روانکاوی کاربردی
رفتن به کانال در Telegram
از لابلای تجربيات بي واسطه ي درمانی،نكاتی را با شما درميان خواهيم گذاشت. پيوندی دو نفره براي سفری عميق به عرصه ی بينادرونيت (Intersubjectivity). تماس با كانال روانكاوي كاربردي @majidjazayeri
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
782
مشترکین
+124 ساعت
-27 روز
-230 روز
آرشیو پست ها
برای اطلاعات بیشتر به
Local Psychology
پیام بدهید.
WhatsApp: +1 (437) 2208066
https://localpsychology.com
https://instagram.com/local.psychology?igshid=YmMyMTA2M2Y=
برای اطلاعات بیشتر با
Local Psychology
تماس بگیرید.
https://localpsychology.com
https://instagram.com/local.psychology?igshid=YmMyMTA2M2Y=
گروهدرمانی کوتاه مدت به شیوهی آموزشی-تجربی. یعنی هم کلی در حوزه بهداشت روان و در مورد خودمون میاموزیم و هم با مشارکت در فرایند گروه، تجربههای عاطفیمون رو گسترش میدیم.
دوره جدید از ۲۶ تیر شروع میشود. آنلاین. اگر علاقمندید برای مصاحبه پیام بدید و به دوستانتون معرفی کنید.
مقدمهای بر زوجدرمانی تحلیلی
آشنایی با دیدگاههای معاصر
برای دانشجویان و درمانگرانی که علاقمندند با زوجها کار کنند.
گاهی اتصال زنجیرهی تداعیهای بیمار پاره میشود. چه کنیم؟
مثل همیشه ابتدا باید بفهمیم چه شدهاست. پرسیدن آن به صورت مستقیم، مثل “چه شد که سکوت کردی؟” و مانند آن، میتواند خیلی از مُد افتاده باشد. در نگاه معاصر، برخی نویسندگان تأکید میکنند این سکوت یا تغییرهای مکرر در خط سیر تداعیها، در آن “لحظه” رخ دادهاست؛ بین بیمار و درمانگر. پس میتوان آن را به عنوان یک رخداد ارتباطی دید. حالا همه چیز میتواند متفاوت شود. حتی در مورد فهمیدن اینکه “چه شدهاست”. میتوان خلاقیتی نشان داد. یک درمانگر تحلیلی که نگاه معاصر دارد و درمان را یک فرایند دو سویه میبیند، و خود را نه یک مشاهدهگرِ صرف، که یک مشارکتکنندهی فعال میداند؛ این سکوت و تغییر مسیرهای مکرر در جلسات را، نوعی “ارتباط برقرار کردن” میشنود. این سکوتها و شاخه به شاخه پریدنها، در اینجا و اکنون در حال رخ دادن است. یک درمانگر هوشیار میتواند با کمی خلاقیت، -در بستر اینجا و اکنونی- و در فرایند همیشه در جریان بینادرونیت، از این سکوتها و تغییر مسیرها، هم کلیدی برای فهم بیمارش بیابد (چه شدهاست) و هم با پیش کشیدن آنچه در حال رخ دادن است؛ امتداد این فرایند ارتباطی را حفظ کند. این خود به مرور، کمک خواهد کرد که انسجام زنجیرهی تداعیها حفظ شود.
پس مسیر “چه کنیم؟” از ماندن در فضایی بینادرونیتی میگذرد. آن هم در تعامل یک بیمار با درمانگری مشارکتکننده.
گاهی سکوتهای متعدد در یک جلسه را باید در فرایند جلسات دیگر هم رصد کرد. تکرار شدن آن، معنادار است. این معنا از قبل مشخص نیست.
در نتیجه، درمانگر با آوردن این سکوت به بستر اینجا و اکنونی و مطرح کردن آن به عنوان یک موضوع ارتباطی، میتواند آن را بفهمد و نیز از آن برای درک الگوی ارتباطی بیمارش استفاده کند.
@appliedpsychoanalysis
احساس تنفر از دیگری، اگر نتواند به دنیای بیرون راه یابد؛ به خشمی تبدیل میگردد که گریبان خویشتن را خواهد گرفت. اکنون این خشمِ به خود برگشته را، افسردگی مینامیم. در مسیر کار کردن روی افسردگی، باید به بیمار کمک کنیم بتواند به این احساس تنفر دست یابد. خشم ناشی از این تنفر را در خود جستجو کند و به گونهای “عاطفی” آگاه شود که با این خشم در حال آسیب زدن به خویشتن است. چیزی که از آن با عنوان حمله به خویشتن (Self Attack) یاد میشود.
باید به بیمار کمک کنیم در درجهی اول بدون داشتن احساس شرم، در مورد احساس تنفرش حرف بزند. گاهی این احساس تنفر از افراد بسیار نزدیک است؛ که این کار ما را دو چندان سختتر میکند.
همزمان که به بیمار کمک میکنیم تا به نشانههای افسردگی چیره گردد؛ بستری عاطفی نیز فراهم میکنیم تا او بتواند در مورد این احساس تنفر و شرمی که به همراه دارد، تداعی کند.
از منظر توجه به فرایند، درمانگر باید اتصالِ زنجیرهی تداعیها را هم برای خود و هم برای بیمارش حفظ کند.
@appliedpsychoanalysis
بیماری دارم که به تازگی باردار شدهاست. در جلسه گفت: "گاهی احساس خوبی ندارم. از بچهدار شدن پشیمان شدهام. میترسم نتوانم مادر خوبی برایش باشم." و از این قبیل. او قبلا گفته بود که گاهی با جنین در شکمش حرف میزند؛ برایش موسیقی پخش میکند و حتی گاهی برایش کتاب میخواند (چیزهایی که این روزها بین مردم مد شده؛ بدون اینکه بدانند چرا و اصلا چی هست!).
گفتم: تا حالا اینا رو براش گفتی؟
-نه. یه وقت ناراحت نشه؟
گفتم: اصلا براش مهم نیست (البته اصلاح عامیانهتر و بیادبانهای به کار بردم). هر دو بلند خندیدیم.
او چه میگفت و من چه میشنیدم؟ من شنیدم که او میگفت من ترسیدهام که دارم مادر میشوم. من هنوز مطمئن نیستم که به اندازهی کافی از مادرم جدا شدهام. ما میدانستیم او مادری دارد که مبتلا به افسردگی عمده است. او در این سالها تلاش کردهبود از مادر افسردهاش جدا شود و اکنون که خود مادر شده؛ به شدت ترسیده بود. من میدیدم که بقایای یک مادر افسرده هنوز در او هست. چارهای نداشتم که آن باقیماندهی مادر افسرده را در درون او کاملا تخریب کنم تا بتواند "مادرانگی" تازهای را بسازد. اینبار برای کودک آیندهاش، و هم برای "خودش". به او گفتم: بخوای نخوای تو دیگه مامان شدی. حالا باید تصمیم بگیری میخوای مادر نسبتا خوبی باشی؛ یا بزنی خوار-مادر بچهت رو سرویس کنی. فکر کن مامانت مرده؛ همون طوری که بابا رو از دست دادی. او دوزاریاش افتاد.
بحرانهای جاری در زندگی (همچون بارداری) ترس و اضطرابهای قدیمی را، حتی دو چندان برای فرد بالا میآورد. بسته به وضعیت روانی بیمار، کیفیت و مقدار انسجام سلف و مرحلهی رشدی پیشرو (مثلا در این بیمار، فراهم شدن فرصت مراقبت از دیگری/ مادرانگی) باید به او کمک کرد به قول معروف از تهدید (بحران بارداری)، فرصت (رشد) بسازد. این مداخله باید در درجه¬ی اول برای بیمار کارکرد داشته باشد. یعنی بتواند به شکل عملی از آن در روزمرهی زندگی استفاده کند. در اینجا فهم گذشتهی آسیب خورده (دردناک)، سوگواری و عبور از آن در مرحلهی بعدی اهمییت است.
احساس ترس، اضطراب، پشیمانی و حتی خشم؛ در دوران بارداری تقریبا تجربهای فراگیر است. ضمن آنکه باید کمک کنیم بیمارمان بر این احساسات فائق آید؛ باید گرههای مخرب او را با گذشتهی آسیبدیدهاش باز کنیم تا بتواند آزادانه و مستقل فرایند رشد روانیاش را ادامه دهد.
حالا سوال دیگری پیش میآید. کرونا هم یک بحران است. بحرانی جهانی. آیا میتوانیم آن را به فرصتی رشدی، برای بیمارانمان تبدیل کنیم؟ قبل و مهمتر از آن آیا -به عنوان درمانگر- این فرصت را برای خودمان فراهم کردهایم؟ بیشتر خواهیم گفت.
@appliedpsychoanalysis
از هفتهی بعدی شروع میکنیم. تصمیم داریم چند دوره رو پشت هم برگزار کنیم. احتمالا بعد از این یک دوره تئوری تکنیک برگزار بشه و بعد امیدواریم یه سوپرویژن گروهی راه بندازیم.
@appliedpsychoanalysis
احساس یأس پیامدِ کاری نکردن برای خشمها، اضطرابها، غمها و ترسها در زندگی است.
در رابطهی اولیه، نسبت به مراقبتی که باید میگرفتیم؛ مأیوس شدهایم. مراقب اولیه، علیرغم نیازهای رشدی و عاطفیِ فرد، نتوانسته آنها را ارضا(satisfaction) و بعدا تأمین(provision) کند. این یعنی یک نقصانِ عمیق در همدلی، که باعث شده فرد امید به بهبود/تغییر را از دست بدهد و یک یأس عمیق را برای سالها با خود بکشاند.
پس وقتی با بیمارمان به احساس یأس در او برخوردیم؛ باید ابتدا بگردیم که کیفیت رابطهی اولیهی او با سلف آبجکتهایش چگونه بودهاست؟ چگونه در رابطه با آنها مأیوس شده؟ و چگونه این یأس را تا اکنون با خود حمل کردهاست؟ این سوال آخر، راهی باز میکند برای پرداختن به رابطهای که با ما به عنوان درمانگر دارد. و باید پرسید آیا در رابطه با من هم احساس یأس میکند؟ نقش گذشتهی بیمار و نقش اکنونِ درمانگر در تداوم این احساس یأس چیست؟
@appliedpsychoanalysis
قطع درمان علل متعدد دارد. اما مهمترین عامل، احساسیست که بیمار در هنگام قطع درمان در حال تجربه است. غم، خشم، یأس و احساسات گوناگون دیگر.
اکنون کار درمانگر اهمییت دو چندان میابد. او با دریافت احساسِ اصلیِ بیمار، باید بتواند ترکیبی از تکنیکهای مختلف را به کار گیرد تا رابطهی درمانی باقی بماند. بدیهیست باید رابطهی درمانی مورد بازنگری قرار گیرد و اگر این رابطه مختل شده یا آسیب دیده باشد؛ باید برای بازسازی و ترمیم آن گامهای جدی برداشت. در این میان باید ارزیابی از وضعیت رابطهی درمانی، انتقال، نشانهها و الگوهای پویای آسیبزننده را مورد توجه ویژه قرار داد.
#قطعدرمان
#رابطهیدرمانی
@appliedpsychoanalysis
دو نقل قول از دو سوپروایزرم با دو دیدگاه مختلف. این کجا و آن کجا!
۱- لیوانت نباید شیشهای باشه تا بیمار نتونه تشخیص بده تو داری آب، چای یا قهوه میخوری. در نتیجه تو بیشتر مبهم میمونی و بیمار بیشتر فانتزیهاشو آشکار میکنه.
۲- لیوانی رو انتخاب کن که خیلی دوستش داری و سعی کن در جلسات با بیمارانت همواره از همون لیوان استفاده کنی. اون لیوان برای بیمار (و تو) معنادار خواهد شد.
@appliedpsychoanalysis
بعد از چند دقیقه، وقتی بیمارم در سکوتی طولانی فرو رفته بود؛ متوجه شدم اصلا به او گوش نمیکردم و برای لحظاتی با او نبودم. وقتی این را فهمیدم، به او برگشتم و در مورد سکوتش از او سوال کردم. بیمارم گفت: «داشتم فکر میکردم شما حال ندارید، شاید خستهاید و حواستان به حرفهای من نیست.» او درست متوجه شده بود. من حواسم پرت شده بود.
اما چرا این اتفاق افتاد؟ چه چیزی باعث شد که من حواسم پرت شود؟ مهمتر اینکه بیمارم چگونه این را متوجه شده بود؟ و بسیار با اهمییتتر اینکه اکنون ما با این “رخداد ارتباطی” چه کنیم؟
امروزه میدانیم انکار این حواسپرتی از سمت درمانگر و برگرداندن آن به سمت بیمار نه تنها کارکرد درمانی ندارد، بلکه بیشتر او را در خشم فرومیبرد و به عدم اتصال به فرایند درمان دامن میزند. کاری که نه تنها به نفع بیمار نیست؛ بلکه حاکی از عدم پذیرش انتقال متقابل توسط درمانگر و دفاعی در برابر آن از سمت درمانگر است. چه اینکه در این مورد بیمار کاملا به فرایند ارتباطی متصل بوده و پیشآگاهانه متوجه عدم حضور ذهنی درمانگر در جلسه شدهاست. این بخش سالم بیمار است.
نویسندگان معاصر مؤکدا پیشنهاد میکنند که این اتفاق ارتباطی را صادقانه و با کمک بیمار و در رابطه با او بررسی کنیم.
اول از همه لازم است این بخش سالم بیمار را تأیید کنیم و صادقانه آن را بازتاب دهیم که او درست احساس کرده است.
-درست فهمیدی. من برای لحظاتی اینجا نبودم.
در عین حال با توجه به آمادگی بیمار در لحظه، میتوانیم به بررسی دلیل این پرت شدن و سهم او و خودمان نیز بپردازیم.
-اما دلم میخواد باهم کمک کنیم تا بفهمیم چرا این اتفاق افتاد.
این دو کار کمک میکند که بخش سالم بیمار تقویت گردد؛ یکی از چیزهایی که برای آن به درمان آمدهاست. این کار از طریق واقعی و صادقانه بودن درمانگر میتواند رخ دهد.
از طرف دیگر، بررسی این رخداد ارتباطی با کمک بیمار، ماندن در فضای اینترسابجکتیو را تقویت میکند و اتصال بیشتر بیمار به خود را گسترش میدهد. ضمن اینکه اتحاد درمانی را نیز قوت میبخشد. چیزی که بستر اصلی برای پرداختن به فرایند و محتوا را فراهم میکند.
-به نظرت چی شد که من حواسم از تو پرت شد؟
هدف این سوال این است که راه یک کاوش دو نفره را باز کنیم و به قدم زدن با بیمار ادامه دهیم. همزمان، به خودمان نیز فکر میکنیم؛ که سهم ما چه بوده و این انتقال متقابل چگونه به وجود آمدهاست؟ چیزی که به ویژه دادهی مهمی برای فهم بیمارمان است. از طریق فهم این انتقال متقابل، راهی را باز میکنیم تا آنچه برای بیمار (و البته ما) قابل دسترسی و فهم است؛ دستیافته و فهمیده شود.
در پی این نگاه است که راه برای فهم دقیقتر تاریخچهی بیمار باز خواهد شد و کاری که برای رشد و تغییر او باید انجام دهیم؛ برای هر دو طرف روشنتر میگردد.
#واقعیبودن
#انتقالمتقابل
@appliedpsychoanalysis
بسیار پیش میآید که بیمار میگوید “حرفایی دارم که نمیتونم به «شما» بزنم.”
این «شما» کیست؟
آیا او دارد از یک بیاعتمادی به من (درمانگر) حرف میزند؟
یا میخواهد مرا برای دنبال او دویدن، ترغیب کند؟
شاید هم ترسهایی دارد که از تجربه کردن آنها واهمه دارد؟
و یا بسیار احتمالات دیگر.
فارغ از اینکه این گفتهی بیمار، در ما احساسات مختلفی میتواند برانگیزاند -که انتقال متقابل ماست- ؛ من ترجیح میدهم بیشتر در مورد این «شما» کنجکاو بمانم. به این دلیل که بیمار در این «شما»، یک پیام ارتباطی را گنجانده است. چیزی که من و او را به هم متصل کرده است. برای من آنچه بین ماست بر چیزهای دیگر اولویت دارد. آنچه بین ماست، برای “اینجا و اکنون” است. وقتی بیمار، من را دعوت به اینجا و اکنون میکند (مثلا با به کار بردن «شما»)، ترجیح میدهم دعوت او را بپذیرم. دعوتی که از طرف من هم ممکن است مطرح شود. تغییر را در رقصی دو نفره در اینجا و اکنون میبینم و او با این جمله (حرفایی دارم که نمیتونم به «شما» بزنم.) از من میخواهد در رقص دو نفرهیمان باقی بمانم. شاید با این جمله دارد به من میگوید از این رقص دو نفره خارج شدهایم و باید دوباره به آن برگردیم.
پس او حرفهایی دارد که باید در این رابطه بزند و حالا، طرف مقابل باید چه کسی باشد که بتواند حرفهایش را بشنود؟ یا طرف مقابل اکنون برای او چه کسی است که نمیتواند حرفهایش را به او بزند؟
اگر من بر محتوای حرفهایی که او نمیتواند بزند تمرکز کنم؛ از اینجا و اکنون، و آنچه در حال رخ دادن بین ماست دور شدهام. چه اینکه اگر میتوانست حرفهایش را بزند؛ خُب میزد! این «شما» ست که باید بتواند بشنود و بعد به او کمک کند. چه شده که این «شما» اینجا و اکنون نمیتواند بشنود؟
پرداختن به این «شما» و احساسات بیمار از آن، بر محتوای حرفهایی که نمیتواند بزند اولویت دارد. تمرکز بر محتوای “آن حرفها”، ما را از رقص دو نفرهیمان خارج میکند، ارتباط را قطع میکند و مقاومت بیمار را بیشتر بر میانگیزد.
بسته به سطح رشد روانی بیمار و وضعیت انتقال، باید تصمیم بگیریم که چقدر میتوانیم “پای” خود را وسط بکشیم(در این مورد بعدا چیزهایی خواهم گفت). مثلا: تو حرفایی رو نمیتونی به من بزنی. چه احساسی در مورد من داری؟
نکتهی مهم این است که به بیمار کمک کنیم در مورد این «شما» حرف بزند. این «شما» برای او کیست؟ البته توجه داشته باشیم که هرچه کمتر تلاش کنیم پای خود را وسط بکشیم تا بیمار آزادی بیشتری برای تداعی کردن داشته باشد و مقاومت کمتری نشان دهد: چه کمکی از من برمیاد تا تو بتونی حرفات رو بزنی؟
#اینجاواکنون
#رقصدونفره
#رابطهیدرمانی
@appliedpsychoanalysis
