یک مماس نوشت
رفتن به کانال در Telegram
نامعلوم نوشتههای بلندتر یک مهندس کامپیوتر الکی، کسی که آخرین امیدش نوشتن است ارتباط با مماس: @YeMomas
نمایش بیشترإيران61 596دسته بندی مشخص نشده است
3 773
مشترکین
-224 ساعت
+17 روز
-1930 روز
آرشیو پست ها
3 773
همیشه چیزی از دریا را به یادش میآورد، چیزی نامعلوم که دوستش میداشت و نمیدانست که چیست، اصلا شاید همین ندانستنش و هیچ تلاشی برای ندانستنش بود که برایش شیرین بود، مثل تمام چیزهایی که آدم میدانست که واقعی نیستند و اگر کوچکترین تلاشی برای اثبات واقعی بودنشان میکردی، از بین میرفتند و دیگر وجود نداشتند و با این حال باز هم دلپذیر بودند، مثل همین چیز نامعلومی در مورد او که او را با یاد دریا میانداخت، و شاید برای همین هم بود که همیشه به او میگفت که تو مثل کوچهیی هستی که انتهایش به دریا میرسد، مسیری که آدم دوست میدارد که هر بار آن را تکرار کند، از آن تکرارهایی که ملال را با خودشان به آدم نمیآورند، درست مثل همین دیدن لبخندش بعد از هر بار گفتن این حرفها در نزدیکی گوشش، تکرارهایی دلپذیر که آدم را به یاد دریا میانداختند
@Momas1
3 773
بعضی روزها هم آدم خالیست، نه از آن خالیهایی که چیزی برایش باقی نمانده باشد، از آن خالیهایی که دیگر چیزهایی که هستند به دلت نمیشینند و ذوق و جایی هم برای چیز تازهیی نداری، چمدانی پر از لباسهایی نفتالین آلود، که هیچ کدام مناسب حال آن روزت نیستند و هرکدام را که برداری حتما پشیمان میشوی و با این حال چارهیی هم نداری، بی چارگی خالی یک عصر تابستانی
@Momas1
3 773
صبحها همه چیز کش میآیند، ساعتها، خیابانها، آدمها، خمیازهها، آمدن متروها، اتوبوسها؛ انگار که زمان کمی کندتر از همیشه گذشته باشد و هرچه میرود، نمیرسد، مثل دستانی که هرچه که کش میآیند نمیرسند و مثل انتظارهایی که دیگر قرار نیست به سرانجامی برسند، تنها وجود دارند و هستند و کش میآیند و کش میاورند آدم را و نمیرسند ساعتها را، وزنههای کوچکی از چیزهایی که نیستند و عقربههای ساعت را نگه داشتهاند
@Momas1
3 773
جایی در فاصلهی دو و بیست دقیقه تا سه و چهل و هشت دقیقه عصر، آدم چیزهای فراموش شده را دوباره به یاد میآورد، کلمههایی که آنقدری که استفاده نشده بودند که آدم دیگر به املایشان هم شک میکند، یا خاطراتی آنقدر محو که همینکه دستت را برای برداشتنشان دراز میکنی، از بین میروند و با خودت میگویی که اصلا آنها یعنی یک روزی وجود داشتهاند یا جزو آن دسته از چیزهایی بودهاند که آنقدر نبودنشان را تکرار کردهیی که دیکر فرق چندانی به واقعیت هم نداشتهاند، یا عطرهایی که قاطی بوی نم پوشال کولر آبی وارد اتاق میشوند و دنبال پیدا کردن ردشان خودت را هم گم میکنی و از جای غریبی سر در میآوری که آشناست، اما به خاطر نمیآوری، دژاوی عصرهای تابستانیی که آدم را هر روز کمی بیشتر از روز قبلش در ناکجا گم میکنند
@Momas1
3 773
من کارها و کلمات بیهوده را دوست میدارم، همانهایی که آدم هیچ دلیلی مشخصی برای انجام دادن و حتی انجام ندادن و گفتن و نگفتنشان ندارد و تنها به شکل نامعلومی دوست میدارد که انجامشان بدهد و بگویدشان و بعدش از تعجب آدمهایی که این بیهودگی لذتبخش را درک نمیکنند، کمی تعجب کند و برای نگاههای عاقل اندر سفیهشان تاسف بخورد و در بیهودگیهای دلپذیر خودش دوباره غرق بشود، که شاید اصلا این صبحهای کش آمده را با همین بیهودگیهای نامعلوم بشود تحمل کرد
@Momas1
3 773
قدمهایش را تندتر کرد، پیرمرد یک لا قبای سوختهی در آفتاب نشسته در کنار دیوار دوغاب آهک داده شدهیی گفته بود که دریا از همین طرف است، که لابد که همین طور هم بود دیگر، اما هر چه هم که میرفت نمیرسید، آفتاب تندتر از آن بود که ادامه بدهد، در زیر شاخهی زرد شدهی برگ نخلی که از خانهیی فکسنی بیرون زده بود نشست، بطری آبش خالی بود، بوی شور دریا دماغش را پر کرده بود، اما هنوز هم نمیدانست که چقدر دیگر تا رسیدنش مانده است، مثل تمام وقتهایی که در ایستگاه اتوبوس منتظرش بود و نمیرسید، همیشه دیر میآمد و هیچ وقت هم دیر آمدنش را گردن نمیگرفت و با لبخندش سر و ته همه چیز را به هم میآورد، یا بطری آبش را از توی کولهاش بیرون میآورد و میگفت: حرص نخور، پیر میشوی، بعد هم دستی در موهای جوگندمیش میکشید و میگفت که هرچند که حالا هم که پیر شدهیی دیگر، آب بخور پیرمرد من؛ و حالا هم هنوز هم نمیرسید و آبی هم برای خوردن نداشت که پیرتر نشود، دیگر تمام خودش را روی خاکی زمین رها کرده بود و به دیوار سفید خانهیی دوغاب آهک خورده تکیه داده بود، نگاه کرد، کسی میگذشت، دریا از همین طرف است؟، ها!، انتهای همین کوچه، و لابد که دریا همانجا بود و هنوز هم منتظرش، که انگار که تمام چیزهایی که در مورد رسیدن بودند، همینطور کار میکردند
@Momas1
3 773
که پنجشنبهها در مورد به یاد آوردن و فراموش کردن است، به یاد آوردن جزئیات کوچکی که لبخند بر روی لب آدم میآورند و فراموش کردن کوتاه اندوههای فراموش نشدنی شب مانده، زنی نشسته در جلوی آیینهی اتاقش با هزار فکر و کار و خیال، که حالا بین رها کردن موهایش و گوجهیی بستنشان مردد مانده باشد و لحظات کوچکی همهی چیزها را به حال خودش رها کرده باشد و تنها خودش برای خودش مانده باشد
@Momas1
3 773
رقیق شدهام، مثل عطری چند روز مانده که تنها اگر کسی آن را قبلا شنیده باشد، آن را میفهمد هنوز، و حالا نه کسی که آن را قبلا شنیده باشد مانده است و نه کسی که دیگر بتواند آن را بشنود، انتهای آدمهای انیمیشنن کوکو، آن جا که آخرین نفر هم از یادش میرود و فراموشی آغاز میشود، چندم تابستانی مطلوب، مثل همین عطر تبدار اطلسیها تازه آب خورده و بوی نعناهای در لیوان حل شده، آغاز و انتهای همه چیز، قاطی شده با صدای شب، جیرجیرکی در دوردست و داروگی در ناکجا، و خیالهایی که دیگر آدم در آنها گم نمیشود ولی ادامه میدهندش تا نیمههای یک شب گرم تابستانی
@Momas1
3 773
برای دوست داشتن کلمهها و حرفهای خودتون رو داشته باشید، چیزهایی که از قبل وجود داشتن، رنجهای آدمهایی که اون چیزها رو ابداع کردن رو هم با خودشون میارن
@Momas1
3 773
چیزهای نصفه نیمه آدم را نصفه نیمه میکنند، انگار که هر بار یک تکه از بودنت را برای تمام کردنشان از جایی از خودت برمیداری و در جای خالی ناقصشان میگذاری و باز هم کامل نمیشوند و باز هم رهایشان میکنی و باز هم میروی، با تکههایی کمتر از بودنت
@Momas1
3 773
چیزهای نصفه نیمه آدم را نصفه نیمه میکنند، انگار که هر بار یک تکه از بودنت را برای تمام کردنشان از جایی از خودت برمیداری و در جای خالی ناقصشان میگذاری و باز هم کامل نمیشوند و باز هم رهایشان میکنی و میروی، با تکههایی کمتر از بودنت
@Momas1
3 773
که آدم از یک جایی به بعد دیگر برای هرچیزی یک معنای مشخصی پیدا کرده است و هر چیزی یک چیز دیگری را به یادش میآورد، که هر عطری دیگر میتواند آدم را به یک ناکجای معلوم ببرد و هر اسمی دیگر تنها با خاطراتی معلوم از آنِ یک نفر شده باشد و تنها دیگر او را به یاد آدم بیاورد، خاطرات انتخابیی که دیگر آنها را رها نخواهیم کرد و بیشتر ما را پر کردهاند و دیگر جای زیادی برای چیز دیگری باقی نگذاشتهاند، مگر تکرار کردنشان
@Momas1
