fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید

پژوهشکده ادبیات لری

پژوهشکده ادبیات لری

رفتن به کانال در Telegram
220
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
اطلاعاتی وجود ندارد30 روز
آرشیو پست ها
⁠ تحقیر حملات شیمیایی در چهارشنبه و شنبه (دهم و سیزدهم اسفند) نشان داد ابعاد آن بسیار گسترش یافته و عملاً خبری از هیچ گونه اقدام بازدارنده هم نیست. رفتن بچه‌های مردم به مدرسه با این میزان اضطراب نه معقول است و نه رواست. تا وقتی امکان پیشگیری از حملات وجود ندارد، فرستادن دختران به مدرسه چیزی جز جریحه‌دار کردن احساسات والدین و تحقیر دختران نیست. اصلاً وجود چنین حملاتی تحقیر کل ملت ایران است. همین مانده خود را با قربانیانِ بوکوحرام همسطح ببینیم! در هیچ دوره تاریخی خودمان، حتی در تاریک‌ترین دوره‌ها، چنین رذالت و دنائتی سابقه نداشته است. و اصلاً در کدام کشور، کدام برهه تاریخی، کدام قاره سابقه داشته است مدارس دخترانه هدف چنین حملاتی قرار گیرد؟ همین بی‌همتاییِ جنایت، همین یکتاییِ رذالت بزرگ‌ترین تحقیر است. در دوران هوش مصنوعی، در عصر فوران اطلاعات، در عصری که هیچ نقطه‌ای در دنیای درون و بیرون انسان دیگر تاریک نیست، خود را در اوج بیهوشی، در چاه بی‌اطلاعی و در نهایت تاریکی، قربانی می‌بینیم! در عصر درشکه و سنگ چخماق هم سرعت واکنش و شفاف‌سازی بیش از این بود. همین تحقیرآمیز است و حقیقتاً می‌خواهم اعتراف کنم هرگز انتظار این نوع تحقیر را نداشتم. فکر می‌کردم گشتن دنبال فیلترشکن در عصر فایو-جی اوج تحقیر است، اما اشتباه می‌کردم... قاعدتاً با حملاتی که تاکنون در این ابعاد رخ داده، دیگر باید بتوان داده‌های لازم را برای شناسایی و بازداشت عاملان به دست آورد و اگر چنین نمی‌شود، یعنی اراده یا توان لازم وجود ندارد. مسئله در اینجا "شأن" است. مسئله فقط این نیست که چه تعداد از دختران عزیزمان آسیب دیده‌اند، مسئله کمیت آن نیست (گرچه کمیت آن هم دیگر سرسام‌آور شده)، بلکه مسئله کیفی است: اصلاً شأن زندگی مدنی تخریب و تحقیر شده؛ شأن شهروند ایرانی بیش از پیش آسیب دیده. مسئله حیثیت است و حیثیت قیمت ندارد. برای اعاده این حیثیت، برای ترمیم این شأن هر چه از دست هر کس برمی‌آید باید انجام دهد. اصلاً انسان و انسانیت به شأنی است که آدمی برای خود دارد، برای خود طلب می‌کند، برای خود به دست می‌آورد — این ماییم که شأنمان را تعیین می‌کنیم، وقتی به هر تنزلی تن می‌دهیم. مهدی تدینی/ مترجم ، نویسنده و پژوهشگر

برتولت برشت؛ نویسنده، شاعر و اندیشمند آلمانی می‌گوید: «کسانی که خودشان را از سیاست به دور نگه‌ می‌دارند، توسط احمق‌ها اداره می‌شوند» سواد سیاسی بعداز سواد زندگی، از ضروریات زندگی امروزی است و منجربه انتخاب سیاست‌مداران حرفه‌ای برای اداره حکومت توسط شهروندان می‌شود. در صورت نا آشنایی شهروندان با دانش سیاسی، پوپولیست‌ها بر عرصه قدرت رسوب می‌کنند و فقر و فساد را در جامعه حاکم می‌نمایند. بدترین بی‌سواد، بی‌سواد سیاسی است: بی‌سواد سیاسی کور و کر است، درک زندگی ندارد و نمی‌داند که هزینه‌های زندگی از قبیل قیمت نان، آزادی، مسکن، دارو و درمان همگی وابسته به تصمیمات سیاسی هستند. او حتی به جهالت سیاسی خود افتخار کرده، سینه جلو می‌اندازد و می‌گوید: «از سیاست بی‌زارم، من سیاسی نیستم!» چنین آدم عوام و بی‌مسئولیتی نمی‌فهمد که بی‌توجهی به سیاست است که زنان فاحشه و کودکان خیابانی می‌سازد، قتل و غارت را زیاد می‌کند و از همه بدتر بر فساد صاحبان قدرت می‌افزاید و استبداد را دامن‌گیر می‌کند! برتولت برشت، می‌گوید: این نوع از بی‌سوادی نه سن می‌شناسد، نه جنس، نه تحصیلات. می‌توان تحصیلکرده‌های بی‌شماری یافت که دچار مشکل حاد بی‌سوادی سیاسی هستند و فقدان داده‌های سیاسی در ذهن‌شان تمام قوای آنان را متمرکز بر "رجحان منافع فردی" کرده و آنا‌ن‌را بیگانه با منفعت جمعی می‌نماید. شعور سیاسی، حس مصالخ اجتماعی می‌آفریند و نبودش فرد را محصور در دایره تنگ منافع شخصی می‌کند. سواد و شعور سیاسی، مدیریت کلان را برای دولت‌مردان و حاکمان پوپولیست سخت می‌نماید. از این‌رو حکومت‌های مستبد از رشد سواد سیاسی در جامعه جلوگیری می‌کنند و دشمن آزادی بیان و شفافیت سیاسی هستند. ولی بی‌شعوری سیاسی کار دولت‌مردان را سهل و بالطبع زندگی شهروندان را مشکل و طاقت‌فرسا می‌نماید. شعور سیاسی در دنیای امروز نه اطلاعاتی فانتزی، بلکه یک نیاز اساسی است. برای راحت نفس‌کشیدن، در رفاه زندگی‌کردن و احساس شهروند مطالبه‌گر شدن، قدم‌گذاشتن به میدان سیاست عاری از دغل‌بازی، فریب و کاسبکاری معمولاً  کار انسان‌های از خودگذشته و بزرگ است که تنها به منافع و به‌روزی جمع و به مردم و وطن خود می‌اندیشند. یک ملت غیرسیاسی و ناآگاه را به آسانی می‌توان فریب داد و به‌هر راهی که سود طبقات ستمگر و مستبد در آن مثمر باشد، کشانید! فرد غیرسیاسی قادر نیست که رویدادهای جامعه را تحلیل نموده، عوامل پنهان در پس تبلیغات جاری را دریابد. ۱۱ فوریه زادروز #برتولت_برشت به‌سال ۱۸۹۸ امداد اندیشه

حدودا نیمه شب بود از خواب بیدارشدم ، نگاهی به ساعت موبایلم انداختم ، اعداد حکایت از دم دمای صبح داشت . پرده را کنار زدم ، هنوز تا طلوع خورشید مانده بود . بر حسب عادت خبرهای را مرور میکردم که متوجه شدم ترکیه و سوریه همزمان گرفتار زمین لرزه ی سنگین شده است . و هنوز هیچ خبری از میزان خسارت مالی و جانی اعلام نشده است . به یاد مردم خوی افتادم که در اتفاقی مشابه در این هوای برفی گرفتار آمده اند و هیچ یاری رسانی نیست . این را از خودم نمیگویم عکسها و کلیپهای ارسالی این را میگوید . دختر خُرد سالی که از شدت سرما بخود میلرزد ، پدری که در خیابان برفی زیر چندین پتو و موکت روی تختِ سیمی خوابیده است . چادرهای ناامن ، نبود امکانات گرمایشی دل هر کسی را به درد میآورد . اما از آن دردناکتر ، فرمایشات مسئولینی است که نه تنها خود را در قبال این حوادث مسئول نمیدانند ، بلکه با حرفهایشان نمک روی زخم مردم می پاشند ( شرمنده ، زلزنه ی بعدی جبران میکنیم 😆 ) اینکه بودجه ی حوادث غیره مترقبه را خرج عتباتتان می کنید توی سرتان بخورد . آن حرامیان تا زنده بودند چشم طمع به مال و ناموس ایرانی داشتند ، اکنون که ۱۴۰۰ سال از به درک واصل شدن شان می گذرد باز هم وِل کنمان نیستند نه ، انسان بی احساسی نیستم که از رنج دیگران احساس سرخوشی کنم ، هرگز . عمیقا نگرانم در شرایط جوی ناپایدار ، این جماعتِ خانه و کاشانه از کف داده چکونه شب را به صبح میرسانند،حتی اگر سوری، عراقی یا یمنی باشند شما قصد ندارید به امور سر و سامان بدهید ، شما این ملت را مرده میخواهید . آدم مرده هم که وکیل و وصی نمیخواهد . فقط پولی داشته باشد تا سر سال حق نگهداری قبرش را پرداخت شود . این هم از کرامات شماست ، شمائی که خود را نماینده ی خدا بر روی زمین میدانی و ناخدائی می کنید . دست روی هر کارتان گذاشته شود بوی گندش فضا را آلوده و مسموم می کند . ظاهرتان قارچ است ، اما سمی و خطرناک ، نه ریشه در این خاک دارید نه تعلق خاطر به آن . کنه وار چسبیده اید و شیره ی جانمان را می مکید همین نان خشکِ باقیمانده را از دستانمان بکشید و خرج سوریه کنید . خرج نیروهای نیابتی که در ماه ۵۰ میلیون حقوق می گیرند تا اگر جوانی از ایران نخواست لقمه نانِ باقیمانده اش را بدهد ، ساچمه در چشمش فرو کند ، چه دختر ، چه پسر آنقدر احمقید که وخامت اوضاع را درک نمی کنید . با همین دست فرمان ادامه دهید

AUD-20230128-WA0007.mp33.22 MB

گوشیم زنگ میخوره : جانم بابا - پَ کجائی ؟ - تو مسیرم ، چند دیقه دیگه میرسم ، شما کجائی ؟ - با الناز درب خروجی پارک زیتون به طرف سنگر ایستادیم - خیلی خب ، باشید چند دیقه دیگه میرسم دم غروب که میشه خیابونای زیتون کارمندی قفله از ماشین ، جونای چرخنده در دور باطلِ رفت و برگشتهای سانتیمتری ؛ موزیکهای فراوان و شدید وقتی رسیدم اولین چیزیکه توجهم جلب کرد نور قرمز چراغ گردون یک جفت ماشین گشت یگان ویژه بود ، پر از مامور . جو شدید امنیتی حاکمه ، از نگاهشون بوی درگیری قابل استشمام و تشخیصه ، عجیب غضب آلود به مردم نگاه میکنن ، باعث این نگاههای در هم تنیده مردها نبودن ، بلکه زنها و دخترانی بودن که هیچکدوم شال و روسری نداشتن ، بعد از غروب دلگیر ۵۷ ، اولین بار بود این حجم از زنان و دختران جوان با موهای افشان ، بصورت زنده و یکجا می دیدم . انگار کِرمچاله ای دَوار آن دو مقطع زمانیِ از هم گسسته را بهم پیوند زده و تمام معادلات تاریک و چرکِ بین آن دو را پاک کرده باشد . - بابا اینجا چه خبره چرا هیچکس روسری سرش نیست ؟ زودتر خرید کنید بریم . - پدر یه شب اومدیم بیرون خواهشن خرابش نکن . - باشه عزیزم چرا دلخور میشی ، امروز روز توئه راه افتادیم ... اولین مغازه ، که فروشنده ش خانمی بود با موهای رنگ کرده و کوتاه ، خیلی محترمانه و روئی گشاده پذیرای ورودمان شد . گوشیم زنگخورد ، مهندس رحیمی بود ، گرم صحبت شدیم . اونام مشغول خرید ؛ تمامکه شد خواستیم بریم بیرون ، با یک حرکت هماهنگ شده هر دو روسریشون برداشتن گذاشتن تو کیف . گفتم بابا خواهشن اینکارو با من نکن ، مگه نمی بینی چه خبره ؟ خانم فروشنده با مهربونی رو کرد به دخترا گفت : خانومم حداقل شالتو بنداز دور گردنت . با وساطتِ خانم فروشنده ، انداختن دور گردنشون راه افتادیم . سر ایستگاه تاکسی یک ماشین گارد ویژه به طول ، پارک کرده بود تو ایستگاه ، چند نفرشون اونطرف پیاده رو ایستادن ، چنتائی پشت ماشین ، یجوری که مردم مجبور باشن از بینشون ردشن . والبته هیچکس از پیاده رو رد نمی شد ، یا راه کج میکردن میرفتن اوندست خیابون ، یاجلوی ماشین از تو خیابون رد میشدن . ایستادیم یه جلسه ی کوچک گرفتیم از کدوم گزینه استفاده کنیم . سر و سینه رو دادم جلو ، اَبروهامو کشیدم تو هم ، دخترا پشت سرم راه افتادیم . چند قدمیشون که رسیدیم نگاههای خشمگین و سنگیشون چرخید سمتمون . خیلی ریلکس و عادی از بینشون رد شدیم . پشت سرما چنتا دخترخانم جوان دیگه ، چهل پنجاه متری که دور شدیم برگشتم دیدم پیاده رو در اِشغال خانمهای کشف حجاب شده ست . سرتون درد نیارم ، یکساعت بعد که برگشتیم کلا جمع کردن رفته بودن

جایگاه اختصاصی فدک ۲ امروز از مسیر آزاد راه همدان - ساوه می گذشتم که در جایگاه بنزین زدم و سری هم به سرویس بهداشتی . به نظرم  نامناسب ترین نام برای سرویس بهداشتی عمومی، سرویس بهداشتی است.   خالی از بهداشت و پر از شعارهای سیاسی! انگار وارد اتاق حزبی رادیکال شدی که سالهاست متروکه شده. قیمت استفاده از سرویس بهداشتی برای هر نفر هم ۳۰/۰۰۰ ریال  بود. کمی با گارد دم سرویس بهداشتی بحث کردم که این قیمت ها را چه کسی گفته بگیرید؟ به مکانی اشاره کرد و گفت رئیس داخل اون اتاق خوابیده من فقط یک کارگرم. به گمانم مثل خان مغول بخوابی و از کارتخوان توالت هر یک دقیقه، ۳ هزار تومان به حسابت واریز بشه، لذت خاصی داره. اگر یه مو بور از سرزمین استکبار را چشم بند بزنی و سوار یه وسیله ای به ایران بیاری و بفرستیش داخل این سرویس بهداشتی ها، حداقل  می فهمه اقتصاد این مملکت چه خبره ، سطح آزادی بیان و اندیشه چقدره، و مردمی بودن و محبوبیت مسئوولین چقدره و.... بگذریم! با توجه به مقدار اتوبوس و سواری هایی که در همون ۱۰-۱۵ دقیقه توقف کرده بودند و آمدند، حساب سرانگشتی کردم  که در ۲۴ ساعت احتمالا  حدود ۱۰۰۰ نفر از سرویس بهداشتی  استفاده می کنند.  بااجازتون نفرات را در ۳ هزار تومان ضرب و سپس آن را در ۳۰ روز ضرب کردم،  ماهی ۹۰ میلیون تومان! من  با مدرک فوق لیسانس مهندسی برق از دانشگاه صنعتی شیراز و  سابقه ۱۶ سال  کار در وزارت نفت، محل کار،  پایتخت اقتصادی کشور ایران ( عسلویه) در مقابل سرویس بهداشتی بین راهی فدک ۲ ، فقط  مسابقه درآمد ماهیانه را  نباختم،  بلکه در حقیقت در میدان ارزش، باختم. هر چه فکر کردم دیدم به هیچ شیوه و با هیچ سابقه کاریی در وزارت نفت ایران درآمد ماهیانه ام جواب نخواهد داد  که پنجه در پنجه سرویس بهداشتی بین راهی بزنم. به نظرم هر مسئوول یا مدیری که وارد ساخت و پاخت با پیمانکار میشه و  دزدی میکنه، چندان بی راهه نمیره و تنها ایراد اینه که با چنین اقدامی، ارزش های اخلاقی- اجتماعی بی ارزش می شوند. همسر و دخترم  به اندازه کافی بم خندیدند، سوار ماشین شدم، آهی کشیدم و به راه افتادم. با این واقعیت ها که از در و دیوار می ریزد، از زمین و آسمان نه یک بار بلکه بارها و بارها می بارد  و دائم تجربه می کنم، مانده ام از چه ارزش هایی برای دخترم حرف بزنم! بگم درس بخوان؟ بگم  ماندن در این کشور ارزش هر زجری دارد؟ بگم  در وطن مان آدمیزاد ارزش دارد ؟ و.... امیدوارم احساس بی ارزشی و سرشکستگی دست از سرمان بردارد.

دریغا سرزمین نگونبخت ، که اگر چهره‌ی خود ببیند می‌ترسد . زمانی اسمش مادر ما بود ، اما اکنون قبر ماست . هیچ چیزی در آن نیست که وقتی آن را دیدی لبخند بر لبت آوری ، مگر این که کسی باشی که هیچ چیزی نمی‌فهمی ... #مکبث #شکسپیر

‍ «یلدا» در چند روز اخیر خیلی‌ها گفتند و نوشتند که به احترام عزیزان از دست رفته امسال شب یلدا را برگزار نمیکنیم…. ⁃ یلدا جشن رقص و پایکوبی نیست. جشن همدلی و همزبانیست. شب شعرخوانی و قصه‌گوییست. جشن ایران و ایرانیست. ⁃ یلدا اساسا سمبل پیروزی نور بر تاریکیست و نوید روزهای بهتر. پس باید بعنوان نماد پیروزی پاس داشته شود. ⁃ پیام جوانانی که زندگی خود رو فدای جنبش کردند به ما این بود که حتی بر سر مزارشان شادی کنیم. مگر نه اینکه اینها مخالف شیون، گریه و غمی بودند که قرنهاست به ما تحمیل شده؟ ⁃ انسان‌ها، خصوصا جوانان که پرچمدار این جنبشند، جشن و شادی رو دوست دارند. اگرچه میتوانند بطور کوتاه مدت آنها رو به تعویق بیاندازند ولی در نهایت خسته و دلزده خواهند شد. پس برای رسیدن به خواسته‌های برحق، انتظار تعطیل کردن مناسبت‌های شاد غیر منطقیست. از روزگاران قدیم‌ یلدا، شبی بوده که دوستان، اقوام و همسایگان دور هم جمع میشدند تا طولانی‌ترین شب سال را به تنهایی سپری نکنند. امسال هم همدیگر را تنها نگذاریم «با دل خونین لب خندان بیاور جام را » یلدای‌تان مبارک

داستایوفسکی در جایی می‌گوید که آن‌چه به آدم‌ها عرصه خیال می‌دهد، ماندن درون تاریکی‌ست و در این عرصه خیال است که از گذشته دری به روی آینده گشوده می‌شود. یلدا شب‌ترین شب سال است و ما اکنون در آستانه این شب ایستاده‌ایم‌. از فردا لحظه‌ای از سویدای شب کاسته و به عمر روز افزوده می‌شود. تا رسیدن به آستانه این شب دیجور، جان‌های‌عزیزی فانوس راه ما بودند. ما در عمق تاریکی و در آن‌لحظه‌ای که سیاهی چون جوهری در مردمک‌ها می‌خزید و بر هزارتوی ذهن‌ها شتک می‌زد به نام زن، شکوه زندگی و سرود آزادی را با هم زمزمه کردیم و به «امید با هم بودن»، توسن خیال را به دشت‌های سبز فردا فرستادیم. ما با هم یک بیرق و یک سرزمین و یک سرودیم. ما با هم آخرین جان این شب را در جام آن روز موعود می‌ریزیم و بر گور اهریمنان پایکوبی و دست‌افشانی می‌کنیم #زن_زندگی_آزادی #مهسا_آزادی

شما از اول هم نیامدید که بمانید! کسی که قصد ماندن داشته باشد، می‌سازد ، نه اینکه ویران می‌کند. کسی که قصد ماندن داشته باشد، ترمیم می‌کند، بازسازی می‌کند ، اصلاح می‌کند، زیبا می‌کند، توسعه می‌دهد، به خانه و حیاط، نشاط و سرسبزی می‌دهد، خانواده را امیدوار بر ماندن می‌کند، مدیریت آب و منابع می‌کند ، حفظ محیط زیست می‌کند ، حفظ جنگل و کوه و دریا می‌کند، خاک و آب خانه را نمی‌فروشد، پای بیگانه را به خانه باز نمی‌کند، بچه های خودش را نمی‌کشد ، زندانی و شکنجه نمی‌کند ، فراری نمی‌دهد. اجازه‌ی خروج دارایی‌هایش را نمی‌دهد، صنعتش را نابود نمی‌کند ، کشاورزی‌اش را نابود نمی‌کند، پر آب‌ترین رودش را شور نمی‌کند ، تاریخی‌ترین رودش را و بزرگترین دریاچه‌اش را خشک نمی‌کند. دانشمندان محیط زیستش را بخاطرِ هشدار مشاهده‌ی امواج مخرب رادیواکتیو، زندانی و اعدام و سقوط هواپیما نمی‌کند، دانشجویان و دانش‌آموزان نخبه‌اش را با اتوبوس به تهِ دره نمیفرستد. نفت و گاز و آب و خاکش را مفت‌فروشی نمی‌کند ، تاریخِ مکتوبِ کشورش را حذف و آثار باستانیِ بجامانده از این تاریخ را ویران نمی‌کند. اجازه‌ی ثبت مشاهیر و آیینهای ملی‌اش را به نام کشورهای دیگر نمی‌دهد. خودش پیش از آنها اقدام به ثبت جهانی مواریث فرهنگی و آیینها و جشنها و ورزشهای بومی می‌کند. آن کس که آمده است تا بماند، خانه‌سوزی نمی‌کند. شما همواره با وقاحت اعلام کرده‌اید که اگر قرار باشد ما برویم، ملک سوخته‌ای تحویل می‌دهیم ، بعد می‌رویم. فرموده‌اید اگر قرار باشد برویم، ابتدا اینهمه موشک را که دپو کرده‌ایم، بر سر شما خواهیم ریخت، و سپس خواهیم رفت. عملتان هم غیر از این را نشان نمی‌دهد. شما نیامده‌اید که بمانید؛ آمده‌اید تا جایی که می‌توانید از این ملک، بکَنید و ببُرید و ببَرید. و آنچه باقی مانده‌است را بسوزانید. باشد! بسوزانید و بروید. ولی چیزی که شما نه می‌دانید و نه می‌فهمید این است که ملت ایران در ذات خود «ققنوس» است. هربار پس از سوختن ، از خاکستر خویش سر بر آورده و پرّا تر از همیشه بال گشوده است و بال‌زنان خاکستر قبلیِ خویش را بر چشمان متجاوزان افشانده است. اسکندر آمد و خورد و برد و سوزانید، اما بازماندگانش در ایران، خلق و خوی ایرانی گرفتند و تحت تأثیر فرهنگ سرشار ایرانی. مغولها کشتند و سوزاندند و ترساندند ، ولی در نهایت تسلیم فرهنگ ایرانی شده و در آن حل شدند. شما «که» هستید که نتوانیم بر کامتان پوزبند، و بر گردنتان افسار بزنیم؟ وحشی ترین قوم تاریخ هم که باشید ، یا بیرونتان خواهیم کرد، یا آدمتان! آنکس که اسب داشت غبارش فرو نشست گَ‍ــــــردِ سُمِ خـــرانِ شما نیز بگــــذرد

sticker.webp0.60 KB

محسن شکاری‌ گیمر بود. برنده تورنامنتهای پلی‌استیشن، کال آو دیوتی و فوتبال و ... . می‌خواست استندآپ کمدین بشود. در کافه‌ای در ستار خان کار می‌کرد تا پول توجیبی‌اش را دربیاورد. پسر دوم خانواده‌ای پنج نفره بودـ یک برادر و خواهر داشت. برادرش مهندس عمران از دانشگاه دولتی و راننده اسنپ بود. خواهرش فوق لیسانس روان‌شناسی و منشی یک مطب. این زندگی حقارت‌بار را با گوشت و پوستش تجربه کرده بود. پی راهی برای بیرون زدن از ایران و پناهندگی بود. اما داستان مهسا که پیش آمد مثل تمام هم‌نسلانش درگیر شوری جمعی شد. این‌ها همه اطلاعاتی‌ست که همبندانش در زندان اوین و بعد رجایی‌شهر، قصابخانه حکومت ملاها امروز جسته و گریخته در توییتر و اینستاگرام نوشته‌اند. خانواده‌اش فریب بازجوها را خوردند و برابر رسانه‌ای شدن بازداشت و حکم اعدامش مقاومت کردند با این وعده که او را امروز آزاد می‌کنیم. امروز هم آزادش کردند. وسایلش را تحویل خانواده دادندـ خبری خوش هم دادند که او را مسلمان می‌دانیم و حق خاک کردنش در بهشت‌زهرا برای شما صادر شده است. گفتند گناهانش حالا پاک شده است. نیازی هم نیست هزینه نگهداری‌اش در زندان را بدهیدـ محسن در زندان معروف بود به هیجان‌زده بودن. با همه شوخی می‌کرد. ساده و زودباور بود. افشین چیذری درباره‌اش نوشته که «چطور خودم را ببخشم که آخرین بار، سرش داد زدم. می‌خواستیم بخوابم و او با هیجان داشت قصه یکی از کمیک‌هایی که خوانده بود را برای بچه‌ها تعریف می‌کرد. داد که زدم ساکت شد و اخم‌هایش در هم رفت و چند دقیقه بعد، خر و پفش بلند شد. موقع دستگیری بینی‌اش را شکانده بودند و سخت نفس می‌کشید» محسن چطور بازداشت شد؟ آن روز در تقاطع ستار خان و پل شیخ فضل‌الله نوری تجمع بود. (سرنوشت ایران را ببین. ستار خانی که برای مشروطه قیام کرد و شیخ فضل‌الله فاسد را تحویل دادگاه مردمی داد تا از دار آویزانش کنند، حالا می‌خورد به خیابان فضل‌الله که قاتل مشروطه بود و هم‌مسلکی‌های اوباشش سال ۵۷ به قدرت رسیدند) از کافه بیرون آمد تا پا به پای مردم شعار دهد. وقتی دید موتورسواران و قداره‌بندان با چماق و تفنگ ساچمه‌ای و شاتگان‌های ساچمه‌زن به جان مردم افتاده‌اند خونش به جوش آمد. دختری را دید که در جوی آب انداخته‌اند و بسیجی قلچماق با باتوم به سر و بدنش ضربه می‌زند. خودش را پرت کرد سمت او تا نجاتش دهد. دختر توانست از مهلکه فرار کند اما او ماند زیر لگد اوباش. لنگ لنگان خودش را به مغازه رساند. چاقوی آشپزخانه کافه را گرفت و دوید وسط خیابان. همراه جوانان بی‌سلاح سعی کرد سنگری بسازد و وقتی دوباره بسیجی‌ها حمله کردند، این بار فرار نکرد. وقتی لات اجیرشده به او رسید، هیجان‌زده و خشمگین چاقو را بیرون کشید و ناشیانه به سمت او گرفت تا فراری‌اش دهد. لات فرار نکرد و چوبش را بالا برد و او در یک لحظه چاقو را به بدن او کشید. خون بیرون زد و او گمان کرد مزدور را کشته یا زخمی شدید به او زده است. چاقو را انداخت و با گریه سمت ماموران رفت و خودش را تسلیم کرد. در حالی که او را سمت ماشین می‌بردند داد می‌زد «فقط می‌خواستم ما رو نزنه». فهمید کسی که چاقو زده، زخمش سطحی‌ست و حتا به بخیه نیاز ندارد. اما دیگر دیر شده بود. در دادگاه و بازجویی‌های پیچیده همه چیز را گردن گرفت. بعد از بازجوی اول که خشن است و کاری می‌کند آرزوی مرگ کنی، بازجوی مهربان از راه می‌رسد و وعده می‌دهد اگر همکاری کنی آزادت می‌کنم. او باور می‌کند و به هر چه می‌گویند اعتراف می‌کند. «بستن راه و مضروب کردن یک نیروی امنیتی». تا روز آخر که او را به قرنطینه ببرند و به او وعده شکسته شدن حکم اعدامش را بدهند، شاد بود و عاشق زندگی و باور نداشت که کشته خواهد شد. روز آخر از یکی از بچه‌های بند قول گرفته بود بعد از آزادی، به او کمک کند کانال یوتیوبش را بسازدـ حوالی ظهر بلندگوی بند عمومی شماره پنج رجایی‌شهر به صدا درآمد که «محسن شکاری، به حکم دادگاه انقلاب استان البرز به خاطر فساد روی زمین و محاربه با حکومت امام زمان، اعدام شد». بچه‌های بند شوکه به یکدیگر نگاه کردند. سرشان چرخید به تخت خالی محسن. به عکس تیم «بایر مونیخ» که در زندان از یک مجله درآورده بود و روی دیوار مجاور تختش چسبانده بود و به یادگاری که به دیوار کنده بود: «یه روز خوب میاد... محسن - آذر ۱۴۰۱».

یک روز برای هم جُک تعریف میکنیم واینقدر بلند میخندیم تا کشورهای همسایه با مشت بکوبند به دیوار
یک روز برای هم جُک تعریف میکنیم واینقدر بلند میخندیم تا کشورهای همسایه با مشت بکوبند به دیوار

#من_فقط_معلم_نیستم مریم صیاد آموز لنگان لنگان داشتم تو خیابون راه میرفتم که یه خانم زیبا و شیک پوش بهم نزدیک شد ازم پرسید : شما آقای نصیری هستین؟ گفتم : بله گفت : من شاگرد شما بودم ، دبیرستان توحید ،یادتون میاد؟ با اینکه قیافش اشنا بود گفتم : نه متاسفانه ،آخه من خیلی دانش آموز داشتم . و بعد ادامه دادم : خب مهم نیست شما خوبید خانم ؟ گفت : بله ممنون استاد من شیمی خوندم و تا دکترا ادامه دادم البته نه اون سالهای جنگ دکترامو چند سال بعد گرفتم و در حال حاضر محقق هستم .آقای نصیری ، سماک بحری هستم یادتون اومد؟ از شنیدن حرفاش خیلی خوشحال شدم وقتی کمی دقت کردم ،شناختمش ،آره خودش بود خیلی دلم میخواست از احوالش با خبر بشم و حالا دیده بودمش که فرد موفقی شده بود ،یه هو رفتم به بیشتر از بیست سال پیش . اون موقع ها با اینکه انقلاب شده بود و مدارس تفکیک شده بود ولی به علت کمبود دبیر بعضی از دبیران مرد مدارس دخترانه تدریس میکردند .من هم اون وقتها به دانش آموزان دختر جبر درس میدادم ، یادم اومد این دختر چند جلسه ای که صبح ها من کلاس داشتم دیر سر کلاس میومد و من هم همیشه دعواش میکردم و بدون اینکه چیزی بگه میرفت سر جاش .من هم کلی عصبی میشدم و واسه اینکه بچه ها درسو بفهمند سریع درسو ادامه میدادم . همیشه میخواستم واسه دیر کردش به مدیر بگم ولی یادم میرفت تا اینکه یه روز زنگ اخر تو کلاس بغلی ، آخرین نفری بودم که از کلاس میرفتم بیرون یه هو همین دانش آموز سماک بحری رو دیدم که به دیوار راهرو تکیه داده و تو چشماش پر از اشکه . پرسیدم :سماک چی شده؟ با بغضی که تو گلوش بود جواب داد: پام پیچ خورده آقا حالا نمیدونم چه جوری برم خونه یه هو گفتم : بیا من میرسونمت اون وقتها یه ماشین پیکان داشتم که هرکسی نداشت جواب داد : نه آقا خونمون دوره گفتم : اشکالی نداره میرسونمت ، میتونی تا ماشین یه جوری بیای؟ درحالی که برق خوشحالی تو چشماش موج میزد گفت:بله آقا بلاخره هر جور بود خودشو تا ماشین رسوند من هم که به خاطر معذورات نمیتونستم دستشو بگیرم ، بلاخره به سمت خونه اش حرکت کردیم وقتی آدرس میداد تازه متوجه شدم خونه اش خارج از شهر و در یکی از دهات اطراف قرار داره .وقتی رسیدیم سر یه جاده خاکی گفت : آقا تو همین جاده است دیگه خودم میرم ممنون گفتم : نه چه جوری میخوای بری میرسونمت همینطور که میرفتیم چون راه خیلی طولانی شد ازش پرسیدم : این جارو با کی میای بری مدرسه ؟ گفت : با هیشکی آقا پیاده میام تاسر خیابون 5 صبح بلند میشم اما خب گاهی بارونو باد باعث میشه کمی دیر برسم داشتم دیوونه میشدم این همه راهو این دختر .پیاده میومد !!!!!.خلاصه رسیدیم خونشون یه خونه روستایی دیدم که از امکانات اون زمان هم خیلی چیزها کم داشت .به سختی رفت بالا و گفت : بفرمایید صدای پیر مردی از تو اتاق شنیده شد که پرسید : طاهره کیه ؟ دانش آموزم جواب داد : آقا معلممه پیر مرد اصرار کرد که برم بالا و یه چای بنوشم .من هم رفتم و بعد از سلام و احوال پرسی پیر مرد که فهمیدم پدر طاهره دانش آموزم بود گفت : آقا معلم این دختر همه زندگی منه ، الان دوساله مادرشو از دست داده منم مریضم ،هم تو مزرعه کار میکنه هم تو خونه به دوتا برادرهای کوچیکشم میرسه ، میگم دختر نمیخواد درس بخونی راه به این درازی چه کاریه آخه ولی هی اصرار میکنه میخوام درس بخونم آه ببینین الان شما رو تو درد سر انداخته گفتم : این چه حرفیه در حالی که با بغضی که گلومو گرفته بود به زور چایی که طاهره آورده بودو میخوردم گفتم : ببخشید من دیگه باید برم تمام راهو که بر میگشتم گریه کردم پیش خودم گفتم من فقط یک معلم نیستم ، من باید بیشتر از اینها از حال دانش آموزم با خبر باشم .از اون روز به بعد بهش زنگهای تفریح کمک میکردم چند تا کتاب بهش دادم و دیگه دعواش نکردم اینها تنها کاری بود که از دستم بر میومد .حالا اون با تمام وجود مشکلات اینقدر موفق شده بود و من بهش افتخار میکردم ،همینطور که لبخند میزدم، نگاش میکردم که یه هو از گذشته بیرون اومدم چون صدام زد : آقای نصیری .....و ادامه داد : خیلی خوشحال شدم دیدمتون من هیچ وقت محبتهایی که به من کردینو فراموش نمیکنم گفتم : خواهش میکنم من افتخار میکنم که چنین شاگردی داشتم خداحافظی کرد و در حالی که ازم دور میشد پیش خودم گفتم : امیدوارم معلمهای امروزی هم بدونند که فقط یک معلم نیستند

يادداشت دندانپزشك در مورد محسن شكارى یکی از رفقاش منو بهش معرفی کرده بود راهش تا مطب من خیلی دور بود ، چند باری برای درست کردن دندوناش و جرمگیری پیشم اومد . جوون بود ، باشگاه میرفت و ورزش میکرد ، قوی هیکل بود ، محکم حرف می‌زد، خال کوبی هم داشت ، قیافشو می‌دیدی جرات نمی کردی زیاد باهاش کل کل کنی ، کار می کرد تو مغازه ، ساندویچی و بعضی وقتا هم کارگری ،خلاصه خرجش را خودش در میآورد دستش توجیب خودش بود گرچه همیشه جیبش خالی بود و همیشه قسمتی از هزینه درمان را میداد و بقیه اش می شد بدهی برای جلسه بعد . ولی پسر خوبی بود داش مشتی و با معرفت ، اگه میتونست کاری واست بکنه حتما می کرد بدون چشمداشت ، یکبار کیف قاپی را که موبایل دختری تو خیابون زده بود تعقیب کرده و گوشی را ازش گرفته و به دختره پس داده بود و بخاطرش چاقو خورده بود . بعضی وقتا تو بازی با دوستاش شرط بندی می کرد و بیشتر وقتا هم می باخت ، می‌گفت من پاکباختم. حسابش که میموند ، می‌گفت دکتر.... چیزی واسه از دست دادن ندارم .... ... مال مردم خور نیستم ، وسعم کمه ، میارم حتمن میارم دفعه بعد ..... .... ولی بدخواه داشتی ، مدیونی بهم نگی .... برای من هم خیالی نبود ، از راستی و صفای دلش و جیب خالی و قیافه غلط اندازش مطمئن بودم به هر حال تو پرونده اش نوشته شده بود : بدهکار خیلی وقت بود که نیامده بود و من هم اصلا فراموشش کرده بودم تا امروز ... کامپیوتر مطب را روشن کردم و تو پرونده اش نوشتم : بستانکار . خداحافظ محسن ....