fa
Feedback
Book_tips

Book_tips

رفتن به کانال در Telegram

ارتباط با ادمین: @Zarnegar503 ❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️ 26, March, 2016

نمایش بیشتر

📈 تحلیل کانال تلگرام Book_tips

کانال Book_tips (@book_tips) در بخش زبانی فارسی بازیگری فعال است. در حال حاضر جامعه شامل 21 398 مشترک است و جایگاه 1 583 را در دسته کتب و رتبه 15 699 را در منطقه إيران دارد.

📊 شاخص‌های مخاطب و پویایی

از زمان ایجاد در невідомо، پروژه رشد سریعی داشته و 21 398 مشترک جذب کرده است.

بر اساس آخرین داده‌ها در تاریخ 22 ژوئن, 2026، کانال فعالیت پایداری دارد. در ۳۰ روز گذشته تغییر اعضا برابر -42 و در ۲۴ ساعت گذشته برابر -30 بوده و همچنان دسترسی گسترده‌ای حفظ شده است.

  • وضعیت تأیید: تأیید نشده
  • نرخ تعامل (ER): میانگین تعامل مخاطب 4.47% است و در ۲۴ ساعت نخست پس از انتشار، محتوا معمولاً 2.20% واکنش نسبت به کل مشترکان کسب می‌کند.
  • دسترسی پست‌ها: هر پست به طور میانگین 957 بازدید دریافت می‌کند. در اولین روز معمولاً 471 بازدید جمع‌آوری می‌شود.
  • واکنش‌ها و تعامل: مخاطبان به‌طور فعال حمایت می‌کنند؛ میانگین واکنش به هر پست 13 است.
  • علایق موضوعی: محتوا بر موضوعات کلیدی مانند کتابخانه, کتاب, کانال, روانشناسی, شعر تمرکز دارد.

📝 توضیح و سیاست محتوایی

نویسنده این فضا را محل بیان دیدگاه‌های شخصی توصیف می‌کند:
ارتباط با ادمین: @Zarnegar503 ❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️ 26, March, 2016

به لطف به‌روزرسانی‌های پرتکرار (آخرین داده در تاریخ 23 ژوئن, 2026)، کانال همواره به‌روز و دارای دسترسی بالاست. تحلیل‌ها نشان می‌دهد مخاطبان به‌طور فعال با محتوا تعامل دارند و آن را به نقطه اثرگذاری مهم در دسته کتب تبدیل کرده‌اند.

21 398
مشترکین
-3024 ساعت
+457 روز
-4230 روز
آرشیو پست ها
Book_tips
21 398
گیاهان فاقد عقل‌اند اما اگر آنها را با سرپوشی بپوشانی که دارای یک سوراخ باشد آنها به دنبال نور از همانجا بیرون می‌زنند پس چرا
گیاهان فاقد عقل‌اند اما اگر آنها را با سرپوشی بپوشانی که دارای یک سوراخ باشد آنها به دنبال نور از همانجا بیرون می‌زنند پس چرا ما با داشتن عقل نور را دنبال نمی‌کنیم؟ #مارتین_هایدگر @book_tips 🐞

Book_tips
21 398
🍃🌺🍃 #نغمه_های_سعدی #باب_هشتم (در آداب صحبت) ✨ سرِ مار به دستِ دشمن بکوب که از اِحْدَی الْحُسْنيْنِ خالی نباشد اگر اين غالب آمد مار کُشتی و گر آن از دشمن رَستی. به روزِ معرکه ايمن مشو ز خصمِ ضعيف که مغزِ شير برآرد چو دل ز جان برداشت @book_tips 🐞

Book_tips
21 398
🍃🌺🍃 سوره الحج آیه ۶۶ وَ هُوَ الَّذِي أَحْياكُمْ ثُمَّ يُمِيتُكُمْ ثُمَّ يُحْيِيكُمْ إِنَّ الْإِنْسانَ لَكَفُورٌ او کسی ست که شما را زنده کرد. آنگاه شما را می‌میراند و سپس (دوباره) شما را زنده می‌کند. حقیقتاً انسان بسیار ناسپاس است. #کلام_پروردگار @book_tips 🐞

Book_tips
21 398
sticker.webp0.29 KB

Book_tips
21 398
Repost from N/a
💎💎 لیست برترین کانال های تلگرام 🧘‍♀ مدیتیشن          📖 ادبیات 🧠 روانشناسی       ⚖ حقوقی 🎼 موسیقی          ☀️ علمی 🔢 علم اعداد        👩‍⚕ درمانی 💎 قانون جذب     👩‍🎓 آموزشی 🔺 لطفا همه شرکت کنید🔺

Book_tips
21 398
رمان "زنگ‌ها برای که به صدا در می‌آیند" اثر ارنست همینگوی به کدام جنگ تاریخی اشاره دارد؟
Anonymous voting

Book_tips
21 398
عاشقان هم همه خوابند، در این موقع شب بی گمان یک دل ویران شده از عشق فقط بیدار است...🌙✨ @book_tips 🐞
عاشقان هم همه خوابند، در این موقع شب بی گمان یک دل ویران شده از عشق فقط بیدار است...🌙✨ @book_tips 🐞

Book_tips
21 398
#با_هم‌_بشنویم #همایون_شجریان ای یار ناسامان من از من چرا رنجیده ای وی درد و ای درمان من از من چرا رنجیده ای ای سرو خوش بالای من ای دلبر رعنای من لعل لبت حلوای من از من چرا رنجیده ای از من چرا رنجیده ای گر من بمیرم در غمت خونم فتاد بر گردنت فردا بگیرم دامنت از من چرا رنجیده ای بنگر ز هجرت چون شدم سرگشته چون مجنون شدم وز ناوکت پر خون شدم از من چرا رنجیده ای @book_tips 🐞🎶

Book_tips
21 398
🍃🌺🍃 #زندگی_نامه قسمت ۴۷ عصر پنج‌شنبه‌دهم آذر1356دوستم علی اخوان پیشِ من آمد و گفت: ـ برویم حرم و گشتی بزنیم. آن‌روزها، صحن‌های حرم از میعادگاه‌های دختران و پسران جوان بودند. ما نیز برای تفریح و شیطنتِ جوانی بیشتر وقت‌ها در همان‌مکان‌ها پرسه می‌زدیم و مشتاقِ چشمی خواهشناک و نوازشگر بودیم تا مستمان کند و دمی از شور و شرِ دنیا بیاساییم.  به مسجداعظم در حیاط سوم حرم رفتیم. مسجد شلوغ بود. آخوندی بالای منبر سخنرانی می‌کرد که بعد دانستیم اسمش آقای ربّانی اَملشی بود. مراسم چهلم مصطفی خمینی و گرداننده‌ی مجلس، صادق خلخالی بود. خلخالی را برای نخستین‌‌بار در همان مجلس دیدم که نزدیکِ در ایستاده بود. سخنرانی ربانی که تمام شد، طلبه‌ها که حدود200نفر بودند، شعار دادند: ـ درود بر خمینی! مرگ بر حکومتِ یزیدی! خلخالی، با مشتِ گره‌کرده و روی برافروخته، فریاد می‌زد: ـ شعار ندهید! شعار ندهید! طلبه‌ها، با همان شعارها، از مسجد بیرون آمدند و ما نیز همراهشان به سوی حرم اتابکی(صحن آئینه) روان گشتیم. جمعیت که از حرم بیرون آمد، حدود بیست‌پاسبان با باتوم، جمعیتِ اندک را پراکنده کردند و کسی دستگیر نشد. گویا صبح همان‌روز، از طرف مدرسین حوزه‌ی علمیه قم، مراسم دیگری در مسجد اعظم برگزار شده بود. در مراسم صبح، من و علی نبودیم. خبر آن را همان عصر شنیدیم. در تاریخ‌های شفاهی و کتبی مربوط به آن‌روز، خوانده و شنیده‌ام که تعداد افرادِ حاضر در مراسم را دَه‌هزارنفر ذکر می‌کنند. حال آن که نه مسجد اعظم چنین گنجایشی دارد و نه این عدد درست است. من شاهد بودم. حاضران نزدیک به دویست‌نفر و جز من و علی، همه طلبه بودند. ماجرای دیگری که از نزدیک دیدم، غروبِ روز دوشنبه، نوزدهم دی‌ماه همین سال بود. از دانش‌سرا برای تفریح یکی‌دوساعته نزدیک حرم بودم. مثلِ همیشه،نظربازی می‌کردم. ناگهان صدای گلوله برخاست.  مردم، هراسان، به هرسو می‌دویدند. دوستی داشتم که در خیابانِ اِرم، مغازه‌ی سوهان فروشی داشت و گاهی به تماشای بازی‌های من در خانه‌ی جوانان می‌آمد. مرا که دید، دستم را گرفت و داخلِ مغازه بُرد و کرکره را پایین کشید. یک‌ساعت بعد، با احتیاط، کمی کرکره را بالا زد و چون مطمئن شد کسی نیست، مرا بیرون فرستاد و به دانش‌سرا برگشتم. دانستیم که در روزنامه‌ی اطلاعات، مقاله‌ای در معرفی آیت‌الله خمینی چاپ شده و به نیاکانِ هندی ایشان اشاره کرده بودند. علتِ آشوب، اعتراض به این‌مقاله بود. در آن‌روز ندیدم کسی مجروح یا کُشته شود و خبری نیز در این‌مورد گفته‌نشد. در همان‌شب، شعری سرودم که بخشی ا زآن چنین بود: هوای شهرمان ابری است؛ زمستانِ عبوس و خشمگین با کاروانِ برف و سرمایش، زده خرگاه و خیمه در فضای شهرِ دلمرده. همیشه رعد می‌غُرّد؛ چراغِ کوچه‌ها خاموش، صداها در گلو خفته. همه از ترسِ باد و غرّشِ یک‌ریزِ رعدِ بی‌امان درخانه‌ها پنهان؛ زِ دیوار و درِ هرخانه‌ای وحشت نمایان است. سؤالی یا جوابی نیست، اگر مرغی بخوانَد، بر گلویش تیر خواهند زد... متن کامل شعر را گم کردم. نوشته‌ای هم از آن‌روز دارم که چنین است: این چه بلوایی است؟ این چه غوغایی است که درشهر پیچیده؟ چرا می‌کُشند؟ چرا به جای منطق، با زبانِ گلوله و چماق با مردم سخن می‌گویند؟ چرا جوابِ آزادی را با بند و اسارت می‌دهند؟ چرا پاسخِ انتقاد را با ناسزا می‌دهند؟ چرا؟ چرا؟ دست‌هایم می‌لرزند. رنگ تغییر کرده. لحظاتی پیش می‌خواندم و دوستانم، دوستانی که پاک‌تر از برگِ گُل، خوب‌تر از چشمه‌های زلال و سیال هستند، اشک می‌ریختند و من اشکم را پنهان می‌کردم. اما آیا بغضی را که راه برگلویم بسته‌بود می‌توانستم پنهان کنم؟ به روزهای خوبی می‌اندیشیدم که پایان یافت. به روزهایی که شادی بود، هلهله بود. به روزهایی که وقتی خورشید می‌درخشید، حرارتی گرم و روشنایی با شکوهی با خود به ارمغان می‌آورد. به روزهایی که شب‌هایش پُر از ستاره بود و مهتاب چه زیبا درآغوشِ سپهر به عشوه‌گری می‌پرداخت. به روزهایی که صدای شادمانِ دست‌فروش‌ها و میوه‌فروش‌ها در کوچه‌پس‌کوچه‌های شهر طنین می‌انداخت. به روزهایی که کودکان فریادهای شادمانی برمی‌آوردند و لبخند میهمانِ لب‌ها بود. به روزهایی که عشق بود و امید. اما امروزچه؟ امروز جای شادی را غم گرفته و پوچی و نا امیدی، رنگِ امید را از لوحِ دل‌ها زُدوده. ستم نعره برآورده و ظلم بر سرِ بام‌ها و دیوارها سایه انداخته. دیگر مهتاب نمی‌رقصد. خورشید حرارت و گرمی گذشته را ندارد. روزها عبوسند و بی‌حوصله. ستاره‌ها درحالی پوسیدنند. درختان از برهنگی در شرمند. برگ‌ها ریخته‌اند. در دشت، پژواکِ آوازی نیست. چشمه‌ها را مسموم کرده‌اند. راستی که چه فرقِ فاحشی میان دیروز و امروز هست. ای کاش سقفِ آسمان می‌شکافت و خدا از این شکاف می‌دید. می‌دید که بندگانش چگونه‌اند! اما افسوس که خدا خفته و از دستِ او نیز کاری ساخته نیست. ادامه دارد... #دکتر_احمد_عزتی‌پرور @book_tips 🐞

Book_tips
21 398
🌿🦋🌿🕊📚🕊🌿🦋🌿                           📌#یادآوری_مطالعه_گروهی    ✅  بیستمین روز مطالعه 📕 #گرگ_بیابان ✍ #هرمان_هسه 🔁  #قاسم_کبیری  #تعداد_صفحات_کتاب :  ۳۳۸ سهم مطالعه هر روز : ۱۱صفحه شروع: ۱۴۰۳/۰۶/۰۳ پایان: ۱۴۰۳/۰۷/۰۶ 🗓 امروز بیست و دوم  شهریور ماه 🗒 صفحات ۲۰۷ تا ۲۱۸ فایل pdf  و گزیده هایی از متن کتاب در کانال زیر 🔻🔻🔻 https://t.me/booktipsgroup @book_tips 🐞📚 🕊🌿🦋🌿📚🌿🦋🌿🕊‌

Book_tips
21 398
🍃🌺🍃 #گزیده_ای_از_کتاب من مسائل و افکار خویش را با زنها در میان گذاشته ام و چنین فهمیده ام که دوست داشتن دختری که حتی يك كتاب هم نخوانده و اصلا نمیداند کتاب خواندن یعنی چه و قادر به تشخیص موزيك چایکوفسکی از بتهوون نیست بيشتر از يك ساعت ابدأ امکان ندارد. ماریا سوادآموزی نکرده بود، او به این چیزها به عنوان جانشینان بديع الحصول سواد و هنر احتیاج نداشت .تمام مسائل او از شهوات ناشی میشد و بس. آنچه را که او هنر و وظیفه می دانست در این خلاصه شده بود که از آنچه که خداوند به عنوان هوس انگیزی به او بخشیده بود - از قامت زیبا گرفته تا رنگ پوست، مو، صدا، خلق وخو و از به کار گرفتن تمام استعدادها ،همه پیچ و تاب ها و خطوط اندام و تمام لطائفی که در تراش بدنش بود - حداکثر استفاده را بنماید، تا آنکه خودش را در دل عشاق خود جای داده و با سحر و افسون نشاطی فوری در آنها ایجاد نماید #گرگ_بیابان #هرمان_هسه ص.۱۸۶ https://t.me/booktipsgroup

Book_tips
21 398
در هنگام تفکر به مرگ، انسان سنتی، دل مشغول عذاب آن جهانی است و انسان مدرن، نگران بی معنایی جهان. #آنتونی_گیدنز @book_tips 🐞
در هنگام تفکر به مرگ، انسان سنتی، دل مشغول عذاب آن جهانی است و انسان مدرن، نگران بی معنایی جهان. #آنتونی_گیدنز @book_tips 🐞

Book_tips
21 398
🍃🌺🍃 #نغمه_های_سعدی #باب_هشتم (در آداب صحبت) ✨ دشمن چو از همه حیلتی فرومانَد سلسله‌ی دوستی بجنبانَد پس آنگه به‌ دوستی کارهایی کند که هیچ دشمن نتواند. @book_tips 🐞

Book_tips
21 398
🍃🌺🍃 سوره الروم آیه ۴۴ مَنْ كَفَرَ فَعَلَيْهِ كُفْرُهُ وَ مَنْ عَمِلَ صالِحاً فَلِأَنْفُسِهِمْ يَمْهَدُونَ هر کس کفر ورزد، کفر او فقط به ضرر خودش است، و کسانی که کار شایسته کردند، برای (آخرتِ) خودشان، (بستری نرم و راحت) می‌گسترند. #کلام_پروردگار @book_tips 🐞

Book_tips
21 398
sticker.webp0.30 KB

Book_tips
21 398
🍃🌺🍃 #نغمه_های_سعدی #باب_هشتم (در آداب صحبت) ✨ دشمن چو از همه حیلتی فرومانَد سلسله‌ی دوستی بجنبانَد پس آنگه به‌ دوستی کارهایی کند که هیچ دشمن نتواند. @book_tips 🐞

Book_tips
21 398
Repost from N/a
🔴منابع رسمی گفته شده این فرد تونسته بیشترین دانشجوهای موفق پولساز رو در سطح کشوری داشته باشه لینک کانالشو پیدا کردم که رایگا
🔴منابع رسمی گفته شده این فرد تونسته بیشترین دانشجوهای موفق پولساز رو در سطح کشوری داشته باشه لینک کانالشو پیدا کردم که رایگانه‌ همش سریع جوین شو که پاک میشه ظرفیت فقط ۱۰۰ نفر ظرفیت فقط ۱۰۰ نفر ظرفیت فقط ۱۰۰ نفر

Book_tips
21 398
🎥 یادگیری معکوس چیست؟ 🔸با این انیمیشن جالب در کمتر از دو دقیقه با مفوم کلی یادگیری معکوس  آشنا شوید. 🧑‍💻#یادگیری_معکوس 📚@Top_books7

Book_tips
21 398
سفارش کرد که در این‌روزها خیلی به کوچه و خیابان نرویم. بکوشیم آینده‌ای درخشان برای ایران بسازیم. خفتیم. نزدیکِ ظهر برخاستیم دیدیم صبحانه‌ای مفصل حاضر است. خوردیم و از هم جدا شدیم. هفت‌ماه بعد، در آشوب‌های آن‌روزها، با دوستم علی، نزدیکِ بازارِ قم بودیم. تانک و زره‌پوش و نیروهای کماندو، ایستاده بودند. جلو رفتیم. فرمانده، به نظرمان آشنا بود. نگاهی به او انداختیم. لبخندی زد و جلو آمد و سلام داد و گفت: ـ حالتان چطور است؟ نگفتم مراقب خودتان باشید! خودش بود. مسعود بود. باز به ما هشدار داد و گفت: ـ هر اتفاقی افتاد، بمانید و در سربلندی ایران بکوشید. شاید شاه برود. میهنِ ما دگرگون خواهد شد. روزهای نابسامانی در پیش داریم. ایران به شما نیاز دارد. ما را بوسید و بدرود گفت. ندانستیم چه بر سرِ او آمد. اما هرکه بود، به ما پناه داد و نگرانِ آینده‌ی ما بود. او را هرگز از یاد نخواهم بُرد. ادامه دارد... #دکتر_احمد_عزتی‌پرور #حافظ‌شناس_و_مدرس_دانشگاه @book_tips 🐞

Book_tips
21 398
🍃🌺🍃 #داستانک #زندگی_نامه قسمت ۴۷ در تابستان سال1356برای صفحه‌ی مکاتبه‌ی مجله‌ی«دختران و پسران» پیامی فرستادم و نوشتم: با کسانی که احساس تنهایی می‌کنند، دوست دارم مکاتبه کنم. در هفته‌های بعد،  از برخی شهرها و حتی از امارات برایم چندین نامه رسید. یکی از نامه‌ها از شهرستان لنگرود استان گیلان بود. دخترخانمی برایم نوشته بود مایل است با من مکاتبه داشته باشد. سه چهارنامه میانِ ما رد و بَدَل شد. برای هم عکس فرستادیم. سه سال از من کوچک‌تر بود. معلوم بود که نامه‌ها را دیگری برایش می‌نویسد. در نوشتنِ نامه به او مردّد شدم و دیگر چیزی ننوشتم. نوروز1357رسید. چهارم فروردین با سه تَن از دوستان تصمیم گرفتیم به اهواز برویم. عصر سوار قطار و راهی شدیم. بلیتِ قطار گرفتن، بسیار آسان بود. مانند امروز نبود که از مدت‌ها قبل، پیش‌فروش کنند. همان روز بلیت گرفتیم و دوساعت بعد در قطار بودیم. هنگام بازگشت نیز چنین بود. صبحِ روزِ بعد در اهواز بودیم. موقعِ رفتن به ایستگاهِ قطار، از درِ خانه که بیرون آمدم، پستچی نامه‌ای به دستم داد که از لنگرود بود. عیدی پستچی را دادم و نامه را نخوانده به مادرم سپردم تا بالای کمد بگذارد. سه شب و چهار روز در اهواز بودیم. لبِ کارون، پاتوقِ ما شد. به آتشگاه رفتیم که جای زیبارویان بود و اکنون فرودگاهِ اهواز را در آن‌مکان ساخته‌اند. در نزدیکیِ آن، کولی‌ها چادر زده بودند و غروب‌ها رقصِ گروهی راه می‌انداختند و صفایی بود. اسب‌سواری هم کردیم. همیشه عاشق اسب‌سواری بودم. یادم هست اتاقِ ما در هتلی بود که فقط سه‌تخت داشت. تا واردِ اتاق شدیم، من، محمود و علی هرکدام تختی را به خود اختصاص دادیم و امیر، بی‌تخت ماند. با شوخی از او خواستیم که هرشب، مهمان یکی از ما باشد! پتویی روی زمین انداخت و راحت شب‌ها می‌خوابید. روبروی هتل، مغازه‌ی لوازم صوتی بود که ترانه«اگه عشق همینه» با صدای«گیتا» را که نوارش تازه به بازار آمده بود، مرتب پخش می‌کرد. چه‌روزهای خوشی بود. بهار، موسیقیِ فضای طبیعت بود و آسایش و آرامش، همچون جویباری زلال، از متنِ زندگی می‌گذشت. جوانی، عطرِ احساسِ ما بود و آزادی، آبادیِ ذهن را نوید می‌داد. نه هراسی از آینده بود و نه ترسی از آشفتگیِ روزگار. در پهنای هستیِ ما، بادِ موافق می‌وزید و کشتیِ وجودِ ما را روی امواجِ خروشانِ شادی به هرسو می‌کشاند. آرمانی جز شورِ شادمانی نداشتیم. مقصدی برای رسیدن نبود. خودِ این‌گشت‌وگذار، مقصودِ ما بود. زیستن، تجربه‌ی خوشایندِ هر روزمان بود. از جامِ رخشانِ لحظه‌ها می‌نوشیدیم و بذرِ بخت می‌کاشتیم و میوه‌ی مُراد می‌چیدیم. در کنارِ کارون، دست‌ می‌افشاندیم و پای می‌کوبیدیم. کمی‌دورتر،  آتشگاهی بود که آتشِ جوانی بنشانیم و در خراباتش از باده‌ی بدن بنوشیم و «چنان که افتد و دانی» جوانی کنیم و آرام بگیریم.  شب‌ها پُرستاره بودند. ماه می‌خندید. مهتاب، می‌درخشید. دل، می‌شنگید. جان، می‌فهمید. زمین، زنده بود. زمان، زیبنده بود. ریا نبود؛ جفا نبود؛ خدا بود و با لبخند، نفسِ عمیق می‌کشید و خدایی می‌کرد. جهان، خُرّم بود. جامعه، بی‌ماتم بود. می‌کوشیدیم تا دادِ خوش‌دلی بستانیم و عشرت کنیم تا به حسرت نکُشندمان. انگار به دلمان بَرات شده بود که دیگر چنین‌روزهایی نخواهیم دید. چهار روزبعد، به خانه برگشتیم. در کوپه‌ی ما، جوانی سی‌ساله و بسیار متین و خوش‌رو بود که خودش را«مسعود» نامید و خواهشِ ما را برای هم‌پیاله شدن پذیرفت. نزدیک بامداد، که هوا تاریک بود، به قم رسیدیم. مسعود از ما خواست تا برای پرهیز از خطر، به خانه‌ی او برویم. در کوچه‌های «باغ‌شازده» روی یکی از ماشین‌ها اعلامیه‌ای بود که برای نخستین بار می‌دیدیم. آن را برداشت و به خانه‌ی مسعود رفتیم. در خانه از من خواستند که اعلامیه را بخوانم. خواندم. متنِ آن، از آیت‌الله‌خمینی بود که مردم را به مبارزه بر ضدِ شاه فراخوانده بود. مسعود به من گفت: ـ گوینده و دوبلور خوبی می‌شوی. ادامه 🔻🔻🔻