fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید

فلسفه

فلسفه

رفتن به کانال در Telegram
8 341
مشترکین
+124 ساعت
+117 روز
-1830 روز
آرشیو پست ها
فیلم «غلاف تمام فلزی» ساختهٔ استنلی کوبریک در مورد جنگ ویتنام است؛ فیلمی که نشان می‌دهد ارتش آمریکا چطور انسان‌های معمول را تبدیل به هیولاهایی خونخوار می‌کند که می‌توانند بی‌گناه را بکشند و لذت ببرند. در این قطعه از فیلم می‌بینید که چطور سرباز آمریکایی، شالی‌کاران بی‌گناه ویتنامی را برای تفریح جنون‌آمیز خود به رگبار می‌بندد.

یکپارچگی بی‌محتوا: نقدی بر جهان‌گرایی پوچ بهائیت

در مورد تاریخ جنایت‌های بریتانیا در ایرلند و مقاومت ارتش جمهوری‌خواه ایرلند می‌خواندم‌. نویسنده نوشته بود مگی ‌تاچر تنها زمانی حاضر به امتیاز دادن شد که ارتش جمهوری‌خواه داخل انگلیس بمب‌گذاری‌های گسترده کرد. دلیل آن هم تنها خود بمب‌گذاری نبود؛ شرکت‌های بیمه دیگر حاضر نبودند/نمی‌توانستند خسارات ناشی از بمب‌گذاری را پرداخت کنند و در معرض ورشکستگی بودند. استعمارگر تنها زمانی طرف مقابل را لایق گفتگو می‌داند که بداند اگر با او گفتگو نکند به زانو در خواهد آمد.

ایرانیان خارج از کشور در مبارزه ضدجنگ خود تنها به راهپیمایی محدود نیستند. نافرمانی مدنی‌‌ ابزار آزموده‌شده‌ای است که در طول تاریخ جنبش‌های بزرگ را به پیروزی رسانده‌اند. البته این مبارزه به شکل کاملاً صلح‌آمیز معنا دارد، چرا که خشونت نه‌تنها پیام را تضعیف می‌کند، بلکه ابزار دست کسانی می‌شود که می‌خواهند صدای اعتراض را خاموش کنند.

موضعگیری عبدالله شهبازی موجب حیرت نباید باشد. ایرانی‌هایی که در دهه‌های گذشته خود را مارکسیست می‌نامیدند مشتی جانی بی‌سواد بودند که مارکس برایشان نقش پیشگو و پیشوای تاریخ را بازی می‌کرد و فهمی بسیار سطحی از مارکسیسم داشتند و این از نوشته‌های و گفته‌های باقی مانده از آنها پیداست. آنهایی که تواب شدند توانستند نقش پررنگی در عقلانیت زدایی از جامعه و ساحت‌های مختلف آن مثل سیاست و هنر بازی کنند. انسان سبک‌مغز بیسوادی که با آدمفروشی راه خود را در سهم گیری از قدرت باز میکند همین رویه آدمفروشی و عقلانیت‌زدایی را حفظ خواهد کرد. مسعود فراستی هم یک نمونه از این توابهاست که در عرصه هنر توانست حماقت را بگستراند. به‌عنوان مثال در کلاسهای موسسه ارسباران گفته بوده فیلمهای حاتمی کیا را باید فقط زد و نقد نباید کرد چرا که در حال برجسازی است. چنین انسانهای ابلهی که نقد و عقلانیت را بورژوایی می‌بینند نباید مورد اعتماد باشند؛ اینها رفقای سابق خود را هم فروخته‌اند و کسی که رفیقش را بفروشد هر کس دیگری را هم به راحتی خواهد فروخت.

بی‌بی‌سی پیچیده‌ترین دستگاه پروپاگاندای جهان است و دولت بریتانیا از آن برای جهت بخشیدن به افکار عمومی مردم کشورهایی که قصد چپاول و نابودی آنها را دارد بهره برده است. البته جای تعجب هم ندارد هیچ دولتی چنین سرمایه گذاری هنگفتی نمیکند که صرفا برای مردم دیگر کشورها خبر مجانی تولید کند مگر اینکه از این ابزار بتواند به نفع خود بهره ببرد و در دیگر کشورها دخالت کند و ویرانی و خرابی به وجود بیاورد. این مقاله را یکی از مخاطبان کانال با بهره گرفتن از هوش مصنوعی گردآوری کرده است. این مقاله برخی مواردی که بی‌بی‌سی در مهندسی افکار یا دخالت سیاسی یا جاسوسی در کشورهای ایران. چین. روسیه. شیلی. ایرلند و ... نقش داشته را نشان دهد.

دام بسته: توهم توطئه و شیطان دکارت توهم توطئه از یک مشاهده‌ی درست شروع می‌شود: گاهی مردم دروغ می‌گویند، نهادها فساد دارند، و حکومت‌ها پنهان‌کاری می‌کنند. این واقعیت است. اما مشکل از جایی آغاز می‌شود که نتیجه‌گیری کنیم که چون گاهی فریب وجود دارد، پس همیشه همه چیز فریب است. از اینکه گاهی اشتباه می‌کنیم، نمی‌توان نتیجه گرفت که همواره در اشتباهیم. اما کسی که به توطئه‌ی فراگیر باور دارد دقیقاً همین قدم را برمی‌دارد و با برداشتن آن، وارد سرزمینی می‌شود که هیچ راه بازگشتی ندارد. که این وضعیت با معمای شک دکارتی گره می‌خورد. دکارت یک آزمایش فکری مطرح کرد: تصور کنید موجود قدرتمندی تمام تجربه‌های ما از زمین، آسمان، دیگران، حتی بدن‌مان را جعل کرده باشد. چطور می‌توان این احتمال را رد کرد؟ ساختار این سناریو دقیقاً همان ساختار توهم توطئه است: هر دلیلی علیه آن، خودش بخشی از توطئه تفسیر می‌شود. سیستم در برابر هر شواهدی شکست‌ناپذیر است نه به خاطر اینکه درست است، بلکه به خاطر اینکه هیچ چیز نمی‌تواند آن را غلط کند. این همان چیزی است که شونبامسفلد «مقاومت در برابر ابطال» می‌نامد و باور را از یک نظریه به یک توهم تبدیل می‌کند. یک نظریه‌ی درست باید بتواند اشتباه باشد. باید چیزی وجود داشته باشد که اگر ثابت می‌شد، نظریه را زمین می‌زد. اما در توطئه‌ی فراگیر چنین نیست: نبود شواهد هم دلیل توطئه است، و وجود شواهد مخالف هم نشانه‌ی عمق آن. نمونه‌ی روشن این ساختار را می‌توان در واکنش به حادثه‌ی مدرسه‌ای در میناب دید. وقتی رسانه‌هایی که حکومت ایران را زیر سوال می‌برند نیز تأیید کردند که آمریکا این مدرسه را بمباران کرده و کودک‌کشی کرده است باورمندان به توطئه گفتند: آن‌ها هم خریده شده‌اند. شواهد مخالف، به جای اینکه باور را به چالش بکشند، داخل همان سیستم بسته هضم شدند. این دقیقاً همان مکانیزمی است که شونبامسفلد توصیف می‌کند: وقتی همه چیز با یک «نظریه» جور دربیاید، در واقع هیچ چیز با آن جور در نمی‌آید و نظریه پوچ می‌شود. و این تراژدی نهایی است: فرد در اتاقی نشسته که دیوارهایش آینه‌اند و فقط بازتاب باورهای خودش را می‌بیند. ابزار سنجش یعنی عقل خودش آلوده شده به شک و توهم. از بیرون در می‌زنی، اما در از داخل قفل است. نه از روی ضعف، بلکه از روی یقینی که هیچ روزنه‌ای برای تردید باقی نگذاشته.

جنگ‌های آمریکا در خاورمیانه از عراق تا ایران پوسته‌ای ژئوپلیتیک دارند اما مغزشان الهیاتی‌ست. پیتر سینگر در کتاب The President of Good and Evil (۲۰۰۴) نشان داد که جرج بوش در ۳۱۹ سخنرانی از «شر» سخن گفت و جهان را به دو اردوگاه خیر و شر تقسیم کرد. سینگر نتیجه گرفت جهان‌بینی بوش نه مسیحی بلکه مانوی بود: آمریکا ملت برگزیده‌ی خدا برای نابودی نیروهای شیطانی، و بازگشت مسیح قریب‌الوقوع. بوش ایمان «تولد دوباره»اش را مجوزی برای جنگ می‌دانست و سینگر با نقل داستان کشتی‌دارِ کلیفورد هشدار داد که وقتی ایمان جای شواهد تجربی را بگیرد، فاجعه اجتناب‌ناپذیر است. بیست سال بعد، همان الگو با شدت بیشتری بازگشته. پیت هگث، وزیر جنگ ترامپ، صلیب اورشلیم و عبارت «خدا می‌خواهد» — شعار جنگ‌های صلیبی — را بر بدنش خالکوبی کرده و آن‌ها را نشان «جنگ صلیبی مدرن آمریکایی‌مسیحی» خوانده. او حکومت ایران را گرفتار «توهمات نبوی اسلامی» می‌نامد. بنیاد آزادی مذهبی نظامیان بیش از ۱۱۰ شکایت از سربازان آمریکایی دریافت کرده که فرماندهانشان جنگ ایران را «مأموریتی مقدس از سوی کتاب مقدس» و نشانه‌ی آخرالزمان معرفی کرده‌اند. یک فرمانده به افسران گفته ترامپ «از سوی عیسی مسح شده تا آتش نشانه را در ایران روشن کند و آرماگدون و بازگشت مسیح به زمین را رقم بزند». لیندزی گراهام هم ایران را «نازی‌های مذهبی» می‌خواند و جنگ را نبرد مطلق خیر علیه شر تصویر می‌کند. اما تصویر بدون اسرائیل و معبد سوم سلیمان ناقص است. مسیحیان اونجلیکال دیسپنسشنالیست باور دارند که بازسازی معبد سوم در اورشلیم بخشی از نقشه‌ی خداوند است. طبق این الهیات، سه پیش‌شرط برای بازگشت مسیح لازم است: تأسیس دولت اسرائیل (محقق شده در ۱۹۴۸)، تسلط یهودیان بر اورشلیم (محقق شده در ۱۹۶۷)، و بازسازی معبد سوم بر جای مسجدالاقصی. گاوهای سرخ‌رنگ در مزارع اونجلیکال تگزاس پرورش داده شده و با حمایت مایک جانسون، رئیس مجلس نمایندگان، به اسرائیل منتقل شده‌اند چون طبق سفر اعداد باب ۱۹، قربانی گاو سرخ پیش‌شرط تطهیر کاهنان برای آغاز مناسک معبد است. بیش از ۶۰ درصد پروتستان‌های سفیدپوست اونجلیکال باور دارند خداوند ترامپ را برای پیروزی در انتخابات ۲۰۲۴ برگزیده و ترامپ باید مأموریتی را که به او سپرده شده انجام دهد. سازمان «مسیحیان متحد برای اسرائیل» به رهبری کشیش جان هیگی بیش از ده میلیون عضو دارد بیشتر از آیپک و تمام لابی‌های یهودی آمریکا روی هم. اینجاست که تبیین صرفاً مارکسیستی که می‌گوید الهیات پوششی برای منافع مادی به بن‌بست می‌خورد. جنگ عراق بین ۲ تا ۳ تریلیون دلار هزینه داشت . هیچ محاسبه‌ی سود-زیان سرمایه‌دارانه‌ای این هزینه را توجیه نمی‌کند. اما برای کسی که صمیمانه باور دارد بازگشت مسیح منوط به تحولاتی خاص در خاورمیانه است- نابودی دشمنان اسرائیل، بازسازی معبد، آغاز آرماگدون- تریلیون‌ها دلار هزینه‌ی نامعقول نیست بلکه سرمایه‌گذاری برای رستگاری ابدی است! وقتی فرماندهان نظامی واقعاً به سربازانشان می‌گویند خون‌ریزی در ایران مقدمه‌ی ظهور مسیح است، این دیگر «روبنای» ایدئولوژیک نیست. این خودِ زیربناست. ساختار ثابت است آنها می‌گویند: خدا طرف ماست، دشمن تجسم شیطان است، اسرائیل سرزمین موعود است، معبد باید بازسازی شود، و خون‌ریزی مقدمه‌ی رستگاری‌ست. حمله به عراق و ایران دو فصل از یک جنگ صلیبی‌اند که هر نسل لباسی تازه می‌پوشد اما روحش همان است. آمریکا و اسرائیل تئوکراسی‌های پنهان هستند.

شرمندهٔ ایرانیان داخل کشوریم در این لحظات که تن و بدنشان با بمباران می‌لرزد، جان می‌دهند، و زیر آماج حملهٔ دشمنان جانی هستند، شرمنده از اینکه در کنارشان نیستیم و در جایی امن و آرامیم. شرمنده‌ایم که بیمارستان و مدرسه و محل بازی کودکان بمباران می‌شود و آنجا نیستیم کودکان را دلداری دهیم، خون اهدا کنیم و امداد برسانیم. شرمنده‌ایم‌ که آنجا نیستیم برای کودکان بی‌خواب لالایی بخوانیم. شرمنده‌ایم که کوچه پس‌کوچه‌هایی که خاطرات کودکی‌مان در آنجا رقم خورد ویران می‌شود و کاری از دستمان بر نمی‌آید. شرمنده‌ایم که ایران زیبا، سرزمین نور و مهد تمدن زیر حملهٔ مشتی نئاندرتال است و ما امکان یاری رساندن نداریم.

مغز انسان طوری طراحی شده که درد دیگران را در بدن خودش شبیه‌سازی می‌کند. دانشمندان عصب‌شناسی مجموعه‌ای از سلول‌های عصبی به نام «نورون‌های آینه‌ای» کشف کرده‌اند نورون‌هایی که اولین بار توسط جاکومو ریزولاتی در مغز میمون‌ها شناسایی شدند و وقتی فعال می‌شوند که عملی را انجام بدهی یا ببینی کسی همان عمل را انجام می‌دهد. اما فراتر از نورون‌های آینه‌ای، تحقیقات تانیا سینگر و همکارانش چیز شگفت‌انگیزتری نشان داده است: وقتی می‌بینی انسانی درد می‌کشد، بخش‌هایی از مغز تو از جمله قشر سینگولیت قدامی و اینسولای قدامی- یعنی همان مناطقی که وقتی خودت درد می‌کشی فعال می‌شوند- روشن می‌شوند. به‌عبارت ساده‌تر، مغز تو درد او را تا حدی «تجربه» می‌کند. این یک انتخاب اخلاقی نیست؛ یک مکانیزم عصبی است. وقتی تام و جری تماشا می‌کنی و جری با چکش می‌کوبد توی سر تام، می‌خندی. هیچ دردی حس نمی‌کنی. چرا؟ نه فقط به این دلیل که تام «واقعی» نیست، بلکه به این دلیل که چندین عامل هم‌زمان دست‌به‌دست هم می‌دهند: مغزت می‌داند با یک شخصیت خیالی طرف است، نشانه‌های واقعیِ رنج - مثل حالت چهره‌ی یک انسان واقعی که درد می‌کشد- وجود ندارد، شخصیت فوراً بهبود پیدا می‌کند و عواقب ماندگاری ندارد، و کل بافت به‌عنوان «کمدی» قاب‌بندی شده. مغز تو یک «ارزیابی شناختی» انجام می‌دهد و نتیجه می‌گیرد: اینجا همدردی لازم نیست. و سیستم را خاموش می‌کند. حالا نکته‌ی تلخ ماجرا اینجاست: همین کلید خاموش، برای انسان‌های واقعی هم کار می‌کند. تحقیقات علوم شناختی نشان داده‌اند وقتی فردی را «غیرخودی» ببینی، وقتی او را از دایره‌ی «ما» بیرون بگذاری، مغزت فعالیت همدردی‌اش را کاهش می‌دهد- دقیقاً همان مکانیزمی که موقع تماشای کارتون فعال می‌شود. ایرانیِ خارج‌نشینی که خبر حمله به ایران را می‌شنود و خوشحال می‌شود، مغزش همین کار را کرده: کلید همدردی را زده روی خاموش و از ایرانی داخل ایران انسانیت‌زدایی کرده و تراژدی جنگ را به کمدی یا تفریح آخر هفته تبدیل کرده است.

نقد اسلام در سایه یک پروپاگاندای سیاسی اگر امروز می‌خواهید اسلام را نقد کنید، باید بدانید که این کار را در خلأ انجام نمی‌دهید. در سال ۱۹۷۹، کنفرانسی در اورشلیم برگزار شد که با عنوان «تروریسم بین‌المللی: چالش و پاسخ» شناخته می‌شود. این کنفرانس را بنیامین نتانیاهو — که در آن زمان دیپلمات جوانی بود — از طریق «مؤسسه جاناتان» سازمان‌دهی کرد. حدود ۷۰۰ نفر از دیپلمات‌ها، مقامات اطلاعاتی، روزنامه‌نگاران و دانشگاهیان در آن شرکت کردند. در میان سخنرانان، چهره‌هایی بودند که بعدها در سیاست جهانی نقش‌های کلیدی ایفا کردند: مناخم بگین، شیمون پرز، جورج اچ. دبلیو. بوش (معاون رئیس‌جمهور آینده و رئیس‌جمهور آمریکا)، سناتورهایی مثل هنری جکسون و جان دنفورث، و ادوارد تلر — پدر بمب هیدروژنی. متن این کنفرانس در سال ۱۹۸۱ توسط Routledge منتشر شد و نتانیاهو ویراستاری آن را بر عهده داشت. این تنها آغاز کار بود. نتانیاهو در دهه ۱۹۸۰ کتاب دیگری با عنوان *Terrorism: How the West Can Win* منتشر کرد که محققان آن را نقطه‌ای کلیدی در شکل‌دادن به گفتمان غرب درباره تروریسم می‌دانند. سپس در ۱۹۹۵، کتاب *Fighting Terrorism* را نوشت که مستقیماً این روایت را پیش برد. این سه اثر، در کنار شبکه وسیعی از سیاست‌مداران، رسانه‌ها و اندیشکده‌ها، یک پروژه سازمان‌یافته بود برای جا انداختن این ایده در ذهن افکار عمومی غرب: که میان اسلام و تروریسم پیوندی ذاتی وجود دارد. این یک نتیجه‌گیری تاریخی یا آکادمیک نیست. این یک پروژه سیاسی است. بررسی تاریخی ادیان اگر بخواهیم صرفا به خاطر اینکه پیروان یک دین جنایت کرده‌اند آن دین را ذاتا خشن و جنایتکارانه بنامیم احتمالا اسلام وضع بسیار بهتری از دینی همچون مسیحیت خواهد داشت. صرفا به عنوان چند مثال: جنگ‌های صلیبی (قرن ۱۱ تا ۱۳): صدها هزار نفر )مسلمان، یهودی و حتی مسیحیان شرقی( زیر پرچم صلیب قتل‌عام شدند. در کشتار اورشلیم در سال ۱۰۹۹، شاهدان عینی صلیبی خود گزارش دادند که تا زانو در خون راه رفتند. تفتیش عقاید اسپانیایی: برای قرن‌ها، شکنجه و اعدام سیستماتیک صدها هزار نفر )یهودیان، مسلمانان، و مسیحیان «بددین»( به نام حفاظت از ایمان مسیحی انجام شد. نسل‌کشی بومیان آمریکا: میلیون‌ها نفر در فرآیند استعمار اروپایی کشته شدند که رسماً با مأموریت گسترش مسیحیت توجیه می‌شد. کلیساها مستقیماً در اجرای این سیاست‌ها نقش داشتند. برده‌داری در آمریکا: نه تنها با استناد مستقیم به متون کتاب مقدس توجیه می‌شد، بلکه کشیش‌ها و الهیدانان مسیحی از جمله مدافعان اصلی آن بودند. نسل‌کشی رواندا (۱۹۹۴): رواندا یکی از مسیحی‌ترین کشورهای آفریقا بود. کلیساها نه مکان پناه، بلکه محل قتل‌عام شدند — و برخی کشیشان در سازماندهی کشتار مشارکت داشتند. آپارتاید در آفریقای جنوبی: کلیسای اصلاح‌شده هلندی آفریقای جنوبی تا دهه ۱۹۹۰ به صورت رسمی آپارتاید را از منظر الهیاتی توجیه می‌کرد. نقد صادقانه اسلام؟ نقد واقعی یعنی بررسی متون، الهیات، ساختارهای قدرت و تفسیرهای تاریخی یک دین با همان معیاری که هر دین یا ایدئولوژی دیگری را می‌سنجیم. این کار ممکن است و ارزشمند است. اما نقدی که ناخواسته این روایت را تقویت کند که «اسلام» ذاتاً با خشونت گره خورده، باید از خود بپرسد: آیا دارم تحلیل می‌کنم، یا دارم ابزار یک پروژه سیاسی سازمان‌یافته می‌شوم که دهه‌هاست روی آن سرمایه‌گذاری شده است؟

وظیفه اخلاقی ایرانیان خارج از کشور نسبت به ایرانیان داخل کشور در سال ۱۹۷۲، پیتر سینگر از ما خواست تصور کنیم که از کنار برکه‌ی کم‌عمقی رد می‌شویم و کودکی را می‌بینیم که دارد غرق می‌شود. هزینه‌ی نجات آن کودک (خیس شدن لباس و خراب شدن یک جفت کفش‌هایمان است) در مقایسه با جان یک انسان، ناچیز است. سینگر از همین نقطه استدلال کرد که ما وظیفه‌ی اخلاقی داریم به کسانی که از فقر شدید رنج می‌برند کمک مالی کنیم، حتی اگر غریبه‌هایی باشند که هزاران کیلومتر دورتر زندگی می‌کنند. استدلالی قدرتمند است، اما بسیاری در برابرش مقاومت می‌کنند. فاصله بیش از حد زیاد به نظر می‌رسد، پیوند بیش از حد انتزاعی، و تعهد بیش از حد سنگین آن هم نسبت به کسانی که هرگز ندیده‌ایم. اما سناریوی دیگری را در نظر بگیرید سناریویی که رد کردن آن به‌مراتب دشوارتر است. امروز میلیون‌ها نفر در خارج از کشور زندگی و کار می‌کنند در حالی که هم‌وطنانشان در وطن زیر فشار تحریم‌های اقتصادی له می‌شوند. این تحریم‌ها که دقیقاً توسط همان کشورهایی وضع شده‌اند که مهاجران در آن‌ها امرار معاش می‌کنند باعث افزایش قیمتها، نایاب شدن داروها و بالا رفتن قیمت آن میشود، ارزش پول ملی را به شدت کاهش میدهد و دسترسی مردم عادی به نیازهای اساسی را از بین می‌برند. کودک درون برکه دیگر غریبه نیست. آن کودک همسایه‌، دوست قدیمی، یا هم‌کلاسی سابق ماست؛ هم‌میهن ماست. و برکه‌ای که دارد او را خفه می‌کند، بخشی از همان نظامی است که ایرانیان خارج از کشور از آن بهره اقتصادی می‌برند و  حقوق  دریافت می‌کنند. این فراخوانی برای کمک به غریبه‌های دوردست ناشناس از سر خیرخواهی انتزاعی نیست. وظیفه نسبت به همنوع‌ترین‌هایمان است. اگر سینگر می‌تواند استدلالی برای کمک به کسانی بسازد که هرگز نخواهیم دید، چقدر قوی‌تر است این استدلال وقتی ذی‌نفعان کسانی هستند که زبان ما را می‌فهمند و خاطرات ما را شریکند؟ و لایه‌ی عمیق‌تری هم وجود دارد. بسیاری از کسانی که خارج از ایران کار می‌کنند صرفاً ناظران بی‌طرف رنج هم‌وطنانشان نیستند. آن‌ها در اقتصادهایی مشارکت دارند که دولت‌هایشان تحریم را به عنوان ابزار سیاست خارجی برگزیده‌اند. آن‌ها از ثبات، زیرساخت و فرصت‌هایی که آن اقتصادها فراهم می‌کنند بهره‌مند می‌شوند. این امر آن‌ها را مقصر نمی‌کند، اکثرشان هیچ نقشی در تصمیم‌گیری سیاسی نداشته‌اند، اما آن‌ها را در موقعیتی اخلاقاً معنادار قرار می‌دهد. آن‌ها در سمت بهره‌مند یک ساختار نابرابر نشسته‌اند که در سوی دیگرش رنج تولید می‌شود. بهره‌مند شدن از چنین نظامی و در عین حال هیچ کاری نکردن برای آسیب‌دیدگانش، در بهترین حالت، نشانه‌ی بی‌توجهی به اخلاق است. هیچ‌کدام از این‌ها فداکاری تا مرز تنگدستی را نمی‌طلبد. تنها همان چیزی را می‌خواهد که اصل اولیه‌ی سینگر می‌گوید: هرگاه بتوانیم از رنجی جلوگیری کنیم بدون آنکه چیزی با اهمیت اخلاقی مشابه را از دست بدهیم، باید این کار را بکنیم. بخشی از یک حقوق خارجی پولی که شاید صرف یک تجمل کوچک شود می‌تواند برای خانواده‌ای در وطن به معنای دارو، غذا یا اجاره‌ی خانه باشد. حساب‌وکتاب اخلاقی اینجا پیچیده نیست.

خداناباوری یک دیدگاه فلسفی است که مدعی درستی این گزاره است: «خدا وجود ندارد». در معنا و مفهوم خداناباوری، فحاشی به مقدسات، تخریب آثار مذهبی/تاریخی و کتاب‌مقدس سوزی به هیچ عنوان مفروض نیست و در عمل هم خداناباورانی هستند که با این قبیل اعمال مخالفند، هتاکی نمی‌کنند و در عین حال دین و خداباوری را نقد می‌کنند. خداناباور عقل‌گرا ناراحت می‌شود از فضایی که در آن احساسات، معیاری جایگزین عقلانیت می‌شود و «دینداری واژگون» جایگزین دینداری می‌شود.

یادداشتهای یک دیوانه داستان کوتاهی از نیکلای گوگول است. این اثر که به صورت خاطرات روزانه نوشته شده، سقوط عقلی یک کارمند جزء به نام «پوپریشچین» را در سن پترزبورگِ دوره نیکلای اول به تصویر می‌کشد: https://www.youtube.com/watch?v=pbw7wy_qv_I

ایمان‌گرایی و نسبی‌گرایی؛ خلاصه حرف در اینجا این است که با پذیرفتن ایمان‌گرایی باید نسبی‌گرایی معرفت‌شناختی را هم پذیرفت👇 https://link.springer.com/article/10.1007/s44204-025-00370-z

فیزیک نیوتنی و موفقیت چشمگیر آن، بسیاری از فیلسوفان و اندیشمندان را بر آن داشت تا در جهانی مکانیکی، در پیِ کشف قوانینی باشند که بر انسان‌ها نیز حاکم‌اند. بسیاری نیز کوشیدند چنین قوانینی را صورت‌بندی کنند؛ مثلاً فروید می‌پنداشت قوانینی از این دست را دربارهٔ روانِ فرد یافته است و مارکس تصور می‌کرد قوانینی هم‌سنگ را برای جامعهٔ انسانی کشف کرده است. بااین‌همه، امروز این تلقی از انسان و جوامع انسانی چندان خریداری ندارد. تصورِ اینکه بتوان قوانینی کشف کرد که بر اساس آن، اعمالِ یک فرد یا جوامع بشری را پیش‌بینی یا حتی تعیین کنیم، دیگر «علمی» محسوب نمی‌شود. بااین‌حال، برخی می‌گویند اگر اساساً بتوان به‌طور کلی از «قانون» در رابطه با انسان و جوامع انسانی سخن گفت، تنها قانونِ معتبر این است: کنش‌های ما، چه در مقامِ فرد و چه در مقامِ جمع، پیامدهایی دارند که از کنترل، پیش‌بینی، و حتی مقاصدِ ما پیش از انجامِ آن کنش بیرون‌اند. اگر به زندگی شخصی خود بیندیشید، می‌بینید گاه کاری را انجام داده‌اید تا به نتیجه‌ای مشخص برسید؛ اما پس از انجام آن، با نتایج و عواقبی مواجه شده‌اید که اصلاً قصد نداشتید پدید آیند. در سطح جمعی نیز وضع کمابیش چنین است: گروهی دو یا سه‌نفره، یا جمعی بسیار بزرگ‌تر، ممکن است به‌صورت هماهنگ کاری را انجام دهند با این نیت که نتایجِ «الف» و «ب» و «ج» حاصل شود؛ اما در عمل، پیامدها و عواقب دیگری رخ می‌دهد که نه در برنامه بوده‌اند و نه به‌تمامی قابلِ مهار یا پیش‌بینی. ما در جهانی پیچیده زندگی می‌کنیم؛ و به‌جز شیادها و رمال‌ها، کمتر کسی می‌تواند با قطعیت به ما بگوید «فلان کار را انجام دهید» «فلان نتیجه» دقیقاً حاصل شود.

وقتی فیلسوف در زمینه‌ای پژوهش می‌کند می‌بایست تمامی دیدگاه‌ها و نظرات را به دقت مطالعه کند و ذهنی گشوده داشته باشد. اگر زمینهٔ پژوهش ما خداباوری/خداناباوری باشد نمی‌توانیم استدلال‌ها و تجارب موضع مخالف را نادیده بگیریم. اما فرض کنید به شما بگویند اگر به فلان مکان مقدس بروی تجربه‌ای خواهی داشت که دست از خداناباوری خواهی کشید، در اینصورت چه؟ با معیار عقلانی فعلی خود می‌گویید که این تجربه من را به موضعی ضدعقلانی خواهد کشاند و احتمالا به همین دلیل قید آن را خواهید زد. در این مقاله از گشودگی ذهن دفاع می‌کنم یعنی آدمی باید نسبت به تمام نظرات و تجارب گشوده باشد و نمیتوان از ترس تغییر موضع از مواجهه با نظر یا تجربه‌ای امتناع ورزید 👇 https://www.cambridge.org/core/journals/episteme/article/in-defense-of-openmindedness/535895107D69411BC217801D64AF84F5

استدلال در دفاع از خداناباوری: مقدمه‌ای بر فلسفۀ دین نویسنده: رابین لوپودوا  مترجم: پرتو رضامنش ناظر ترجمه: امیرحسین زاهدی نشر سالک نیستی بهمن ۱۴۰۳  @philosopherin

📍«استدلال در دفاع از خداناباوری: مقدمه‌ای بر فلسفۀ دین» اثر رابین لو پودوا، کتابی است برای دانشجویان فلسفه، علاقه‌مندان به این حوزه و حتی افرادی که به‌تازگی در این راه قدم گذاشته‌اند. لو پودوا در کتاب خود به این مسئله می‌پردازد که آیا می‌توانیم با رویکردی عقلانی از خداناباوری دفاع و آن را توجیه کنیم یا خیر. او پرداختن به این سوال را در گروی آن می‌داند که به ایده‌ها و استدلال‌های خداباوری آگاه باشیم. به همین دلیل، در هر بخش، نخست ذهن خواننده را با مفاهیم کلیدی آن حوزه آشنا می‌کند و استدلال‌های مهم خداباوری را تبیین می‌کند، سپس بحث میان خداباوری و خداناباوری و چالش‌های پیش‌روی آن‌ها را به میان می‌آورد. از نگاه لو پودوا رابطۀ تنگاتنگی میان دین و متافیزیک وجود دارد. رویکرد وی در این کتاب متافیزیکی است و چالش‌ها و مسائلی که برای دین مطرح می‌کند نیز در راستای همین رویکرد است. او در فصل‌های کتاب به مواردی چون علیّت و زمان، ضرورت و امکان، هستی‌شناسی و غیره میپردازد که مفاهیمی متافیزیکی هستند. خواننده با مطالعۀ این کتاب، علاوه بر آشنایی با مباحث خداباوری و خداناباوری، درک بهتری از مفاهیم متافیزیکی و جایگاه آن‌ها در فلسفه پیدا می‌کند؛ یک تیر و دو نشان. اکنون این کتاب به زبان فارسی ترجمه شده است و می‌توانید آن را به صورت پی‌دی‌اف دانلود و مطالعه کنید. 👇👇👇👇 @philosopherin

Metallica - The Unforgiven (Official Music Video) Ckom3gf57Y.mp36.07 MB