fa
Feedback
3imar سیمار

3imar سیمار

رفتن به کانال در Telegram

...

نمایش بیشتر
547
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+27 روز
-230 روز
آرشیو پست ها
... تمرین زندگی در دیکتاتوری کارل پوپر: آنکس که بهشت دنیا را برایت جهنم کرده ، مجبور است متقاعدت کند که بهشت جای دیگری است در سرزمینی که تابش UV‌اش از دوزخِ کتب مقدس هم شدیدتر است و قبض برق و گاز، اشک مردم را درمی‌آورد، سپاه فومن آستین بالا زده تا با افتخار جهنم مصنوعی بسازد. پروژه‌ای با نام پرطمطراق و در عین حال هجوآلود «ساعت به وقت بهشت»، که قرار است ما شهروندان همیشه گناهکار، تجربه‌ای از قبر، نکیر و منکر، و عبور از پل صراط داشته باشیم. محسن جعفری، فرمانده سپاه فومن، با خوشحالی اعلام کرده این کار با مشورت مراجع قم اجرا شده! که یعنی: هم جهنم‌اش شرعی است، هم صراط‌اش فقهی. البته معلوم است وقتی پای بودجه باشد، تأیید حوزه( دریافت شیتیل ملایان) از اوجب واجبات است. صدای جیغ و شعله‌های گاز هم لابد کافی‌ست تا زندگی در جهنم واقعی جمهوری اسلامی را شبیه‌سازی کند. اما این جهنم فومن، در برابر جهنمی که برای کل کشور ساخته‌اند، شوخی‌ای بیش نیست. طبق برآورد خودشان، فقط روزی ۱۲هزار متر مکعب گاز می‌سوزاند؛ معادل مصرف زمستانی ۴۸۰ خانوار. هزینه‌اش؟ ۲۴۰۰ دلار در روز و قبضش را خدا که نمی‌دهد پس لابد همان کسی می‌دهد که کرونایاب اختراع کرده بود! این پروژه ادامه همان تابوت‌گردانی‌ها و کفن‌پراکنی‌های تاریخی‌ست. و باز هم سهم ما مردم از بودجه ملی، جهنمی با سه متر پل چوبی و قبرهای مصنوعی و اما سهم آقازاده‌ها، میلیاردها تومان حق مدیریت پروژه برای چند شعله و پروژکتور و حقوق دلقکان صحنه. برای من، این ماجرا نه فقط خنده‌دار، که واقعا دردناک است. اختیار ثروت ملی در دست کسانی‌ست که به‌جای ساخت بهشت برای ملت البته نه آن حوری‌دارش، بلکه یک بیمارستان یا سرپناه ساده دست به ساختن ترس‌افزار زده‌اند. و بله، یک کودک هم می‌فهمد این تمرین ایمان نیست، تمرین زندگی در دیکتاتوری‌ست: وارد قبر شو، سوال نپرس، بازجویی شو، عبور کن وگرنه زندان است و تبعید و زندگیِ سوخته. و در پایان: اگر این جهنم مضحک با تأیید حوزه، قرار است ما را بترساند، من یکی ترجیح می‌دهم با رفقا برویم، کمی بخندیم، و بر مزار عقل و انسانیتی که در آتش سیاست سوخت، فاتحه‌ای بخوانیم. @simar50 #جهنم_فومن

آهنگ تو سهیل مهرزادگان @simar50 #آهنگ

Top Hits 1 ( Dj Hornet ).mp311.29 MB

«یاد تو» خواننده: جمال‌الدین_منبری آهنگ: محمد_سریر شعر: سعدی

... سرزمین ایران و قورباغه‌هایش! در اوایل سال۹۸ هنگامی که فضای ذهنی جامعه با وجود نارصایتی‌ها هنوز در اوج خشم نبود، یک طلبه که هم محقق علوم اسلامی، هم مستندساز ارزشی، هم مربی جودو و هم خیلی چیزهای دیگر بود آنچه را در محفل خفیه شنیده‌ بود در محضر علنی به‌ زبان‌ آورد. خلاصه‌اش این بود که «اگر قرار باشد حکومت ما برود، چنان زمین سوخته‌ای تحویل مردمش می‌دهیم که هرقدر هم سگ‌دو بزنند، آبادش نتوانند کرد». فقط این طلبه  نبود که چنین سخنرانی می‌کرد. احمد توکلی هم که از شروع این آتش‌افروزی سراسری، وزیر و وکیل حکومتی بوده و در پایان عمر سیاسی خود عابد شد، این خبر را اعلام‌ کرد با این مضمون که حکومت دارد این کار «سوخته‌کردن زمین» را انجام‌ می‌دهد. شاید تا رسیدن به این فراز مطلب، به خودتان گفته‌ باشید دیگر چه کار هست که برای سوخته تحویل‌دادن این سرزمین نکرده‌اند و می‌خواهند در آینده بکنند. پرسش درستی است. هیچ کار نمانده است؛ اجزای این حکومت حتی آبهای فسیلی اعماق زمین ایران را سوزانده‌اند؛ چه برسد به آنچه روی زمین مانده‌ است. البته این داستان زمین سوخته که گفتیم تازه نیست و مردم از هنگامی که حکومت داشت در سوریه و لبنان برای خودش وطن‌سازی می‌کرد و حاضر بود خوزستان را با سوریه تاخت‌ بزند، به شنیدن آن عادت‌ کرده‌اند. مسئله اکنون این است که آنچه ساکن این سرزمین سوخته باقی‌می‌ماند، دیگر «مردم» نیست؛ تلنباری از قورباغۀ پخته است: یک جامعه که احساس عاملیتش را از دست‌ داده و منتظر، معتاد به بدبختی، آماده برای لبنانیزه و بالکانیزه شدن، فاقد آرزوهای بزرگ و متعالی و رو به قهقرا و البته صاحب یک اتاق بازرگانی که اعضای فربه آن، معتاد به امید دادن به ملت، بر مبنای وجود منابع غنی در زیرزمین سوخته‌اند! جامعۀ در حال عادت به پخته‌شدن مانند قورباغۀ همان تجربۀ علمی است. یک‌روز که به خاطر خنکی هوا برقش قطع‌ نشود شنگول است و با بی‌تفاوتی شاهد صف‌کشیدن مردم برای بردن آب‌ آشامیدنی از تانکر در گوشۀ خیابان است. البته به گوشت و میوه نخوردن قبلاً عادت‌ کرده‌ است و در حال تمرین و عادت به ساعات بیشتر خاموشی، کاهش فشار آب در طبقات بالای ساختمان، سرسام‌آور بودن هزینۀ حمل‌و‌نقل، بسته‌شدن نانوایی‌ها‌، پیدانشدن دارو و از بین رفتن دیگر مشخصه‌های زندگی عادی است. این روزها حتی دارند عادت به نداشتن امید می‌کنند. برای بی‌وطنی که تا حد ناممکن‌کردن آبادی دوباره، زمین می‌سوزاند مفهومی به نام امید وجود ندارد؛ از چپیدن به آغوش هیچ شیطانی ابا ندارد و آنچه آخرش این حکومت، در کاسۀ ملت می‌گذارد جز به فروپاشی بنیادین، بر باد دادن عزت انسانی و لکه‌دار کردن شرافت و سرشکستگی ملی ختم نمی‌شود. از دست دادن امید مقدمۀ همۀ این‌هاست. اما ما هنوز امیدواریم؛ چون کماکان داریم به این حکومت نصیحت‌ می‌کنیم اگر نه در پیشگاه مردم، لااقل در خلوت و نزد خدا از آنچه کرده‌ بازگردد، خطاهای عظیم خود را ببیند و اگرچه این زمین سوخته است، اما تا تکه‌تکه‌شدنش به بلاهت خود ادامه‌ندهد. @simar50

... از عواقب تاخیر در ازدواج😂 @simar50 #طنز_ازدواج

Soroush ziaee_آواز دادبیداد.mp310.80 MB

‌‌... ابتذال! شاید مصاحبهٔ اخیر علی بیرانوند دربارهٔ اینکه دانشجوی دکتری است را دیده باشید، این مصاحبه نمودی از ابتذال در دانشگاه‌های کشور است. من کاری به شایستگی آقای بیرانوند به عنوان چهرهٔ ورزشی ندارم. او به عنوان بازیکن ملی جایگاه خودش را دارد و دوستدارانش هم او را دوست دارند، درآمد خوبی دارد و صد البته حقش است. اما به عنوان یک دانشگاهی از انتشار این گفت‌وگو احساس درد کردم، عرق شرم بر پیشانی‌ام نشست و البته خیالم هم راحت شد. چون مدت‌هاست که می‌دانم در دانشگاه‌های کشور، چه دولتی و چه غیر دولتی کنکورهای دکتری و‌کارشناسی ارشد به اوج ابتذال رسیده است. اگر مملکت حساب و‌ کتاب درستی داشت بعد از این مصاحبه بلافاصله همهٔ دست اندرکاران کنکوری که پذیرفته‌شدگانش به این شکل انتخاب می‌شوند را بازخواست می‌کردند. درد آن نیست که به جناب بیرانوند دکتر بگویند یا نه، درد آن است که او شانس بالایی دارد که بعد از دکتر شدن حتی استاد دانشگاه شود. مگر نمونه‌های اینچنینی که این قبا را به تنشان پوشانده‌اند کم هستند، جرأت ندارم نام ببرم، ولی فضای مجازی پر است از نام‌های آن‌ها و البته صدها و هزاران نامی که شما نمی‌شناسید ولی هستند تا آخرین خاکریزهای علم کشور را هم ویران کنند. من مقصر چنین ابتذالی را شورای عالی انقلاب فرهنگی و وزارت علوم می‌دانم که به هر کس اجازه می‌دهد دانشجوی دکتری بگیرد. در این سال‌ها با توسعهٔ بی‌رویهٔ مراکز آموزش عالی اعضای هیئت علمی برای ترقی به دانشجوی دکتری و کارشناسی ارشد نیاز دارند. برای این همکارنماها مهم نیست که آن کسی که دکتر می‌کنند سواد دارد یا نه. هر فارغ‌التحصیل کارشناسی ارشد و دکتری برای آن فرد کلی امتیاز دارد و باعث بقایش می‌شود. وقتی مستعدین کشور می بینند که دکتر شدن به دردشان نمی خورد، یا قید دکتری را می‌زنند و یا می‌روند خارج از کشور. آنوقت کسانی که اصلاً درک درستی از دکتری ندارند و صرفاً می‌خواهند از عنوان آن در جامعه بهره ببرند و یا وابستگانی که با مدرک دکتری بدون دردسر شغل‌های بالا را درو می کنند، می‌آیند و لباس دکتری می‌پوشند. جلسات دفاع نمایشی برگزار می‌شود و آقا و خانم دکتر از دل نظام آموزشی فاسد و فشل زائیده می‌شود. #حسین_آخانی @simar50

... دیوارهای بلند ! #جعفر_بخشی_بی‌نیاز نویسنده و روزنامه نگار چه شد که آنهمه سرسبزی و رونق و لطافت و زیبایی به خاک نشست و آمال و آرزوها و امیدها و زندگی‌ها بر زمین ریخت. چه اتفاقی افتاد که قلمِ تاریخ به نگارش متنیِ جان سوز تن داد و از رنج و اندوه و درد نوشت. روزگار به کدام آیین و مسلک درآمد که خوبیها را سر برید و زشتی‌ها را عَلم کرد. چه حادثه‌ای از دور بر ما شبیخون زد که وارثانِ تمدنِ چندین هزار ساله را به سوگیِ ماتم‌افزا برد و فقر و نداری را به زیستِ‌مان گره زد. تاوان کدام خطا و اشتباه را دادیم که جهانِ‌مان به تاریکی رسید و نور و روشنایی از دلهایمان بیرون رفت. کدام عهد و قول و وفا را لگد زدیم که آینده و فردایمان را دفن کردیم و علف‌های هرز تمام زندگی‌مان را پوشاند و پُر کرد. کو آن سرزندگی و نشاط و شادمانی‌. کو آن روزهای خوشِ دور همی. کو آن لحظه‌های شادِ خانوادگی. کو آن همسایه‌های دلسوزِ مهربانِ یکرنگ. کو آن آدمها. کو آن شهر‌. کو آن خیابان ،کو آن کوچه، کو آن خانه، کو آن صاحب‌خانه. روز به روز که گذشت فاصله‌ها بیشتر و بیشتر شد و مهر از کوچه‌ها و خیابانها پر زد‌‌. وفاق به نفاق نشست و خدمت، رنگِ خیانت گرفت. عهدها به بی‌عهدی رسید و جای خوبها با بدها عوض شد. سالهاست نشسته‌ایم دمِ در، شاید فردا روز خوبی باشد و خورشید از آستانِ تغییر و تحول بیرون بیاید. شمایلی از حس پرواز را در ما برویاند تا دیگر بار با شور و شکوه، غبار!ِ غم از دل برداریم و از مهربانی هم التیام بیابیم. اما حافظه‌های زخمی از خاطره‌های تلخ سرشارند و مدام گذشته را به یادمان می‌آورند و ما را در نبردی سخت شکست می‌دهند. حالا آنقدر در زندگی‌مان غم نشسته که دیگر شادمانی را به یاد نمی‌آوریم و با تمام خنده‌ها بیگانه‌ایم. بین ما و زندگی دیواری‌ست بلند که آنسوی خوشبختی را گِل گرفته‌اند و تمام اطرافش را پوشانده‌اند. در زمانه‌ای که نخبه‌ها و اهل فن یا بیکارند و یا به ناچار در خانه مانده‌اند و یا ناگزیر از ایران رفته‌اند و ابتذال ؛ ارتزاق را آلوده کرده و حلالِ خدا را به حرام تغییر داده باید که پای این زندگی ببازیم و در نهایت بمیریم. کمی دورتر از ما آدمها به واسطه‌ی راهبرانی مصلح ؛ منصف ؛ دلسوز و متخصص روزگاری فرخنده و شاد دارند و جهان‌شان سراسر امید و نشاط و بالندگی ست. رنج را و اندوه را و فقر را مثل مایی که به قواره دوخته‌ایم نمی‌شناسند و با آن میانه‌ای ندارند. هم جهان‌شان به رزق آباد شده و هم آخرتشان. کسانی که در همین دنیا بهشت را با تمام وجود حس می‌کنند و از تمامی حقوق شهروندی برخوردارند و از ناکامی‌ها و حسرتها فاصله دارند و رفاه و امنیت را با گوشت و پوست و جان خود حس می‌کنند و قدر زندگی ارزشمند خود را تمام و کمال می‌دانند ؛ حتما که به رستگاری و خوشبختی رسیده‌اند و دنیایی مفرح و پاک و سالم دارند. در کشوری که همه‌ی مردم از کوچک و بزرگ ؛ پیر و جوان ؛ زن و مرد شماره‌ی موبایل حاکم خود را دارند و اگر ناراحتی‌ای داشته باشند می‌توانند با او تماس بگیرند و بی‌واسطه با او حرف بزنند خودش به عین از بهشت و جهنم واقعی پرده بر می‌دارد و جایگاهِ مردم آن کشور را به خوبی بازنمایی می‌کند. @simar50 #حکمرانی_بد #حکمرانی_خوب #جهنم_اینجاست

اشتباهی پازل بند @simar50 #آهنگ

... دیوارهای بلند ! #جعفر_بخشی_بی‌نیاز نویسنده و روزنامه نگار چه شد که آن همه سرسبزی و رونق و لطافت و زیبایی به خاک نشست و آمال و آرزوها و امیدها و زندگی ها بر زمین ریخت. چه اتفاقی افتاد که قلمِ تاریخ به نگارش متنیِ جان سوز تن داد و از رنج و اندوه و درد نوشت. روزگار به کدام آیین و مسلک درآمد که خوبی ها را سر برید و زشتی ها را عَلم کرد. چه حادثه ای از دور بر ما شبیخون زد که وارثانِ تمدنِ چندین هزار ساله را به سوگیِ ماتم افزا برد و فقر و نداری را به زیستِ مان گره زد. تاوان کدام خطا و اشتباه را دادیم که جهانِ مان به تاریکی رسید و نور و روشنایی از دل هایمان بیرون رفت. کدام عهد و قول و وفا را لگد زدیم که آینده و فردایمان را دفن کردیم و علف های هرز تمام زندگی مان را پوشاند و پُر کرد. کو آن سرزنده گی و نشاط و شادمانی‌. کو آن روزهای خوشِ دور همی. کو آن لحظه های شادِ خانواده گی. کو آن همسایه های دلسوزِ مهربانِ یک رنگ. کو آن آدمها. کو آن شهر‌. کو آن خیابان. کو آن کوچه. کو آن خانه. کو آن صاحب خانه. روز به روز که گذشت فاصله ها بیشتر و بیشتر شد و مهر از کوچه ها و خیابان ها پر زد‌‌. وفاق به نفاق نشست و خدمت رنگِ خیانت گرفت. عهدها به بی عهدی رسید و جای خوب ها با بدها عوض شد. سالهاست نشسته ایم دمِ در شاید فردا روز خوبی باشد و خورشید از آستانِ تغییر و تحول بیرون بیاید. شمایلی از حس پرواز را در ما برویاند تا دیگر بار با شور و شکوه غبار غم از دل برداریم و از مهربانی هم التیام بیابیم. اما حافظه های زخمی از خاطره های تلخ سرشارند و مدام گذشته را به یادمان می آورند و ما را در نبردی سخت شکست می دهند. حالا آن قدر در زندگی مان غم نشسته که دیگر شادمانی را به یاد نمی آوریم و با تمام خنده ها بیگانه ایم. بین ما و زندگی دیواری ست بلند که آن سوی خوشبختی را گِل گرفته اند و تمام اطرافش را پوشانده اند. در زمانه ای که نخبه ها و اهل فن یا بیکارند و یا به ناچار در خانه مانده اند و یا ناگزیر از ایران رفته اند و ابتذال ؛ ارتزاق را آلوده کرده و حلال خدا را به حرام تغییر داده باید که پای این زندگی ببازیم و در نهایت بمیریم. کمی دورتر از ما آدمها به واسطه ی راهبرانی مصلح ؛ منصف ؛ دلسوز و متخصص روزگاری فرخنده و شاد دارند و جهان شان سراسر امید و نشاط و بالنده گی ست. رنج را و اندوه را و فقر را مثل مایی که به قواره دوخته ایم نمی شناسند و با آن میانه ای ندارند. هم جهان شان به رزق آباد شده و هم آخرت شان. کسانی که در همین دنیا بهشت را با تمام وجود حس می کنند و از تمامی حقوق شهروندی برخوردارند و از ناکامی ها و حسرت ها فاصله دارند و رفاه و امنیت را با گوشت و پوست و جان خود حس می کنند و قدر زندگی ارزشمند خود را تمام و کمال می دانند ؛ حتما که به رستگاری و خوشبختی رسیده اند و دنیایی مفرح و پاک و سالم دارند. در کشوری که همه مردم از کوچک و بزرگ ؛ پیر و جوان ؛ زن و مرد شماره موبایل حاکم خود را دارند و اگر ناراحتی ای داشته باشند می توانند با او تماس بگیرند و بی واسطه با او حرف بزنند خودش به عین از بهشت و جهنم واقعی پرده بر می دارد و جایگاهِ مردم آن کشور را به خوبی بازنمایی می کند. @simar50