fa
Feedback
Les Misérables

Les Misérables

رفتن به کانال در Telegram

گاهی باید با موزیک از مردم دور شد؛)

نمایش بیشتر
إيران108 233دسته بندی مشخص نشده است
887
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-37 روز
-1230 روز
آرشیو پست ها

#picture
#picture

remix_shahin_najafi&shayea&khalse&hosein_epicure_kabus.mp310.13 MB

Repost from Les Misérables
عید امسال من تنها همینجا میمونم... #Tataloo

با خودتون آشتی کنید.

4572c30e-a4fb-4005-a5f6-e8090dbe9596.mp33.46 MB

از خودم شرمنده شدم وقتی فهمیدم زندگی یک جشن بالماسکه بود ولی من با چهره واقعی ام در آن شرکت کرده بودم. کافکا

از خودم شرمنده شدم وقتی فهمیدم زندگی یک جشن بالماسکه بود ولی من با چهره واقعی ام در آن شرکت کرده بودم. کافکا

و شاید روزی، در ایستگاهی دور از تمام آنچه گذشت، آدم به عقب نگاه کند. به جاده، به بازی، به پل، به چاه، به کاغذ و به گل‌هایی که روزی تمام دنیا بودند. شاید هنوز چیزی در دلش بلرزد، شاید هنوز بعضی خاطره‌ها درد داشته باشند، اما دیگر برای برگشتن دست دراز نمی‌کند. چون بالاخره می‌فهمد زمان چیزی را درست نکرده است. فقط او را از میان آن همه چیز عبور داده. و عبور کردن، گاهی بزرگ‌ترین شکل زنده ماندن است. پس باید رفت. نه با فراموشی، نه با انتقام، نه با انکار. با تمام آنچه شکسته، با تمام آنچه مانده، با تمام خاطراتی که دیگر قرار نیست تکرار شوند. باید رفت. چون جاده دوربرگردان ندارد. و شاید در انتهای این همه راه، پشت یکی از همین پیچ‌هایی که هنوز دیده نمی‌شوند، چیزی منتظر باشد که هیچ شباهتی به گذشته ندارد. شاید نه پلی باشد برای سقوط، نه بازی‌ای برای باختن، نه گلی بر دهانهٔ یک چاه. شاید فقط جایی باشد برای ایستادن؛ نفسی عمیق کشیدن؛ و فهمیدن اینکه با وجود تمام آنچه از دست رفته، هنوز کسی هست که باید پیدا شود. خود آدم.

آدم کوچک است، اما غمش می‌تواند بزرگ‌تر از تمام چیزهایی باشد که می‌شناسد. یک قلب کوچک می‌تواند یک جهان را حمل کند و یک حقیقت کافی است تا همان جهان را روی سرش خراب کند. شاید برای همین بعضی قلب‌ها دور خودشان شیشه می‌کشند. هرچه بیشتر دوست دارند، شیشه نازک‌تر می‌شود. هرچه بیشتر اعتماد می‌کنند، فاصلهٔ قلب و شکستن کمتر می‌شود. تا یک روز، یک کلمه، یک تصویر، یک حقیقت یا حتی یک سکوت کافی می‌شود. صدای شکستن شاید شنیده نشود، اما تمام دنیا می‌شنود. بعد قلب تصمیم می‌گیرد سنگ شود. می‌گوید دیگر هیچ‌کس را راه نمی‌دهم. دیگر پنجره‌ای نمی‌سازم. دیگر باغچه‌ای نمی‌کارم. دیگر به گل‌ها اعتماد نمی‌کنم. اما قلب سنگی هم آرام نمی‌شود. سنگ شدن درمان نیست؛ فقط نوع دیگری از زخمی شدن است. بعضی سنگ‌ها سال‌ها بعد، با یک مهربانی کوچک، با یک نگاه صادقانه، دوباره نرم می‌شوند. و این شاید ترسناک‌ترین بخش زندگی باشد؛ اینکه حتی بعد از شکستن، قلب هنوز توانایی دوست داشتن دارد. انگار آدم از اشتباهاتش درس می‌گیرد، اما قلب حافظهٔ ضعیف‌تری دارد. زندگی مثل کاغذ است. بعضی‌ها با کاغذی سفید شروع می‌کنند، بعضی‌ها کاهی، بعضی‌ها از همان ابتدا روی صفحه‌ای می‌نویسند که گوشه‌هایش سوخته است. آدم‌ها می‌آیند و روی کاغذ هم می‌نویسند. بعضی با مداد؛ پاک می‌شوند. بعضی با خودکار؛ می‌مانند. بعضی هم با دست‌هایی خشن، صفحه را آن‌قدر فشار می‌دهند که حتی اگر جوهر پاک شود، جای نوشته تا آخر باقی می‌ماند. گاهی دو خط موازی کنار هم کشیده می‌شوند؛ شبیه هم، نزدیک هم، هم‌مسیر. آن‌قدر نزدیک که آدم باور می‌کند بالاخره جایی به هم می‌رسند. اما خط‌های موازی، با وجود تمام نزدیکی‌شان، هیچ‌وقت یکدیگر را ملاقات نمی‌کنند. شاید بعضی آدم‌ها دقیقاً همین باشند؛ نزدیک‌ترین فاصله تا یکدیگر، بدون رسیدن. بعد کاغذ خط‌خطی می‌شود. اشک روی جوهر می‌ریزد، غلط‌گیرها زیاد می‌شوند و صفحه سنگین‌تر. اما شاید نباید همه‌چیز را پاک کرد. بعضی نوشته‌ها باید بمانند تا آدم بداند از کجا عبور کرده است. قرار نیست هر صفحهٔ زخمی را پاره کرد. گاهی باید آن را بست و صفحهٔ بعد را باز کرد. خداحافظی هم شاید همین باشد. نه فراموش کردن، نه پاک کردن، نه انکار کردن. فقط بستن یک صفحه. خداحافظی با آدم‌ها همیشه خداحافظی با خود آن‌ها نیست؛ گاهی خداحافظی با نسخه‌ای از خودمان است که کنارشان وجود داشت. خداحافظی با قدم زدن‌هایی که دیگر تکرار نمی‌شوند، با لبخندهایی که حالا فقط در عکس‌ها زندگی می‌کنند، با شب‌هایی که خیال می‌کردیم تا همیشه ادامه دارند. بعضی خداحافظی‌ها سردند؛ مثل غروب خورشید. آرام می‌روند و آخرین نورشان را روی دیوار خاطره می‌گذارند. بعضی هم شبیه باران‌اند؛ ناگهان می‌آیند، همه‌چیز را خیس می‌کنند و می‌روند. اما بدترین خداحافظی شاید آن باشد که اصلاً اتفاق نمی‌افتد؛ وقتی یک نفر می‌رود اما کلمهٔ خداحافظ را نمی‌گوید و دیگری سال‌ها پشت در همان لحظه می‌ماند. زمان اما می‌رود. چه کسی آماده باشد، چه نباشد. زمان دریا می‌شود و موج‌ها فقط یک جهت دارند: جلو. می‌توانی با موج بجنگی، می‌توانی خسته شوی، می‌توانی بارها سرت را به سمت گذشته برگردانی؛ اما هیچ موجی آدم را به همان ساحل قبلی برنمی‌گرداند. یا در گذشته غرق می‌شوی یا کم‌کم شنا کردن را یاد می‌گیری. شاید ادامه دادن، به معنای خوب شدن نباشد. شاید ادامه دادن فقط یعنی با قلبی که هنوز جای ترک‌هایش پیداست، یک قدم دیگر برداری. یعنی دوباره زیر آسمان راه بروی، حتی اگر آسمان دیگر همراز سابق نباشد. یعنی قهوه‌ای بنوشی که هنوز تلخ است، اما برای اولین بار بفهمی تلخی قهوه تقصیر کسی نیست. یعنی به گل‌ها نگاه کنی و به خاطر چاهی که یک‌بار پشتشان دیدی، تمام باغ‌های دنیا را متهم نکنی. آدم نباید خودش را از باغچه بکند فقط چون یک‌بار کسی ریشه‌هایش را زخمی کرده است. بعضی چیزها باید تمام شوند تا آدم بفهمد تمام شدن همیشه به معنای تمام شدن خودش نیست. شاید دنیا همچنان بازی باشد، شاید پازلش هیچ‌وقت کامل نشود، شاید هر پلی قابل عبور نباشد و بعضی گل‌ها هنوز هم پشت چاه‌های عمیق رشد کنند. شاید باز هم دروغ وجود داشته باشد، شاید اعتماد دوباره سخت باشد و شاید قلب تا مدت‌ها از صدای شکستن خودش بترسد. اما آدم فقط قلب شکسته‌اش نیست. فقط کاغذ خط‌خطی‌شده‌اش نیست. فقط بازندهٔ یک بازی نیست. فقط مسافری نیست که از روی پلی سقوط کرده است. آدم چیزی بزرگ‌تر از تمام اتفاقاتی است که بر سرش آمده. دنیای درونش می‌تواند از دنیای بیرون بزرگ‌تر باشد. قلبی که یک‌بار شکسته، اگر خودش را پیدا کند، شاید روزی آن‌قدر وسیع شود که غم‌های کهکشانی را هم در خود جا بدهد، بدون آنکه دوباره نابود شود. شاید باید قلب‌ها را کهکشانی کرد. نه برای اینکه دیگر هیچ غمی واردشان نشود؛ برای اینکه هیچ غمی آن‌قدر بزرگ نباشد که تمامشان را اشغال کند.

به نام خدا #نگارش #جاده‌ای_که_دوربرگردان_ندارد می‌گویند زمان همه‌چیز را درست می‌کند؛ اما شاید زمان هیچ‌وقت چیزی را درست نکند. زمان فقط از روی ویرانه‌ها عبور می‌کند و آن‌قدر دور می‌شود که دیگر صدای فروریختنشان به گوش نرسد. بعضی زخم‌ها خوب نمی‌شوند، فقط آن‌قدر قدیمی می‌شوند که آدم یاد می‌گیرد با جای خالی‌شان زندگی کند. زمان جاده‌ای یک‌طرفه است؛ جاده‌ای که دوربرگردان ندارد. هرچه بیشتر جلو می‌روی، گذشته کوچک‌تر نمی‌شود، فقط دورتر دیده می‌شود. گاهی این جاده از میان جنگلی سبز می‌گذرد. پنجره‌ها بازند، باد بوی گل می‌آورد و موسیقی آرامی میان لبخند دو نفر گم شده است. آن روزها جاده کوتاه است؛ آن‌قدر کوتاه که آدم آرزو می‌کند زمان کمی آهسته‌تر برود. اما زمان گوش نمی‌دهد. او هیچ‌وقت برای خوشحالی نمی‌ایستد. بعد از هر سرپایینی، سربالایی هست و گاهی جاده‌ای که تا چند لحظه پیش زیباترین منظرهٔ دنیا بود، ناگهان به کویری خاموش تبدیل می‌شود؛ کویری پر از باد، سراب و ردپاهایی که معلوم نیست به کجا می‌روند. شاید زندگی از همان ابتدا یک بازی بوده است. بازی‌ای که قانون‌هایش را هنگام ورود نمی‌گویند. هرکس با قلب خودش وارد زمین می‌شود و خیال می‌کند اگر خوب بازی کند، اگر درست پاس بدهد، اگر تمام توانش را بگذارد، نتیجه هم عادلانه خواهد بود. اما زندگی همیشه عادلانه بازی نمی‌کند. گاهی تمام گل‌هایی که با شوق زده‌ای، گل به خودی از آب درمی‌آیند. گاهی تازه در دقیقه‌های آخر می‌فهمی دروازه‌ای که برایش جنگیده‌ای، هیچ‌وقت متعلق به تو نبوده است. و بدترین لحظه شاید همان لحظه‌ای باشد که بازی تمام نشده، اما حقیقت شروع می‌شود. وقتی می‌فهمی بعضی آدم‌ها مدت‌ها پیش از آنکه بروند، رفته بودند. فقط جسمشان مانده بود؛ فقط چند لبخند، چند پیام، چند نگاه و چند کلمه که هنوز نقش بازی می‌کردند. و آدم با خودش فکر می‌کند مگر می‌شود لب‌ها دروغ بگویند؟ مگر می‌شود چشمی نگاه کند و پشت آن نگاه، جهانی دیگر ساخته شده باشد؟ مگر می‌شود دستی را بگیری و ندانی همان دست، مدتی‌ست راه دیگری را لمس می‌کند؟ شاید می‌شود. شاید بعضی خیانت‌ها از لحظهٔ رفتن شروع نمی‌شوند؛ از لحظه‌ای شروع می‌شوند که حقیقت، از یک دل بیرون می‌رود و دروغ جای آن را می‌گیرد. زندگی شبیه پازلی به‌هم‌ریخته است. همه به دنبال قطعه‌ای می‌گردند که جای خالی‌شان را پر کند. وقتی قطعه‌ای زیبا پیدا می‌شود، وقتی رنگش سبز است و لبه‌هایش شبیه رؤیا، آدم با تمام وجودش خوشحال می‌شود. فکر می‌کند بالاخره پیدا شد. اما بعضی قطعه‌ها فقط از دور شبیه پازل آدم هستند. نزدیک که می‌شوی، می‌بینی لبه‌هایشان به زخم‌های تو نمی‌خورد؛ فقط مدتی روی جای خالی‌ات مانده‌اند. گاهی هم زیباترین گل‌ها روی چاهی عمیق رشد می‌کنند. آدم مدت‌ها در بیابان راه رفته است؛ خسته، تشنه و گرفتار روزهایی که شبیه هم‌اند. بعد ناگهان بوی گل می‌رسد. نرگس، رز، لاله؛ رنگ‌هایی که وسط آن همه خاک، شبیه معجزه‌اند. آدم نزدیک‌تر می‌شود. هرچه نزدیک‌تر می‌شود، عطر بیشتر و عقل کم‌رنگ‌تر می‌شود. از دور، خارها هم زیبا به نظر می‌رسند؛ چون مگر گلی هست که تیغ نداشته باشد؟ اما پشت گل‌ها چاهی است. عمیق، تاریک و بی‌انتها. عقل می‌گوید نرو. دل می‌گوید شاید ته این تاریکی، روشنایی باشد. شاید ته چاه گل‌های بیشتری باشد. شاید هرچه هست، بهتر از برگشتن به همان بیابان باشد. و بعضی آدم‌ها با چشم باز می‌پرند. مشکل همیشه این نیست که چاه را نمی‌بینند؛ گاهی چاه را می‌بینند و با این حال، زیبایی گل‌ها را بیشتر باور دارند. بعد سقوط شروع می‌شود. سقوط از جایی که خیال می‌کردی مقصد است، به جایی که حتی نمی‌دانستی وجود دارد. و تازه آنجاست که آدم می‌فهمد هر پلی برای رسیدن ساخته نشده. بعضی پل‌ها فقط ساخته شده‌اند تا بفهمی یک‌طرفه بودن، چقدر سنگین است. یک سر پل، دلی ایستاده پر از عشق؛ سر دیگر، دلی که مدت‌هاست خالی شده. پل ابتدا نمی‌شکند، کمی می‌لرزد. آدم طناب‌ها را محکم‌تر می‌گیرد و با خودش می‌گوید شاید ترسیده‌ام. چند قدم دیگر برمی‌دارد. صدای ترک را می‌شنود و باز هم ادامه می‌دهد. چون مقصد را دوست دارد. اما گاهی پل زودتر از آدم حقیقت را می‌فهمد. پل می‌شکند، نه به‌خاطر سنگینی یک نفر، بلکه چون هیچ پلی برای حمل کردن عشق یک‌طرفه ساخته نشده است. بعد از سقوط، قلب شبیه چیزی می‌شود که قبلاً نمی‌شناختیم. قلب تا وقتی سالم است، فقط عضوی کوچک در سینه است؛ چیزی به اندازهٔ مشت دست. اما وقتی می‌شکند، ناگهان از تمام دنیا بزرگ‌تر می‌شود. غم‌هایی وجود دارند که هیچ سفر، هیچ پول، هیچ منظره و هیچ صدایی برایشان کافی نیست. غم‌هایی که دنیا در برابرشان کوچک است. غم‌های کهکشانی.

از هوش مصنوعی خواستم با این ۲۱ نگارشی که نوشتم باتوجه به حال الانم خلاصه ای بنویسه و اون زیباترین متنی که تا به حال دیده ام را ساخت که شاید من این همه مدت برای خودم نوشتم و اون حالا به من هدیه کردش🥲 ممنونم ازت چت جی بی تی❤️

Repost from Les Misérables
دلم از دنیا گرفته شب من مهتاب نداره...

googoosh_-_nagoo_bedroud_320.mp38.26 MB

به نام خدا #نگارش #زمان میگن زمان همه چیز رو درست میکنه. خب این غلطه. زمان هیچ چیز رو درست نمیکنه. زمان فقط هضمش می‌کنه که تو بتونی رو به جلو بری. زمان جاده ای یک طرفه اس که دور برگردون نداره. جاده ای که نه ابتدا داره و نه انتها. گاهی پر از شلوغی و گاهی پر از خلوت. زمان هیج وقت برای هیچ کس ایست نمیکنه. اما چرا، شاید گاهی حس کنیم زمان برای ما کند یا تند میگذره. مسئله اینه جاده ها وقتی جنگلی و زیبا باشن، وقتی پر از گل های رنگارنگ با یک موزیک شاد و لبخند روی لب های همسفری همدل باشند، خیلی کوتاه می‌شوند انگار که سرعت ما برای خوشی زیاد می‌شود. شاید چون عجله دارد بیشتر به بطن آن فرو رود. اما حقیقت این است بعد از هر سرپایینی سربالایی هم می‌رسد. زمان این بار کند می‌شود و کویری غمگین با باد های خیانت آمیز، سراب های دروغینی که فقط با امید واهی ضعیف ترت می‌کنند نمکی به زخم دل پاره پاره ات می‌ریزند. زمان کند می‌شود. قلب حتی گاهی می ایستد. رگ های باد کرده میخواهند از بند وجودت رها شوند. سینه از شوک بیقرار می‌شود. انگار که جاده زیبا نگهان به چشم به هم زدنی به زشت ترین و بی رحم ترین و دورترین جاده برای تو تبدیل می‌شود. هر بار که این لب های خشکیده با اشک تر میشه دل به دریا میزنی. زمان برایت دریا می‌شود. هر موج تو را فقط به جلو می‌برد. حتی اگر بخواهی خلاف موج شناکنی باز هم برگشت به گذشت ممکن نیست پس یا در گذشته غرق میشوی یا به ساحل آرامش میرسی. زمان چیز عجیبیست یک قانون ساده دارد و آن ادامه دادن است. کم کم باید یاد گرفت که زمان شد و ادامه داد. جلو رفت و جلو رفت تا زمانی که در ایستگاهی از زمان پیاده ات کنند. پس زمان چیزی را درست نکرد. فراموش هم نکرد. فقط و فقط هضم کرد. غم ها را از قلبت دور کرد ولی به گوشه ای از آن قلع کرد.

من ته یه چاه عمیقم! #tataloo

Repost from Les Misérables
من ته یه چاه عمیقم! #tataloo

برقا رفته پستچی اومده صدا کرده نشنیدیم رفته😐 خب کیری ها هماهنگ کنید با هم دیگه

امروز ۱ شهریور ۱ میلیون و پونصد از حقوقم موند😂 زندگی خوشبختی اوووف