♥مسلک عاشقان ❤️
رفتن به کانال در Telegram
《«خانقاه عرفان»》➣ آنانی که با افکاری پاک و فطرتی زیبا در قلب دیگران جای دارند را هرگز هراس از فراموشی نیست،چرا که جاودانند 💟 @dashz @dashz 💟 https://t.me/joinchat/YMhtqJvnxOc0ZDRk
نمایش بیشتر1 253
مشترکین
-224 ساعت
-67 روز
-2430 روز
آرشیو پست ها
1 260
حکایت
نقل است که نابینایی بود در شهر، که از بس نام شبلی شنیده بود، عاشق او شده بود، او را نادیده.
روزی به اتفاق شبلی به او افتاد، گرسنه بود. گردهای برگرفت. مرد نابینا از دست او بازستد و او را جفا گفت. کسی نابینا را گفت که "او شبلی بود!"
آتش در نابینا افتاد. از پسِ او برفت و در دست و پای افتاد و گفت: میخواهم غرامت آن را دعوتی بدهم
شبلی گفت: چنان کن!
مرد دعوتی ساخت و قرب صد دینار در آن خرج کرد و بسی بزرگان را بخواند که شبلی امروز مهمان ماست. چون به سفره بنشستند، کسی از شبلی پرسید که شیخا نشان بهشتی و دوزخی چیست؟
گفت: دوزخی آن بود که گردهای برای خدای تعالی به درویشی نتواند داد و برای هوای نفس صد دینار در دعوتی خرج کند، چنانکه این نابینا کرد و باز نشان بهشتی بر خلاف این بود.
#عطار_نیشابوری
#تذکرةالاولیا
1 260
بود آیا که خــــرامان ز درم بازآیی؟
گره از کار فروبستـهٔ ما بگشـــایی؟
نظری کن، که به جان آمدم از دلتنگی
گذری کن: که خیـالی شدم از تنهـایی
گفته بودی که بیایم، چو به جان آیی تو
من به جان آمدم اینک تو چرا مینایی؟
همه عالم به تو میبینم و این نیست عجب
به که بینم؟ که تویی چشم مرا بینایی
#عراقی
1 260
هر کسی عشق را با زبان خود بیان میکند...
دارکوب، میکوبد
نقاش، میکِشد
قناری، میخواند
دیکتاتور، میکُشد
آهو، میدود
نویسنده، مینویسد
و اما خدا؛ میبخشد...
1 260
ای طالبانِ اسرار امروز سخن از سوز نیست سخن از گداختن است. آنجا که عقل، نعلین از پا درمیآورد و عشق بر کرسیِ جلال مینشیند.
بسیار کسان دم از فنا میزنند اما فنا نه گفتنی است و نه شنیدنی؛ فنا آن لحظهی سهمگین است که بایزیدوار در خود نگریستم و خود را ندیدم! چقدر جانسوز است که عمری با سایهی خویش بجنگی و ناگاه ببینی که اصلاً سایهای نبوده است و هر چه بوده، او بوده است.
پیرِ بسطام چه خوش پرده را درید وقتی که گفت: حق تعالی مرا به مقامی برد که خلق را در میان ندیدم. پس گفتم: بار خدایا! مرا به خودت راه نمای.
گفت: از خود بیرون آی و بیا...
1 260
در پنهانترین گوشهی این شب، آنجا که دیگر منی وجود ندارد تا ناله کند ایستادهام. چقدر جانسوز است این حقیقت که عمری در پیات دویدم غافل از آنکه تو در جانم جاری بودی و من خودْ حجابِ خود بودم.
آتشی در دلم افروختهای که نه با اشک خاموش میشود و نه با فریاد. این چه رازی است که هر چه بیشتر میسوزم، تشنهتر میشوم؟ میان ما دریایی است از خون و خاکستر؛ دریایی که ساحلش نیستی است.
بایزیدِ جان، آن پیرِ پُرخروش چه خوش گفت وقتی که پردهها درید و بانگ برآورد: از بایزیدی برون آمدم چون مار از پوست؛ پس نگریستم، عاشق و معشوق و عشق یکی دیدم که در عالمِ توحید، همه یکی توان بود.
1 260
Repost from ♥مسلک عاشقان ❤️
ای پری پیکر به دام خود اسیرم کرده ای
در کمند زلف خود چون صید گیرم کرده ای
1 260
مخمور می شبانه مائیم
پیمانه کش مغانه مائیم
مفتاح خزاین السماوات
مفتوح شرابخانه مائیم
مست لب ساقی سقیهم
در جنت جاودانه مائیم
در کوی قلندران به تجرید
بی ریش و بروت و شانه مائیم
از عالم لامکان بی کیف
مرغ الف آشیانه مائیم
چنگ و دف و بربط و نی و عود
اشعارتر و ترانه مائیم
آئینه صورت الهی
در شش جهت زمانه مائیم
ای طالب ذات حق خدا را
گر میطلبی نشانه مائیم
بی حد و بی کرانه ایم اگر چه
حد همه و کرانه مائیم
سوزنده شرک و هستی غیر
آن آتش یک زبانه مائیم
ای خواجه ز روی و احدیت
چون در دو جهان یگانه مائیم
روح القدسیم و اسم اعظم
روحی که دمیده شد در آدم
نسیمی
1 260
ما مظهر ذات کبریائیم
ما جام جم جهان نمائیم
ای تشنه بیا که در حقیقت
ما آب حیات جان فزائیم
ای در غلط از ره دو بینی
آیا تو کجا و ما کجائیم
معلوم شود که غیر حق نیست
از چهره نقاب اگر گشائیم
ما را عدم و فنا نباشد 😊
زان روی که عالم بقائیم
ای طالب صورت خدایی
چون بگذری از دوئی خدائیم
شاهنشه اعظمیم اگر چه
در کشور نیستی گدائیم
زلفت چو دلیل ماست امروز
در سایه دولت همائیم
ظاهر شود آفتاب وحدت
از مشرق غیب اگر برائیم
در عالم بی چرا و بی چون
بی چون چگونه و چرائیم
ای خواجه اگر تو شمس دینی
از روی حقیقت آنچه مائیم
روح القدسیم و اسم اعظم
روحی که دمیده شده در آدم
نسیمی
