1 947
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-1767 روز
-2 34530 روز
آرشیو پست ها
1 947
ماه وآب ونخل ومشک وخیمه وصحرا،حسین
درمسیرعشقبازی تا ابد تنها،حسین
رودها درجستجوی چشمهایت،بی قرار
چندفرسخ راه مانده تا لب دریا؟حسین
هم زمین وهم زمان وروز وماه وسال،تو
تاجهان برپاست،(کل یوم عاشورا)حسین
آمدودرلابلای دردها،نامش نشست
باحسین این درد رابایدبخندی،باحسین
شعرآزادی تویی وبازهم بایدشنید
این غزل را اززبان مادرت زهرا،حسین
نام توزیباترین موسیقی تاریخ شد
یاحسین ویا حسین ویاحسین ویاحسین
@Elham_omoumi
1 947
مدافعان حرم👆👆👆
خواننده و آهنگساز : حامد موتمر
تنظیم:امیدرضا دینلی، محمدرضا صدیقی
ترانه: علی فردوسی
@artiniran
1 947
تا بود به هر نبود عادت کردیم
از زنده به مرده رود عادت کردیم
گفتیم مگر مرگ جدامان سازد
به دوری هم چه زود عادت کردیم
#سهیلا_عموشاهی
@ghalamestannews
1 947
برگزاری دومین جلسه"آنگاه داستان" با حضور فهیمه سیاحیان.
روز سه شنبه 4 آبان 95, ساعت 16.
حوضخانه مرکز آفرینش های ادبی قلمستان.
https://telegram.me/joinchat/BmM2lkDjqWjFdpvAFM1JcA
1 947
غافلگیری
سر به زیر راه می رفت دستهایش را به پشتش حلقه زده بود و متفکر با موهای ژولیده عرض خانه را می رفت و می آمد فکر می کرد چگونه می شود کسی را اصطلاحاً سوپرایز کرد . بعد به خود گفت : مرا چه به این کارها! حالا از کجا بفهمم چی دوست دارد ؟راهش را کج کرد سمت اتاق سر راه تلویزیون را که سرگرمی دیوار ها بود خاموش کرد و چراغ اتاق را روشن کرد . به اتاق سا ده شان نگاهی انداخت به رختخواب ها که هنوز به سبک پنجاه سال پیش گوشه ی اتاق روی هم انباشته شده بود و چادری مرتب کشیده شده بود روی آنها به کمد های فرسوده ای که پنجاه سالی بود همین طور ثابت گوشه ای اتاق خبردار ایستاده بودند به پرده ی ساده که همسرش با دست دوخته بود و خودش به پنجره های نیم دایره با شیشه های رنگی آویخته بود .فکر کرد چه چیزی می تواند همسرش را خوشحال کند؟ در کمد را باز کرد پر بود از لباسهای بدیع پیر مردی و پیر زنی ! مرد فکر کرد آخر یک زن 60 ساله از چه چیزی می تواند خوشش بیاید . یاد نوه ی خوش زبانش افتاد که بابا جون واسه ی مادرجون یه فکری بکن فردا پنجاهمین سالگرد ازدواجتونه! یه سوپرایز کوچولو .
بعد لبخندی به لب پیرمرد70 ساله آمد که نم یدانست سوپرایزچیست !
امروز صبح ماجرایی داشت توی پارک که از دوستهایش یواشکی و در گوشی پرسیده بود سوپرایز چیست؟
پیرمرد در کمد را بست و فکر کرد شاید سوپرایز به معنی کادو نباشد . شاید...
پیرزن در را باز کرد. همین طور که حیاط را طی می کرد .یواش یواش چادرش باز می شد و نگاه نوازشگرش را همچو بوسه بر سر گلهای باغچه می فرستاد . حواسش به باغچه بود که به دم ورودی خانه رسید سرش را به طرف در که برگرداند. بوی سالهای جوانی اش بوی آشنای قدیمی،عطرروی تن همسرش شامه اش را پر کرد. به خودش که آمد در چهارچوب بازوان مردی محکم اما خمیده امروز بود که سالها با عشق او میگذراند. قطرات شبنم می چکید روی سینه مردی که در گوش او زمزمه می کرد 50 سال پیش بار اول بود که اومدی اینجا .
دوستت دارم...
فاطمه نیلی
1 947
بررسی داستان های زهره مقصودی, امین ریسمانکارزاده, اکرم هاشمی و نرگس احمدی و فاطمه نیلی روز سه شنبه در دومین جلسه "آنگاه داستان" با حضور فهیمه سیاحیان.
ساعت 16, حوضخانه مرکز آفرینش های ادبی قلمستان.
1 947
دریاب همین خلوت رویایی را
این لحظه شیرین شکیبایی را
یاران همه رفتند ولی باکی نیست
از دست نداده ایم تنهایی را
#میلاد_عرفان_پور
@ghalamestannews
1 947
خیس از مرور خاطره های بهار بود
ابری که روی صندلی چرخدار بود
ابری که این پیاده رو او را مچاله کرد
روزی پناه خستگی این دیار بود
آن روزها که پای به هر قله می گذاشت
آن روزها به گُرده ی طوفان سوار بود
حالا به چشم رهگذران یک غریبه است
حالا چنان کتیبه ی زیر غبار بود
بین شلوغی جلوی دکّه مکث کرد
دعوا سر محاکمه ی شهردار بود
آن سوی پشت گاری خود ژست می گرفت
مرد لبوفروش سیاستمدار بود
از جنگ و صلح نسخه که پیچید ادامه داد:
اصرار بر ادامه ی جنگ انتحار بود
این سو کسی که جزوه ی کنکور می خرید
در چشمهاش نفرت از او آشکار بود
می خواست که فرار کند از پیاده رو
می خواست و ... به صندلی خود دچار بود
دستی به چرخها زد و سمت غروب رفت
ابری فشرده درصدد انفجار بود
خاموش کرد صاعقه های گلوش را
بغضی که روی صندلی چرخدار بود
#ابولحسن_صادقی_پناه
@ghalamestannews
1 947
دوستان و همراهان"آنگاه داستان", دومین جلسه ی نقد و بررسی داستان. 4 آبان 95. ساعت 16. حوضخانه مرکز آفرینش های ادبی قلمستان.
https://telegram.me/joinchat/BmM2lkDjqWjFdpvAFM1JcA
1 947
داستان
جعبه کبریت ابدی ـ
توی لیوان شیشه ای روی میز اون زن چاق عجول یه گل رز ابی خشک شده بود فک کنم اون زن چاق باید کولر خاموش کنه بدبخت خشکش زده خب ـ
عینکش را به چشمش میزند از پشت دیوار درست نمیتوانم سرک بکشم ببینم عینکش دودی یا طبی سرش را پایین می اورد و به دوقلوهای که پشت ترک دیوار سفید قایم شدن اشاره میکنم هنوز وضعیت سغید نشده گلبهی مونده
دختر مو مشکی ریزه میزه کنارمن درحالی ک پوست لبشو میکند نفس عمیق کشید گفت:هی پسر باتوام اوضاع چه جوریه ؟
+سلام میرسونه خدمتتون نگران نباشی یه وخ یه نخ دارکردم گل دسته در همیشه نیم باز تا بکشم بازشه نگران نباشیا
_سعی میکنم
کلاهمو درست کردم ابروهایم را بالا انداختم یه بوی امد سرم را اروم اروم بیرون اوردم
اه اون خانم حجم دار لوبیا فلفلی رو با سس قرمز میخورد بود تند لوبیا ها دماغمو زد عطسه کردم برا یه لحظه همه چیز ساکت شد مو مشکی کوچولو شصتشو میمکید فک کنم پوستی دیگه روی لب هایش نمانده بود
دو قلوها هرکدام درحال سکته بودن میشد فهمید اونی ک چشم هاش ابی الان اب دماغش راه افتاده سرخ شده صدای ضربان قلبش مث تیک تیک ساعت است اون یکی هم چشم هایش درشت شده و یغه لباسش را میدهد بالا کمربند شلوارش راسفت میکند وخرسش را دلداری میدهد
یک دفعه متوجه شدم یه سایه ای داشت نزدیک میشد چشم هامو بستم تا گربه ی کور اون زن چاق امد با زنگوله ی خاکستری رد شد پارس کرد اره درست شنیدید اون پارس میکنه نفس راحت کشیدم باز نگاه کردم داشت به صورت عین اسفالتش تند تند رژ گونه بنفش میزد دوس داشتم بهش بگم اصلا بهت نمییاد ولی حیف ک نمی توانستم جالب اینه ک قربون صدقه خودش هم میرفت به این رفتارش عادت دارم اشاره کردم وضعیت سفید نخی ک به در وصل بود را کشیدم 'کشیدم تا جایی ک صدایش در نیاد منو مومشکی کوچولو دوقلوها سایه هامونو برداشتیم رفتیم سمت در خوش حال از اینکه از پرورشگاه ازاد شدیم چشم هامو از ذوق بسته بودم وقتی باز کردم توی اتاق دیگه ای بودیم ن بیرون در پرورشگاه ارزوهامون یک باره به زیر پاهایمان ریخت همان موقعه ان زن چاق امد پشت در گفت :پرورشگاه در بیرون نداره ـ
زهره مقصودی
1 947
4 آبان 95, ساعت 16, روز سه شنبه.
حوضخانه مرکز آفرینش های ادبی قلمستان با این داستانها👇👇👇👇
جعبه کبریت ابدی
ساعت
کره شش پا
1 947
دومین جلسه "آنگاه داستان", روز سه شنبه, 4 آبان 95, ساعت 16, حوضخانه مرکز آفرینش های ادبی قلمستان.
داستان های خود را به این نشانی برای ما بفرستید
👉👉👉👉 @Angahdastann
https://telegram.me/joinchat/BmM2lkDjqWjFdpvAFM1JcA
1 947
گاهشمار جشنواره "چهارگاه" گاهِ سوم
28 مهر 95
تا 5 آذر 95
37 روز فرصت دارید تا در گاهِ سوم جشنواره داستانی "چهارگاه" ثبت نام کرده و تا دو داستان کوتاه خود را برای جشنواره بفرستید.
گاه سوم: پاییز
موضوع: آیین, رسوم, سنت در گستره ایران, اسلام و اقلیت های قومی و دینی
قالب: کوتاه
http://www.lcci.ir/%D8%A2%DB%8C%DB%8C%D9%86-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AC%D8%B4%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%81%D8%B5%D9%84%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%87-%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%B3%D9%88%D9%85:-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2-1395
1 947
چشمت مراحمي ست که گاهي مزاحم ست
خشمت، وجود خارجی ابن ملجم است!
زلف تو مومن است و یا از دیار کفر
یا زاده ای ختاست؟ خداوند عالم است
گفتی که: شعر چشم مرا آذری بخوان
این قند پارسی است، چه جای مترجم است
دل را مخوان به حلقه ی اصحاب اعتکاف
کاین دلشده به حلقه ی زلف تو مُحرِم است
بر سر درِ بنای شهادت نوشته اند:
هر مَحرمی که خال تو را خواست مجرم است
در کار ما جفا مبر از حد که گفته اند:
قدری وفا برای دل خسته لازم است
در نامه ات، گناه فراوان نوشته اند
عاشق کشی، فقط یکی از آن جرائم است
گاهی که خنده می کنی از راه لطف نیست
از باب صاف کردن ردّ مظالم است
جایی که سِیر آینه هایت جمالی اند
ما را چه احتیاج به سیر عوالم است؟
امشب بیا سراغ عزاداری دلم
یک دسته اشک، سینه زن این مراسم است
#محمد_علي_مجاهدي
@ghalamestannews
1 947
پیشکش به راوی مویه های غریبانه زیارت ناحیه مقدسه
غمی به وسعت عالم نشسته بر جانش
تمام ناحیه خیس از دو چشم گریانش
شبیه ابر بهاری هوای ناحیه را
پر از ترنم غم کرده اشک سوزانش
سلام کرد به جدش ... سلامی از سر صدق
سلام آن که کند جان فدای جانانش
سلام کرد بر آن گونه های خاک آلود
بر آن تنی که نمودند نیزه بارانش
سلام کرد بر آن بوسه گاه نورانی
سلام آنکه کند جان خویش قربانش
سلام آن که دلش زخمی مصیبت هاست
سلام آن که اگر بود کربلا –جانش
میان طف ، سپر نیزه و سنان می کرد
و می سپرد به شمشیرها گریبانش
سلام کرد بر آن جام نیزه نوشیده
بر آن کسی که شکستند عهد و پیمانش
سلام آنکه اگر نی نوا حضور نداشت
علی الدوام شده ناله ی فراوانش
سلام آن که سرازیر می شود هر روز
به جای اشک روان ، سیل خون زچشمانش...
#مریم_سقلاطونی
@ghalamestannews
1 947
نذر نفس هاي زينب كبري(س)؛ حال این ایام بانو:
اول صداي رعد آمد بعد طوفان شد
از دورترها چهره ي حيدر نمايان شد
اما ردايش خاكي و قدش كماني بود
از ديدنش قلب سياهي سخت لرزان شد
تا حرف مي زد پايه هاي شب فرو مي ريخت
هفت آسمان از ديدن آن صحنه حيران شد
تا حرف مي زد كاخ سنگي زير و رو مي شد
از لحن گيرايش ستون كفر ويران شد
از تشت ها از چوب ها از خيزران مي گفت
از آن كه سهواً ناقض حرمت به قرآن شد
از گرگ هاي در لباس ميش رم كرده...
از هر كه در اين راه بد كرد و پشيمان شد
از فتنه ي قلاب ها با ماهيان مي گفت
از ساحل خشكي كه قربانگاه آنان شد
در كوچه هاي بي رمق لحن صداي او
هر بغض را واكرده و هر مُرده را جان شد
با سنگ معيار عدالت ؛ذوالفقارانه
هر خطبه اش معيار بين كفر و ايمان شد
او كشتي بي ناخدا را بعد طوفان ها
با خطبه ها، با حرف ها، با اشك سكّان شد
▪️ افشاي راز هفت دريا از زبان او
سرفصل بهت دائم صحرانشينان شد
#مطهره_عباسیان
@ghalamestannews
