کانال روستای بوانلو
رفتن به کانال در Telegram
بهشت شمال شرق خراسان شمالی ارتباط با مدیران کانال @Payamirib @erdelan44
نمایش بیشتر2 089
مشترکین
+324 ساعت
+37 روز
+230 روز
آرشیو پست ها
2 089
Ne mirin ew qas tal e
Ne jîyan ew qas şîrîn, ku meriv sewa van her duyan şerefa xwe bide.
نه مرگ آنقدر تلخ است
نه زندگی آنقدر شیرین
که انسان برای این دو شرفش را بدهد
👤 فریدون فرخزاد
@buvanloo
2 089
بهاره شیدایی
فرزند رسول شیدایی.کسب مقام اول والیبال در استان خراسان شمالی🌹🌹🌹 به امید موفقیت فرزندان برومند بوانلو در مسابقات کشوری و جهانی
@buvanloo
2 089
حکم های قهرمانی محمدرضا سطوی رشته کاراته
به امید موفقیت در سطوح بالاتر محمدرضا جان🌹🌹🌹🌹ارسالی از طرف عموی محمدرضا
محمد سطوی
@buvanloo
2 089
⚫️ سیاه دانه با تقویت سیستم ایمنی، شما را از سرماخوردگی زمستانی در امان نگه میدارد
🔴این دانه های سیاه را به ترشی ها، سالادها و غذاهایتان بیفزایید
🆔@buvanloo🥗🥗🥗🥗
2 089
📚
✨📖 حکایت شبانه🔰
✍️ آورده اند که روزى یکى از بزرگان عرب به سفر حج مى رفت. نامش عبدالجبار بود و هزار دینار طلا در کمر داشت. چون به کوفه رسید، قافله دو سه روزى از حرکت باز ایستاد. عبدالجبار براى تفرج و سیاحت، گرد محله هاى کوفه بر آمد. از قضا به خرابه اى رسید. زنى را دید که در خرابه مى گردد و چیزى مى جوید. در گوشه مرغک مردارى (مرغ مرده) افتاده بود، آن را به زیر لباس کشید و رفت. عبدالجبار با خود گفت: «بى گمان این زن نیازمند است و نیاز خود را پنهان مى دارد.»
در پى زن رفت تا از حالش آگاه گردد. چون زن به خانه رسید، کودکان دور او را گرفتند که اى مادر! براى ما چه آورده اى که از گرسنگى هلاک شدیم!
مادر گفت: «عزیزان من! غم مخورید که برایتان مرغکى آورده ام و هم اکنون آن را بریان مى کنم.»
عبد الجبار که این را شنید، گریست و از همسایگان احوال وى را باز پرسید. گفتند: «سیده اى است، زن عبدالله بن زیاد علوى، که شوهرش را حجاج ملعون کشته است. او کودکان یتیم دارد و بزرگوارى خاندان رسالت نمى گذارد که از کسى چیزى طلب کند.»
عبدالجبار با خود گفت: «اگر حج مى خواهى، این جاست.» بى درنگ آن هزار دینار را از میان باز کرد و به زن داد.
عبد الجبار آن سال به ناچار در کوفه ماند و حج نرفت و به سقایى مشغول شد. هنگامى که حاجیان از مکه باز گشتند، وى به پیشواز آنها رفت. مردى در پیش قافله بر شترى نشسته بود و مى آمد. چون چشمش بر عبد الجبار افتاد، خود را از شتر به زیر آورد و گفت: «اى جوانمرد! از آن روزى که در سرزمین عرفات، ده هزار دینار به من وام داده اى، تو را مى جویم. اکنون بیا و ده هزار دینارت را بستان!»
عبد الجبار، دینارها را گرفت و حیران ماند و خواست که از آن شخص حقیقت حال را بپرسد که وى به میان جمعیت رفت و از نظرش ناپدید شد.
عبدالجبار حیران در این داستان مانده بود که در این هنگام آوازى شنید:
«اى عبد الجبار! هزار دینارت را ده هزار دادیم و فرشته اى به صورت تو آفریدیم که برایت حج گزارد و تا زنده باشى هر سال حجى در پرونده عملت مى نویسیم، تا بدانى که هیچ نیکوکارى بر درگاه ما تباه نمى گردد، انا لا نضیع اجر من احسن عملا.»
با تشکر از همراه کانال زیبای بووان جناب مرادقوی اندام
@buvanloo🌿☘🍀🌱
2 089
چوپانی که در خواب ماند...!!!
خدایا از سر تقصرم در گذر،
الان که خاطراتم را ورق می زدم
ناخودآگاه این صفحه نظرم را جلب کرد!
ورق زدم اما گویا نیرویی چون باد صفحه را بر می گرداند !
تعجب کردم و تفعلی زدم به فال حضرت حافظ
این بیت آمد:
چو گل به دامن از این باغ می بری حافظ
چه غم ز ناله و فریاد باغبان داری
و اما ادامه داستان واقعی:
سنه۱۳۶۳است،من که قبلا تجربه شغل مقدس چوپانی که شغل شرافتمندانه خیلی از پیامبران است را داشته ام ،
بعد از دوشیدن شیر گوسفندان در بینه های ریچانی ژیر(پایین)
گله به طرف زمانگ رو به نامانلو و رخنه زینان راه افتاد!
سر چوپان جناب آقای دولت نظر مرادیان است و چون کسی برای همراهی نبود من فلک زده که تازه از روستا مسیر شانزده ،هفتده کیلومتری را با پای پیاده لنگان لنگان دنبال الاغی راه افتاده و تازه به مقصد رسیده ام با چرب زبانی خانواده و گذاشتن چندین خربزه و هندوانه زیر بغل !
شال و کلا کردم و با گله همرا شدم!
گله گوسفندان از دره ها و کال ها عبور می کردند و کم کم شب چهره و چادر سیاهش را بر سر زمین و زمان گسترانده و من هم به شدت پلکهایم سنگینی می کرد....
برای اینکه خواب نمانم و از گله عقب نیفتم از نبوغ و هوش و استعداد سرشارم بهره بردم!
مثل آی کیو سان جرقه ای در ذهنم ایجاد شدو فورا نقشه و طرحی که در سر می پروراندم را عملی کردم...
با اولین اقدام خودم را به جلوی گله رساندم که عین چراه آرام آرام در حال حرکت بودند!
جلوی گله نشستم و با خود چنین می اندشیدم که تا انتها و آخر گله به اینجا برسد ده دقیقه ای غنیمت است و استراحتی را به چشمان خسته ام می دهم!
چند مرحله این بلند شدن و خود را به جلوی گله رساندن را امتحان کردم ...
اما علاوه بر چشمان خسته ام این بار تن(لاش) خسته ام نیز خواب رفته بود.!
زمانی که بیدار شدم نصفه های شب بود، از گله هم هیچ خبری نبود!!!
سرم را گذاشتم و راحت گرفتم خوابیدم زمانی از خواب بیدار شدم که تقریبا آفتاب همه جا را فرا گرفته بود!
دیدم که گله گوسفندان از دره به صف شده (وه کِه شِه )داخل راهی که جهاد سازندگی از نامانلو به بردر زده بود صف طویلی راه افتاده و سرچوپان هم خسته وکوفته به دنبال گوسفندان دارد می آید!
باز هم همچون آی کیو سان جرقه ای در ذهنم ایجاد شد!!
فورا بدون معطلی،از فرصت استفاده کرده،
خودم را به نیری (تکه)و بزها که در صف اول گله بودند
رساندم و به طرف چادرها حرکت کردم !
به چادرها که رسیدم برای تبرئه خودم از اتفاقاتی که افتاده بود تمام کاسه کوسه ها را بر سر چوپان خسته شکوندم طوری که خودم را مسبب تنها ماندن سر چوپان قلم داد نکردم!!!
پدرم در آمده!
از دیشب تا صبح اصلا نخوابیده ام!!!
آپی دولت نظر همین که گله از روی چادرها جدا شد نمی دانم کجا خوابش برد و نیامدو....
دیگر تا جناب مرادیان به چادرها رسید تمام اتهامها را زده بودم و ذهنیت ها همه آماده....
اما بر اثر گذشت زمان همیشه پیش خودم شرمنده بوده و هستم و خواهم بود لذا از طریق یاد اوری این خاطره و اقرار به گناه و خطای بزرگم و لبخندی بر لبان خوانندگان شاید به گوش جناب مرادیان هم برسدو مرا حلال کنند. انشالله
با تقدیم احترام:✍🥀چاویه بوان🥀
کانال رسمی روستای بوانلو
https://t.me/buvanloo
2 089
غروب دل انگیز جمعه هشتم دیماه نود وشش شهرستان شیروان.
با سپاس از آیدا خانم محمدزاده
@buvanloo🌅🌅🌅🌅
2 089
سوگند نوروزی
دختر کوچولوی اقا کاظم نوروزی
دخترانمان را از کودکی با فرهنگ و اصالت وزبان شیرین کرمانجی آشنا کنیم.
🌹🌹🌹🌹🌹🌹
@buvanloo
2 089
به امید آن روز،
که هیچگاه احساس شکست
ما را از ادامه دادن این زندگی باز نمیدارد
و ترس از نرسیدن
ما را دل سرد و بی حرکت نمی سازد
به امید آن روز
که آنقدر هم دل و هم راز بوده باشیم
تا پشیمان از گفته هایمان
در لاک تنهایی خود فرو نرویم. . !
به امید آن روز
که نیمه شب، از چشمان کسی
غم خاطره سرازیر نمیشود
و به راحتی سرها را بر بالشت می گذاریم
به امید آن روز
که یک صبح،آسوده و به دور از هر آشوبی
به بیداری خواهیم گذراند
قبل از آنکه شمع عمرمان به خاموشی برسد
@buvanloo
