fa
Feedback
کانال روستای بوانلو

کانال روستای بوانلو

رفتن به کانال در Telegram

بهشت شمال شرق خراسان شمالی ارتباط با مدیران کانال @Payamirib @erdelan44

نمایش بیشتر
2 086
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+37 روز
-430 روز
آرشیو پست ها
@buvanloo 🌹🌹🌹

🌺فرار از زندان کمونیست...!🌺 (قسمت ششم) ✍چ.ب ...روزها و شبها در منطقه کوهستانی ناهموار و پوشیده از جنگل در حرکت بود به امید اینکه خود رابه مرز ایران برساند.. سختیها و مشقت های راه،گرسنگی و نداشتن آذوقه او را مجبور کرده بود از برگ و ریشه درختان و گیاهان تغذیه کند،لباسهای مندرس و پاره،موها و ریش های بلند قیافه اش را ترسناک کرده بود.... بعداز هفته ها راه پیمودن از دور خانمی را می بیند که کوزه بدست کنار چشمه ای نشسته است... سر از پا نمی،شناسد،ناخودآگاه اشک شادی در چشمانش حلقه می زند، فکر می کند مرز را عبور کرده و به خاک وطن رسیده... خودش را به خانم رساند خانم کرمانجی که خودش گرفتار و اسیر است!!!  آن زن وقتی فهمید این جوان همزبان و ایرانی است نا خودآگاه بغضش ترکید وشروع به گریه و زاری کرد...! انگار که برادر و نزدیکترین فامیل و اقوامش را پیدا کرده باشد خطاب به جوان گفت:هرچه زودتر خودت را پنهان کن که اگر مردم روستا  توراببیندخواهند کشت! خودت را پنهان کن تا شب من هم به تو ملحق شوم به اتفاق یکدیگر از این جا فرار کنیم...! در این گیرودار صحبت کردن بودند که ناگهان مردم روستا او را محاصره کرده و حلقه محاصره را تنگ و تنگترکردند! او را دست بسته به روستا بردند،آنها قصد داشتند او را تحویل دهند اما آن زن آنقدر گریه و زاری و خواهش و التماس کرد و گفت:  اگر این مرد را آزاد نکنید خودم را خواهم کُشت! دو نفر که دلشان به رحم آمده بودند شبانه دست و پای جوان را باز کردند تا از فرصت استفاده کرده و فرار کند!  مرد جوان بجای پا گذاشتن در خاک وطن سر از خاک افغانستان در آورده بود! او به حرکتش ادامه داد تا به شهر هرات افغانستان رسید! از آنجا که بخت با او یار نبود در آنجا نیز توسط مامورین دستگیر شده و چندروزی باز داشت می شود! اما بعد از بازجویی ها و مطمئن شدن از اینکه او شخصی بی سواد و چوپان است که بر اثر گم کردن راه و نیافتن گله گوسفندان سر از خاک افغانستان درآورده، او را از طریق مرز به تایباد فرستادند و از تایباد به مشهد می آید!!! در مشهد بدون داشتن یک شاهی پول ! کسی را نمی شناسد خود را به حرم آقا امام رضا می رساند! در آنجا از شانس و اقبال بلند و لطف و محبت امام و شاه غریبان حاج شیرمحمدو حاج نصیر را که دوران سربازی را خدمت می کردند می بیند و مقداری پول از آنان گرفته و به شیروان و موطنش بوانلو باز می گردد... روح نقش آفرین داستان،بزرگ مردی که اولین کارمند بوانلو را تحویل جامعه داد و در تربیت فرزندان و تحصیل آنان اتمام ویژه ای داشت با سیدالشهدا محشور باد... {با تشکر از صبرو حوصله شما اعضای کانال وزین بوانلو که این شش قسمت را به اتفاق همراهی فرمودید، باید به استحضار برسانم با توجه به اینکه این حکایت و داستان واقعی بسیار شیرین و طولانی بود در نوشتن و خلاصه کردن آنچه را که می بایست به سمع شما بزرگواران می رسید چندان موفق عمل ننمودم که امیدوارم به بزرگواری خودتان بر ما ببخشائید}  منتظر همراهی شما جهت در میان گذاشتن حکایتها و روایت های بزرگان و جوانان زادگاهم هستیم،  چه بسا خاطرات شیرینی از نسل جوان که فقط با کمک و مساعدت شما می تو انیم به عنوان خاطره و برگ زرینی از تاریخ بوانلو ثبت و ضبط نمائیم. بدرود🙏 @buvanloo🏇🏇🏇🏇

اختر و ماهی فروزانی محصل تو آن جویای عرفانی محصل به دنیایکه تاریک است ازجهل توهمان خورشیدتابانی محصل روز دانش آموز را صمیمانه
اختر و ماهی فروزانی محصل تو آن جویای عرفانی محصل به دنیایکه تاریک است ازجهل توهمان خورشیدتابانی محصل روز دانش آموز را صمیمانه به تمامی طالبان علم و دانش زادگاهم بوانلو تبریک گفته، موفقیت وجایگاه رفیع شما،و خدمت به محرومان جامعه بادستان توانمندتان آرزوی قلبی ماست. 🦋ادمینهای کانال بوانلو🦋 @buvanloo👨‍👩‍👦‍👦👨‍👩‍👧‍👧👨‍👨‍👧‍👦👩‍👩‍👦‍👦👩‍👩‍👦‍👦

باسپاس از دوست خوبمان اقای جاوید نعمتی بابت ارسال عکس های بی نظیر . سپاس جاوید جان👌👌👌 @buvanloo🌹🌹🌹🌹
باسپاس از دوست خوبمان اقای جاوید نعمتی بابت ارسال عکس های بی نظیر . سپاس جاوید جان👌👌👌 @buvanloo🌹🌹🌹🌹

@buvanloo🌹🌹🌹🌹
@buvanloo🌹🌹🌹🌹

@buvanloo🌹🌹🌹🌹
@buvanloo🌹🌹🌹🌹

@buvabnloo🌹🌹🌹
@buvabnloo🌹🌹🌹

🌺فرار از زندان کمونیست...!🌺 (قسمت پنجم) ✍چ.ب ...بنابراین با توجه به پول زیادی که در اختیار داشت نقشه فرار از زندان و اردوگاه را در در عرض چندین ماه در اختیار گرفت، چرا که فکر تحمل پانزده سال زندان آن هم بی گناه گرفتار شدن و دور از خانواده و زادگاهش سخت آزارش می داد... نگهبان را ملاقات کرده، با او صحبت کرد اگر صد تومان می خواست زندانی جوان قول دویست تومان را به او داد که اگر بتواند او را فراری دهد این مبلغ را پرداخت کند! این مبلغ زیاد نگهبان را بیشتر وسوسه میکرد... لذا تاریخی را برای فرار زندانی تعیین، راهنمائی و توصیه های لازم را مو به مو به زندانی گوشزد نمود... به او گفت برق اردوگاه هر شب سه چهار ساعت خاموش می شود،در این ساعت باید آماده باشی که از اردوگاه بگریزی ،چرا که بهترین زمان گریختن از اردوگاه است... اما چنانچه به هر دلیلی گرفتار شدی هرگز مرا نمی شناسی... نگهبان به زندانی گفت اما بعد از اینکه آنها متوجه فرار تو شوند سواربر اسب و با سگهای شکاری ردیاب دنبال تو می آیند تا تو را پیدا کنند تمام توصیه های لازم را با یکدیگر مرور کردند... جوان زندانی چند روزی آذوقه و ماحیتاج ضروری ولازم را جمع آوری کرد و در تاریخ و وقت مقرر و از پیش تعیین شده که زمان قطع برق بود، کنار برجک نگهبانی آماده شد! نگهبان درب را برایش بازکرد و او با تمام توان در دل تاریکی به طرف کوه های پوشیده از جنگل فرار کرد... سه چهار ساعت بکوب فرار می کرد، نزدیکی های صبح بود که به بالای قله رسید، تازه متوجه شد که برق اردوگاه روشن شده است! او فهمید که دیر یا زود متوجه غیبت و فرارش خواهند شد و برای دستگیری و تعقیبش روانه خواهند شد... به طرف پائین دره سرازیر شد دره ای که آب زیادی داشت و به طرف پائین دست ها وپائین دامنه روان بود... او یاد توصیه های نگهبان افتاد... اگر گرفتار می شد زیر شکنجه های آنان دوام نمی آورد! این بود که نقشه فرار را هر چند سخت اما بی نقص در اختیارش قرار داده بودند را باید مو به مو اجرا می کرد! کنار رودخانه در جهت مسیر آب نفس زنان قدم برداشت تا به محل امنی رسید،جایی بسیار گود که آمدو رفت سگ ها و اسبها ازآنجا سخت بود! نی بلندی را از نی زارهای کنار رودخانه برید،وسطش را خالی کرد تا بتواند بوسیله آن از زیر آب نفس بکشد! طناب محکمی را که همراه داشت را به کمرش بست و زیر آب فرو رفت! برای اینکه وزن سبکش روی آب نیاید یک سرطناب را به کمرش وسردیگر طناب را به سنگی در داخل آب بست تا خیالش از بالا آمدن روی آب راحت شود! دو روز تمام که مامورین در تعقیبش بودند زیر آب بود و با این نی نفس می کشید و شبها که مامورین می رفتند بیرون می آمد... بعد از دوشبانه روز که مامورین ناموفق از دستگیریش منطقه را ترک کردند با خیال راحت به راحش ادامه داد و در داخل این دره و دل جنگل به هوای اینکه خودش را به مرز ایران برساند راه می پیمود... ادامه داد @buvanloo🌺🌺🌺

پاییز را دوست دارم ﭘﺎﯾﯿﺰ،ﺯﻣﺴﺘﺎﻧﯽ ﺍﺳﺖ؛ ﮐﻪ ﺗﺐ ﮐﺮﺩﻩ! ﺗﺎﺑﺴﺘﺎﻧﯽ ﺍﺳﺖ؛ ﮐﻪ ﻟﺮﺯ ﮐﺮﺩﻩ! ﺑﻐﻀﯽ ﺍﺳﺖ؛ ﮐﻪ ﺭﺳﻮﺏ ﮐﺮﺩﻩ! ﺣﺮﻓﯽ ﺍﺳﺖ؛ ﮐﻪ ﺳﮑﻮﺕ ﮐﺮﺩﻩ..
  پاییز را دوست دارم ﭘﺎﯾﯿﺰ،ﺯﻣﺴﺘﺎﻧﯽ ﺍﺳﺖ؛ ﮐﻪ ﺗﺐ ﮐﺮﺩﻩ! ﺗﺎﺑﺴﺘﺎﻧﯽ ﺍﺳﺖ؛ ﮐﻪ ﻟﺮﺯ ﮐﺮﺩﻩ! ﺑﻐﻀﯽ ﺍﺳﺖ؛ ﮐﻪ ﺭﺳﻮﺏ ﮐﺮﺩﻩ! ﺣﺮﻓﯽ ﺍﺳﺖ؛ ﮐﻪ ﺳﮑﻮﺕ ﮐﺮﺩﻩ..!! طلوع و غروب امروز بوانلو 📷 ابوالفضل حسین زاده عزیز🌹 @buvanloo

🌺فرار از زندان کمونیست🌺 (قسمت چهارم) ✍چ.ب مقدمه:  زادگاهم نگین درخشانی که پُر است از خاطرات و خون دل خوردنهای دلیرمردان و زنان و رشادتها و... بوانلوی سر افراز با پرورش نسلها و پهلوانهاو عالمان و بزرگ ساده دلانی بُهلول صفت، اعم از عشایر و کشاورز... که عِند مرام و معرفت، پاکدامنی و صداقت بودندو امروزه همه غزل خداحافظی را خوانده اند و رفته اند و ترک دیارکرده اند... امروز ما مانده ایم و نسل از خود بیگانه فردا...!!! امیدوارم، برگی از هزاران برگ و صفحات گمشده و مدفون مانده در دل تاریخ ازسرگذشت و خاطرات اجدادمان را با همت و همراهی شما روایت کنیم و قضاوت را به وجدانهای بیدار و نسلهایی که گویا قرنها ازهم فاصله طبقاتی داریم بسپاریم....!!! حال قسمت چهارم داستان را که خلاصه ای از سرگذست واقعی مرحوم امان محمد، پدر بزرگواران برادران بهزادفر می باشد را با هم پی می گیریم، ضمن اینکه در این شب جمعه و در این ماه محرم با قرائت صلوات و اخلاصی هدیه نثار روحشان از درگاه احدیت طلب غفران و رحمت و بخشش این بزرگوار و تمامی درگذشتگان را خواستاریم. ادامه قسمت سوم👇 ...لحاف را که تکان داد چون قطره های باران و تگرک سکه هایی که داخل لحاف پنهان و جا سازی شده بودند به یک باره زمین ریخت...! این همه سکه تعجب زندانی را بر انگیخت... سریع پولها را  جمع کرد و دوباره میان لحاف پنهان کرد، لحاف را در گوشه اتاق چند لا تا کرد تا کسی متوجه نشود! معمای بزرگی برایش ایجاد شده است! خدایا این همه سکه متعلق به چه کسی است!؟ نکند دامی باشد که بدینوسیله می خواهند او را امتحان کنند!؟ تصمیم می گیرد از زندانیان بپرسد که این همه سکه ازآن کیست!؟ اما نه...!!! گفت:اگر چنین سئوالی بپرسم همه به دروغ خواهند گفت پول ازآن ماست!؟ از این کار منصرف میشود... بعد از چند روزی از زندانیان میشنود این سلول و اتاقی که در اختیارش گذاشته اند چهارده سال متعلق به زندانیی بوده که چند روز پیش از این اردوگاه منتقل یا آزاد شده، حال او را به این اتاق منتقل کرده اند! با شنیدن این خبر خیالش راحت می شود که خدا به او لطف کرده، این پول را برایش فرستاده ،امید به زندگی در او بیشتر می شود...   روزهای بعد برای کار در اردوگاه همراه زندانیان راهی می شود، اما گاه گاهی که از نانوایی اردوگاه نان خریداری میکرد صاحب نانوا که رفتارو حرکاتش را زیر نظر گرفته بودبه او پیشنهاد می دهد که اگر روزی چندین سبد نان بین زندانیان اردوگاه بفروش برساند دستمزدو نان مجانی در اختیارش قرار خواهد داد... این پیشنهاد را پذیرفت چون از وجین کردن و کار بر روی زمین های کشاورزی برایش راحت تر بود... چند ماهی در اردوگاه کار کرد اما تمام اطلاعات لازم را از اردوگاه بدست آورده بود... در واقع از مغز و نبوغی که داشت به درستی استفاده کردو با ثروتی که در اختیار داشت به خریدن اطلاعات لازم جهت فرار از  زندان اقدام نمود... او می دانست از چهار برجک نگهبانی اطراف اردوگاه کدام نگهبان حق حساب می گیرد... ادامه دارد @buvanloo🦋🦋🦋

با سپاس ازهمراه کانال زیبای بوانلو آقای جاوید نعمتی از روستای قرچقه. سپاس برادر عزیز👌👌👌 @buvanloo🌷🌷🌷🌷
با سپاس ازهمراه کانال زیبای بوانلو آقای جاوید نعمتی از روستای قرچقه. سپاس برادر عزیز👌👌👌 @buvanloo🌷🌷🌷🌷

معلم شمع فروزانی است که سرمایه وجودش را پایه دیگران می سوزاند تقدیم به معلمان عزیزی که به تازگی بازنشسته که نه باز برخاسته اند تا آنجا که به یاد دارم هیچ معلمی را ندیده ام که یک بار در زندگی نشسته باشد واین بار دوم باشد که می گویند باز نشسته شد آنگاه که مهرقبول رسالت انبیا بر جبین معلم می خورد خدا به چنین بنده ای افتخار می کند که به نیابت از او و ملائکه مقرب ،به هدایت بندگان مفتخر شده است واز آن روز تمام قد در خدمت خلق خدا ایستاده است آنگاه که خدا به قلم وآنچه می نویسد سوگند یاد می کند (ن و القلم وما یسطرون) ومعلم را لایق برداشتن این قلم می داند تاج عزت وهدایتگری ابنای زمانه را برسرش می نهد. چه افتخاری بالاتر از این که تربیت وتعلیم فرزندان ما که بهترین سرمایه و میوه باغ زندگیمان هستند در اختیار معلم قرار می دهیم تا آنطور که می خواهد شاکله ذهن و شخصیت اورا بسازد ،وآنگاه که معلم در باغ گلهای زندگی قرارمی گیردحس تشخص و تدبر، تعزز و آرامش، طمٱنینه ومتانت ،سیادت وصیانت از اندیشه های پاک این گلهای بهشتی به او دست می دهد لحظه ای که با تمام دنیای اطرافش معاوضه نمی کند. سی سال تمام خورشید اندیشه اش در آینه افکار وآمال بچه ها می تابد تا تاریخ ساز آینده نسلها باشند. معلمی را نه به عنوان شغلی که باخاک و پول ومراوده سروکار دارد بلکه رسالتی که با فکر و اندیشه دیگران سر وکار دارد تا بسازد ،روشن کند ،تولدی دوباره بخشد ، می نگرد، وقتی چنین باشد وبستر آرامش فکری برایش مهیا باشد هرگز میلی به ترک چنین بهشتی ندارد. سخن را کوتاه می کنیم وبه حکم ادب بر ساحت عزت وتکریم همه معلمان عزیز بوسه افتخار می زنیم مخصوصا به سه معلم بزرگوار و وارسته، آقایان محمد نبی ملت و داریوش نادری وملک محمد فرامرزی که سی سال جانمایه وجود خویش را در پای فرزندان ما نثار کردند ‌و با عزت و افتخار پرچم این رسالت خطیر را به نسل جدید سپردند وبرای فصلی جدید از زندگی خویش باز خاسته اند تبریک وشادباش می گوییم امید که تلاش سی سال خدمت صادقانه شما بهترین اندوخته وره توشه آخرت باشد وشروع فصل جدید شاهد شکوفایی گلهای فرزندانتان در باغ زندگی باشید ودر آرامش وصحت وسلامتی زندگی کنید که تا شقایق هست زندگی باید کرد ✍ حاج محب نادری @buvanloo🌹🌹

آهنگ. چیا 🎼🎤مصطفی توکلی @buvanloo🦋

محمدرضا رحیمی -آهنگ مادر تقدیم به عشق هاو آرزوها به امیدها وانتظارها . به مادرانیکه عذاب می کشند واز عذاب لذت می برند. تقدیم به اشک های پنهان و خنده های پیدای مادران❤️❤️ @buvanloo💐💐💐💐

‍ سالها بود که می خواستم از "فردا" شروع کنم اما همیشه "فردا" یک روز از من جلوتر بود! سالها گذشت تا فهمیدم باید از همین امروز شروع کنم... @buvanloo 🌹🌹🌹 ‍Bi salan bû min dixwest ji sibehê destpê bikim Lê tim sibe rojek ji min pêşdatir bû. Sal derbas bûn heta têgihîştim divê Ji îro ve destpê bikim.

🏴اربعین سالار شهیدان حضرت اباعبدالله الحسین(ع) برشما مردم شریف و ولایتمدار بوانلو تسلیت باد.🏴 @buvanloo🏴🏴🏴
🏴اربعین سالار شهیدان حضرت اباعبدالله الحسین(ع) برشما مردم شریف و ولایتمدار بوانلو تسلیت باد.🏴 @buvanloo🏴🏴🏴

sticker.webp0.29 KB

sticker.webp0.33 KB

sticker.webp0.30 KB