fa
Feedback
آرامش و پرواز روح

آرامش و پرواز روح

رفتن به کانال در Telegram
638
مشترکین
-224 ساعت
-27 روز
+130 روز
جذب مشترکین
ژوئیه '26
ژوئیه '26
+11
در 0 کانال‌ها
ژوئن '26
+18
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '26
+7
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '26
+2
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '260
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '26
+23
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '26
+20
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '25
+16
در 1 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '25
+25
در 1 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '25
+38
در 1 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '25
+22
در 1 کانال‌ها
Get PRO
اوت '25
+18
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '25
+17
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '25
+20
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '25
+25
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '25
+26
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '25
+30
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '25
+41
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '25
+23
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '24
+42
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '24
+27
در 1 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '24
+21
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '24
+22
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '24
+25
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '24
+29
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '24
+26
در 1 کانال‌ها
Get PRO
مه '24
+19
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '24
+24
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '24
+34
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '24
+33
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '24
+34
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '23
+23
در 1 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '23
+25
در 1 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '23
+26
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '23
+24
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '23
+24
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '23
+25
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '23
+21
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '23
+14
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '23
+29
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '23
+20
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '23
+15
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '23
+25
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '22
+27
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '22
+22
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '22
+22
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '22
+23
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '22
+29
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '22
+33
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '22
+49
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '22
+41
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '22
+30
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '22
+22
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '22
+36
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '22
+37
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '21
+33
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '21
+33
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '21
+41
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '21
+26
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '21
+34
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '21
+24
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '21
+12
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '21
+23
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '21
+39
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '21
+13
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '21
+28
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '21
+18
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '20
+2 412
در 0 کانال‌ها
تاریخ
رشد مشترکین
اشارات
کانال‌ها
28 ژوئیه0
27 ژوئیه0
26 ژوئیه0
25 ژوئیه0
24 ژوئیه0
23 ژوئیه+1
22 ژوئیه0
21 ژوئیه0
20 ژوئیه+1
19 ژوئیه+1
18 ژوئیه0
17 ژوئیه0
16 ژوئیه+2
15 ژوئیه+1
14 ژوئیه0
13 ژوئیه0
12 ژوئیه0
11 ژوئیه0
10 ژوئیه0
09 ژوئیه+1
08 ژوئیه0
07 ژوئیه0
06 ژوئیه0
05 ژوئیه+3
04 ژوئیه0
03 ژوئیه+1
02 ژوئیه0
01 ژوئیه0
پست‌های کانال
معرفی کتاب زنانی که با گرگ‌ها می‌دوند ۲ سردادن زوزه: احیای زن وحشی داستان ماده گرگ: پیرزنی هست که در نقطه‌ای مخفی از روح زندگی می‌کند‌. همه آنجا را می‌شناسند، اما کمتر کسی آن را دیده. بنابر افسانه‌های اروپای شرقی، او منتظر افراد گمشده و جویندگان است که به مکان او بیایند. او در دامنه کوهی از سنگ خارای ساییده در گذر زمان، جایی در قلمرو سرخ‌پوستان تا راهومارا زندگی می‌کند. خود را به نام‌های گوناگون می‌خواند؛ زن استخوانی، ماده گرگ. گردآورنده... تنها کار او جمع کردن استخوان‌هاست به ویژه استخوان‌هایی که در خطر گم شدن هستند. غار او مملو استخوان‌های موجودات صحرایی است. گوزن‌ها، مارهای زنگی و کلاغها. او از کوه‌ها بالا می‌رود، در بستر رودخانه‌ها می‌خزد، در جستجوی استخوان گرگ‌ها همه جا را می‌کاود. وقتی کل اسکلت را سوار کرد، هنگامی که آخربن استخوان را در جای خود قرار داد و مجسمه سفید و زیبای حیوان در برابرش ایستاد، کنار آتش می‌نشیند و درباره آوازی که باید بخواند فکر می‌کند و آن‌گاه که مطمئن شد، بالای سر حیوان می‌ایستد، بازوانش را به طرف آن دراز می‌کند و آواز می‌خواند‌. در این هنگام استخوان‌های ستون فقرات و استخوان‌های پاهای گرگ گوشت‌دار می‌شوند و جانور پوست و مو پیدا می‌کند. ماده گرگ باز هم می‌خواند و می‌خواند و جانور بیشتر و بیشتر پا به عرصه وجود می‌گذارد و دم پشمالو و محکمش را به طرف بالا تاب می‌دهد. و ماده گرگ باز هم می‌خواند و جانور شروع به نفس کشیدن می‌کند چنان از ته دل می‌خواند، که بیابان به لرزه در می‌آید و همچنان که او می‌خواند گرگ چشمهایش را بازمی‌کند، روی پا می‌جهد و در سراشیبی دره شروع به دویدن می‌کند. در نقطه ای از مسیر فرار، یا به خاطر سرعت دویدنش، یا به خاطر عبورش از رودخانه، یا به خاطر برخورد شعاعی از آفتاب یا مهتاب به پهلویش، ناگهان گرگ به زن شاد و خندانی بدل می‌شود، که آزادانه به سوی افق گام بر می‌دارد. پس یادتان باشد اگر در بیابان سرگردانید و نزدیک غروب آفتاب است و گم شده‌اید و خسته‌اید، خوش اقبالید. شاید ماده گرگ، نظری به شما بیندازد و‌ چیزی را نشانتان دهد. همه ما به مثابه مشتی استخوان گم شده در بیابان راهمان را آغاز می‌کنیم ...ماده گرگ چیزی را که دنبالش هستیم  یعنی نیروی نابود نشدنی زندگی را به ما نشان می‌دهد ...ص ۳۳-۳۵* *مراحل خودآگاهی در اثر نفوذ جاذبه یک روح بزرگ. آرامش و پرواز روح

2
معرفی کتاب زنانی که با گرگها می‌دوند۱ * درباره مولف: شاعر، داستان‌سرا و حافظ قصه‌های کهن در ادبیات اسپانیایی-پیرو مکتب روانشناسی یونگ. این کتاب در سال ۱۹۹۲ در امریکا چاپ شد و از پر فروش ترین کتابهای نشریه نیویورک تایمز بود (فروش بیش از یک میلیون نسخه ) همه ما از تمنای وحش لبریزیم. به ما آموخته‌اند که از این میل و آرزو احساس شرم کنیم. ما موهایمان را بلند کردیم و با آن احساسات‌مان را پوشاندیم، اما هنوز هم سایه زن وحشی از پشت سر اغوامان می‌کند. هر کجا باشیم سایه‌ای که در پس ما گام برمی‌دارد، قطعا چهارپا دارد(پیش‌گفتار) -گرچه عنوان کتاب به زنان اختصاص يافته ولی خودآگاهی انسانی را در داستان های کهن بازگو می‌کند. در ابتدای هر ۱۶ فصل کتاب، داستانی کهن می‌آید و بعد تفسیر می‌شود. برای آگاهی از واقعیت قصه‌ها قصه زیبایی می‌گوید: خواب دیدم دارم قصه می‌گویم و حس کردم کسی به نشانه تشویق پایم را نوازش می‌کند. پایین را نگاه کردم و دیدم روی شانه‌های پیرزنی ایستاده‌ام که زانوهایم را محکم گرفته و به من لبخند می‌زند. به او گفتم نه تو بیا روی شانه‌های من بایست، چون تو پیری. او گفت: نه "بابد این چنبن باشد" دیدم که او روی شانه‌های زنی یسیار پیرتر و او نیز روی شانه‌های زنی باز هم پیرتر و آن یکی روی شانه‌های زنی رداپوش و او هم روی یک روح دیگر که بر شانه‌های یکی دیگر ایستاده ... من گفته پیرزن رویایم را مبنی بر این که "باید این چنین باشد" باور کردم. توان پرورش و نقل قصه ها ناشی از قدرت و استعداد کسانی است که قبل از من آمده و رفته‌اند. ص ۲۶ * دکتر کلاریسا پینکو لااستس، ترجمه سیمین موحد، پیکان، تهران، چاپ ۱۵، ۱۳۹۸ آرامش و پرواز روح
2 159
3
عاشق روی جوانی خوش نوخاسته‌ام وز خدا دولت این غم به دعا خواسته‌ام(۳۱۱) به زیبایی بکر و تازه جوانی خوش چهره، عشق می‌ورزم! آری از خداوند پادشاهی این غم را در نیایش خواستار شده‌ام(خانلری: شادی این غم: دارای تضاد) ۲- هم عشق می‌ورزم و هم به زیبارویان نظر می‌دورزم و هم رندی می‌ورزم. آری بدان که چندین هنر دارم(هنر-فضیلت-رندی: آزادگی، وسعت مشرب، پاک‌بازی، بلاکشی، دردمندی، عیاری و خوش‌باشی. مفهوم رندی در شعر حافظ، ص چهل و دو) ۳- از این خرقه آلوده به تزویر و ادعا شرمگینم که با صد گونه فریب و شعبده بر او وصله زده‌ام(خانلری: که برو پاره...- تقابل هنر رندی با شعبده ادعا- شما وصله‌داری جامه را شرف می‌شماربد و برای فقیرنمایی چنین می‌کنید. تلبیس ابلیس، ابن جوزی، موضوع خرقه) ۴- ای شمع از غم معشوق، با حال خوش بسوز! که اکنون من هم در دولت عشق بر همین کار تمرکز کرده و مهیا شده‌ام(خانلری: به همین کار میان بسته) ۵- در این سرگشتگی عاشقانه، سود و صلاح از دستم رفته است. آری هر چه از دل و جان کاسته‌ام در غم عشق آن نازنین افزوده‌ام‌(خانلری: با چنین خبرتم) ۶- همانند حافظ، گریبان چاک کرده به خرابات خواهم رفت به این امید که آن دلبر شاداب و زیبا مرا در آغوش گیرد. آرامش و پرواز روح
2
4
عاشق روی جوانی خوش نوخاسته‌ام وز خدا دولت این غم به دعا خواسته‌ام(۳۱۱) به زیبایی بکر و تازه جوانی خوش چهره، عشق می‌ورزم! آری از خداوند پادشاهی این غم را در نیایش خواستار شده‌ام(خانلری: شادی این غم: دارای تضاد) ۲- هم عشق می‌ورزم و هم به زیبارویان نظر می‌دورزم و هم رندی می‌ورزم. آری بدان که چندین هنر دارم(هنر-فضیلت-رندی: آزادگی، وسعت مشرب، پاک‌بازی، بلاکشی، دردمندی، عیاری و خوش‌باشی. مفهوم رندی در شعر حافظ، ص چهل و دو) ۳- از این خرقه آلوده به تزویر و ادعا شرمگینم که با صد گونه فریب و شعبده بر او وصله زده‌ام(خانلری: که برو پاره...- تقابل هنر رندی با شعبده ادعا- شما وصله‌داری جامه را شرف می‌شماربد و برای فقیرنمایی چنین می‌کنید. تلبیس ابلیس، ابن جوزی، موضوع خرقه) ۴- ای شمع از غم معشوق، با حال خوش بسوز! که اکنون من هم در دولت عشق بر همین کار تمرکز کرده و مهیا شده‌ام(خانلری: به همین کار میان بسته) ۵- در این سرگشتگی عاشقانه، سود و صلاح از دستم رفته است. آری هر چه از دل و جان کاسته‌ام در غم عشق آن نازنین افزوده‌ام‌(خانلری: با چنین خبرتم) ۶- همانند حافظ، گریبان چاک کرده به خرابات خواهم رفت به این امید که آن دلبر شاداب و زیبا مرا در آغوش گیرد. آرامش و پرواز روح
1 222
5
وادی حیرت.. 🎤#افسرآریا. https://t.me/mehdisahafian آرامش و پرواز روح : دکتر مهدی صحافیان.
73
6
وادی حیرت عشق تمرکز می آورد و هدایت گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید(غزل ۲۳۱) -تقابل گمراهی و هدایت -کیمیاگری عشق در تبدیل گمراهی به هدایت -پیدا کردن راه سلوک ( هدیه الهی) عشق موهبتی است، نظیر پیدا شدن غرم(میش) در خان دوم " هفت خوان" شاهنامه یعنی گذر از بیابان. تامل در آیینه دل کنی صفایی به تدریج حاصل کنی مگر بویی از عشق مستت کند طلبکار عهد الستت کند به پای طلب ره بدانجا بری وز آنجا به بال محبت پری(دیباچه بوستان) توضیحات وادی فقر فقر نخواستن است، اما پس از آن مرحله جدیدی شروع می‌شود که می‌تواند همان وادی فنا باشد: در این‌جا پس از نخواستن یک خواسته شکل می‌گیرد، خواسته زمان حال. یعنی سالک وادی فقر و فنا، آنچه را خداوند تقدیر کرده و در لحظه خلق کرده است می‌خواهد.پس صحبت از یک خواستن هست، اما خواستنی در طول خواسته خداوند که تجلی خواست اوست. این خواستن می‌تواند مرحله بین وادی فقر و فنا باشد این من نه منم اگر منی هست تویی ور در برِ من پیرهنی هست تویی در راه غمت نه تن به من ماند و نه جان ور زانکه مرا جان و تنی هست تویی(علاء الدین سمنانی-تذکره العارفین) این من نه منم آنکه منم گویی کیست گویا نه منم در دهنم گویی کیست من پیرهنی بیش نیم سر تا پای آن کس که منش پیرهنم گویی کیست(دیوان شمس-رباعی 215) آرامش و پرواز روح
2 226
7
مرحبا طایر فرخ پی.... 🎤#افسرآریا @arameshsahafian آرامش و پرواز روح
1
8
مرحبا طایر فرخ پی.... 🎤#افسرآریا @arameshsahafian آرامش و پرواز روح
82
9
تفسیر غزل ۳۰۸ حافظ از : دکتر مهدی صحافیان 🎤#افسرآریا. @arameshsahafian آرامش و پرواز روح
81
10
مرحبا طایر فرخ‌پی، فرخنده‌پیام خیر مقدم! چه خبر، دوست کجا، راه کدام؟(۳۱۰) پرنده نویدبخش رهایی خوش آمدی! از معشوق بگو! راه وصال کدام است؟(خانلری: دوست کجا) ۲- خدایا لطف ازلی خویش را بدرقه این قافله کن‌ که با رسیدن معشوق، دشمن گرفتار دام شد و یار در آغوش!(سریان حال خوش در معشوق و یار- آمدنش نیز دشمن حال خوش را از میان می‌برد) ۳- هیچ پایانی برای عشق و حال خوش‌مان نیست. چون آنچه فرازمانی است و ازلی بوده است، ابدی و جاودان خواهد بود) ۴-گل خودنمایی و وجد را از حد برده، یک لحظه برایم چهره گشایی کن! سرو می‌نازد و می‌رقصد، اما خوشایند نیست. تو برایم بناز و بخرام!(خانلری: به کرم رخ بنمای) ۵- موهای زیبایش فرمان می‌دهد که زنار مسیحیان بریندبم و از جز عشق چشم بپوشیم. رهایم کن شیخ! خرقه سلوک بر من حرام است(عشق مرا به مقصد رسانده است) ۶- پرنده روح عاشقم(در اثر عشق) از بالای سدره النتهی عرش، آواز رهایی سر داده بود، اما به خاطرخواهی خال مشک‌بویت گرفتار این جهان شد.(جان علوی هوس چاه زنخدان تو داشت/ دست در حلقه آن زلف خم اندر خم زد.حافظ بارها دلیل آمدن به این جهان را وصال حقیقی با معشوق - در اثر پالایش روح می‌داند) ۷- چشم عاشق و بیمارم تناسبی با خواب ندارد. کسی که او را ییماری کشنده‌ای روی نموده چگونه بخوابد؟!(خانلری: یقبل داء) ۸- تو‌ بر من بیچاره دل‌سوزی نداری این ادعای من است. این تو و گذر ایام! آری نشان خواهد داد که مهربانی نداری!(خانلری: بر من مخلص) ۹- حافظ اگر ابروی زیبایت را دوست دارد بجاست! زیرا که اهل درس و‌ کلام، در زاویه محراب معتکف و متمرکز می‌شوند. آرامش و پرواز روح
104
11
جهان‌شناسی و معرفی حقیقت هستی 157-خوشی‌های جهان چون خارش دست است در خسرو و شیرین نظامی مهین‌بانو دلش دادی شب و روز بدان تا نشکند ماهِ دل‌افروز یکی روزش به خلوت پیش خود خواند که عمرش آستین بر دولت افشاند کلید گنج‌ها دادش که برگیر که پیشت مرد خواهد مادر پیر درآمد کارِ اندامش به سستی به بیماری کشید از تن‌درستی چو روزی چند بر وی رنج شد چیر تن از جان سیر شد جان از جهان* سیر جهان* از جان شیرینش جدا کرد به شیرین هم جهان* هم جان رها کرد فرو شد آفتابش در سیاهی بنه در خاک برد از تخت شاهی چنین است آفرینش را ولایت که باشد هر بهاری را نهایت نیامد شیشه‌ای از سنگ در دست که باز آن شیشه را هم سنگ نشکست فغان زین چرخ* کز نیرنگ‌سازی گَهی شیشه کند گَه شیشه‌بازی به اول عهد زنبور انگبین کرد به آخر عهد باز آن انگبین خورد بدین قالب که بادش در کلاه است مشو غَره که مشتی خاک راه است ز بادی کاو کلاه از سر کند دور گیاه آسوده باشد سرو رنجور بدین خان کاو بنا بر باد دارد مشو غَره که بد بنیاد دارد چه می‌پیچی درین دام گلوپیچ؟ که جوزی پوده بینی، در میانْ هیچ چو روباهان و خرگوشان منه گوش به روبه‌بازیِ این خوابِ خرگوش بسا شیر شکار و گرگ جنگی که شد در زیر این روبه پلنگی نظر کردم ز روی تجربت هست خوشی‌های جهان* چون خارش دست به اول دست را خارش خوش افتد به آخر دست بر دست آتش افتد همیدون جام گیتی* خوش‌گوار است به اول مستی و آخر خمار است رها کن غم که دنیا *غم نَیَرزد مکن شادی که شادی هم نَیَرزد اگر خواهی جهان* در پیش کردن شکم‌واری نخواهی بیش خوردن گرت صد گنج هست ار یک درم نیست نصیبت زین جهان* جز یک شکم نیست همی تا پای دارد تن‌درستی ز سختی‌ها نگیرد طبع سستی چو برگردد مزاج از استقامت به دشواری به دست آید سلامت دهان چندان نماید نوش‌خندی که یابد در طبیعت نوش‌مندی چو گیرد ناامیدی مرد را گوش کند راه رهایی را فراموش جهان* تلخ است خوی تلخ‌ناکش به کم خوردن توان رست از هلاکش مشو پرخواره چون کرمان در این گور به کم خوردن کمر دربند چون مور ز کم خوردن کسی را تب نگیرد ز پر خوردن به روزی صد بمیرد حرام آمد علف تاراج کردن به دارو طبع را محتاج کردن چو باشد خوردن نان گل‌شکروار نباشد طبع را با گل‌شکر کار چو گل‌بن هر چه بگذاری بخندد چو خوردی گر شکر باشد بگندد چو دنیا را نخواهی، چند جویی؟ بِدو پویی، بَدِ او چند گویی؟ غم دنیا کسی در دل ندارد که در دنیا چو ما منزل ندارد درین صحرا کسی کاو جای‌گیر است ز مُشتی آب و نانش ناگزیر است مکن دل‌تنگی ای شخصت گلی تنگ که بد باشد دلی تنگ و گلی تنگ جهان* از نام آن کس ننگ دارد که از بهر جهان* دل تنگ دارد غم روزی مخور تا روز ماند که خود روزی‌رسان روزی رساند فلک با این همه ناموس و نیرنگ شب و روز ابلقی دارد کهن لنگ بر این ابلق که آمد شد گزیند چو این آمد فرود آن برنشیند در این سیلاب غم کز ما پدر برد پسر چون زنده مانَد چون پدر مرد؟ کسی کاو خون هندویی بریزد چو وارث باشد آن خون برنخیزد چه فرزندی تو با این تُرک‌تازی؟ که هندوی پدرکش را نوازی بزن تیری بدین کوژ کمان‌پشت که چندین پشت بر پشت تو را کشت فلک را تا کمان بی‌زه نگردد شکار کس در او فربه نگردد گوزنی را که ره بر شیر باشد گیا در زیر پی شمشیر باشد تو ایمن چون شدی بر ماندن خویش؟ که داری باد در پس چاه در پیش مباش ایمن که این دریای خاموش نکرده است آدمی خوردن فراموش کدامین ربع را بینی ربیعی؟ کزان بُقعه برون ناید بقیعی جهان* آن به که دانا تلخ گیرد که شیرین‌زندگانی تلخ میرد کسی کز زندگی با درد و داغ است به وقت مرگ خندان چون چراغ است سرانی کز چنین سر پُرفسوسند چو گل گردن‌زنان را دست‌بوسند اگر واعظ بود گوید که چون کاه تو بفکن تا منش بردارم از راه و گر زاهد بود صد مرده کوشد که تو بیرون کنی تا او بپوشد چو نامد در جهان* پاینده چیزی همه ملک جهان* نَرزَد پشیزی ره‌آورد عدم ره‌توشهٔ خاک سرشت صافی آمد گوهر پاک چنین گفتند دانایان هشیار که نیک و بد به مرگ آید پدیدار بسا زن‌نام کآن جا مرد یابی بسا مردا که رویش زرد یابی خداوندا چو آید پای بر سنگ فتد کشتی در آن گردآبهٔ تنگ نظامی را به آسایش رسانی ببخشی و به بخشایش رسانی(بخش 46) آرامش و پرواز روح
100
12
جهان‌شناسی و معرفی حقیقت هستی 156- دهر مخالف در شعر سعدی مشت‌زنی را حکایت کنند که از "دهرِ مخالف"* به فغان آمده و حلقِ فراخ از دستِ تنگ به جان رسیده، شکایت پیشِ پدر بُرد و اجازت خواست که: عزمِ سفر دارم، مگر به قوَّتِ بازو دامنِ کامی فرا چنگ آرم. فضل و هنر ضایع است تا ننمایند عود بر آتش نهند و مُشک بسایند... پدر:کس نتواند گرفت دامنِ دولت به زور کوشش‌ِ بی‌فایده‌ست وَسْمه بر ابرویِ کور... پسر گفت: ای پدر! هر آینه تا رنج نبَری، گنج برنداری و تا جان در خطر ننهی بر دشمن ظفر نیابی و تا دانه پریشان نکُنی خرمن برنگیری؛ نبینی به اندک‌مایه رنجی که بردم چه تحصیلِ راحت کردم و به نیشی که خوردم چه مایه عسل آوردم؟ گرچه بیرون ز رزق نتوان خوَرد در طلب کاهلی نشاید کرد غوّاص اگر اندیشه کند کامِ نهنگ هرگز نکند دُرِّ گرانمایه به چنگ آسیا‌سنگِ زیرین متحرّک نیست، لاجَرَم تحمّلِ بارِ گران همی‌کند. چه خورَد شیرِ شَرزه در بنِ غار؟ بازِ افتاده را چه قوت بوَد؟ تا تو در خانه صید خواهی کرد دست و پایت چو عنکبوت بوَد صیّاد نه هر بار شَگالی ببَرَد افتد که یکی روز پلنگش بخورَد پدر گفت: ای پسر! تو را در این نوبت فلک یاوری کرد و اقبال رهبری، که صاحب‌دولتی در تو رسید و بر تو ببخشایید و کسرِ حالت را به تفقّدی جَبر کرد و چنین اتّفاق نادر افتد و بر نادر حکم نتوان کرد؛ زنهار تا بدین طمع دگرباره گِردِ ولع نگردی.(گلستان-فضیلت قناعت) آرامش و پرواز روح
69
13
جهان‌شناسی و معرفی حقیقت هستی 155- در دهر وفا نیست در شعر سعدی هر دل که به عاشقی، زبون نیست دست خوش روزگارِ* دون نیست جز دیدهٔ شوخ عاشقان را بر چهره دوان، سرشکِ خون نیست کوته‌نظری به خلوتم گفت «سودا مکن، آخرت جنون نیست» گفتم «ز تو کی برآید این دود کِت آتش غم در اندرون نیست؟» عاقل داند که نالهٔ زار از سوزش سینه‌ای برون نیست تسلیم قضا شود کزین قید کس را به خلاص، رهنمون نیست صبر ار نکنم چه چاره سازم؟ آرام دل از یکی فزون نیست گر بُکشد و گر معاف دارد در قبضهٔ او چو من زبون نیست دانی به چه مانَد آب چشمم؟ سیماب، که یک دمش سکون نیست در دهر* وفا نبود هرگز یا بود و به بخت ما کنون نیست جان برخیِ* روی یار کردم *فدایی-قربانی گفتم «مگرش وفاست»، چون نیست بنشینم و صبر پیش گیرم دنبالهٔ کار خویش گیرم(ترجیع بند) آرامش و پرواز روح
56
14
جهان‌شناسی و معرفی حقیقت هستی154-از دهر خونخوار وفاداری نجویید در شعر سعدی بسی صورت بگردیدست عالم* وز این صورت بگردد عاقبت هم عمارت با سرای دیگر، انداز که دنیا*را اساسی نیست محکم مثال عمر، سر بر کرده شمعی است که کوته باز می‌باشد دمادم و یا برف گدازان بر سر کوه کز او هر لحظه جزوی می‌شود کم... به نیشی می‌زند دوران گیتی* که آن را تا قیامت نیست مرهم وفاداری مجوی از "دهر خون‌خوار"* محال است انگبین در کام ارقم* *مار ابلق؛ سیاه و سپید به نقل از اوستادان یاد دارم که شاهان عجم کی‌خسرو و جم، ز سوز سینهٔ فریاد خوانان چنان پرهیز کردندی که از سم(مواعظ-قصیده 37) آرامش و پرواز روح
53
15
جهان‌شناسی و معرفی حقیقت هستی 153-قفس تنگ دهر در شعر سعدی ای دل به کام خویش جهان* را تو دیده گیر در وی هزار سال چو نوح آرمیده گیر بستان و باغ ساخته و اندر آن بسی ایوان و قصر سر به فلک بر کشیده گیر هر گنچ و هر خزانه که شاهان نهاده‌اند آن گنج و آن خزانه به چنگ آوریده گیر... در آرزوی آب حیاتی تو هر زمان مانند خضر گرد جهان* در دویده گیر تو هم‌چو عنکبوتی و حال جهان* مگس چون عنکبوت گرد مگس بر تنیده گیر گیرم تو را که مال ز قارون فزون شود عمرت به عمر نوح پیمبر رسیده گیر روز پسین چه سود به جز آه و حسرتت صد بار پشت دست به دندان گزیده گیر سعدی تو نیز از این "قفس تنگنای دهر"* روزی قفس بریده و مرغش پریده گیر(مواعظ-قصیده 30) آرامش و پرواز روح
47
16
جهان‌شناسی و معرفی حقیقت هستی 152-جهان بر آب است و زندگی بر باد در شعر سعدی جهان* بر آب نهاده‌ست و زندگی بر باد غلام همّت آنم که دل بر او ننهاد جهان* نماند و خرّم روان آدمیی که باز ماند از او در جهان به نیکی یاد سرای دولت باقی نعیم آخرت است زمین سخت نگه کن چو می‌نهی بنیاد کدام عیش در این بوستان؟ که باد اجل همی برآورد از بیخ قامت شمشاد وجود عاریتی خانه‌ای‌ست بر ره سیل چراغ عمر نهاده‌ست بر دریچهٔ باد بسی برآید و بی ما فرو رود خورشید بهارگاه و خزان باشد و دی و مرداد بر این چه می‌گذرد دل منه که دجله بسی پس از خلیفه بخواهد گذشت در بغداد گرت ز دست برآید چو نخل باش کریم ورت ز دست نیاید چو سرو باش آزاد(مواعظ-قصیده 10) آرامش و پرواز روح
2 001
17
جهان‌شناسی و معرفی حقیقت هستی 151- گردون لباس کامیابی برای کسی نمی‌دوزد در شعر سعدی ستیز دور فلک و زمانه ناپایدار -فلک دوستی ندارد: دریغ روز جوانی و عهد برنایی نشاط کودکی و عیش خویشتن‌رایی سر فروتنی انداخت پیری‌ام در پیش پس از غرور جوانی و دست بالایی دریغ بازوی سرپنجگی که برپیچد ستیز دور فلک* ساعد توانایی زهی زمانهٔ* ناپایدار عهد شکن چه دوستی است که با دوستان نمی‌پایی که اعتماد کند بر مواهب نعمت که همچو طفل ببخشی و باز بربایی به‌زارتر گسلی هر چه خوب‌تر بندی تباه‌تر شکنی هر چه خوش‌تر آرایی به عمر خویش کسی کامی از توبرنگرفت که در شکنجهٔ بی‌کامی‌اش نفرسایی ندوخت جامهٔ کامی به قد کس گردون که عاقبت به مصیبت نکرد یکتایی چو خوان یغما بر هم زند همی ناگاه زمانه مجلس عیش بتان یغمایی چو تخم خرما فردات پایمال کنند وگر به سروری امروز نخل خرمایی برادران تو بیچاره در ثری رفتند تو همچنان ز سر کبر بر ثریایی خیال بسته و بر باد عمر تکیه زده به پنج روز که در عشرت تمنایی(مواعظ-قصیده 60) هیچ فرصت ورای آن مطلب که کسی مرگ دشمنان بیند تا نمیرد یکی به ناکامی دیگری دوست‌کام ننشیند تو هم ایمن مباش و غره مشو که فلک* هیچ دوست نگزیند شادکامی مکن که دشمن مرد مرغ، دانه یکان یکان چیند(مواعظ-قطعه 102) آرامش و پرواز روح
1 809
18
لکه سیاه جهان راه به پایان رسید ولی رهرو از مرکب پیاده نمیشود در قفس باز شده ولی پرنده میل پرواز ندارد آنجا کجاست؟!! *** جهان با همه زشتی و زیبایی، شیرینی و تلخی لکه سیاهی است روی صفحه‌ای روشن آن را پاک کن، زلالی را بنوش 18 خرداد 1404 آرامش و پرواز روح
1 080
19
جهان‌شناسی و معرفی حقیقت هستی 150-فلک از قصابی باز نمی‌نشیند در شعر سعدی ای که پنجاه رفت و در خوابی مگر این پنج روزه دریابی تا کی این باد کبر و آتش خشم شرم بادت که قطرهٔ آبی کهل گشتی و همچنان طفلی شیخ بودی و همچنان شابی تو به بازی نشسته و ز چپ و راست می‌رود تیر چرخ پرتابی تا درین گله گوسفندی هست ننشیند فلک* ز قصابی تو چراغی نهاده بر ره باد خانه‌ای در ممر سیلابی گر به رفعت سپهر و کیوانی ور به حسن آفتاب و مهتابی ور به مشرق روی به سیاحی ور به مغرب رسی به جلابی ور به مردی ز باد درگذری ور به شوخی چو برف بشتابی ور به تمکین ابن عفانی ور به نیروی ابن خطابی ور به نعمت شریک قارونی ور به قوت عدیل سهرابی ور میسر شود که سنگ سیاه زر صامت کنی به قلابی ملک‌الموت را به حیله و زور نتوانی که دست برتابی منتهای کمال، نقصانست گل بریزد به وقت سیرآبی(مواعظ-قصیده 51) آرامش و پرواز روح
1 404
20
جهان‌شناسی و معرفی حقیقت هستی 149- مادر دهر مهربانی ندارد-بی وفایی فلک-در شعر سعدی دل در این کاروان‌سرا نبند که جهان جای کامرانی نیست : دوام پرورش اندر کنار مادر دهر* طمع مکن که در او بوی مهربانی نیست مباش غره و غافل چو میش سر در پیش که در طبیعت این گرگ گله‌بانی نیست چه حاجت است عیان را به استماع بیان؟ که بی‌وفایی دور فلک* نهانی نیست کدام باد بهاری وزید در آفاق که باز در عقبش نکبتی خزانی نیست؟ اگر ممالک روی زمین به دست آری بهای مهلت یک روزه زندگانی نیست دل ای رفیق در این کاروان‌سرای* مبند(مواعظ-قصیده 8) که خانه ساختن آیین کاروانی نیست اگر جهان* همه کام است و دشمن اندر پی به دوستی که جهان* جای کامرانی نیست چو بت‌پرست به صورت چنان شدی مشغول که دیگرت خبر از لذت معانی نیست طریق حق رو و در هر کجا که خواهی باش که کنج خلوت صاحبدلان مکانی نیست جهان* ز دست بدادند دوستان خدای که پایبند عنا، جز جهان‌ستانی نیست نگاه دار زبان تا به دوزخت نبرد که از زبان بتر اندر جهان زیانی نیست عمل بیار و علم بر مکن که مردان را رهی سلیم‌تر از کوی بی‌نشانی نیست کف نیاز به درگاه بی‌نیاز برآر که کار مرد خدا جز خدای خوانی نیست آرامش و پرواز روح
1 494