Dizabad
رفتن به کانال در Telegram
919
مشترکین
-124 ساعت
+67 روز
+130 روز
در حال بارگیری داده...
کانالهای مشابه
ابر برچسبها
هیچ دادهای
مشکلی وجود دارد؟ لطفاً صفحه را تازه کنید یا با مدیر پشتیبانی ما تماس بگیرید.
اشارات ورودی و خروجی
---
---
---
---
---
---
جذب مشترکین
سپتامبر '26
سپتامبر '26
+6
در 0 کانالها
اوت '26
+5
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '26
+6
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '26
+9
در 0 کانالها
Get PRO
مه '26
+1
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '260
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '260
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '26
+8
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '26
+6
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '25
+8
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '25
+6
در 1 کانالها
Get PRO
اکتبر '25
+9
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '25
+5
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '25
+20
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '25
+17
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '25
+13
در 0 کانالها
Get PRO
مه '25
+28
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '25
+21
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '25
+11
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '25
+20
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '25
+11
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '24
+22
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '24
+29
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '24
+20
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '24
+12
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '24
+31
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '24
+18
در 1 کانالها
Get PRO
ژوئن '24
+19
در 0 کانالها
Get PRO
مه '24
+36
در 1 کانالها
Get PRO
آوریل '24
+32
در 1 کانالها
Get PRO
مارس '24
+25
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '24
+28
در 1 کانالها
Get PRO
ژانویه '24
+32
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '23
+31
در 1 کانالها
Get PRO
نوامبر '23
+21
در 1 کانالها
Get PRO
اکتبر '23
+10
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '23
+19
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '23
+35
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '23
+14
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '23
+21
در 0 کانالها
Get PRO
مه '23
+18
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '23
+30
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '23
+22
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '23
+36
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '23
+35
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '22
+27
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '22
+14
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '22
+11
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '22
+33
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '22
+42
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '22
+48
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '22
+16
در 0 کانالها
Get PRO
مه '22
+35
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '22
+47
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '22
+53
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '22
+27
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '22
+53
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '21
+69
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '21
+51
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '21
+50
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '21
+33
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '21
+76
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '21
+74
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '21
+36
در 0 کانالها
Get PRO
مه '21
+24
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '21
+31
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '21
+35
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '21
+36
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '21
+44
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '20
+1 386
در 0 کانالها
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 06 سپتامبر | 0 | |||
| 05 سپتامبر | 0 | |||
| 04 سپتامبر | +6 | |||
| 03 سپتامبر | 0 | |||
| 02 سپتامبر | 0 | |||
| 01 سپتامبر | 0 |
پستهای کانال
#اخبار حوادث شهرستان خنداب
#جاده خنداب - پل دوآب
💢 تصادف خودروی پیکان وانت و موتورسیکلت در محور خنداب - پل دوآب مصدومیت شدید راکب موتورسیکلت را رقم زد.
🚨برخورد خودروی پیکان وانت و موتورسیکلت در محور خنداب - پل دو آب حد فاصل گازران ـ خنداب ، موتورآب عمومی محله قلعه، منجر به مصدومیت شدید راکب موتورسیکلت و اعزام وی به مراکز درمانی شد.
#رعایت نکات ایمنی و حق تقدم برابر است با آرامش خاطر خود ودیگران
📅 یکشنبه ۱۴۰۵/۰۶/۱۵
ــــ┅═❁-✥❁🇮🇷❁✥-❁═┅ــــ
🚒آموزش ایمنی، آتش نشانی، امدادی، شهروندی واخبار حوادث
@dizabadiha
| 2 | شمشیرها و مردان جنگی پدید میآورند، نه مشتی لغت بیگانه. اگر اینطور بود، همه با خواندن مقداری از این لغت های عربی که من سر در نمیآورم، در جبههها پیروز میشدند!! اینرا گفت و آخوند چاپلوس را بهت زده رها کرد و بر اسب سوار شد و پیشاپیش سپاه، از مشهد بیرون آمد. از آنسوی اشرف، در پهنه دشت ((خوار)) و ((قشلاق)) به نزدیکی سمنان رسید، پیشآهنگان سپاه وی، سیاهی نیروی شگرفی را در برابر خود دیدند و به ((سردار سیدال خان)) که فرماندهی نیروهای اشرف افغان را بعهده داشت خبر دادند.
همانگونه که پیشآهنگان نیروی های اشرف، سیاهی سپاهیان نادر را دیده بودند، و پیشتازان مردان جنگی نادر نیز، از وجود سواره نظام اشرف در نزدیکی خود، آگاه شوند.
نادر بی درنگ فرمان داد تا فرماندهان سه گانه نیروهایش به نزدش بروند، و واپسین بررسی های منطقه ای را بکنند. و خود برای اطمینان خاطر بیشتر، بر بالای بلندی ای رفت و پهنه ی دشت را، زیر نظر گرفت و بر آوردی از نیروهای اشرف کرد. آنگاه، محل استقرار هر بخش از سپاه خویش را مشخص کرد و توپخانه و سواره نظام و پیاده نظام، هر کدام در جایگاه خود قرار گرفتند.
شب فرا رسید و پرده ی سیاه خویش را بر دشت و هامون کشید. شبی که همه میپنداشتند، روز پر مخاطره ای را آبستن است.
فردای آنشب، اشرف چشم براه حمله نادر بود. ولی به دستور نادر هیچ اقدام جنگی ای انجام نشد و آن روز، بی آنکه رویداد مهمی رخ دهد، به پایان رسید.
اشرف پنداشت که نادر از گستردگی سپاه، و وجود هزاران تن مرد سپاهی در میان نیروهای او ترسیده است.
این بود که پس از دو روز آرامش، در سومین روز، فرمان حمله به نیروهای نادر را صادر کرد. و سواران وی از بخش بهتری به سپاهیان نادر تاختند.
توپخانه نادر که آماده شلیک بود، غریدن را آغازید و نخستین باران گلوله، روی نیروهای اشرف فرو ریخت.
در زیر پشتیبانی آتش توپخانه، نیروهای نادر دست به ((پاتک)) (ضدحمله) زدند و سواران و پیادگان دو طرف، با یکدیگر در گیر شدند.
سپاهیان اشرف که با پایداری سخت نیروهای نادر روبرو شده بودند، پس از ساعتی زد و خورد، آرام آرام واپس نشستند، و گروهی کشته و زخمی، از دو سوی نبرد، در میدان، بر جای ماند. این وا پس نشینی، تاکتیکی بود زیرا پس از یک ساعت آرامش، دوباره نیروهای اشرف دست به حمله زدند.
حمله دوم آنها، بی باکانه تر، و بیرحمانه تر بود. سواران اشرف که بسیار آزموده و کار دیده بودند، هنگامه ای بر پا ساختند و سواران زبده ی نادری نیز به سختی در برابرشان ایستادگی کردند. جنگ، چنان بیرحمانه و خونین و پیش میرفت که تصور آن برای هر دو طرف غیر ممکن بود. در این هنگام، نادر با نیروهای زبده اش، زمان را برای زدن ضربه نهایی مناسب دیدند و سردار خستگی ناپذیر ما فریاد زنان در حالی که تبرزین معروف خود را گرد سر میگردانید پای به میدان نهاد..
ادامه در قسمت بعد
شاد و سلامت باشید.
🌹🌺🌹
@dizabadiha | 161 |
| 3 | نادر شاه افشار قهرمان بی آرام
جلد اول
بخش یکم
قسمت ۲۶
«اشرف افغان» رو در روی ((سپهسالار نادر))
نادر، و سپاهیان خسته و شاه تهماسب را در مشهد رها میکنیم و به شهر سپاهان باز میگردیم، تا ببینیم ((اشرف افغان)) که سنگر اصلی، یعنی پایتخت صفویان را در دست دارد، چه میکند. او، پس از سازش با نیروهای بیگانه ی عثمانی، به آسودگی در شهر سپاهان بسر میبرد و پول و خواسته و آرامش فراوان، وی را به باده خواری و زن بارگی کشانده بود.
اشرف شنیده بود که مردی بنام(( تهماسبقلی)) به سپاهیان شاه تهماسب (که اشرف همیشه او را ((تهماسب میرزا)) مینامید) پیوسته است و سپهسالار نیروی او شده.
میدانیم که شاه تهماسب در حقیقت برادر زن اشرف افغان نیز بود، و اشرف در آغاز کوشید که او را به چنگ بیاورد، ولی موفق نشد. اما هنگامی که شنید (( ابدالیان )) در هرات سر به شورش برداشته و به بخشی از خراسان نیز رسیده اند، شادمان شد و پنداشت که برادران افغان او کار ((نادر)) (تهماسبقلی) و شاه تهماسب را یکسره خواهند کرد. و آنگاه است که او، به خراسان میتازد، سپس یا با آبدالیان میسازد و یا آنها را از میان میبرد و فرمانروای سراسر کامل ایران میشود.
ولی آنگاه که خبر شکست آبدالیان را در هرات شنید، دانست که ((سپهسالار نادر قلی)) را نباید کوچک گرفت و اگر این غول را رها کند، روز بروز بزرگتر و نیرومند تر میشود. این بود که نیروی فراوانی که سی هزار تن بود بسیج کرد و بسوی مشهد به راه افتاد سواره نظام وی پیشاپیش سپاه میرفت و اشرف در میان آنها بود و پشت سر او پیاده نظام و توپخانه حرکت میکردند. هنوز یکی دو روز بیشتر به رسیدن نادر به مشهد نگذشته بود، که ((اشرف افغان)) با سپاهی فراوان به سوی مشهد میآمد.
گویی آرامش و استراحت برای این شاهین تیز چنگ ایرانی، حرام بود. زیرا بی درنگ دست بکار شد و نزد شاه تهماسب رفت و گفت :
اکنون زمان آن رسیده تا گستاخانی را که به پایتخت ایران چنگ انداخته، گوشمالی سختی بدهیم.
شاه گفت :ما تازه از راه رسیده ایم و سپاهیانمان، پس از دو ماه راهپیمایی و جنگهای دشوار، براستی خسته هستند. بر این پایه چگونه میتوانیم دوباره با شتاب خود را در جنگ بزرگ دیگری درگیر کنیم؟
نادر گفت :کار آبدالیان مهمترین کاری بود که انجام دادیم و اگر اندکی تاخیر میشد، چه بسا که هنگام بازگشت، اشرف افغان را در مشهد میدیدیم. بنا بر این چه بخواهیم و نخواهیم، باید با او که سر تصرف مشهد را در سر دارد بجنگیم. زیرا او نمیداند که ما در مشهد هستیم و تصمیم گرفته است که شهر را در غیاب ما بگشاید.
شاه تهماسب، دمی اندیشید، و سپس گفت :
هر گونه که صلاح میدانید، عمل کنید، تا شاید هر چه زودتر، پدر و خانواده ام را از چنگ این سرکشان رهایی بخشم.
نادر از تالار شاهی بیرون آمد و نخستین کاری که کرد، برادرش ابراهیم خان را با پروانه ی شاه، فرماندار مشهد و خاک خراسان کرد. و سپس سرداران خود را فراخواند و گفت :دوستان من، آنچه را تاکنون انجام داده ایم، همه جنگهای کوچک محلی بوده اند و در خور اهمیت بشمار نمیآمدند. و جنگ هرات با اینکه اندکی دشوارتر از دیگر نبردها بود، اما باز هم به پای جنگی که بزودی در پیش خواهیم داشت نمیرسد.
بر این پایه باید نهایت فداکاری و همکاری را داشته باشیم. زیرا اگر این دشمن را شکست دهیم، قدرت دولت مرکزی ایران را که مدتها از میان ما رفته است، دوباره پدید خواهیم آورده. سرداران نادر که وی را چون جان دوست میداشتند، و وجود او را تکیه گاهی استوار برای خود میدانستند، همگی با نادر پیمان بستند که در جنگ، بی چون و چرا زیر فرماندهی او بوده، در نهایت دلیری و فداکاری بکوشند.
آنگاه نادر تکلیف آنان را معین کرد و فرماندهی پهلوی راست سپاه را به ((گرجی خان)) سرپرستی پهلوی چپ را به ((علی خان ابدالی))، و فرماندهی میانه ی سپاه را هم به ((حاجی خان بیک افشار)) سپرد.. فرماندهی توپخانه و سوارنظام را نیز، خود پذیرفت و در روز هجدهم صفر ١١۴٢ هجری قمری، شیپور آماده باش و حرکت نواخته شد، و دوباره اژدهای نیرومند مردان جنگی نادر به حرکت در آمدند. پیش از حرکت، یکی از آخوندهای درباری، به پیش دوید تا ((دعای سفر)) برای او بخواند. نادر که میپنداشت او، درخواستی از وی دارد، دمی ایستاد، آخوند چاپلوس شروع به خواندن واژه های تازی بنام ((دعای سفر)) کرد. در این هنگام نادر انتهای دسته ی تبرزینش را به زیر دستار وی گذارد و اندکی فشار داد، بدانگونه که دستارش از پشت سر بر زمین افتاد.
سپس به او گفت :مردک، تو با لباس عربی و با لغات عربی داری چیزهایی برای من میخوانی که من اصلآ از آنها سر در نمیآورم. تو هیچ چیزت به ایرانی نمیماند. (در ضمن دوستان بهتون بگم که نادر از آخوندها خوشش نمیومد و او عقیده داشت که آخوندها مفت خور هستند. نویسنده)
آخوند چاپلوس گفت: قربان من برای پیروزی شما و سربازانتان دعا میکردم.
نادر پاسخ داد :پیروزی در جنگ را | 151 |
| 4 | آخرین قیمت طلا، سکه، دلار و سایر ارزها 14 شهریور
@dizabadiha | 212 |
| 5 | @dizabadiha | 222 |
| 6 | ♦️ مدیریت بحران:
🔹 فرونشست بخشی از خیابانی در اصفهان و فرو رفتن چرخ یک دستگاه تانکر در حفره ایجاد شده
🔹 مدیرکل مدیریت بحران استانداری اصفهان از فرورفتگی بخشی از خیابان شهیدان کاظمی و فرو رفتن چرخ یک دستگاه تانکر در حفره ایجادشده خبر داد.
@dizabadiha | 223 |
| 7 | جوی پایدار تا پنج روز آینده
🔹سازمان هواشناسی برای پنج روز آینده در بیشتر مناطق کشور آسمان صاف و جوی پایدار پیش بینی کرده است.
🔹امروز در ارتفاعات البرز مرکزی بارش پراکنده دور از انتظار نیست.
🔹در پنج روز آینده در ساعات بعدازظهر برای ارتفاعات جنوب سیستان و بلوچستان، ارتفاعات جنوب و جنوب غرب کرمان و ارتفاعات هرمزگان شرایط برای رشد ابرهای همرفتی و رگبار و رعد و برق و وزش باد شدید موقتی فراهم است.
🔹همچنین امروز و فردا در مناطقی از شرق کشور در بعضی ساعات وزش باد شدید گاهی همراه با گرد و خاک پیش بینی می شود.
@dizabadiha | 228 |
| 8 | هستیم))
اللهیار خان که میخواست با نادر آشتی کند، به ایوان ساختمان آمد و به مردم گفت :
اگر نادر، یعنی همان جوانمردی را که ما با او سرجنگ داریم، وجود نداشت، شاه تهماسبی وجود نداشت. سپهسالار نادر، همه کاره هست ما، در همه جنگهایی که کرده ایم شاهی را مشاهده نکرده ایم و همیشه با نادر جنگیده ایم.
بهر روی، نامه ای از سوی اللهیار خان برای نادر فرستاده شد که در آن درخواست پایان جنگ و خونریزی شده بود.
با رسیدن نامه بدست نادر، دستور توقف جنگ و خاموشی توپخانه داده شد. و با خاموش شدن توپها، مردم شهر دانستند که نادر، در خواست آنها را پذیرفته است، و هیئتی را به سرپرستی اللهیار خان، برای گفتگو با او، فرستادند. نادر با مهربانی فراوان، برای سومین بار، آنها را پذیرفت و گفت :
با همه ی پیمان شکنی هایتان، باز دست دوستی شما را رد نمیکنم. زیرا ما همه ایرانی هستیم و نباید خون یکدیگر را بریزیم.
اللهیار خان که در اینجا حاضر است به خوبی میداند که من دفعه پیش هم سر آشتی با شما را داشتم، اما او مرا فریب داد.
اینک از او، انگیزه ی این نامردی را میپرسم، که چرا در حالیکه دم از آشتی میزد، در صدد غافلگیری ما، و به کشتن دادن گروهی فراوان از سربازان بیگناه بر آمد؟
اللهیار خان که از هیبت نادر میلرزید،. گفت :
همانگونه که در عریضه ای که بحضور سپهسالار دادم، نوشته بودم، از جوانمردی دور بود که به خلاف قولی که به عبدالغنی علیکوزانی و سردارانش داده بودم رفتار کنم. اما هم اکنون که آنها کشته شده اند، با کمال افتخار پیمان آشتی با سپهسالار را امضاء میکنم.
نادر پاسخ میدهد چون در دوستی با آنها وفادار بوده ای، من تو را میستایم و باید بدانی که از این پس، دوران سرکشی ها و طغیان ها سپری شده و نباید اندیشه نیرنگ و دسیسه و سرکشی در مغز کسی جان بگیرد. باید بدانیم که همه ی ما، با هم برادریم بنا بر این، به شهر باز گردید. و فردا سربازان و سرداران من به شهر خواهند آمد و ترتیب استراحت آنها را بدهید.
درمیان نیروهای تسلیم شده اللهیار خان، افسر نوجوانی دیده میشد به نام((احمد))
(«دوستان این نام را بخاطر بسپارید که این شخص بعد ها از سرداران غیور نادر میشود و در تمامی جنگهایی که نادر میکند در کنارش هست ((احمد خان ابدالی)) که در این زمان نو جوان هستند و در مکتب نادر تبدیل به یک سردار قوی، راستگو با شرافت و وفادار میشود که نادر ایشان را خیلی دوست داشتند و شاید شبی که نادر را بی رحمانه کشتند اگر احمد خان ابدالی در اون موقع آنجا می بود اجازه چنین جنایتی را نمیداد در ضمن سر سلسله پادشاهی افغانستان از احمد خان ابدالی شروع میشود بعد ادامه پیدا میکند نام را بخاطر بسپارید. نویسنده»)
زمانی که موافقت نادر با آتش بس را شنید، به دوستانش گفت :این آدم بسیار جوانمرد است. کاش من سرداری چون او داشتم. دوستانش گفتند :از این پس ما زیر فرمان او هستیم.
شاه تهماسب که نزدیک به یکماه پیش از مشهد به سوی هرات به راه افتاده و در نزدیکی هرات اردو زده بود، هنگامیکه خبر پیروزی نادر را شنید، به نیروهای کوشنده ی خود پیوست و(چهارم ذیحجه ١١۴١هجری قمری) روز بعد، در حالی که ((شاه)) پیشاپیش سپاه در حرکت بود و نادر یک گام عقب تر از او قرار داشت، وارد هرات شد، و مردم شهر با فریادهای شادمانی آنها را پیشباز کردند. شاه تهماسب میخواست اللهیار خان و سران افغان را بکشد، و دراین راه پا فشاری فراوان کرد، ولی نادر زیر بار نرفت و به شاه گفت :
کشتن حریفی که با پای خویش به اردوی آدم میآید و تسلیم میشود، دور از مردانگی است.
نادر نه تنها از کشتن اللهیار خان پیشگیری کرد، بلکه به شاه پیشنهاد کرد از تدبیر و آزمودگی او، سود ببرد و شاه تهماسب را ناگزیر کرد که حکومت هرات را نیز به نام وی بنویسند. نادر پس از سه روز استراحت در شهر، و بر طرف شدن تبش به همراه شاه، راهی مشهد شد، در حالیکه نزدیک به پنج هزار تن از سربازانش را در این جنگ ها از دست داده و بجای کشته شدگان، سه هزار تن از سربازان داوطلب افغان را درون سازمان سپاه خویش جای داد ((احمد ابدالی)) یعنی همان اسیری که جوانمردی نادر را ستود نیز یکی از آنها بود. او، اینکار را از آن روی کرد که به افغانها بفهماند که آنان نیز ایرانی هستند و با دیگر سربازان فرقی ندارند.
ادامه در قسمت بعد.
شاد و سلامت باشید .
🌹🌺🌹
@dizabadiha | 242 |
| 9 | نادرشاه افشار قهرمان بی آرام
جلد اول
بخش یکم
قسمت ۲۵
آن دو، به دژ بازگشتند و میخواستند تسلیم شوند که دیده بان هایشان خبر آوردند که گروهی دیگر از افغانهای ابدالی، برای یاری دادن به آنها، به نزدیکی هرات رسیدند.
این خبر، تصمیم آنها را دایر به تحویل توپخانه خود به نادر، از میان برد و گروهی را از راه پنهانی به بیرون دژ فرستادند تا نیروهای کمکی را به درون دژ، راهنمایی کنند و شبانه همگی سپاهیان کمکی به درون دژ، راه یافتند.
نادر، در چادر خود، در آتش تب میسوخت، که یکی از دیده بانهایش خبر آورد که نیروهای چشم گیری از راهی پنهانی سرگرم ورود به دژ هرات است.
سردار بیمار ما، پی برد که با رسیدن این نیروها، شهر هرات، هرگز تسلیم نخواهد شد.
این بود که وی نیز، در همان شب، به همه ی نیروهای زیر فرمانش، آماده باش داد، تا مانند دفعه پیش غافلگیر نشوند. در ضمن سپرد که همه تدارکات در نهایت آهستگی و بی سرو صدایی صورت گیرد و دشمن متوجه آماده باش آنها نشود.
همین برنامه را افغانیها نیز در دست داشتند و میخواستند بآهستگی تا نزدیک اردوی نادر بروند،
و یکباره بر آنها بتازند.
در پگاه روز دیگر، که هنوز هوا تاریک و روشن بود، نیروهای ابدالی از شهر بیرون آمدند و آرام آرام به نیروهای نادر نزدیک شدند.
سواران نادر که نیز در کمین بودند، خود را آماده این رو در رویی بزرگ میکردند.
ابدالیان هرگز گمان نمیکردند که نیروهای نادر بیدارند. آنها مطمئن بودند که همه سربازان و افسران و سواران وی در خواب هستند. در حالی که اردوی نادر به ببری می مانست که در کمین نشسته و چنان بی حرکت است که گویی خفته است.
نادر خود در پس تپه ای کمین کرده با چشمان تیز نگر خویش، پیش آمدن ابدالیان را در تارک و روشن بامدادی مینگریست. سپاهیان، همه، نفسها را در سینه ها نگه داشته و گوشهایشان را تیز کرده بودند تا با شنیدن آوای فرمانده بیمار خود، تک و تاخت خویش را بیاغازند.
اللهیار خان دستور داده بود که برای یکسره کردن کار نادر، همه نیروهای زیر فرمانش، در جنگ شرکت کنند. و چنانچه نادر میتوانست در این جنگ پیروز شود، کار آنها را یکسره کرده بود.
ابدالیان همچنین، با خود قرار گذاشته بودند که با شنیدن آوای شیپور، از سوی فرمانده خود،
یکباره هلهله کنان با شمشیرهای برهنه، بر سر سپاهیان نادر بتازند.
از سوی دیگر، توپخانه نادر هم آماده و گلوله گذاری شده بود، و توپ داران خود را در پناه توپها پنهان کرده بودند تا کسی نپندارد که آنان بیدارند.
در زمانی که افغانها به نزدیکترین فاصله ممکن رسیده بودند، و چیزی به آغاز تاختن آنها نمانده بود، یکباره نادر فریاد معروف خود را از بیخ گلو سر داد. و همزمان با این فرمان، همه ی توپها غریدند. آوای نقاره و شیپور و کوس، برخواست و یکباره همه ی سربازان و سواران فریاد کشان بر سر افغانها ریختند.
نادر سوار بر اسب در حالیکه تبرزینش را در هوا میچرخاند، از چپ و راست، پیشانیها را میشکافت و سینه ها را میدرید و سواران و سرداران را از اسب بزیر میانداخت.
این تک و تاخت، با آن سر آغاز و همهمه به اندازه ای سخت و نامنتظره بود که افغانها را گیج و سر در گم کرد. و هنوز پرتو آفتاب بر بیابان پیرامون دژ نیفتاده بود که صدها پیکر بی جان
و غرقه به خون، در زیر سم اسبان لگد کوب میشد. و در میان کشته شدگان پیکر بیجان ((عبدالغنی علیکوزانی)) سردار بزرگ افغان هم دیده میشد. ابدالیان به ناچار، به سوی دروازه دژ، واپس نشستند و نادر دستور داد که آنها را دنبال کنند، هر چه بیشتر، از ایشان بکشند یا گرفتار کنند.
ولی در نزدیکی دروازه های شهر، سواران تازه نفس افغان بیرون آمدند و باز، جنگی سخت در گرفت و از هر دو سوی نبرد، کشته فراوان بود، و سر انجام ابدالیان توانستند، دروازه های شهر را ببندند و از درون ریزی نیروهای نادر پیشگیری کنند.
نادر دستور داد محاصره را تنگ تر کنند و توپها را نزدیکتر آوردند، تا بهتر شهر را بکوبند.
مردم شهر که از این وضع پریشان شده بودند،سراسیمه به هر سوی میدویدند، و اضطراب و تشویش، سراسر هرات را فرا گفته بود.
توپخانه نیروهای افغان کوشید تا جایگاه توپخانه نادری را زیر رو کند ولی نتوانست، و برج های دژ شهر، یکی پس از دیگری فرو ریخت.
مردم هرات یکباره بسوی فرماندهی شهر، سرازیر شدند و از اللهیار خان خواستند که از جنگ دست بردارد، و شهر را تسلیم کند.
اللهیار خان که از ادامه جنگ خسته شده بود با سرداران خود به رایزنی نشست که چه کند. در همین هنگام، یکی از گلوله های توپخانه نادر در کنار تالار رایزنی افغانها فرود آمد و بخشی از دیواره ی تالار را ویران کرد. همزمان با این رویداد، مردم که از سراسر شهر راه افتاده بودند به مرکز فرماندهی اللهیار خان نزدیک شدند و در میدان برابر ساختمان فرماندهی گرد آمدند، در حالیکه فریاد میزدند :
((ما همه ایرانی هستیم چرا باید باهم بجنگیم؟ ما، هوادار شاه تهماسب دوم | 228 |
| 10 | 🔴🔴🔴 دلایل زانو درد چیست؟
🔸 هر زانودردی نشانه پیری نیست؛ علت را پیدا کنید، نه اینکه آن را صرفاً به سن نسبت دهید.
کانال اطلاع رسانی دیزآباد
@dizabadiha | 221 |
| 11 | انا لله وانا الیه راجعون
متاسفانه ساعاتی پیش علیرضا نوری فرزند جواد نوری دعوت حق را لبیک گفتند وبه دیار باقی شتافتند
کانال اطلاع رسانی دیز آباد این ضایعه را خدمت خانواده مصاب تسلیت میگوید وبرای آن مرحوم اجر وغفران الهی وبرای بازماندگان صبر از درگاه احدیت مسئلت مینماید
کانال اطلاع رسانی دیزآباد
@dizabadiha | 251 |
| 12 | با سلام
خریدار انگور هستیم به صورت کلی و کیلویی به قیمت روز،
شماره تماس
09186437629 | 256 |
| 13 | ♦️ هشدار وزارت بهداشت درباره روند افزایشی کرونا در کشور؛ «در فضاهای بسته و اماکن تجمعی و پرجمعیت از ماسک استفاده کنید»
🔹 معاون بهداشت وزارت بهداشت درباره روند افزایشی کرونا هشدار داد. در دستورالعمل وزارت بهداشت، بر استفاده صحیح از ماسک، بهویژه در فضاهای بسته و اماکن تجمعی و پرجمعیت، رعایت آداب تنفسی و سرفه و توجه به اصول خودمراقبتی فردی و اجتماعی تاکید شده است.
کانال اطلاع رسانی دیزآباد
@dizabadiha | 263 |
| 14 | وی دیگر، ابدالیها را هراسناک کرد.
ولی به همه ی این ترفندها، در نیم ساعت نخست جنگ، نزدیک به سه هزار تن سرباز و افسر نادر کشته شدند، تا باقیمانده ی سپاه توانستند خود را باز یابند و شمشیر در ابدالیان بنهند.
خشم سواران و سربازان نادر آنها را به گونه ای شگفتی آوری پر تحرک و جنگنده کرده بود، بدانگونه که تا شامگاه بیش از شش هزار تن از افغانیها را از پای در آوردند و به هنگامی که خورشید در کرانه باختر فرو میرفت، ابدالیها، شکست خورده و آسیب دیده، واپس نشستند.
نادر در این زمان تب سختی داشت. خستگی فراوان راه دراز مشهد تا هرات. زخم سر نیزه ای که دو روز پیش به پایش خورده بود. اندوه کشته شدن چهار هزار تن از مردان جنگی اش در این نبرد ها، به این تب تند، دامن میزد. ولی به هیچ روی این درد و ناتوانی را نشان نمیداد، مبادا سپاهیانش روحیه ی خود را ببازند.
پگاه روز بعد، آوای شلیک گلوله های توپ از راه دور، به نادر فهمانید که نیروهای کمکی عبدالغنی خان، به پل(( کوسویه)) رسیده اند و میان آنها و نیروهای حاجی بیک خان افشار، جنگ در گرفته است.
این بود، که صلاح در آن دید تا دژ هرات را همین گونه در محاصره نگهدارد، و بخشی از نیروهای خود را به یاری ((حاجی بیک)) بفرستد. و همین کار را کرد.
پیش از رسیدن نیروهای کمکی نادر، به ((حاجی بیک خان)) نخستین حمله ی نیروهای عبدالغنی خان و ذوالفقار خان از سوی وی، دفع شده بود و نیروهای یاد شده، دومین حمله خود را که بسی سخت تر از حمله ی نخست بود، تازه آغاز کرده بودند که نیروهای کمکی به سپاهیان حاجی بیک رسیدند. بدبختانه درست در همین هنگام، باد سختی از سوی مخالف نیروهای حاج خان وزیدن گرفت و شنهای بیابانهای خشک افغانستان را به چشم و گوش و دهان سربازان نادر فرو ریخت.
علیکوزانی از فرصت سود برد، و از بیراهه، سپاهیان زیر فرمان خود را به هرات رسانید، خط محاصره را شکست و به اللهیار خان افغان پیوست.
اللهیار و علیکوزانی به مشورت نشستند و پس از رایزنی های گسترده ای با هم، بر آن شدند که جنگ با نادر را پایان دهند، و با او از در آشتی در آیند. به همین دلیل پیغام فرستادند که حاضرند رو در رو با نادر به گفتگو بنشینند.
نادر که بیمار بود، و نیروهای خود را خسته و کوفته میدید، درخواست گفتگوی آنها را پذیرفت ولی اینبار شرط را بر آن نهاد که باید هر دو فرمانده شخصاً به حضور او بیایند.
دو فرمانده، بحضور نادر رسیدند و نادر پس از سرزنش فراوان به اللهیار خان افغان گفت :چون من دیگر به تو اطمینان ندارم، حالت جنگی را زمانی پایان میدهم که توپخانه شما، تحویل نیروهای من شود. شما ٢۴ ساعت مهلت دارید که بروید و درباره ی این پیشنهاد بررسی کنید. اگر آنرا پذیرفتید، توپخانه تان را تحویل بدهید. و گرنه داور میان ما، شمشیر خواهد بود.
ادامه در قسمت بعد.
شاد و سلامت باشید .
🌹🌺🌹
@dizabadiha | 254 |
| 15 | نادرشاه افشار قهرمان بی آرام
جلد اول
بخش یکم
قسمت ۲۴
به دستور نادر، آتش توپخانه خاموش میشود. زیرا ممکن بود گلوله های توپخانه، سربازان نادر را نیز از بین ببرد.
شدت نبرد و دلاوری افغانها چنان بود که رفته رفته بیم شکست پیاده نظام نادر میرفت. در این هنگام، نادر پیشاپیش چهار صد سوار، به یاری پیاده های خود وارد میدان میشود و در حالیکه تبرزین خود را گرد سر میچرخوانید، نعره زنان به میانه ی میدان میرسد. و سردارانش به جان پیاده نظام دشمن میافتند.
فریادهای تندر آسای نادر، نیروی تازه ای به پیاده نظام میدهد و جنگ، دوباره شدت میگیرد. یکی از سرداران ابدالی که نادر را نمیشناخت، ولی مشاهده کرد با آمدن او به میدان، روند جنگ دگرگون شده است، به سوی وی تاخت تا با نیزه، اسب وی را از پای در آورد. نادر بیدرنگ متوجه او میشود. ولی پیش از آنکه بتواند واکنشی از خود نشان دهد، نیزه پرتاب شده بود. تنها کاری که نادر کرد، آن بود که دهانه اسب را بر گرداند تا اسب خود را از مسیر نیزه دور کند. ولی نیزه به پای نادر خورد و در آن فرو رفت. این شیر مرد، با پایداری شگفتی آوری، در حالیکه با یک دست تبرزین میزد، با یک دست دیگر دهانه اسب را رها کرد و نیزه را از پای خود بیرون کشید و همان را به سوی پرتاب کننده نشانه گرفت. نیزه درست به قلب جنگنده ابدالی فرود آمد و آنرا شکافت. اللهیار خان، هنگامی که سپاهیان نادر را پشتیبان نیروهای (حاج خان بیک افشار)) دید، پی برد که هر دو نیرو، زیر فرماندهی یک نفر هستند. به نیروهای پیاده نادر تلفات سنگینی رسیده بود، ولی ضرب شست سوار نظام وی، افغانها را وا داشت که شبانه کافر قلعه را واگذارند و بسوی هرات واپس بنشینند.
درست هنگامی که نادر کافر قلعه را تصرف کرد، به او خبر رسید که نیروهای ذوالفقار خان که فرمانده خود را از دست داده و از مازندران گریخته بودند به فرماندهی عبدالغنی علیکوزانی در راه هرات هستند تا به ابدالی ها کمک کنند.
او، گروهی از سواران خود را در سر راه ((کوسویه)) نگه داشت تا در صورت رسیدن این نیروهای کمکی، راه را بر آنان ببندند و نگذارند به هرات نزدیک شوند. و خود فرمان حرکت به سوی هرات را به مردان جنگی خویش داد و با وجود ضعفی که از زخم نیزه دو روز پیش در خود احساس میکرد و تب سختی که داشت، پیشاپیش سپاه به راه افتاد. اللهیار خان فرمانده افغانها، بخشی از توپخانه ی خود را در سر راه هرات بر بلندی ها مستقر کرده بود. و به محض رسیدن نیروهای نادر آتش فراوانی بر سرشان فرو ریخت. به دستور نادر توپخانه او نیز بی درنگ موضع گرفتند و به آتش آنان پاسخ دادند. اما چون توپخانه اللهیار خان بر بلندی قرار داشت، توپخانه نادر از خاموش کردن آتش آنها ناتوان ماند.
در این هنگام نادر به سواره نظام خود فرمان داد توپهای ابدالیان را خاموش کنند.
سواران نادری بی درنگ دست به کار شدند و جنگی سخت در گرفت و سرانجام توانستند توپها را تصرف کرده، آتش آنها را خاموش کنند و همه را به غنیمت بگیرند.
در همین زمان، به اللهیار خان خبر رسید که نیروهای ذوالفقار خان به فرماندهی علیکوزانی در راهند و به زودی به آنها خواهند پیوست.
سردار افغان با شنیدن این خبر بر آن شد که نادر را با ترفندهای جنگی سرگرم کند تا نیروهای دوستانش برسند.
این بود که پیکی را نزد نادر فرستاد و پیشنهاد پایان جنگ را داد. نادر به پیروی از روان بلند خود، نماینده اللهیار خان را به گرمی پذیرفت و گفت :به ایشان بگویید که آماده ام تا گروه گفتگو کننده را برای آشتی را هر چه زودتر بپذیرم.
پس از رفتن نماینده ی افغانها، نادر به سربازان استراحت داد. سواران زین های اسبها را گشودند. چکمه ها را از پای کندند و پیاده نظام نیز شمشیرها و نیزه ها و تفنگها را بر زمین نهاده، به استراحت پرداختند. اللهیار خان که از فراز بلندی نگارنده ی این وضع بود، فرماندهان خود را گرد آورد و گفت هم اکنون، بهترین زمان برای تاختن به نیروهای بی خبر دشمن است.
پس فوراً به سربازان و سواران زیر فرماندهی خود، فرمان آماده باش و شبیخون بدهید.
آنان نیز چنین کردند و یکباره هشت هزار ابدالی خشمگین، در حالیکه فریادهای بلند میکشیدند، با شمشیر های برهنه به سوی نیروهای نادر، تاختند. نادر پی به غافلگیر شدن خود و فریب بزرگی که خورده بود برد و بی درنگ دستور داد، در شیپورها بدمند و نقاره ها و کوس های جنگی را به صدا در آوردند. در اینجا باید یاد آور شد که نادر، در تمرین های پیش از جنگ، و برنامه های رزمی روزانه، به سربازان آموخته بود که به محض شنیدن آوای شیپور و نقاره هر یک با همه ی نیرو و توان خود، فریاد و هلهله بکشند.
در اینجا نیز سربازان همین شیوه را بکار بردند و یکباره از همه سوی، آوای نعره و فریاد مردان جنگی نادر بلند شد و در میان این هیاهو، آوای رعد آسای نادر از همه بلندتر بود.
همین نکته از یکسوی نیروهای غافلگیر شده ی نادر را تهییج کرد و روحیه بخشید و از | 214 |
| 16 | 🌸 12 شهریور روز بهورز را به بهورزان زحمتکش این عزیزان خط مقدم آموزش و ارائه خدمات بهداشت و درمان روستایی تبریک میگوییم.
کانال اطلاع رسانی دیزآباد
@dizabadiha | 180 |
| 17 | آخرین قیمت طلا، سکه، دلار و سایر ارزها ۱۲شهریور
@dizabadiha | 204 |
| 18 | اولین رسانه خبری وچند محوریتی روستای دیزآباد
رسانه عمومی و مردمی
کانالی چند محوریتی
📰 پوش اخبار روستا، ، ایران و جهان
راه ارتباطی @R6533as
📊 مباحث اقتصادی
⚕️ پزشکی و سلامت
📢 اطلاعیهها و رویدادهای مهم خود روستا روستاهای اطراف شهرستان.
🗣 بازتاب انتقادها و پیشنهادها شما..
لینک کانال @Dizabaaadnew1234 | 200 |
| 19 | کودک تیز هوش گفت :بله سپهسالار. ((به درستی که پیروز میکنیم شما را، پیروزی ای بس چشمگیر و بزرگ))
نادر از روی زین خم شد و دستی به سر کودک کشید و گفت :
آفرین پسرم. درس بخوان تا بزرگ که شدی، میرزا بشوی!
این را گفت و مهمیز بر اسب زد و راه خود را دنبال کرد. (میگویند پس از چندی که نادر در جنگ پیروز شده و بسوی مشهد باز میگشت، در همان جا، همان کودک را دید که باز با فریادهای خود، به او و سپاهیانش خوش آمد میگوید دیدن چهره ی آشنای کودک، نادر را ناگزیر میکند که با اینکه بسیار خسته و خاک آلود بود، باز ایستد و کودک را پیش بخواند.
کودک با اشتیاقی فراوان به نزدیک اسب نادر میرسد و سلام میکند.
نادر میگوید :
-حالت خوب است؟
-بله سپهسالار.
-گفتی که نامت چیست؟
-((مهدی)) قربان.
-درس خودت را دنبال میکنی؟
-بله سپهسالار.
-حالا هم باز قرآن میخوانی؟
-بله قربان. باز هم درس قرآن میخوانم.
نادر که بسیار تیز هوش بود و حافظه ای بس نیرومند داشت. دمی ساکت ماند و سپس گفت :
-ولی مثل اینکه دفعه قبل اسمت را چیز دیگری گفتی.
کودک اندک مکث میکند و آنگاه میگوید :
-بله قربان. گفتم ((فتح الله))
نادر در شگفت میشود و میپرسد :چرا دروغ گفتی؟
کودک پاسخ داد :
-قربان. در آنروز، سپهسالار راهی جنگی بزرگ بود. من میخواستم از فتح و پیروزی به سپهسالار نوید بدهم، که سخنانم را بفال نیک بگیرند و با روحیه ای استوار تر ازآنچه که هست بدیدار دشمن بروند. این بود که نام خود را ((فتح الله)) گفتم و آیه ی ((انا فتحنا لک فتحا مبینا)) را بعنوان درسم خواندم.
اکنون که سپهسالار پیروز و سرفراز باز گشته اند، نام راستین خود را به سپهسالار عرض کردم.
نادر از اسب به زیر آمد. کودک را از زمین بلند میکند و میبوسد و چند سکه زرین در دستش مینهد. در آن روز، بسیار از کسانی که از نزدیک گواه این رویداد بودند، دیدند که اشک از چشمان نادر، بروی ریش خاک آلود و چهره ی خسته اش فرو میریزد)
باری، به روزی که نادر برای جنگ با افغانها از مشهد بیرون آمد باز میگردیم. او با وجود آگاهی های دقیقی که از وضع ابدالیان بدست آورده بود، احتیاط را از دست نداد و در میانه راه، به حاجی خان افشار که فرمانده نیمی دیگر از سپاهیان بود بوسیله ی پیک فرمان داد که به ((کافر قلعه)) بتازد.
نقشه نادر این بود که با چنین حمله ای، افغانها را بفریبد.
پیشآهنگان نیروهای اللهیار افغان که کافر قلعه را نیز در دست داشتند، با نیروهای حاج خان افشار در گیر شده، با جنگ و گریز خویش، از شمار نیروهای وی آگاه شدند و سپس خود را آرام آرام، بدرون دژ ((کافر قلعه)) کشیدند. در نزدیکی دژ، در منطقه ای که ((کوسویه)) نامیده، میشد، نبرد سختی میان دو نیرو در گرفت و پس از چهار ساعت، نیروهای حاجی خان توانستند، پل ((کوسویه))
را از چنگ ابدالیان بیرون بیاورند.
حاجی خان، برابر دستوری که از پیش از نادر گرفته بود، پیشروی خود را دنبال میکند و به نزدیکی کافر قلعه میرسد. و پشت سر او نیروهایی که زیر فرماندهی نادر بودند نیز از پل ((کوسویه)) میگذرند و به نیروهای حاج خان افشار میپیوندند.
اللهیار خان به پیاده های خود فرمان میدهد که از پهلوی راست به نیروهای نادر بتازند ولی نادر که، پیش بینی چنین حمله ای را کرده بود، به محض پیدا شدن مردان جنگی اللهیارخان افغان، آنها را زیر آتش توپخانه میگیرد. اللهیارخان برای اینکه تلفات کمتری بدهد، دستور میدهد تا مردان جنگی اش هر چه زودتر به نیروهای نادر نزدیک شوند تا آتش توپخانه کاری از پیش نبرند. در نتیجه افغانها با شمشیر های آخته، خود را به ستون پیاده نادر میرسانند و جنگی وحشتناک و تن به تن میان هر دو دسته روی میدهد.
ادامه در قسمت بعد .
شاد و سلامت باشید .
🌹🌺🌹
@dizabadiha | 232 |
| 20 | نادر شاه افشار قهرمان بی آرام
جلد اول
بخش یکم
قسمت ۲۳
نادر که در بیابانهای لوت و ریگزارهای خشک افغانستان و ترکمنستان جنگیده و تا آنروز مازندران سبز و خرم را ندیده بود، و باور نمیکرد که پهنه ی ایران زمین دارای چنین استانهایی نیز باشد، از هوای لطیف و رودخانه های پر آب و جنگلهای در هم پیچیده این استان لذت فراوان میبرد. ولی هنوز از آن همه زیبایی و لطافت به خوبی بهره نبرده بود که شنید سرداران افغان، در هرات گرد آمده اند و اندیشه حمله به خراسان را دارند. همچنین شنید که این گروه، ((اللهیار خان افغان)) را به فرماندهی عالی خود بر گزیده اند.
به محض شنیدن این خبر، به مشهد باز میگردد و به تدارک سپاه میپردازد تا با فرا رسیدن بهار و گرم شدن نسبی هوا، این بار، کار ((هرات)) را که تاکنون نتوانسته پایان دهد، یکسره کند. او شب و روز آرام نداشت و پیوسته به اردوگاه ها، اصطبل ها (اسطبل )، اسلحه خانه ها و سربازان سرکشی میکرد.
به توپخانه میپرداخت و دستور ساختن هر چه بیشتر گلوله های توپ را میداد. و همراه با این کوششها، جاسوسانی را نیز به هرات گسیل میداشت تا تازه ترین آگاهی ها را برای او بیاورند. و با نگرش به این آگاهی ها پی برد که ((ابدالیان)) دو دسته اند.
دسته نخست ١۵٠٠٠سوار و پیاده، به فرماندهی اللهیار خان افغان ( یااللهیارخان ابدالی) و دسته دوم ١٢٠٠٠مرد جنگی، زیر فرماندهی ((عبدالغنی علیکوزانی))،
آماده ی نبردند. نادر سراسر مسیر مشهد تا هرات را از دیدگاه جغرافیایی و اقلیمی بررسی کرد. شماره کاروانسراها، دژها، شهرها، کاریزها، تپه ها، شنزارها، روستاها، و خلاصه همه ی مشخصات و مختصات مسیر را به دقت بررسی و زیر نظر گرفت. ولی تا پیش از حرکت، از نقشه و برنامه خود با هیچکس حتی سرداران و نزدیکان خود سخنی نگفت زیرا میدانست همانگونه که او جاسوسانی را به هرات فرستاده است آنها نیز چنین کرده اند.
بهار آمد، و روز مورد نظر نادر فرا رسید. او که ٢۵٠٠٠ تن سوار و توپ دار و پیاده را بسیج کرده بود، واپسین بازرسیهای خود را در زمینه ساز و برگ و اسبها و ارابه ها و سربازان انجام، سپس نیروهای خود را به دو بخش تقسیم کرد.
یک دسته را زیر فرماندهی ((حاج خان افشار)) گذارد که از دروازه شمالی شهر بیرون آمدند و بسوی هرات راهی شدند، دسته دیگر که شامل پیاده و سوار و توپخانه بود، زیر فرماندهی خودش قرار گرفت. و از دروازه جنوبی مشهد بیرون برد و در جهت عکس مسیر نیروهای زیر فرمان ((حاج خان افشار)) بحرکت ادامه داد.
آفتاب تازه دمیده بود که نادر پیشاپیش سپاه، سوار بر اسب محبوب خود، با پیکر درشت و بلندش، راست بر روی زین قرار گرفته بود، از دروازه ی جنوبی شهر، بیرون آمد. و به دنبالش رشته ی عظیم و دراز سپاهیان روان شدند.
اژدهای نیرومندی، از لانه خود، در حال بیرون آمدن بود، تا نخستین نبرد سخت خود را با افغانها آغاز کند.
شاید این نبرد، نخستین گوشمالی به افغانها باشد، تا مزه ی تلخ مجازات حمله به شهر سپاهان را بچشند. و شاید هم برای نخستین بار، به نادر فهمانده شود که دشمن را نباید ناتوان و کوچک بشمار آورد. بهر روی، روزهای آینده، روزهای سرنوشت سازی، هم برای نادر و هم برای افغانها، بود.
نادر می گرید!
بامداد یکی از روزهای بهار است برابر با (چهارم شوال ١١۴١ هجری قمری) در این زمان نادر دقیقآ ۴١ سالش هست.
بیست و پنج هزار تن از مردان جنگی نادر، از دو بخش شهر مشهد بیرون میروند، تا به سوی هرات بتازند، و هسته مرکزی مقاومت افغانها و ابدالیان را در هم بکوبند.
نادر که از بخش جنوبی شهر بیرون آمده بود مورد تشویق مردم روستاهای سر راه که کنار مسیر حرکت ایستاده و با کف زدنها و هلهله ها، او و سپاهیان و سرداران را تشویق میکردند، قرار گرفت. اینها مردمی بودند که قهرمان خود را یافته بودند، قهرمانی که غرور فرو کوفته شان را به آنها باز میگردانید.
در میان کسانی که هر چند صد متر به چند صد متر در کنار راه ایستاده و سپهسالار نادر و مردانش را تشویق میکردند،کودک ده ساله ای نیز ایستاده بود که با شور و هیجانی در خور فریاد میزد :زندهباد نادر. نادر فاتح است. سپهسالار ما فاتح است. دست خدا به همراهتان. شور هیجان این کودک، توجه نادر را بخود کشید. اندکی آهسته کرد تا سخنان کودک را بهتر بشنود و هنگامی که دانست که چه میگوید، اسب را نگهداشت، و با اشاره ی دست کودک را به پیش فراخواند.
کودک که نشانه های هوشمندی از چشمانش خوانده میشد، از کنار راه، خود را میان جاده رسانید، و در کنار اسب ایستاد :
نادر پرسید :پسر، اسمت چیست؟
کودک پاسخ داد:نامم فتح الله است، قربان.
نادر گفت:بارک الله. آیا درس هم میخوانی؟
بله قربان. بله سپهسالار.
آفرین. بگو ببینم چه میخوانی؟
قرآن میخوانم.
آیا بلدی آیه ای از قرآن را برایم بخوانی؟
بله
بخوان ببینم.
کودک بی درنگ خواند ((انا فتحنا، لک فتحا مبینا))
نادر لبخندی زد و گفت :معنایش را هم میدانی؟ | 207 |
