fa
Feedback
Book_tips

Book_tips

رفتن به کانال در Telegram

ارتباط با ادمین: @Zarnegar503 ❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️ 26, March, 2016

نمایش بیشتر

📈 تحلیل کانال تلگرام Book_tips

کانال Book_tips (@book_tips) در بخش زبانی فارسی بازیگری فعال است. در حال حاضر جامعه شامل 21 876 مشترک است و جایگاه 1 553 را در دسته کتب و رتبه 15 591 را در منطقه إيران دارد.

📊 شاخص‌های مخاطب و پویایی

از زمان ایجاد در невідомо، پروژه رشد سریعی داشته و 21 876 مشترک جذب کرده است.

بر اساس آخرین داده‌ها در تاریخ 01 اوت, 2026، کانال فعالیت پایداری دارد. در ۳۰ روز گذشته تغییر اعضا برابر 532 و در ۲۴ ساعت گذشته برابر -25 بوده و همچنان دسترسی گسترده‌ای حفظ شده است.

  • وضعیت تأیید: تأیید نشده
  • نرخ تعامل (ER): میانگین تعامل مخاطب 4.06% است و در ۲۴ ساعت نخست پس از انتشار، محتوا معمولاً 2.16% واکنش نسبت به کل مشترکان کسب می‌کند.
  • دسترسی پست‌ها: هر پست به طور میانگین 889 بازدید دریافت می‌کند. در اولین روز معمولاً 473 بازدید جمع‌آوری می‌شود.
  • واکنش‌ها و تعامل: مخاطبان به‌طور فعال حمایت می‌کنند؛ میانگین واکنش به هر پست 13 است.
  • علایق موضوعی: محتوا بر موضوعات کلیدی مانند کتابخانه, کتاب, کانال, روانشناسی, شعر تمرکز دارد.

📝 توضیح و سیاست محتوایی

نویسنده این فضا را محل بیان دیدگاه‌های شخصی توصیف می‌کند:
ارتباط با ادمین: @Zarnegar503 ❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️ 26, March, 2016

به لطف به‌روزرسانی‌های پرتکرار (آخرین داده در تاریخ 02 اوت, 2026)، کانال همواره به‌روز و دارای دسترسی بالاست. تحلیل‌ها نشان می‌دهد مخاطبان به‌طور فعال با محتوا تعامل دارند و آن را به نقطه اثرگذاری مهم در دسته کتب تبدیل کرده‌اند.

21 876
مشترکین
-2524 ساعت
+477 روز
+53230 روز
آرشیو پست ها
Book_tips
21 932
#با_هم‌_بشنویم #علیرضا_قربانی ای باغبان ای باغبان آمد خزان آمد خزان بر شاخ و برگ از درد دل بنگر نشان بنگر نشان #مولانا @book_tips 🐞🎶

Book_tips
21 932
🦋🌎🦋🌍🦋🌎🦋 🌍✨ جهان‌آگاهی ✨🌍 جایی‌ست برای سفر به درون... برای آرام کردن ذهن، پاکسازی احساسات، بالا بردن سطح انرژی و لمس آرامش واقعی ما باور داریم:هر دل روشن، چراغی برای جهان است 💫 کانال جهان آگاهی به تازگی افتتاح شده و به حمایت و حضور گرم شما نیاز دارد. بیایید با هم فرکانس عشق را در هستی جاری کنیم ❤️ @jahan_999_agahi 🪐🦋🪐🦋🪐🦋

Book_tips
21 932
🍃🌺🍃 #داستان_کوتاه #رسوایی قسمت نهم سر پدرم خیلی شلوغ شده و دنیا به او روی آورده بود. این را وقتی فهمیدم که برای مرخصی‌های گاه و بیگاه به خانه بر می‌گشتم. در دوران مرخصی هم به هرشکلی بود در مزرعه یا باغ به پدرم کمک می‌کردم. عرق ریختن مرا که روی زمین می‌دید می‌گفت: "انصاف نیست که در تهرون گرفتار نظام باشی و اینجا اسیر ما " و من ان اسارت را بیشتر خوش می‌داشتم تا پرسه زدن در شهر بی در و پیکر تهران را. نگار هم با سه بچه و کار در خانه و  مزرعه دور و برش را بسیار شلوغ کرده بود. پدرم گفت: " چکار می‌خواهی بکنی؟ دَرست را از سر بگیر. قبول کردم به شرط آن که مدتی را به او در کارها کمک‌ کنم. روزگار ما به خوبی می‌گذشت و غم و غصه از خانه سراغی از ما نمی‌گرفت. ورق زندگی ما زمانی برگشت که  روزی  نگار از کار زیاد پیش پدرم شکوه و ناله  کرد و  جواب شنید: "یکی را کمکی بیار". این حرف پدر  مجوزی  شد تا پای نگین به خانه ما باز شود. نگین کوچکترین خواهر نگار بود. من کاری به خانواده نگار نداشتم. آن‌ها هم زیاد به خانه ما رفت و آمد نمی‌کردند. گاهی نگار بچه‌هایش را بر می‌داشت و چند روزی می‌رفت به شهر خودشان. می‌گفتند که نگین هم در زندگی شانس نیاورده و از شوهرش طلاق گرفته است. حرف این بود که  شوهرش علاوه بر ان که از دود و دم مواد مخدر جانی تازه می‌کرد، برای پر کردن  مخارج دودهایی که به هوا می‌فرستاد، شروع به جابجایی مواد ممنوعه می‌کند. بالاخره ان ملخک معتاد که چند بار از دست ماموران جستی زده و گریخته بود، به مشت ان‌ها می‌آید و به حکم دادگاه محکوم به حبس طولانی مدت می‌شود. زن جوان و بیچاره‌اش که فرزندی هم نداشته جز طلاق و برگشت به خانه پدری که دیگر سایه پدر هم در آن وجود نداشت، چاره‌ای نمی‌بیند.این‌گونه بود که پای زن مطلقه به خانه ما باز شد. شايد یکی دوبار بیشتر نگین را ندیده بودم. ان بار که  آمده بود خواهرش را ببیند.یک بار هم با شوهرش آمد؛ همان مردک کم حرف و دیلاق که چشمانش مرتب از این طرف به ان طرف می‌گشت و همه چیز را زیر نظر داشت. کاری به آن‌ها نداشتم ؛ سلامی و علیکی والسلام. اما این بار که آمد، قرار بود همنشین دائمی خواهرش باشد؛ مهمانی همتراز میزبان. نگین با یک ساک نه چندان بزرگ آمد. روز اول دو سه کلمه  رد و بدل کردیم؛ خوشامد وتعارفات. سر سفره او را بیشتر  می‌دیدم. از خواهرش زیباتر  و در بیان خوش‌اداتر بود. حالا که بعد از مدت‌ها به او فکر می‌کنم می‌بینم که فقر خانواده‌اش فرصت‌های زندگی بهتر را از او گرفته بود. نگین در کارهای منزل به خواهرش کمک می‌کرد و وظیفه پخت غذا برای کارگران و بردن ان تا مزرعه و شالیزار برعهده او بود. در کار چابک بود و بار بزرگی را از دوش نگار برمی‌داشت. نمی‌دانم پدرم در مقابل کار او چقدر دستمزد تعیین کرده بود، ولی هرچه بود امدنش به خانه ما سبب شد تا نگار بتواند وقت بیشتری برای بچه‌هایش بگذارد. دو خواهر به خانه و بچه‌ها می‌رسیدند وپدرم به شالیزار سبز می ‌رسید و من سرم بعد از مدتی به کتاب و دفتر بند شد، با آن که  دلم چندان در گرو اوراق نبود، می‌خواستم اَنگ آدم بی‌کار بی‌عار  روی پیشانی‌ام نخورد، می‌خواستم نشان بدهم که آدم به درد به خوری هستم، اما نمی‌دانستم که چرا فقط با قبولی در دانشگاه بود که معلوم  می‌شد من هم داخل در جرگه آدم های حسابی هستم. روزگار رنگ دلپذیری از لاجورد آسمانی را به زندگی ما پاشیده بود وسایه ابر سفید برف گونی برفراز دنیای ما قرار گرفته بود. دریغ که از ان ابر زیبا بعدها تنها جز لکه‌هایی سیاه باقی نماند و وزش  بادهای تند و بارش بلا و فتنه،  روزهای صاف و روشن  گذشته را نابود کرد. حالا که در این چاردیواری زندان به روزگار قبل از امدن نگین فکر می کنم ان را چون رویایی شیرین در یک خوابند بهاری می بینم...... (ادامه دارد) #دکتر_علی_رادان #حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان @book_tips 🐞

Book_tips
21 932
گفت:« نماز کردند؟» گفت:« آری» گفت:«آه!» یکی گفت: «نماز همه‌ی عمرم به تو دهم آن آه را به من ده!» #شمس #فیه_ما_فیه @book_tips 🐞

Book_tips
21 932
این جهان وان جهان مرا مطلب، کاین دو گم شد در آن جهان که منم #مولانا‌‌ @book_tips 🐞
  این جهان وان جهان مرا مطلب،                                                       کاین دو گم شد در آن جهان که منم #مولانا‌‌ @book_tips 🐞

Book_tips
21 932
اگر روزی خواستی گریه کنی مرا صدا بزن قول نمی‌دهم بتوانم بخندانمت ولی می‌توانم با تو بگریم اگر روزی برآن شدی که بگریزی در این که مرا صدا بزنی هیچ درنگ مکن قول نمی‌دهم از تو بخواهم که بمانی ولی می‌توانم با تو بگریزم اگر روزی نمی‌خواستی با کسی سخنی بگویی مرا صدا بزن تا با هم سکوت کنیم. ولی اگر روزی مرا صدا زدی و من پاسخت ندادم به نزد من بشتاب زیرا قطعاً من به تو نیاز خواهم داشت... ✍#گابریل_گارسیا_مارکز @book_tips 🐞

Book_tips
21 932
فوتبال را دوست دارید چون این حس غریزی است. وقتی توپی توی خیابان جلوی پایتان قل بخورد، شوتش می‌کنید چون دوست داشتن فوتبال درست
فوتبال را دوست دارید چون این حس غریزی است. وقتی توپی توی خیابان جلوی پایتان قل بخورد، شوتش می‌کنید چون دوست داشتن فوتبال درست مثل عاشق شدن است؛ نمی‌دانید چطور در برابرش مقاومت کنید. 📘 #بریت_ماری_اینجا_بود ✍#فردریک_بکمن @book_tips 🐞

Book_tips
21 932
Repost from N/a
🍀💐🌼 از بهترین و دلنشین‌ترین کانال‌های تلگرام لذت ببریم 📕 اشعــارنااب مولانای‌جان موسیقی کلاسیـک @molaanayJaan 🧿 خلاصه کتاب‌های روانشناسی @booklove_blog 🌳 گلچین کتابهای صوتی PDF @ketabegoia 🌻 هنر ایده خلاقیت @Upcyclingidea 🍎 حقوق برای همه @jenab_vakill 🌳 گنجینه گرانبهای کتاب صوتی @GANGINEH 🍁جذب جنس مخالف با تکنیک روانشناسی @moshavereh_shoma 🌻 مجله‌ی زندگی"جذب"موفقیت" @Pareparvaz63 🍎 عشق ب خود ❤️ @eshg_servat 🌳 اطلاعات مفید پزشکی دکتر خود باشیم @kalemnab 🌻 نگارش دهم تا دوازدهم(نگارش و نویسندگی...) @negareshe10 🍎 مدینه فاضله @Madineh_Fazeleh 🌳 عربی به زبان ساده @atranslation90 🌻 پارسی سخن بگوییم و زیبا بنویسیم @FARZANDAN_PARSI 🍁 مدار رشد @buissness_womann 🍎 رسانه تاریخی Historium @HistoriumClub 🌳 دل واژه‌های تنهایی @gandomzaran 🍁 دانستنی‌های زنان موفق @successfulwomen1 🌻 نوستالژی زیرخاکی‌های خاطره انگیز @nuostalzhi 🍎 آموزش رایگان مشاغل خانگی @honarkadeh_aftab96 🌻 جهانگردی و طبیعت زیبا @afarinshokoh 📘 شعر لری @skeyani 🍁 نیلوفر درون 🪷 @nilofaredaroon 🌳 آموزش کف بینی @kafbini12 🌻 دوره ، رازهای پولسازی @Maya_Mind 🍎 کتاب صوتی دزیـره مـتـن ناب📝 @dessEre 🌳 آفرینش؛ جستجو در ادبیات و فلسفه @afarineshdastan 🌻 ده دقیقه رمان و روانشناسی🎙 @peyke_pouyesh 🍎 تیکه‌هایی از بهترین کتاب ها ! @beautifulminds4 🌳 نوازش روح، دنیایی از همه رنگ . . . @Navazesh_e_rooh 🌻 معنای زندگی چیست؟ @manaye_zendegi_chist 🍎 زیباترین اشعار شاعران @Mahfelshaeraneh 🌳 آوای شب_دانـلود خاطره @AVAYESHAB2024 🧿 پیر دهر @pir_dahr 🍎 مجله پزشکی زیبایی سلامتی @Drsalam2025 🌳 کانال عربی هشتم @amoozesharabii8 🌻 انگلیسی آسان با 🎬 و 🎵 @Englishtub 🍎 محفل شعر و آوا @mahfelshearvaava 🌳 مجله روزهای زندگی @Roozhayezendegi2024 🌻 کانال عربی نهم @amoozesharabi9 🍎 حافظ صوتی جدید @hafez_soty 🌳 لغات انگلیسی GRE 3500 @gre3500book 🌻 حال خووب با یک فنجان" قهوه☕️" @Ghahvee_Ghajar 🍎 مرجع پادکست و آموزش‌های زبان انگلیسی @talk2_talk 🌳 کانال فارسی نهم @farsi9m 🌻 کانال فارسی هفتم @farsii7m 🍎 شاهنامه صوتی @shahname_soti 🌳 پسر نویسنده @Pesar_nawisnda 🌻 هنر آشپزی خوشمزه @Foodbankn 🍎 بسته بندی های خلاقانه @Creative_Packaging 🌳 کانال فارسی هشتم @farsii8m 🌻 خوشگل‌ترین شعرهای ادبی و دلنوشته‌ها @negahshear 🍎 کتاب صوتی،تیکه کتاب،پی‌دی‌اف @Ketabkhooneydenj 🌳 کلیپ‌های انگیزشی @kelephayeangizeshi 🌻 مدیریت زندگی @LifeManage 🍎 « زیباترین اشـ؏ـار  » @aftabmahtabi 🌳 کانال عربی هفتم @amoozesharabi7 🌻 پرسش و پاسخ رایگان با روانشناس @huzurtel 🍎 حسِ خوبِ زندگی @FullAndrewP4K 🌳 آموزش عربى @Arabicconversation20 🌻 روانشناسی برای زندگی بهتر @Ravanshenasilifestyle 🍎 انگلیسی کامل Complete English @englishteaching1398 🌳 استوری مناسبتی انگیزشی @yefenjanaramsh 🌻 خسروی آواز استاد شجریان @stad_shajariyan 🍎 گالری تصاویر و مطالب ناب ادبی @GaleryeTasavireAdabi 🌻 دروازه ی دانایی 𝝗𝝤𝝤𝝟𝝛 @Audio_Books_24 🌳 زبانشناسی و علوم شناختی @Cognitive_Linguistics_Institute 🌻 ترکی ‌استانبولی رو قورت بده! @Turkish_Nazli 🍎 زیباترین کلیپ‌ها و آموزش رقص @sonatimahalli 🌳 کوچه 🇧 🇦 🇬 🇭 @Khonehghadimi 🌻 بهترین کتابهای صوتی موفقیت و بیداری @ganonjjazb 🍎 بانوان هنرمند و کارآفرین @banovanehonarmandvakarafarin 🌳 سفر به روشنای رهایی @shine41 🌻 متن دلنشین @aram380 🍎 جملات نویسندگان برتر @anahelanjoman 🌳 آموزش پاڪسازی تقویت انرژے چاڪراها @tabnahayteshgh 🌻 آموزش هنرها و دکوراسیون🏡 @TazeineManzel 🍁 زیبایی‌های آفرینش @stiiiiicker 🍎 کتابخانه بزرگ ادیان و فرهنگ باستان @Zardoshti_book 🌳 زبانشناسی و آموزش زبان انگلیسی @Linguistics_TEFL 🌻 آرا حقوقی قضایی و نظریات مشورتی @ARA_HOGHOOGHI_GHAZAIE 🍎 کتابخانه صوتی و پی‌دی‌اف تاپ بوک @Top_books7 🌳 شبی چند دقیقه کتاب بخوانیم !!! @book_tips 🧿 دل تراپی @Del_Therapy 📕 تاریخ نجیب زادگان @tarikh_iranvich 🧿🌺 هماهنگی برای تبادل @mrgp_1

Book_tips
21 932
‏آدمی اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد، به زودی موفق می‌گردد؛ ولی او می‌خواهد خوشبخت‌تر از دیگران باشد و این مشکل است. زیرا او دیگر
‏آدمی اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد، به زودی موفق می‌گردد؛ ولی او می‌خواهد خوشبخت‌تر از دیگران باشد و این مشکل است. زیرا او دیگران را خوشبخت‌تر از آنچه که هستند تصور می‌کند. #منتسکیو @book_tips 🐞

Book_tips
21 932
🍃🌺🍃 #داستان_کوتاه #رسوایی قسمت هشتم بالاخره توانستم در یک خرداد گرم، امتحانات سال آخر دبیرستان را با موفقیت پشت سر بگذارم. با وجود آن که علاقه‌ای به ادامه تحصیل نداشتم، تحت تاثیر اصرار پدرم سعی کردم تا بختم را در کنکور دانشگاه آزمایش کنم. حتی نگار که کمتر در کارهای من دخالت می‌کرد، مرا برای رفتن به دانشگاه تشویق می‌کرد. پیش خودم گفتم که اگر به خواسته‌های آن‌ها  بی‌توجه بمانم، تنبل و بازیگوش به حساب خواهم آمد. می‌دانستم سال اول شانسی ندارم؛ نیاز به فرصت بیشتر داشتم. غیر از کتاب‌های خودم، جزوات اضافی خریداری کردم تا یک بار و فقط یک بار به نبرد غول شاخ‌دار کنکور بروم.نتیجه که آمد آه از نهادم برامد؛ نتوانسته بودم  شاخ آن دیو  را بشکنم و او بر سینه‌ام نشسته و خنجر تیزش را در سینه‌ام فرو برده بود. آن همه زحمت خودم و ارزوهای پدرم بر باد رفت. خیلی مایوس شدم.پدر دلداریم داد که بخت خودم را دوباره بیازمایم و من آن چنان سرخورده شده بودم که نپذیرفتم. سربازی را بهانه کردم تا مدتی دور از محیط خانه و فضای سنگین پس از آن  شکست خود را دوباره بسازم و بازیابم .پدرم مخالفتی نکرد و من راهی خدمت سربازی شدم. موهای صاف و تقریبا روشن را  که ان قدر  دوستش داشتم تراشیده شد وان خانه گرم و خانواده مهربان از من دور و دورتر شد. روزگارم تغییر کرد؛ باید دوسال نان ارتش را می‌خوردم .سربازان جوان نگران بودند که محل خدمتشان  پادگانی دور و غریب نباشد ولی من که تنها قصد فرار از خودم را داشتم بی‌تفاوت به دل نگرانی‌های آنان می‌نگریستم و در دل گاه به آن همه دل آشوبی و اضطراب می‌خندیدم. کار دنیا عجیب نیست؟ من با روحیه بی‌خیالی و قلندری میهمان  یک مرکز نظامی در تهران شدم؛ جایی که آرزوی بسیاری از سربازان بود. تهران برای من شهرستانی پشت کوهی حال و هوایی دیگر داشت، شهر هزار و یکشب، شهری که هیچ چیز نمی‌توانست  میان شب و روزش فاصله اندازد، شهر رنگ و نام و ننگ. عصرها و جمعه‌ها به وقت بیکاری در  میدان‌های بزرگ و پارک‌های زیبایش به مردم و رفت و آمد انان نگاه می‌کردم، عجله‌ای که در رفت و آمد داشتند و شتاب زندگی برایم تازگی داشت. من از جایی امده بودم که‌ زمان ارزش چندانی نداشت، وقت ندارم کلام رایجی نبود. تهران زیبا و زشت بود؛ شهری با همه امکانات ولی نه برای همه. برج‌ها،خانه‌های زیبا  ماشین‌های  خارجی خوشرنگ، رستوران‌هایی که در آن‌ها آدم سیر اشتهای خوردن می‌یابد و پارک‌ها و..... هوس‌های شبانه، اما روی دیگر این شهر بزک کرده، زشتی پنهان بود؛ فقر و خستگی، دویدن و به جایی نرسیدن، ماندن و درماندن. بالاخره ان دو سال  با تمام عتاب‌ها و خطاب‌های مافوق‌هایم به سر رسید و من می‌توانستم دوباره و برای همیشه به جایی که دوستش داشتم و دل‌هایی که دوستدار من بودند باز گردم. برگشتم به شهرمان؛ چون کودکی که مادرش را دوباره یافته است ؛سلام مادر؛ طفلک جدا افتاده‌ات دوباره باز برگشت. آغوشت را بر رویم باز کن  و چهره سردم را با  بوسه پر مهرت  گرم نما سلام مادر؛ کودک گریزپایت بازگشته ،او را بپذیر ...... (ادامه دارد) #دکتر_علی_رادان #حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان @book_tips 🐞

Book_tips
21 932
باید خودمون رو ببخشیم گفتگوی # مجتبی_شکوری با سروش صحت @book_tips 🐞

Book_tips
21 932
Repost from N/a
♥️♥️♥️ 💎برترین کانال‌های تلگرام: 🔹هماهنگی جهت تبادل: @mrsmafd

Book_tips
21 932
#با_هم‌_بشنویم @book_tips 🐞🎶

Book_tips
21 932
اگر خواب، گریه و موسیقی نبود آدمیزاد چطور اندوهش را تاب می‌آورد؟ #کیمیا_رجبی ‌‌‎‌ @book_tips 🐞
اگر خواب، گریه و موسیقی نبود آدمیزاد چطور اندوهش را تاب می‌آورد؟ #کیمیا_رجبی ‌‌‎‌ @book_tips 🐞

Book_tips
21 932
🍃🌺🍃 #رسوایی قسمت هفتم نگار زود مادر شد. سال بعد از ورود او به خانه ما، تعدادمان بیشتر شد. یکی به ما اضافه شد که نگار را بسیار خوشحال کرد؛ یک طفل که خون پدرم در رگهای او جاری بود. من یک خواهر یافته بودم. حالا نگار پایش در خانه ما محکم شده بود. او تنها عنوان بانوی خانه را نداشت، سرنوشت مدالی دیگر هم بر سینه او نشاند؛ مادری. خانه ما بزرگ بود؛ خانه‌ای میان منازل شهری و روستایی. وسعت خانه به من اجازه می‌داد که در گوشه حیاط جادار خانه، اتاقی از خود داشته باشم. سرم به کار خودم مشغول بود؛ درس خواندن. چندان موفقیتی در این کارنداشتم چون جذابیتی برایم نداشت. در خانواده ما کسی درس درست و حسابی نخوانده بود. پدرم به سختی می‌توانست بنویسد، نگار هم دست کمی از او نداشت. هیچ وقت ندیدم که کتاب یا روزنامه‌ای بخواند ولی معلوم بود که خواندن می‌دانست. بیشتر علاقه من متوجه‌ دوچرخه‌ای بود که مرا در وقت فراغت با خود به درون‌ بیشه زارهای وسیع یا جنگل‌های متراکم  بلوط می‌برد. دیگر به سنی رسیده بودم که می‌توانستم در مزرعه به پدرم کمک کنم. این کار بیشتر از درس‌خواندن مرا راضی می‌ساخت. با آن که خسته می‌شدم ولی حاضر بودم در زیر آفتاب و عرق ریزان به وجین یا درو مشغول باشم تا آن فرمول‌های لعنتی که نمی‌دانم به چه درد آدم  می‌خورد را یاد بگیرم. منطقه ما پر اب است و ما سال‌هاست که شالیزار برنج داریم . عصرهای گرم خردادماه  وقتی جوجه اردک‌های افت خوار را برای شکار کرم‌های موذی به درون شالیزار رها می‌ساختم و پدرم را با آن چکمه‌های بزرگ در حال استراحت و خوردن چای یا کشیدن سیگار  می‌دیدم دچار نوعی سر خوشی  می‌شدم. نمی‌دانم چرا عصرهای شالیزار آن قدر در نظرم زیبا بود. شالیزار تا چشم کار می کرد سبز بود وبا وزیدن هر بادی ساقه‌های بلند شلتوک‌ها به نرمی به جنبش در می‌آمدند، گویی زنی شال سبز خود را در باد رها ساخته است. زمان خیلی زود می‌گذشت و عقربه‌های ساعت زندگی من بی وقفه به دنبال هم می‌دویدند. نگار برای دومین بار باردار شد. سعی می‌کرد که این واقعه را از دید چشم پسر بالغ شده شوهرش مخفی نگاه دارد. بچه بعدی پدرم هم دختر بود. حالا من دو خواهر داشتم که با شیطنت‌هایشان خانه ما را در قیل و قال کودکانه غرق می‌کردند. شاید بی جهت نبود که قدم دختر را خیر می‌دانستند، وضع کسب و کار پدرم بهتر شد. برنج‌های او دچار افت نمی‌شدند و بارش مناسب هم او را از بابت کمی آب نگران نمی‌کرد غلات او پرمحصول بود وخرید ابزارهای جدید کشاورزی و یک شالیزار پهناور نشان می‌داد که ساز روزگار برای پدرم کوک شده است. من با آن که میلی به ادامه تحصیل نداشتم عزم خودم را برای پایان دادن به تحصیلات متوسطه و گرفتن دیپلم جزم کرده بودم. سال آخر تحصیلم بود که نگارهم برای آخرین بار کودکی را به جمع خانواده اضافه کرد. این بار یک پسر؛ فرزندی که نگار سخت به دنبال آن بود. حالا جنس وقافیه پدرم جور شده  بود، دوپسر و دو دختر داشت و رنج و تلاش او برای ساختن یک زندگی خوب برای خانواده‌اش نتیجه داده بود. صورت گل انداخته پدرم وقتی همه دور سفره جمع بودیم و قربان صدقه برادر کوچکم می‌رفت حکایت از سرور و رضایتمندی او داشت. حیف که آن شادی و نشاط  چندان نپایید؛ حیف...... (ادامه دارد)...

Book_tips
21 932
اگر خواب، گریه و موسیقی نبود آدمیزاد چطور اندوهش را تاب می‌آورد؟ کیمیا_رجبی ‌‌‎‌ @book_tips 🐞

Book_tips
21 932
زندگی، رقصی ملایم است میان منطقِ ذهن و تپشِ دل. @book_tips 🐞
زندگی، رقصی ملایم است میان منطقِ ذهن و تپشِ دل. @book_tips 🐞

Book_tips
21 932
چند می باشی اسیر این و آن گر برون آیی از این آنت کنم #مولانا @book_tips 🐞
چند می باشی اسیر این و آن گر برون آیی از این آنت کنم #مولانا @book_tips 🐞

Book_tips
21 932
🔴دسترسی ویژه به کانالهای ویژه 🔴 🗣🎭برای داشتن این مجموعه در مدت محدود، با انتخاب کلید های زیر وارد شوید🎭🗣 جهت هماهنگی در لیست"🤝 @HHo_bb

Book_tips
21 932
🍃🌺🍃 ازدواج راه حل است یا چالش؟ بیشتر شنیده می‌شود اگر ازدواج کند خوب می‌شود انگار ازدواج درمانی است که بطور اتوماتیک فرد را درمان می‌کند و یا این که راه حلی است که فرد برای مسائلش در نظر می‌گیرد در صورتی که ازدواج چالشی است که نیاز به مهارت دارد قبل از ازدواج لازم است از جمله.... ❣فرد آمادگی برای ازدواج را داشته باشد. ❣فرد مسائل کودکیش را حل کرده باشد. ❣فرد با تنهایی خودش کنار آمده باشد. ❣فرد خودش را بشناسد. ❣با والدینش تسویه حساب کرده باشد و به شفقت رسیده باشد. ❣مهارت رابطه را بداند. مهارت حل مساله را بداند. ❣توقع سالم از ازدواج و رابطه را نیز بداند. و آنگاه بداند که چگونه درست انتخاب کند و بعد ازاین آمادگی‌های شناختی و هیجانی، با اضطراب بالا وارد چالشی‌ترین انتخاب زندگیش(ازدواج)شود. @book_tips 🐞