معاشران❤.moasheraan
رفتن به کانال در Telegram
معاشران .... گزیده ای فاخر از برترین های ایران و جهان شامل ''' ادبیات ' شعر' هنر ' موسیقی ' و سینمابه انضمام اشعار'' راضیه رفیعی.🍎 ارتباط با ادمین @eliiisssaaa
نمایش بیشتر402
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
اطلاعاتی وجود ندارد30 روز
آرشیو پست ها
Repost from معاشران❤.moasheraan
۱ اردیبهشت روز بزرگداشت استاد سخن #سعدی_شیرازی گرامی باد
به همین مناسبت گزیدهای از #تصانیف استاد محمدرضا #شجریان با اشعار #سعدی را در این پست مرور میکنیم.
#کانال_معاشران
@moasheraan
قصه پریا
کارن همایونفر🌹
سلام بر کسانیکه
بیهوده دوستشان میدارم
سلام بر کسانیکه
جراحتهایم روشنشان میدارد
برای اثبات عشقم به تو
چهار شاهد دارم
حال آن که
برای اثبات هر قضیهای دو شاهد لازم است
تپش قلبم
لرزش بدنم
تکیدگی جسمم
بندآمدن زبانم...
#محمود_درویش
@moasheraan
Repost from معاشران❤.moasheraan
و من
بالاخره يك روز
از ميان انگشتان تو
كه چشمانم را نوازش میكنند
خورشيد را خواهم ديد،،،
صبح نو بر بر نو اندیشان خجسته و فرخ باد❤️
@moasheraan
عاشقانه ای برای آدلین
اثر معروف ریچارد کلایدرمن
بازنوازی آندره ریوی بزرگ
@moasheraan
#معاشران
هوای قونیه، ابری است
امسال، عید فطر، زیر قبةالخضراء، بر سر مزار مولانا بودم. آسمان قونیه، ابری بود؛ اما از باران خبری نبود. مولوی در محاصرهٔ هزاران توریست بلژیکی و آلمانی و فرانسوی و هلندی و انگلیسی و ژاپنی چشم به آسمان داشت که شاید ببارد. نبارید.
اولین بار که مثنوی را ختم کردم، تصویری که از مولوی در ذهنم نقش بست، چهرة مردی بود که همواره در گلو بغض داشت و پشت پردههای چشمش، دریای اشک بیتابی میکرد. او همیشه منقلب بود و آنان که این حالت را میدانند، میدانند که صدای گنجشک و رقص گل در دست باد، چه بهانههای خوبی است برای گریستن و از همه چیز گریختن. هر چیزی در این دنیا، میتوانست او را مثل مادرِ فرزندمرده بگریاند؛ از صدای مرد دورهگردی که جنسش را فریاد میکرد تا عرقی که بر پیشانی جوانک رُبابنواز مینشست تا بیقراری گنجشکان و تا امیدواری مرد فقیری که به مصر رفته بود تا گنج بیابد.
او جز در دیوان شمس، گریبان به دست گریه نمیسپارد. در مثنوی، سرش را به حکمت و حکایت گرم میکند تا مبادا آن آفتاب از سوی دیگر بدرّاند حجاب. اما آنگاه که سجادهنشین با وقار قونيه هوس میکند بازیچهٔ کودکان شهر شود، برمیخیزد و غزلخوان و دستافشان، میان سایههای چسبیده به زمین میچرخد و از مسجد به بازار میرود و از آنجا به خیابان و از خیابان به سوی تپهٔ کیقباد و از بالای تپه به میان مردم شهر و سپس در ازدحام نفسهای گرم و گریان رفیقان مینشیند و میخندد و میخواند:
گریه بُدم خنده شدم مرده بُدم زنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
هوای قونیه، ابری بود و بر سر مزار مولوی دستار عثمانی گذاشته بودند و آنجا لیرههای منقش به تندیس آتاترک، خدایی میکردند.
قونیه! شگفتدیاری است این شهر ترکنشین. آنجا مولوی قدیسی مرموز است و خانقاهش موزه و زائرانش ناهمزبان. نمیدانم آنهمه آدمهای موبور و مرسیگوی و گاهی چشمبادامی، در قونیه چه میکردند. آنجا مثنوی، فارسی نبود. چراغهای قافیه در دیوان شمس خاموش بود. برای خواندن «بشنو از نی» باید حروف لاتین میدانستی و زبان ترکی استانبولی. یکی را گفتم: «مولوی را میشناسی؟» گفت: مولوی؟! گفتم: بله مولوی. گفت: no. اشاره کردم به قبةالخضراء و گفتم: مولانا، رومی. گفت: اُکی، اُکی. رومی گُود. گفتم: همدلی از همزبانی خوشتر است؟ دستش را بالا برد و گفت: بای.
شهر، پاکیزه بود و آرام و دوستداشتنی، و مولوی گنگ و بیاراده میان توریستها تاب میخورد و در پی کسی میگشت که به او abc و ترکی استانبولی بیاموزد تا او هم بتواند گاهی مثنویهای قونیه را در دست گیرد و گاهگاهی هم غزل شمس بخواند. آنجا هیچکس را ندیدم که بشنو از نی را به لهجهٔ خراسانی یا حتی به زبان فارسی بخواند، یا غزلهای شمس را چنان زمزمه کند که گویی میچرخد و میخواند.
هوا ابری بود؛ بغض حسامالدین، گلوی قونیه را میفشرد. مولوی زیر دستار عثمانی آرمیده بود.
رضا بابایی
«یادداشتها و گفتارههای خارج از نوبت»
صفحۀ ۳۱ و ۳۲
@moasheraan
در داستان موسی و شَبان که از درخشانترین قصههای فرهنگ عرفانی است، یک جایی آن شَبانِ کمسواد اما سوختهدل میگوید:
ور تو را بیماریی آید به پیش
من تو را غمخوار باشم همچو خویش
چه حس بیمانندی دارد این بیت. اینکه دلت غنج برود وقت بیماری محبوب، او را غمگسار و تیماردار باشی. میگوید خدایا دلم میخواهد وقتی بیمار میشوی، پرستار تو باشم. از این نیایش خوشتر؟
یکی هم آنجا که میگوید: «ای به یادت هی هی و هی های من». یعنی حتی وقتی که دارم برای گوسفندان های های و هی هی میکنم، این های های و هی هی من، به یاد تو آغشته است. کاری تا این اندازه به ظاهر زمینی و فرودست، میبینید چه الوهی و قُدسی میشود به یکباره؟
این اعجازِ مسیحایی محبت است که از های های یک چوپان، زیباترین نیایش را خلق میکند. کیمیاگری یعنی این.
@moasheraan
✅ابن ملجم کیست؟
ابن ملجم فقط نام فردی زیسته در پهنه تاریخ نیست. فقط نام قاتل امیرالمومنین(ع) نیست...
هرکسی می تواند ابن ملجم زندگی اش باشد!
ابن ملجم، کسی است که اسیر توهمات و تعصبات است.
این ملجم، گمراهی است که خود را بر حق می پندارد.
ابن ملجم، با نام خدا آدم می کشد.
ابن ملجم، به مسجد می رود، اما ستمکار و گمراه است.
ابن ملجم می تواند من باشم، تو باشی...
ابن ملجم، نام نیست، نوعی مرام است.
ابن ملجم صرفا قاتل علی نیست.
ابن ملجم کسی است که قاتل خرد و آگاهی است.
ابن ملجم کسی است که با شمشیر ریا، بر فرق "حقیقت" می کوبد.
"حقیقت"، انسانیت و آزادگی است.
"حقیقت" وارستگی است.
"حقیقت" جمع همه خوبی هاست.
"حقیقت" کنار گذاشتن نفس پرستی و قدرت طلبی است.
هر زمان که با "حقیقت" جنگیدیم، برازنده نام ابن ملجمیم، هر چند شناسنامه مان، این نام را تائید نکند.
@Sahamnewsorg
Repost from معاشران❤.moasheraan
من و خداوند یکی هستیم
بوسیلهء شناخت من او را
به درونم وارد می کنم
و به وسیله ی عشق،
من به درون او وارد میشوم.
او همواره در من جاریست ....
به همین زیبایی💚
@moasheraan
مبادا در جهان دلتنگ رویی
که رویت بیند و خرم نباشد
من اول روز دانستم که این عهد
که با من میکنی محکم نباشد
سعدی
• آواز: محمدرضا شجریان
• ویولن: حبیبالله بدیعی
@moasheraan❤
Repost from معاشران❤.moasheraan
زندگی همانند نتهای موسیقی، بالا و پایین دارد
.گاهی آرام و دلنواز و گاهی سخت و خشن ؛
گاهی شاد و پر شور
؛گاهی پر از غم
زیاد خودت را درگیر نکن
اصلا فراموش کن خاور میانه کجای این جهان است!
زندگی همین است
قدم زدن در امتداد لحظه ها!!!
دویدن تا ته دشت!!!!
صبح بخیر❤
@moasheraan
Repost from معاشران❤.moasheraan
صبح از نفس، دو مصرع برجسته خواند و رفت
دیوان اعتبار و همین بیتش انتخاب:
در عالمیکه یاد تو با ما مقابل است
آیینه میکشد به رخ سایه آفتاب!
بیدل_دهلوی🌹
صبحتان نکو🌹🌹🌹
@moasheraan
دیدی ای مه
• آواز:محمدرضاشجریان
• آهنگساز:پرویز یاحقی
• شعر:رهی معیری
دیدی ای مه که ناگه رمیدی و رفتی
پیوند الفت بریدی و رفتی
هرچه خواری به یاری کشیدم و دیدم
دامن ز دستم کشیدی و رفتی…
✦♥️✦کانال استاد شجریان✦♥️✦
