اکرام بسیم
رفتن به کانال در Telegram
666
مشترکین
+124 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
اطلاعاتی وجود ندارد30 روز
آرشیو پست ها
666
تو پلک بستی و بستند با تو درها هم
و باز کردی و شد باز، بالوپرها هم
تو حسّ نابِ حضوری، که پیش چشمانم
تبسّم تو مقیم است در سفرها هم
من و تو ماهی و رود است جاده، در دوطرف
کنارِ رود درختند رهگذرها هم
تو چون نسیمی و کافیست بگذری جایی
که با تو راه بیفتند مستقرها هم
تو که کنار منی، مؤمنانه میفهمم:
بهشت جای خوشی نیست آنقدَرها هم
اکرام بسیم
@ikrsim
666
عکس از پدر کلانم؛ سلطان احمد پرویزی، در حال خواندن بیدل دهلوی و در سال 1375 است. ایشان در سال 1379 وفات کردند. این بیت هماز وی است:
پرویز! کن حذر تو از این دارِ بیثبات
از دامِ مرگ، باز به من گو، که رسته است؟
@ikrsim
666
داستان مربوط به بیست و چند سال پیش است.
روزی پدرکلانم را دیدم که در حیاط خانهاش ارهای در دست دارد و آن را روی پائینِ تنۀ درخت سیبی گذاشته و میخواهد بیچاره را ببُرد. یکی از اقربا هی اصرار میکرد که همین امسال هم او را عفو کنید و نبُرید، سال دیگر قول میدهد که بار بیاورد. پدرکلانم میگفت: نه باید قطعش کنم، این درخت دو سال است میوه نمیدهد. این بحث ادامه یافت تا بالاخره پدرکلانم از بریدن آن درخت منصرف شد.
بعداً دریافتم که این یک رسم بوده؛ درختیکه بار نمیآورده را به بریدن تهدید میکردند با این باور که او میترسد و سال دیگر بار میدهد. البته یادم نیست که سال بعد آن درخت سیب بار آورد یا نه.
به هر حال امروز دیدم که بیدل دهلوی در کتاب چهارعنصرش موضوعی دارد تحت عنوان «صفتِ روحِ نباتی». بیدل معتقد است: همانگونه که معنا با تراوشکردن جوهر قلم بر صفحه نمایان میشود، گیاهان هم ماحصل خامۀ قدرت پروردگار اند که بر صفحۀ هستی نمود پیدا میکنند.
در پایان این بخش و در توصیف درختان چنین مینویسد:
«اگر آب و آتشی در حوالی معلوم نمایند، ریشهها جز به جانب آب رغبت ننمایند و اگر سقف و دیواری در مقابل یابند، جز به سمت روزن و در نشتابند... اکثری از اشجارِ بارور که از ثمر باز میماند، چون به تازیانۀ جراحتش تهدید کنند، متأثر میشود و به دستورِ سابق ثمر میدهد.» چهار عنصر، عنصر چهارم
میبینیم که رسمِ تهدید کردن درختان میوه به بریدن، ریشهدار بوده و در ادبیات ما هم به آن اشاره شده است.
@ikrsim
👇ادامه
666
تمایز زبانی در غزلی زیبا از ضیا قاریزاده:
طُرّه بگشای به رخ، دستۀ سنبل گفته
روز و شب را به هم انداز، چپاول گفته
میشوم خاک رهت تا که بگیرد گردم-
دامن ناز تو را، دست توسل گفته
دل به یاد رخت هر* ناله که از سینه کشد
بادش آرد به چمن، نغمۀ بلبل گفته
ذوق آسودگیام یک سرِ مو در دل نیست
سالها خانهبهدوشم، خم کاکل گفته
چرخ گر بی تو مرا جانب گلزار برد
خار در دیده ز هجرت فگنم، گل گفته
بندۀ حرص و هوس با مدد دست دراز
ز سر آبروی خود گذرد، پل گفته
عصر فرمایش شعر است چه میباید گفت؟!
هر چه یابیم نویسیم، تغزل گفته
شود آراسته تا لشکر مژگان، بفرست
نگهی سوی ضیا، پیشقراول گفته
اگر بخواهیم مثلاً «دستۀ سنبل گفته» را توضیح بدهیم، میگوید: فرض کن دستۀ سبنل است، پیش خودت بگو دستۀ سنبل است یا چیزی شبیه به همین. اما گویش خاص فارسیِ افغانستان این ایجاز را در کلام ایجاد کرده است. در کنار ایجاز مذکور این شیوۀ گفتار امضاییست پای گویش منطقهای خاص از قلمرو فارسیزبانان. فیالمثل هر کس همین غزل را بخواند در مییابد که شاعرش افغانستانیست.
قاریزاده، عمدۀ اشعارش را در دهۀ پنجاه نوشته است. این غزل هم از همان سالهاست. از شاعران امروز ما اما در همین راستا میتوان از کاوه جبران نام برد. در شعر جبران هم این تمایز زبانی خیلی چشمگیراست. یادم است چند سال پیش غزلی از او خواندم با این مطلع:
میرسی نرمتر از نمنمِ باران کرده
هرچه دل بر سرِ راه است پریشان کرده
در مصراع نخست این بیت هم همان زبان خاص افغانستان وجود دارد. نرمتر از نمنمِ باران کرده، یعنی نرمتر نسبت به نمنمِ باران. این ویژگیِ بسیار خوبیست.
* در شعر قاریزاده و بعضی از شعرای همدورهاش و همینگونه برخی از شاعران امروز ما، ادغامکردنِ «ه» هم مانند «الف» در حرف ماقبلش وجود دارد.
@ikrsim
666
👆 صدای گرم هارون بهیار
ای به دیدهام تاریک، ماهِ آسمان بیتو
سینه چاکچاکم من، همچو کهکشان بیتو
(شاعر؟)
666
یکی از فانتزیهای من عکاسی از حیات وحش افغانستان است. البته فعلاً نه کامرۀ مخصوص این کار را دارم و نه دانش حرفهای آن را. امیدوارم روزی شرایطش پیش بیاید.
از حیات وحش کشور کمتر عکسی در دسترس داریم. حیات وحش افغانستان کاملاً ناشناخته است. همان تنبلیِ عمومییی که در ما مردم وجود دارد، در عکاسهای ما هم هست. عکاسهای ما (اینجا هرات) به جای اینکه به خود زحمت داده، کولهپشتی خود را ببندند و شب و روز سختی را در دشتِ حوض شمال هرات، کوههای جنوب، دشت و جنگل زندهجان، منطقۀ همدمآب کهسان/غوریان و... دنبال کبک، سیهسینه، خوک، نخجیر بز کوهی، خرگوش کوهی و امثالهم بگردند ، شلوار جین و تیشرت میپوشند و از مسجد جامع و منارهای هرات برای هزارمین بار عکس میگیرند و مینویسند هرات باستان جان!
همینطور تا بخواهید عکس خبری داریم و پرترۀ پیرمردهای غمگین و کودکان گریان، که بیشتر خلق این آثار هم در خدمت پروژه و نمایشگاه است.
حیات وحش و همینطور طبیعت افغانستان کاملا ناشناخته و مکتوم باقی ماندهاند. این قسمت خیلی جای کار دارد.
@ikrsim
666
🔺 روانشناسی خودکامگی در اندیشهی بیدلِ دهلوی🔻
مرگِ ظالم نیست غیر از ترکِ سودایِ غرور
شعله ازگردنکشی گر بگذرد، خاکستر است
«بیدلِ دهلوی»
بیدل شاعریست که از اشعارش میتوان به میزانِ آگاهیاش از روانِ بشر پی برد. البته فورا در مقابلِ چنین حرفی جبهههایی ناآگاهانه گرفته میشود که باید در پاسخ بگوییم که منظور، روانشناسیِ آکادمیک یا کلاسیکِ غربی نیست. منظور درکیست عمیق از چند و چونِ روانِ بشر که نوابغِ همهی جوامع، همواره آن را داشتهاند. همانگونه که داستایوفسکی. چنان که نیچه میگوید اگر کسی به من ذرهای روانشناسی آموخته، داستایوفسکی است.
القصه، در این مقال، قصدمان این نیست که ایندست افرادِ کوتهنظر را اقناع کنیم.
بحث بر سرِ بیدل است و عمقِ درکش از روانِ بشر و مخاطبانِ بحث، علاقهمندان به بیدل هستند و کسانی که گسترهی دیدشان وسیعتر از نگاهِ محدودِ آکادمیک است.
به عنوانِ مثال، بیدل در جایی میگوید:
«ترکِ آرزو کردم، رنجِ هستی آسان شد»
این، یک آموزهی اپیکوریگونه است که شوپنهاور هم در کتابِ «در بابِ حکمتِ زندگی» همین نسخه را برای آرامشِ روانِ بشر ارائه میدهد. دوری از خواستههای غیرِ ضروری که ایجادِ رنج میکند.
مثال زیاد است و در همین کانال بسیار بسیار مثالهای اینگونه آوردهام و به علتِ محدودیتِ متنِ تلگرامی به سراغِ بیتِ موردِ بحث میروم.
بیدل جدای از این بیت هم بسیار به تحلیل و تعمق در رابطه با افرادِ ظالم و خودکامه پرداخته است و شناختی جامع از این افراد ارائه میدهد.
مثلا در جایی میگوید:
ظالم از بیدستگاهی نیست بیتمهیدِ ظلم
در حقیقت ارّه شمشیر است چون دندانه ریخت
که قبلا گفتهام این بیت علاوه بر قدرتِ ادبی و سبکی، نگاهی عمیق دارد به عقدههایی که فردِ ظالم از پسِ از دست دادنِ قدرت دچارش میشود و میگوید اگر ظالم ابزار و توانِ ظلم کردن را از دست دهد، خطرناکتر میشود.
مسئلهای که در رابطه با افرادِ خودکامه به ذهن و زبانِ خیلیها میآید، این است که فلان آدم، چرا ظلم را کنار نمیگذارد و با مردم کنار نمیآید؟
بیدل در پاسخ، در بیتِ بالای همین متن میگوید غرور و خودکامگی، ذات و هویتِ اصلیِ فردِ ظالم است. و این انتظار که بعضیها در خیالشان دارند که فردِ ظالم، روزی مهربان شود، خیالی محال است. چون برای فردِ ظالم، ترکِ غرور، همچون مرگ است و انسان ذاتا از مرگ اجتناب میکند. خاصه مرگِ روانی که به مسئلهی هویت مربوط است.
این نگاه، به مردم میگوید هرگز منتظرِ و به امیدِ اصلاح شدنِ فردِ ظالم نباشید و این خیالاتِ خام را از سر به در کنید و در یک رباعی، در ادامهی همین تفکر میگوید:
ظالم پوشد لباسِ خونبافته را
تا زیر کند خصمِ زبونیافته را
با سنگدلانِ شعلهخو سختی کن
بردار به آهن، آهنِ تافته را
«بیدلِ دهلوی»
بیدل معتقد است که حتا زمانهایی که ظالم، متواضع میشود و لحنی مهربان و دوستانه یا متواضع و ضعیف میگیرد، خطرناکتر است، چون در پسِ این تواضعِ ساختگی، نیتی شوم پنهان است همانطور که اگر میٖل خم بشود، تبدیل به قلاب میشود برای شکارِ صیدی بیچاره:
تواضعهای ظالم، مکرِ صیّادی بوَد بیدل
که میٖلِ آهنی را خم شدن قلاب میسازد!
«بیدلِ دهلوی»
پس زمانی که ظالم مهربان میشود و با مهربانی تقاضایی دارد، باید هوشیار باشیم و فریبِ لحنِ نرمش را نخوریم. زیرا:
طینتِ ظالم همان آمادهی ظلم است و بس
نشتر از رگ گر شود فارغ، به دنبل میزند
«بیدلِ دهلوی»
و اگر ذرهای امید به کم شدنِ ظلمِ ظالم باشد، در تکاپوی ظلم کردن است، نه در ریاضت و توبه کردن:
طبع ظالم در ریاضت مایلِ اصلاح نیست
تیغ را تدبیرِ خونریزی تنکرو میکند
«بیدلِ دهلوی»
شمشیر در تکاپوی مبارزه است که زودتر کند میشود نه وقتی که در نیام بماند و بیکار باشد. شمشیرِ خفته در نیام، کماکان تا مدتهای مدیدی تیز است. پس، از ظالمی که ظلم نمیکند یا واضح ظلم نمیکند باید بیشتر ترسید. چون ظالم در فرایند ظلم کردن، هم شناخته میشود هم فرسوده میشود و هم موردِ نقد و مبارزه قرار میگیرد. پس ترسناکتر از ظالمی که آشکارا ظلم میکند، ظالمیست که در پوششی دروغین، رفتاری زاهدانه پیش گرفته باشد. چون این پوشش، همچون نیامِ شمشیر، هم چهرهاش را مخفی میکند و هم از کند شدن و فرسوده شدن در امانش میدارد.
اما به هر حال، حرف اصلی این است: ظالم تغییر نمیکند و امید اصلاح از ظالم نداشته باشید:
ظالم چه خیال است مؤدب به در آید؟
آن نیست کجی کز دم عقرب به در آید!!
«بیدلِ دهلوی»
ـ @berkeye_kohan ـ
666
زیستن هنر و اندیشه از دیدِ بیدل:
شخصی از بزرگی فاتحۀ امداد خواست تا عزلت اختیار نماید و از تشویش صحبتها برآید. فرمود: مبارک است، به شرطی که از صحبت خود نیز اجتناب نمایی. یعنی از شکنجۀ اختلاطِ طبیعت برآیی، زیرا که تخمِ مزرعِ آفات تویی و تا تو با خودی، هزار انجمن آفت در کنار است و هزار رنگ حسن و قبح آینهدار. پس رشتۀ تعلق بیش و کم نتوان گسیخت، مگر به تکلفِ خیالِ آزادی که فیالحقیقت اصلی ندارد و نقوشِ الفتِ این و آن محو نمیتوان نمود مگر به تصنعِ بیتعینی و سادگی که آن نیز معنیِ تحقیقی نمینگارد.
رباعی:
دانا تهمتکمینِ غفلت نشود
یعنی در بزم، محوِ خلوت نشود
تا کی خواهی چشم ز عالم بستن
کثرت به تکلفِ تو وحدت نشود
ختم متن چهار عنصر
نتیجه اینکه از بیرونِ فقر هم میشود از فقر گفت، میشود از حقوق کارگر دفاع کرد اما خود کارگر نبود.
نویسنده و فعال مدنی و شاعر و معلم همه میتوانند در راستای انسانیت کار کنند، اما برای کارکردن مجبور اند شب تخم مرغ بپزند، صبحها چای بنوشند، لباس بپوشند و سر کار بروند و ازدواج کنند.
@ikrsim
666
چه لازم با خرد همخانه بودن؟
دو روزی میتوان دیوانه بودن
نشاط امروز در رهنِ جنون است
خرد از خرگهِ عشرت برون است
بیدل دهلوی، چهار عنصر، عنصر سوم.
-البته اینجا به احتمال زیاد همان تجاهلِ عارفانه/دیوانگیِ هشیارانه، منظور بیدل است. این را میشود از خلال دیگر اشعار وی دریافت. از جمله در همان غزل معروفش میگوید:
با هر کمال اندکی آزادگی خوش است
گیرم که عقلِ کُل شدهای، بیجنون مباش
@ikrsim
666
این روزها سرگرم تنظیم کلیاتِ ضیا قاریزاده استم. شاعری که الحق در مضمونسازی، تخیل قوی و زبان سالم سرآمد است. گزیدهای از اشعار این شاعر به انتخاب من، تابستان پارسال از طریق نشر تاک چاپ شد.
از خلال شعرها و توضیحاتی که خود قاریزاده در عناوین این شعرها نوشته و همینطور مقدمهای که دکتر سعید نفیسی بر یکی از کتابهایش دارد به خوبی میتوان دریافت که در زمان سلطنت ظاهرشاه در افغانستان و رضا شاه در ایران، روابط بسیار نزدیک سیاسی، فرهنگی و هنری بین دو کشور برقرار بوده است. قاریزاده در جایی از سفر کردن رهی معیری به کابل و بعداً سفر خودش به تهران میگوید و دیدار شاعران دو طرف را بسیار با اشتیاق میستاید. غزلی را هم با اقتباس از غزلی از رهی معیری میسراید و به او تقدیم میکند. همین رابطۀ صمیمانه را در هنرمندان موسیقی دوطرف هم میشود یافت. از جمله رابطه و شناخت نزدیک استاد زلاند و خانوادهاش با هنرمندان ایران و ساختن چندین آهنگ و ترانه برای خوانندههای سرشناس آن سامان. احمدظاهر هم چندین شعر از فروغ فرخزاد را آهنگ ساخته و اجرا کرده است. از کنسرتهایی که در حافظیۀ شیراز برگزار میشده و در آن هنرمندان افغانستان حضور بسیار پررنگی داشتهاند هم فیلمهای زیادی در دسترس است.
امروزه اما از آن روابط فرهنگی و دوستانه خبری نیست. فقط مشتی شاعر و نویسندۀ مذهبزدۀ افغانستانی داریم که در ایران فعالیت دارند و ظاهراً از افغانستان نمایندگی میکنند. تمام رابطهها، جشنوارهها، نشستها و حضور افراد و اشخاص بر مبنای مذهب است. در جشنوارههایی که در ایران برگزار میشود تا جایی که من دیدم صد در صد کسانی که در جایگاه نخست قرار میگیرند شیعهمذهباند. تقریبا هیچ رابطۀ رسمییی که چسب مذهبی نداشته باشد وجود ندارد. در واقع مذهب است که هنر/جفا میکند. البته حساب بعضی از دوستیهای مجازی و دورادورِ شخصی جداست و باز البته با توجه به فضای بازتر و آزادی بیان و باور نسبییی که در افغانستان وجود دارد، دوستان ایرانییی که در افغانستان فعالیت میکنند خواسته یا ناخواسته دست بازتری در روابط شان دارند.
@ikrsim
666
در مورد نوشتۀ قبلی👆
حالا جستجو کردم و دیدم دهخدا چنین نوشته است:
دربچه . [ دَ چ َ / دَ ب َ چ َ / چ ِ ] ۞ (اِ مصغر) مصغر درب . دریچه . در کوچک . (آنندراج ). در خرد. درچه :
روز و شب دربچه ٔ مشرق و مغرب باز است
ورنه از تنگی این خانه نفس می گیرد.
ملاطغرا (از آنندراج ).
@ikrsim
666
دریچه یا دربچه؟
در هراتِ ما٬ درِ کوچک را دربچّه میگویند. تا حالا به صورت نوشتاریِ این ترکیبِ زیبا توجه نکرده بودم که= در+بچه.
درست شبیهِ مُغبچه در شعر قدما و مثلا بچهنهنگ در گفتار امروزی.
به نظر من این دربچه خیلی زیباتر از واژۀ معمول در همین معنا، یعنی دریچه است.
هرچند برای یافتن ریشۀ دریچه باید تحقیق و جستجوی بیشتری صورت بگیرد، اما از درِ تسامح میتوان اینگونه عنوان کرد که در گذشته روی نوشتنِ تعداد دقیق نقطهها دقت نمیکردهاند؛ چنانکه از نسخههای خطی قدیمی پیداست. در نتیجه دربچه کمکم دریچه شده است 😃
@ikrsim
666
نوشتهای از من در مورد مجموعۀ «دیوان باد» سرودۀ هارون بهیار:
https://www.kabulnath.de/Sale-e-Panzdaoum/Shoumare-352/ekram%20basim.html
666
این عشق که یکچند برایم تنهگی کرد
بر برگِ من آخر چه شد، آتشزنهگی کرد؟!
تا نگذرد از من احدی، کوه شد اما
از هر که به من ماند ردی؛ گردنهگی کرد
شد باد که بر خاک رسد برگ به برگم
یکدم بغلی تنگ شد و منگنهگی کرد
یک روز روان گشت چنان خون به رگانم
روز دگرش نیش کشید و کنهگی کرد
بر هر درِ در روبرویم قفل شد اما
بر هر درِ دور از نظرم پاشنهگی کرد
آن سیب که رنگش همهجا نقش دلم بود
سنگی شد و بیزارم از آن آینهگی کرد
اکرام بسیم
@ikrsim
666
در ضمنِ استفاده از ظرفیتهای شعر زبان به چند صدایی و شالودهشکنی تکصدایی نیز در این شعر توجه میکند. یعنی ایدههای آوانگاردیسم زبانگرایانهای که در سراسر مجموعهشعر من هم آدمم وجود دارد، تلاش میشود در این شعر بیشتر تحقق پیدا کند.
در کل مجموعهشعر من هم آدمم یکی از بهترین نمونههای شعر زبانگرای معاصر افغانستان است. بعد از مجموعهشعر من هم آدمم، مجموعه شعر عشق رحمهالله علیه نشر شده است. در این مجموعهشعر، جنبههای زبانگرایانهی مجموعهشعر من هم آدمم چندان دنبال نمیشود. از نظر جنبههای ظرفیتِ شعر زبان، شاعر در مجموعهشعر عشق رحمهالله علیه نتوانسته فراتر برود و به ظرفیتهای زبانی و ادبی بیشتر دست یابد.
این مجموعهشعر عاشقانه است. در عاشقانه بودن نیز از یک شعر تا شعر دیگر تجربهی قابل ملاحظهای در تصرفهای زبانی و در بیان عاطفی احساس نمیشود. فضاهای زبانی و عاطفی شعرها تکرار شده است. اگرچه شاعر قصد ارایهی احساس عشق رمانتیک را ندارد. رویکرد شاعر نسبت به عشق بیشتر جنبهی شوخی و طنزی دارد. اما شاعر در شعرها دچار احساسات است. یعنی شعرها از هر جهت نسبتا سطحی است. همهی شعرهای این مجموعه را میتوان در یک شعر خلاصه کرد. زیرا تجربه و اتفاق خاصی از یک شعر تا شعر دیگر روی نمیدهد. بنابراین در این مجموعه دچار افت ظرفیت زبانی و بیانی شاعر استیم.
تکرار محتوا در شعر پستمدرن و شعر زبان معنا ندارد. برای اینکه شعر زبان دنبال محتوا نیست که نگران محتوا باشیم که محتوا و معنا تکرار نشود. در شعر زبان مهم رویکرد مناسبات زبانی است. به این معنا که شاعر بی آنکه چیزی بگوید یا در پی قصد چه گفتن باشد باید زبان را به بازی بگیرد و زبان را به فعالیت درآورد. اما صمدی در مجموعهشعر عشق رحمهالله علیه نه زبان را به بازی درآورده است و نه چیزی گفته است.
آخرین مجموعهشعر صمدی «برادریدن» است. نام مجموعهشعر را شاعر بنابه ظرفیت زبانی ساخته است. این نام را خیلی خوب ساخته است. پیش از آنکه خواننده شعرها ببیند از نام مجموعهشعر میداند که شاعر قصد بیان متفاوت در سرایش شعر دارد.
کارکرد زبان در شعرهای مجموعهشعر برادریدن نسبت به مجموعهشعر عشق رحمهالله علیه بهتر میشود. شعرها از نظر زبانی و نوع نگاه عمق پیدا میکند. شاعر در شعرها درگیری اجتماعی دارد. درگیریهای اجتماعی گاهی نسبت به درگیریهای زبانی در شعرها بیشتر میشود. در این مجموعهشعر نیز شاعر از مجموعهشعر من هم آدمم جلو نمیآید. یعنی ظرفیتهای زبانی و شعری شعرهای من هم آدمم قدرتمندتر از شعرهای برادریدن است.
بهترین شعر برادریدن شعر « سر خط» است. اما شعر سر خط تکرار شعر «قربانی» مجموعهشعر من هم آدمم است. شاعر، شعر قربانی را در شعر سر خط بازنویسی کرده است. در این بازنویسی بیشتر به جنبههای چندصدایی، بازیهای زبانی و واسازی توجه شده استکه این بازنویسی خیلی موفقانه صورت گرفته است. شعر قربانی در صورت قبلی خود نیز یکی از بهترین شعرهای صمدی است اما در این بازنویسی از نظر مولفههای آوانگاردیسم، فوقالعاده شده است.
اگر بخواهم قضاوت کنم، مجموعهشعر من هم آدمم صمدی در بین مجموعهشعرهایش بهترین مجموعه است. شعر قربانی در مجموعهشعر من هم آدمم و بازنویسی این شعر بنام سر خط در مجموعهشعر برادریدن تکاملیافتهترین شعر در رویکرد سرایش شعر صمدی میتواند باشد.
دکتر یعقوب یسنا
#یعقوب_یسنا
#روزنامهی_راه_مدنیت
https://madanyatonline.com/9-5/?fbclid=IwAR25lLBZ5mB2FshU1-hrYRjHBXEITLssPDX2k0GQwT_rjwwJhK1Q7oUPY00
666
مادریِ واژهها و زبان
(خوانش از شعرهای مصطفا صمدی)
نوشتهی دکتر یعقوب یسنا
فعالیت فرهنگی و ادبی مصطفا صمدی
مصطفا صمدی (1370) از شاعران هرات است. لیسانس رشتهی «اقتصاد کلان» از دانشگاه هرات دارد. اکنون دانشجو سمستر آخر رشتهی «ارتباطات انترنتی در عصر دیجیتال» در یکی از دانشگاههای آلمان است.
از خوبیهای کار ادبی صمدی در عرصهی سرایش شعر این استکه درگیر فعالیتهای حاشیهای بنام «فعالیت فرهنگی» نبوده است. منظور از فعالیت فرهنگی همان برداشت اشتباه از کار ادبی استکه تعدادی بیآنکه به تولید متن ادبی بپردازند با پارتیبازی و... دست به حاشیهسازی فرهنگی میزنند و نام این حاشیهسازیها را فعالیت فرهنگی میگذارند؛ با چنین حاشیهسازیهای میخواهند از آدرس ادبیات سوء استفاده کنند و به شهرت برسند.
صمدی کار شاعری را از شعر سپید آغاز کرده است. از سال 95 تا اکنون چهار مجموعهشعر بنامهای «بی دوزخ و دوری»، «من هم آدمم»، «عشق رحمهالله علیه» و «برادریدن» از او نشر شده است. در واقع از سال 95 به بعد هر سال یک مجموعهشعر بیرون داده است. در بارهی کیفیت کار اگر قضاوت نکنم از نظر کمیت خیلی کار است.
رویکرد زبانگرایی در شعرهای صمدی
صمدی شعر را با رویکرد مدرن که شعر سپید باشد، آغاز میکند و بعد به رویکرد پستمدرن گرایش پیدا میکند. در رویکرد پستمدرن بیشتر رویکرد زبانگرایانه دارد. رویکردی که در دههی هفتاد در شعر ایران رواج یافت. با وصف تفاوت فرم، ساختار شعر و بحث ذهنیت و عینیت بین شعر مدرن و پیشامدرن؛ اما در شعر مدرن و پیشامدرن در بارهی معنا نسبتا توافق نظر وجود دارد اینکه زبان شعر در خدمت معنا باشد. یعنی شاعر مادر معنا است، توسط زبان معنا را پرورش میدهد. فرزندیکه باید پرورش پیدا کند معنا است.
شاعر در شعرهایی با رویکرد پستمدرنیستی برای معنا نه، بلکه برای واژهها و زبان مادری میکند. فرزندی که در شعر باید پرورش یابد واژهها و زبان است. شاعر با واژهها و زبان شوخی میکند، واژهها و زبان را وادار به خنده میکند، از شعر بهعنوان فرصتی برای رقص واژهها و زبان استفاده میکند؛ اینجاست که واژهها و زبان فعال میشود، مناسبات خود را نه با پیشفرض معنا بلکه بنابه ظرفیتهای بازیگرانه و پازلگرایانهی زبان ایجاد میکند. اینکه از شعر، خوانندهها چه تداعیهای معنایی را تصور و برداشت میکنند به ذهنیت خوانندهها ارتباط میگیرد. شاعر و شعر قصد تاکید تولید معنای خاصی را ندارد.
اگر با این رویکرد دایهگی و مادری شاعر برای واژهها و زبان در شعر پستمدرن توجه داشته باشیم، مصطفا صمدی در مجموعهشعر «من هم آدمم» ورود خوبی به شعر زبانگرا داشته است. شاعر در ورود به شعر زبان ذوقزدگی ندارد، بلکه خیلی تجربی و از روی شناخت ظرفیتهای زبانی به شعر زبان ورود میکند. این گونه تجربهی ورود به شعر زبان را در شعر افغانستان خیلی کم داشتهایم؛ زیرا اکثرا بیآنکه درک درستی از شعر زبان داشته باشند، ذوقزده میشوند و میخواهند از کاروان نوگرایی، آوانگاردیسم و... عقب نمانند؛ بنابراین ذوق سرایش شعر زبان و پستمدرن به سر شان میزند. این گونه ذوقزدگی در سرایش شعر به فساد و تباهی معنا و زبان در شعر میانجامد.
صمدی در مجموعهشعر من هم آدمم دچار هیچگونه محتوای کلانروایتی نیست. شعرها خیلی جدی با روزگار خود چه در مناسبات اجتماعی و چه در مناسبات زبانی رابطه و درگیری دارد. شاعر در مناسبات اجتماعی به هر رویداد فکری، عقیدتی، فرهنگی، سیاسی و روزمرگی دست میاندازد اما همه را درون مناسبات زبانی شعر به کار میبرد؛ یعنی جنبهی ارجاعی فرهنگی و اجتماعی رویدادها را در زبان شعر به بازی میگیرد: «.../ خدا/ محمد/ موسی/ یکی بیاید این قاب را/ بیرون کند از سرم».
خوبی این مجموعهشعر در این استکه شاعر از زبان شعر استفادهی گزارشی و بیان مستقیم نکرده است. مثلا نگفته وضعیت جامعه خراب است؛ بلکه بیشتر از ظرفیت مجازی زبان استفاده کرده است: در شعر فقر: «آن بالا/ ابر سمج روی شهر/ که خیال رفتنش نیست/ این پایین/ با بوی غلیظی از چرس/ زیر پلی سگ خواب/...». از نشانههایی در شعر استفاده میشود بیآنکه در بارهی فقر صحبت شود، فقر دیده میشود.
در مجموعهشعر من هم آدمم استفاده از زبانگرایی جدا از زبان شعر نمیایستد. شاعر استفاده از ظرفیت زبان را میداند و در استفاده از زبان به زبان شعر ظرفیت میبخشد: «وقتی از درخت دری/ و از گذشته گودالی مانده/ از زندگی چه انتظار؟ که روی نقش باغ/ نمیدانم بکار یا ببخشید/...». در این سطرها مناسبات زبانی خوبی اتفاق افتاده استکه مناسبت بین «درخت و دری»، استفاده از «نمیدانم» در کارکرد زبانی متفاوت و جایگاه و رابطهی «روی نقش باغ» در مناسبت بافتاری شعر است.
شاعر ظرفیتهای شعر زبان را در شعر قربانی بیشتر به کار میگیرد.
666
🔺روحیهی انقلابی در شعرِ سنایی🔻
اندر این زندان، بر این دندانزنانِ سگصفت
روزکی چند، _ ای ستمکش! _ صبر کن! دندان فشار!
تا ببینی رویِ این مردمکُشان چون زعفران
تا ببینی رنگِ این محنتکشان چون گلانار
گرچه آدم صورتانِ سگصفت مُستُولیاند
هم کنون بینی که از میدانِ دل عیاروار ↓
جوهرِ آدم برون تازد بر آرَد ناگهان
زین سگانِ آدمیکیمُخت و خرمردم، دمار 👊🏼
«سنایی»
ـ @berkeye_kohan ـ
اندر این زندان = هم مملکتِ غرق در ظلم را میتوان زندان گفت، هم جایی را که مبارزانِ علیهِ ظلم، در آن محبوسند. به عبارتی میگوید چه آنکه واقعا در زندان است و چه آنکه به ظاهر آزاد است، در زندانِ ظلم به سر میبرد.
دندانزن = احتمالا فردِ آزار رسان، ظالم. کسی که مثلِ سگ دندان میگیرد و خونِ مردم را میریزد.
دندان فشردن = کنایه از صبر کردن و صبور بودن است. با آوردنِ «دندان فشردن» در کنارِ «دندان زدن»، موسیقیِ درونیِ ظریفی برقرار کرده است. عدهای همچون سگ، مردم را گاز میگیرند و دندان میزنند، مردم هم در مقابلِ اینها ناچارند که روی جگرِ خودشان دندان بفشارند. این تقابل، مثالِ خوبی برای یکی از نمودهای موسیقیِ درونی در ادبیات است.
روی زعفران شدن = زرد روی شدن، کنایه از شکست خوردن
گلاناری شدن = شاد شدن، کنایه از پیروز شدن
آدم صورتانِ سگصفت = کسانی که در زمانِ سنایی حکومت دستشان بوده و گرچه ظاهرا همچون آدم به نظر میرسیدهاند، در باطن مانندِ سگ، حیوانصفت و وحشی و ظالم بودهاند.
مستولی = حاکم، چیره، غالب. بر سرِ کار بودن
عیّار = افرادی جوانمرد که از افرادِ ثروتمند و ظالم دزدی میکرده و به فقرا میدادهاند و به طرق مختلف کمکحالِ مردم بودهاند. معروفترین عیارِ ادبیات فارسی، «سمکِ عیار» میباشد که کتابِ داستانش موجود است و لبربز از قصههای زیبا و دلنشین.
کیمُخت = چرمِ دباغی شده، اینجا مجازاً به معنای لباس است. یعنی سگهایی که لباس و ظاهرِ انسان دارند.
خرمردم = نوعی ایهامِ دور دارد، چون خر علاوه بر الاغ به معنای بزرگ است و در نتیجه به حاکمان میشده لقبِ خر هم داد، چون مردمی مثلا بزرگ بودهاند. اما مشخصا جنبهی فحشِ خر، مدِ نظرِ سناییست.
شعر اجتماعی، از سرمایههایِ ادبیِ ماست که متاسفانه کمتر به آن توجه میشود و در اذهانِ اکثریتِ ما، ادبیاتِ کلاسیک، ادبیاتیست مختصِ گل و بلبل.
اما با خواندنِ این دست اشعار، میفهمیم که شاعرانِ بزرگ، هرگز از جامعه جدا نبوده و همواره صدای مردم بودهاند.
این قصیدهی سنایی، قصیدهای بسیار خواندنیست که من فقط همین چهار بیت را محض نمونه منتشر کردم خواندنش را به دوستانِ عزیر پیشنهاد میدهم.
مصرعِ اولِ قصیده این است:
ای خداوندان مال الاعتبار الاعتبار
ـ @berkeye_kohan ـ
