمستان های بی پایانش نیمی از چراغهای خیابان ها خاموش بود و در دیگر شهرها قطعی مستمر آب و برق بیداد میکرد.محبوبترین فیلم سینماهای شوروی در آن سال،«ما نمیتوانیم اینجوری زندگی کنیم»، مقایسه ای بود بین زندگی نکبتی در شوروی و زندگی آرام و بی دغدغه در غرب.همه به فکر مهاجرت به غرب بودند.هیچ اثری از آن یقینها و ایمانهای ایدیولوژیک دوران گذشته باقی نمانده بود.همه چیز در شرف تغییر و تحول بود.ابهت و هیمنه حزب کمونیست فروریخته بود.در مهمترین روزنامه کشور در کنار مقالات دستوری ستایش انگیز از حزب کمونیست و رهبرش ، عکسهایی از اعضای گروه موسیقی راک روسی با موهای بلند به چشم میخورد.مردم شروع کرده بودند به خواندن مطالبی درباره تاریخ سیاه کشورشان:جنایتهای استالین،قتلعام خانواده آخرین تزار روسیه ،و کشف داستان واقعی زندگی نوجوان رذلی به نام پاول مارازوف که برای نیم قرن به عنوان یک قهرمان بسیجی کمونیست به آن ها قالب شده بود....
از کتاب «پوتین» ،ترجمهی #بیژن_اشتری
@simar50
#مقاله
#سیاسی_اجتماعی
#سرنوشت_انقلابها
546
...
ارزان شدن جان
برای خیلی از ما که گفتهایم و شنیده نشدهایم، برای خیلی از ما که خواستهایم و نگرفتهایم، بدن، جان، نفس آخر، تنها داراییست که بگذاریم روی میز اعتراض، چکش بخورد رویش، قیمت بگیرد، تا شنیده شویم و دیده شویم و رسوا کنیم.
گذشتن از جان، محترم است و شریف. به شرافت کمانی که آرش کشید و جان داد در قبال وطن.
اما...
اما با همهی کرنشی که دارم دربرابر جوانان جان در پنجه... من، از ارزان شدن جان میترسم، من از رونق این بازار میترسم، من از اینکه نوجوان امروز، بخواهد به سیاق قهرمان این روزها، به اعتراض جان بدهد میترسم.
جان عزیز است و محترم و نفیس.
حالا که داریم کسی را برای دادن این متاع مغتنم، تقدیس میکنیم، بد نیست گوشهی چشمی داشته باشیم به جوان نوسبیل و نوسینهای که دارد میگردد دنبال قهرمانی که از پیاش برود. شاید بد نباشد بازنگری کنیم که چه چیزی را داریم تبلیغ و تحسین میکنیم.
برای ما آخرین سنگر همین جان است، و همانطور که آنها استقبال میکنند که وطن را بگذاریم برایشان و عرصه را خالی کنیم و برویم، هیچ بدشان نمیآید تنهایمان را خالی کنیم از جان.
من از جلا و آبادانیِ بازارِ انتحار میترسم. مبارزه، از میدان به در کردنِ رقیب است، نه واپس رفتن تا از تن بهدر کردن جان.
از چلاندن غم و خشم باید عصارهی جنگاوری بچکد، نه حرمان و ناکامی.
#درباب_خودکشیهای_اعتراضی
546
Repost from 3imar سیمار
...
فردی را در شوروی به دلیل نوشتن شعار مرگ بر دیکتاتور دستگیر کرده بودند.
در محاکمه گفت: منظور من از دیکتاتور هیتلر
بود.
آزادش کردند.
وقت رفتن برگشت نگاهشون کرد و گفت ؛ من منظورم از دیکتاتور هیتلر بوده، منظور شما کی بود که مرا دستگیر کردید؟
@simar50
546
روزگاریست که سودای تو در سر دارم
مگرم سر برود تا برود سودایت......
سعدی جان
https://t.me/NasimAtaei
اکنون در دسترس! پژوهش تلگرام ۲۰۲۵ — مهمترین بینشهای سال 
