fa
Feedback
♥مسلک عاشقان ❤️

♥مسلک عاشقان ❤️

رفتن به کانال در Telegram

《«خانقاه عرفان»》➣ آنانی که با افکاری پاک و فطرتی زیبا در قلب دیگران جای دارند را هرگز هراس از فراموشی نیست،چرا که جاودانند 💟 @dashz @dashz 💟 https://t.me/joinchat/YMhtqJvnxOc0ZDRk

نمایش بیشتر
1 253
مشترکین
-224 ساعت
-67 روز
-2430 روز
آرشیو پست ها
😊❤️‍🔥

حکایت نقل است که نابینایی بود در شهر، که از بس نام شبلی شنیده بود، عاشق او شده بود، او را نادیده. روزی به اتفاق شبلی به او افتاد، گرسنه بود. گرده‌ای برگرفت. مرد نابینا از دست او بازستد و او را جفا گفت. کسی نابینا را گفت که "او شبلی بود!" آتش در نابینا افتاد. از پسِ او برفت و در دست و پای افتاد و گفت: می‌خواهم غرامت آن را دعوتی بدهم شبلی گفت: چنان کن! مرد دعوتی ساخت و قرب صد دینار در آن خرج کرد و بسی بزرگان را بخواند که شبلی امروز مهمان ماست. چون به سفره بنشستند، کسی از شبلی پرسید که شیخا نشان بهشتی و دوزخی چیست؟ گفت: دوزخی آن بود که گرده‌ای برای خدای تعالی به درویشی نتواند داد و برای هوای نفس صد دینار در دعوتی خرج کند، چنانکه این نابینا کرد و باز نشان بهشتی بر خلاف این بود. #عطار_نیشابوری #تذکرة‌الاولیا

😊❤️‍🔥

بود آیا که خــــرامان ز درم بازآیی؟ گره از کار فروبستـهٔ ما بگشـــایی؟ نظری کن، که به جان آمدم از دلتنگی گذری کن: که خیـالی شدم از تنهـایی گفته بودی که بیایم، چو به جان آیی تو من به جان آمدم اینک تو چرا می‌نایی؟ همه عالم به تو می‌بینم و این نیست عجب به که بینم؟ که تویی چشم مرا بینایی #عراقی

هر کسی عشق را با زبان خود بیان میکند... دارکوب، میکوبد نقاش، میکِشد قناری، میخواند دیکتاتور، میکُشد آهو، می‌دود نویسنده، مینویسد و اما خدا؛ میبخشد...

بشدی و دل ببردی و به دست غم سپردی شب و روز در خیالی و ندانمت کجایی... #سعدی

ای طالبانِ اسرار امروز سخن از سوز نیست سخن از گداختن است. آنجا که عقل، نعلین از پا درمی‌آورد و عشق بر کرسیِ جلال می‌نشیند. بسیار کسان دم از فنا می‌زنند اما فنا نه گفتنی است و نه شنیدنی؛ فنا آن لحظه‌ی سهمگین است که بایزیدوار در خود نگریستم و خود را ندیدم! چقدر جان‌سوز است که عمری با سایه‌ی خویش بجنگی و ناگاه ببینی که اصلاً سایه‌ای نبوده است و هر چه بوده، او بوده است. پیرِ بسطام چه خوش پرده را درید وقتی که گفت: حق تعالی مرا به مقامی برد که خلق را در میان ندیدم. پس گفتم: بار خدایا! مرا به خودت راه نمای. گفت: از خود بیرون آی و بیا...

در پنهان‌ترین گوشه‌ی این شب، آنجا که دیگر منی وجود ندارد تا ناله کند ایستاده‌ام. چقدر جان‌سوز است این حقیقت که عمری در پی‌ات دویدم غافل از آنکه تو در جانم جاری بودی و من خودْ حجابِ خود بودم. آتشی در دلم افروخته‌ای که نه با اشک خاموش می‌شود و نه با فریاد. این چه رازی است که هر چه بیشتر می‌سوزم، تشنه‌تر می‌شوم؟ میان ما دریایی است از خون و خاکستر؛ دریایی که ساحلش نیستی است. بایزیدِ جان، آن پیرِ پُرخروش چه خوش گفت وقتی که پرده‌ها درید و بانگ برآورد: از بایزیدی برون آمدم چون مار از پوست؛ پس نگریستم، عاشق و معشوق و عشق یکی دیدم که در عالمِ توحید، همه یکی توان بود.

امروز خودمون بسپاریم امروز به فعالیت جناب هیچ

☺️😊

😊☺️

😊☺️

😊☺️

ای پری پیکر به دام خود اسیرم کرده ای در کمند زلف خود چون صید گیرم کرده ای

4_5791711850458521241.mp34.05 MB

😊☺️

☺️😊

جلوه بخت تو دل می برد از شاه و گدا چشم بد دور که هم جانی و هم جانانی حافظ

مخمور می شبانه مائیم پیمانه کش مغانه مائیم مفتاح خزاین السماوات مفتوح شرابخانه مائیم مست لب ساقی سقیهم در جنت جاودانه مائیم در کوی قلندران به تجرید بی ریش و بروت و شانه مائیم از عالم لامکان بی کیف مرغ الف آشیانه مائیم چنگ و دف و بربط و نی و عود اشعارتر و ترانه مائیم آئینه صورت الهی در شش جهت زمانه مائیم ای طالب ذات حق خدا را گر می‌طلبی نشانه مائیم بی حد و بی کرانه ایم‌ اگر چه حد همه و کرانه مائیم سوزنده شرک و هستی غیر آن آتش یک زبانه مائیم ای خواجه ز روی و احدیت چون در دو جهان یگانه مائیم روح القدسیم و اسم اعظم روحی که دمیده شد در آدم نسیمی

ما مظهر ذات کبریائیم ما جام جم جهان نمائیم ای تشنه بیا که در حقیقت ما آب حیات جان فزائیم ای در غلط از ره دو بینی آیا تو کجا و ما کجائیم معلوم شود که غیر حق نیست از چهره نقاب اگر گشائیم ما را عدم و فنا نباشد 😊 زان روی که عالم بقائیم ای طالب صورت خدایی چون بگذری از دوئی خدائیم شاهنشه اعظمیم اگر چه در کشور نیستی گدائیم زلفت چو دلیل ماست امروز در سایه دولت همائیم ظاهر شود آفتاب وحدت از مشرق غیب اگر برائیم در عالم بی چرا و بی چون بی چون چگونه و چرائیم ای خواجه اگر تو شمس دینی از روی حقیقت آنچه مائیم روح القدسیم و اسم اعظم روحی که دمیده شده در آدم نسیمی