Light Workers🔆
رفتن به کانال در Telegram
چو ذَرِه باش، پویان سویِ خورشید؛ که تا چون خاک، زیرِ پا نمانی چو اِستاره به بالا، شبروی کن که تا زآن ماه بیهمتا نمانی صفحه اینستاگرام https://www.instagram.com/lightworkers.ir @lightworkers
نمایش بیشتر395
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+67 روز
+830 روز
آرشیو پست ها
سختترین بخش خودشناسی،روبرو شدن با زخمهاییست که نقشی در به وجود آوردن آنها نداشتهایم...
اما
مسئولیت ترمیم کردن آنها به عهدهی ماست....
@lightworkers
ما سه چهارم از اصالت خودمان را به تاوان اینکه شبیه دیگران باشیم از دست می دهیم !
#آرتور_شوپنهاور
@lightworkers
بعد از شکست عشقی معمولا سقوط و درد زیادی را تجربه میکنیم. این درد و سقوط میخواهد ما را با جنبه الهیمان مواجه کند و به ما بفهماند که از ارتباطات انسانی نباید انتظارات بیشتر از حد انسان داشته باشیم. اما انسانها معمولا اشتباه دوم را هم مرتکب میشوند و برای روشن نگه داشتن آتش عشقشان به سراغ ازدواج میروند. این یعنی برای حل مساله عشق به ازدواج پناه میبرند و کار را از قبل هم پیچیدهتر میکنند. نتیجهاش هم چه میشود؟ درماندگی و احساس شکست!!
چرا؟
چون فکر کردهایم که ازدواج یعنی رومانتیک بودن و خوشحال بودن دائمی! اما این چیزی است که فقط در ارتباط با معنویت ممکن است و نه در ارتباط با یک انسان خیلی خیلی معمولی مثل خودمان.
رابرت الکس جانسون میگوید: «در عشق یک دیوانگی الهی وجود دارد. آنقدر حجم معنویت در عشق بالاست که ایگو نمیتواند آن را تحمل کند و نیاز به یک ظرف دارد اما ازدواج ظرف مناسبی برای عشق نیست.»
حالا این سوال پیش میآید که پس ظرف مناسب عشق چیست؟
ظرف مناسب عشق، معنویت مذهب است که باعث آرامش و رهایی ما از دوگانگی عشق و ازدواج میشود.
درمجموع، یادتان باشد که کشش عشق را نباید با میل به ازدواج قاطی کنیم.
چهارمین درس رهایی بخش رابرت الکس جانسون: تخیل فعال
دکتر جانسون شباهت عجیبی به یونگ داشت. او هم مثل یونگ درونگرا و کنجکاو بود و سرشار از انرژی برای کشف رازهای درون انسانها!
رابرت، تخیل فعال را حلال خیلی از مشکلات میدانست. تخیل فعال یعنی وارد دنیای خیال بشوید و همزمان بتوانید در آن دنیای خیالی با تمام عناصر خیالتان شروع به گفتگو کنید. جالب نیست؟
این کار باعث میشود خودتان هم در خیالاتتان نقش فعال داشته باشید و صرفا یک تماشاچی منفعل باقی نمانید. بروید آن وسط و حرفهایتان را بزنید، از هرچیزی که ناراحتتان کرده، صحبت کنید و حتی سر موجودات خیالیتان فریاد بزنید و از آنها هم بخواهید که حرفهایشان را با شما بزنند. اگر یکبار این کار را انجام دهید و نتیجهاش را ببینید، آنوقت دیگر لازم نیست سر هر حرف و حدیث و فکر و تصوری مدام حرص بخورید و از خواب بیخواب شوید. خیلی ساده وارد تخیلتان میشوید و مساله را حل و فصلش میکنید. جوابتان را میگیرید و میآیید بیرون.
البته اوایل مسیر، احتمالا حضور یک روانتحلیلگر هم لازم است. این کار هم مثل سه درس قبلی باعث رهایی از اضطرابها و تنشها میشود.
گفتگو با شخصیتهای رویاها
رابرت الکس جانسون در کتاب «تخیل فعال» مینویسد: «یکی از ابتداییترین کاربردهایی که یونگ برای تخیل فعال پیدا کرده بود، استفاده از آن بهعنوان ادامهدهنده رویا بود.»
خب این یعنی چه؟
یعنی اگر مدام خوابهای آشفته تکراری میبینید یا با موضوعاتی مثل دزدی، فرار، قتل، سیل و زلزله و اینجور موارد در خوابهایتان روبرو هستید، با کمک تخیل فعال بهطرز فوقالعادهای میتوانید تمام این مسائل را رفع و رجوع کنید. او اشاره میکند: «تخیل فعال، واقعیتر از واقعیت است. واقعی نه فقط به آن معنا که دارای جنبه عملی و ملموسی است بلکه به این معنا که میتواند ما را به دنیای نیروهای فرافردی و ماورایی متصل کند.» بنابراین، از این بابت هم خیالتان راحت باشد که تخیل فعال یک بازی مسخره و کودکانه نیست و اتفاقا کاملا بالغانه و جدی، آمده تا به شما برای حل مسائل درونیتان کمک کند.
پس در چهارمین درس رابرت الکس جانسون برای رهایی از اضطراب میفهمیم که تخیل فعال، به ما امکان مشارکت آگاهانه در سرنوشت خودمان را میدهد.
جان کلام
رابرت الکس جانسون، روانکاو شهیر پیرو مکتب یونگ، یازده سال بیشتر نداشت که طی سانحهای هردو پایش را از دست داد. این اتفاق غمانگیز که برای هرکسی میتواند غیرقابل تحمل و طاقتفرسا باشد، اتفاقا برای رابرت کوچولو بهشدت حیاتی و سرنوشتساز شد. چون در زمان بیهوشی، قدم به جهان طلایی گذاشت که جهانی رویایی و سرشار از نور و زیبایی و سبکبالی بود. بعدها رابرت درگیر زندگی اجتماعی شد و شغلهای زیادی عوض کرد. مدتی هم به ملاقات کریشنامورتی در هند رفته بود و بعد از آن با روانکاوان یونگی شروع به معاشرت نمود تا اینکه خودش هم تصمیم گرفت مسیر روانشناسی یونگ را دنبال کند و تبدیل شد به یک روانتحلیلگر یونگی به تمام معنا خردمند و آگاه که کتابهایش بهسرعت از استقبال جهانی برخوردار شدند....
@lightworkers
سومین درس رهایی بخش رابرت الکس جانسون: مقوله عشق و رضایت درونی
عشق زمینی هم از آن موضوعات همیشه جذابی است که اغلب افراد، دوست دارند حداقل یک بار مزهاش را بچشند و هزار بار دیگر هم از دیگران بشنوند. به قول حضرت حافظ:
یک نکته بیش نیست غم عشق و وین عجب
کز هر زبان که میشنوم نامکرر است
البته بعضیها هم بارها و بارها مزههای مختلفی را از عشق میچشند و کلا امتحان کردن طعمها را دوست دارند!! با آنها فعلا کاری نداریم.
اما نظر رابرت الکس جانسون این است که عشق زمینی یک نوع فرافکنی بیشتر نیست!!
این یعنی چه؟
یعنی وقتی مرد یا زنی عاشق و واله و شیدای یک نفر دیگر میشود، درواقع به این خاطر عاشق شده که آن ویژگیهای خوب و قشنگ طرف مقابل را زیادی بزرگنمایی کرده و ویژگیهای نامطلوبش را هم احتمالا ندیده است! و تازه از این هم بدتر: اصلا متوجه نیست که آن ویژگیها دقیقا در خودش هم وجود دارند و فقط نمیتواند ببیندشان.
همین است که میگویند عاشق، کور است!! خب این کوری هم مسلما کار دستش میدهد و بعد که تب عشق خوابید، تازه جار و جنجالهایش شروع میشوند … چرا؟ چون هیچ مرد یا زنی نمیتواند از طرف مقابلش انتظار داشته باشد که برایش نقش خدای بینقص رویاهایش را تا ابد بازی کند.
پس چه کنیم؟
اینجاست که باید برویم و خودمان تبدیل به همان چیزی بشویم که برایش جان میدادیم. یعنی خودمان بتوانیم آن ویژگیهای درخشان را در درون خودمان پیدا و تقویت کنیم و اینبار به آرامش برسیم و از آن حالت خام کودکی عبور کنیم و بالغ شویم.
این یعنی درس زندگی با عشق!
خوبی دیگرش هم این است که اگر چنین اتفاقی بیافتد، احتمالا میتوانیم شخص شایستهای را که مطابق با نیازهای امروزمان است پیدا کنیم و قربانی نشویم. به این میگویند کار مسؤولانه و درست!
در سومین درس رابرت الکس جانسون برای رهایی از اضطراب، وی معتقد است ظرفیت تحمل اساطیر یا همان خدایان رویایی فقط در بهشت وجود دارد و روی زمین جواب نمیدهد. او در کتاب «زن» مینویسد: «تمامی بهشتها محکوم به شکست هستند. در هریک، ماری است که آرامش موجود در باغ عدن را مختل میکند.» مار در اینجا همان وسوسههای درونی، پرسشهای نامعمول و پچپچههای آزارندهای است که از بیرون یا از درون ما به فرایند تخریب ناخودآگاه کمک میکنند. وقتی هم ناخودآگاه تخریب شود، یعنی گاومان زاییده و باید برویم دنبال پیدا کردن راه چاره که زیر بار این خرابهها، مدفون و مجنون نشویم.....
حالا چه میشود؟
@lightworkers
#بریده_کتاب
مردم آنچه وانمود میکنند نیستند.
صرفا نقاب اند و علی القاعده پشت این نقاب ها به مشتی کاسبکار برمیخوریم.
یکی نقاب قانون به چهره میزند، فردی نقاب میهن پرستی و سعادت عمومی را برگزیده و شخصی دیگر نقاب مذهب یا طهارت را انتخاب میکند.
مردان به مقاصد مختلف نقاب فلسفه و انسان دوستی و چه و چه به چهره میزنند.
زنان حق انتخاب کمتری دارند، آنها بیشتر نقاب اخلاق و فروتنی و اهلیت و عفت را انتخاب میکنند.
در باب طبیعت انسان
#آرتور_شوپنهاور
@lightworkers
زمانی که فکری سرشار از انرژی درک ، گذشت ، و شفقت تولید کنید،
آن فکر فوراً اثری شفا بخش بر سلامتی هم جسمانی و هم روانیتان و همینطور بر افراد پیرامونتان خواهد گذاشت.
تیچ نات هان
@lightworkers
دومین درس رهایی بخش رابرت الکس جانسون:
پذیرش ورود به جهان تاریک
یک روز پروفسور یونگ از رابرت خواست تا تمام تمرکزش را روی دنیای درونی بگذارد و حتی از ازدواج هم در این مسیر چشم بپوشد. یونگ تاکید کرد که رابرت لازم نیست از چیزی بترسد چون دنیای درون از او محافظت خواهد نمود. رابرت هم بهتدریج به این باور رسید که حتی اگر هیچ دستاوردی در بیرون نداشته باشد، بازهم دین خود را به دنیا ادا کرده است. پس خیالش از جانب خودش راحت شد و پا در مسیری گذاشت که عارفان به آن سیر عشق میگویند....
او در کتاب «مرد» مینویسد: «نفی تاریکی، مساویست با از دست دادن شانس تغییری که با خود میآورد.» حالا این جملهها یعنی چه؟
یعنی اگر بخواهید صفات زشت یا ناپسندتان را انکار کنید، شانس شرکت در یک بازی خوب و باشکوه را از دست خواهید داد؛ آن هم بازیی که خودتان قرار است در آن نقش ایفا کنید!
پس یکی از اصول بازی زندگی برای آرامش و رهایی، پذیرفتن سایههای شخصیتی یا نقاط دیده نشده و تاریک شخصیتتان است که سعی دارید پنهان یا انکارشان کنید. شاید بپرسید چطور میشود آدم بفهمد مثلا حسود و دیکتاتور و کودن است اما همچنان خوشحال و راضی و آرام بماند؟
خب در پاسخ باید عرض کنم که راستش وقتی اینها را بفهمید و حتی تا وقتی که بخواهید بفهمید، احتمالا خیلی اذیت خواهید شد. معلوم هم نیست چقدر این اذیت شدن طول بکشد و چطور روال خودش را طی کند. حتی ممکن است طرد شوید یا تایید نشوید، اما اگر این مراحل را تاب بیاورید و به مرحله پذیرش آن صفات ناپسند برسید، ناگهان متوجه تغییرات فوقالعادهای در شخصیتتان میشوید. مثلا ممکن است ببینید دیگر از آن تنشها و ترسها و اضطرابهای قبل خبری نیست، یا متوجه میشوید که حالا چقدر بهتر و قویتر و مقتدرانهتر تصمیم میگیرید، بر دیگران تاثیر میگذارید و از قهر و خشم دیگران بهخاطر تصمیماتتان نمیهراسید.
و چه چیزی بهتر از رهایی از اضطرابها و تنشها و رسیدن به آرامش و ایمان درونی؟
خودتان قضاوت کنید؛ آیا یک پادشاه یا ملکه مقتدر و منسجم که خودش سکان سرنوشت خودش را در دست گرفته و آرامتر و مطمئنتر از قبل قدم برمیدارد، جذاب و خواستنی نیست؟
@lightworkers
۴ درس رابرت الکس جانسون برای رهایی از اضطرابها و تنشهای زندگی:
رابرت الکس جانسون چگونه تبدیل به یک درمانگر یونگی شد؟
رابرت شانزده سال داشت که دوباره همان جهان طلایی را با وضوح بیشتری دید و شیفتهتر شد...
میپرسید رابطهاش با پدر و مادرش چطور بود؟ خب، راستش واقعا تعریفی نداشت. پدرش آدم مستبد و ضعیفی بود و مادرش عواطف و احساساتش را پنهان و سرکوب میکرد. و ترکیب این دو نفر، مسلما چیز دندانگیری از آب درنمیآید. واقعیت این بود که هیچکدام محبت واقعی به رابرت ابراز نمیکردند. آنها خیلی زود از هم جدا شدند. اما گاهی یک مادربزرگ هم میتواند از پس مادری یک بچه بربیاید و کمی به او در رهایی از اضطرابها و تنشها کمک کند، اینطور نیست؟
مادربزرگ رابرت، برخلاف مادرش، مهربان و حمایتکننده بود و او را با باغبانی و موسیقی آشنا کرد. و چه چیزی از این بهتر؟ بعدها موسیقی، یکی از ارکان مهم زندگی معنوی رابرت شد. جالب اینجاست که رابطه رابرت با ناپدریاش هم خوب نبود و درست بعد از مرگ مادرش، یخهای بین او و ناپدریاش فروریخت و توانستند دوستان خوبی برای هم بشوند. مادرش دقیقا و با تمام قدرت، بین پسر و شوهرش ایستاده بود!
سالها بعد، رابرت شغلهای مختلفی را تجربه کرد. او مدتی بهعنوان داوطلب صلیب سرخ در جنگ جهانی دوم مشغول به خدمت شد و سپس مسؤولیت یک برج دیدهبانی در جنگل را پذیرفت که اولین تجربه تنهایی کامل و خلوت درونی وی بود. خود او آن دوره را شادترین دوره زندگیاش مینامد. او پس از ملاقات با کریشنامورتی در هندوستان به تفاوت عمیق روان ناخودآگاه غربیها با شرقیها پی برد. رابرت الکس جانسون پس از ترک کریشنامورتی با روانکاوان یونگی زیادی ملاقات کرد و آخر سر، خودش هم در مسیر روانشناسی یونگ قدم نهاد.
از آن روزها زمان زیادی میگذرد. در تمام این سالها کتابهای دکتر جانسون به زبانهای مختلف دنیا ترجمه شدند و برخی حتی تیراژ ۲ میلیون نسخه را هم رد کردند. اما رابرت الکس جانسون برای حال و هوای این روزهای ما و باز شدن گره مشکلاتمان چه حرف تازهای دارد؟ پاسخ این سوال را در ادامه که ۴ درس رابرت الکس جانسون برای رهایی از اضطرابها و تنشهای زندگی را بخوانید، خودتان متوجه خواهید شد.
اولین درس رهایی بخش رابرت الکس جانسون: درک خِرد تنهایی
رابرت به گفته خودش، با اسطوره درمانگر زخمی و زاهد خلوتنشین، همذاتپنداری داشته و این دو کهنالگو را زندگی کرده است. حالا مقصود از این دو اصطلاح چیست؟
درمانگر زخمی یعنی فردی که اول خودش حسابی زخم و زیلی شده و شلاقهایش را در زندگی خورده و بعد راه شفا را پیدا کرده و حالا این توانایی و صلاحیت را دارد که دردهای من و شما را هم با وضوح بهتری ببیند و به درمانشان کمک کند.
زاهد خلوتنشین هم به معنی خردمند درونگرایی است که از تنهایی و عزلت خودش خرسند است. او در سکوت، مسیر خرد شخصی خودش را طی میکند و هر وقت لازم شد از غار تنهاییاش بیرون میزند و به دیگران کمک میرساند.
رابرت خودش را فردی میداند که همواره بین یک پسربچه بازیگوش و یک پیر فرزانه در نوسان است و همین باعث شده که تعادل پیدا کند و نه از این طرف بام بیافتد و نه از آن طرف! او در کتاب «راهبری زندگی با شهود درونی» نوشته که بعد از تجربه تلخ تصادف در یازده سالگی، اصلا دیگر نتوانسته همان آدم قبلی شود و شروع کرده به دیدن دنیا از دریچهای تازه.
از دیدگاه رابرت الکس جانسون، انسان خردمند کسی است که بتواند تنهایی را تاب بیاورد و زبان کهنالگویی را هم در همین حال و هوا، پیدا کند. زبان کهنالگویی یعنی زبانی که از هزاران سال قبل در وجود من و شما ریشه دوانده و مثلا باعث میشود که اگر یک روز ناگهان دلمان خواست زیر باران بدویم و بیخیال قضاوت دیگران از باران لذت ببریم، بفهمیم که کهنالگوی لذت آنی (یا خدای سرخوشی که در اصطلاح دیونوسیوس نام دارد) الان فعال شده و باید با او همراه شویم تا بعدها برایمان تبدیل به عقده و خشم نشود.
البته زبانهای کهنالگویی، بسیار وسیعتر و متنوعتر از این مثالهای ساده هستند.
رابرت میگوید مردم باید توجه داشته باشند که در تنهایی احتمال زیادی هست که از شدت رویارویی با عظمتی که در درونشان ممکن است ببینند، ناگهان دچار بههمریختگی روانی شده و مثلا میل به خودکشی و اعتیاد و خودزنی پیدا کنند.
حالا چطور باید مراقب باشیم که به این دردسرها نیافتیم؟ با کمک یک مشاور دلسوز، آگاه و کاربلد! صادقانه بگویم او احتمالا تنها کسی است که میتواند شما را به سلامت از این مسیر پرفراز و نشیب عبور دهد.
خب! این اولین درس رابرت الکس جانسون برای رهایی از اضطراب درونی بود. خود او برای درک عظمت تنهاییاش، از حضور ۶ روان تحلیلگر مثل دکتر یاکوبی، خانم یونگ و پروفسور کارل گوستاو یونگ بهره برده است....
@lightworkers
اگر یک رابطهٔ مستقیم، بیپیچوخم و ساده، دروازههای خوشبختی را به روی ما بگشاید، ما از پذیرش این خوشبختی سرباز میزنیم، چرا که معتقدیم
چنین چیزی "بیش از حد ساده" و "بیش از حد ملالآور" است.
ما طوری پرورش یافتهایم که تنها آنچه را که خودنمایانه، بیش از حد پرشور و حرارت، بیش از حد پرفشار و عظیم و درهم کوبنده و پیچیده است،
تحسین کنیم...
#رابرت_جانسون
@lightworkers
کسی که براستی به خداوند اعتماد کند
اصلاً حق دلواپس بودن
درباره هیچ چیزی را ندارد....
#پاراماهانسا_یوگاناندا
@lightworkers
صلح و آرامش از اقتدار و اعتماد به نفس میآید،
آنجا که همچون ساده زیستان در دسترس دوستان و مشغول به خود هستی....
در مقابل، آنچه پر سر و صدا، رو به بیرون و نمایشی است،
نشان از ترسی پنهان شده در واقعیت فرد دارد....
@lightworkers
پرده پرده آنقدر از هم دریدم خویش را
تا که تصویری ورای خویش دیدم خویش را
خویشِ خویشِ من هم اینک از در صلح آمدست
بسکه گوش از غیر بستم تا شنیدم خویش را
خویشِ خویشِ من مرا و هرچه «من» ها بود سوخت
کُشتم آن خویش و ز خاکش پروریدم خویش را
معنی این خویش را از خویشِ خویشِ خود بپرس
خویش بینی را گَزیدم تا گُزیدم خویش را
می شدم، ساقی شدم، ساغر شدم، مستی شدم
تا ز تاکستان هستی خوشه چیدم خویش را
سردی کاشانه را با آه، گرمی دادهام
راه برخورشید بستم تا دمیدم خویش را
اشک و من با یک ترازو قدر هم بشناختیم
ارزش من بین که با گوهر کشیدم خویش را
بزم سازان جهان می از سبوی پُر خورند
من تهی پیمانه بودم سر کشیدم خویش را
بردهداران زمان ها چوب حرّاجم زدند
دست اول تا بر آمد خود خریدم خویش را
شمعم و با سوختن تا آخرین دم زندهام
قطره قطره سوختم تا آفریدم خویش را
هوی هوی بزم درویشانِ«کرمنشه»خوش است
چون به «دالاهو» رسیدم وارسیدم خویش را
#معینی_کرمانشاهی
@lightworkers
در زندگى عارى از خودنگری
ما در جستجوى پرهيز از برخورد خواهيم بود
در سيستم تمرينات معنوى، برخورد و اصطكاك را با جانِ دل در آغوش مىكشيم.
اين درگيرى ها و مبارزات روزانه، ما را با تمرينات آشنا كرده و موانع آگاهى برتر را تشخيص مىدهيم و در واقع عيارى است براى محك زدن آگاهى و بودن و حضور خويش....
از مشكلات اجتناب نكنيد!
آنها را بسترى براى رشد و تمرين بدانيد.
هر چه اصطكاك بيشتر، حرارت و روشنايى هم بيشتر رخ خواهد داد....
آیا امروز میتوانید عمیقا به خشم خود نگاه کنید؟
آیا میتوانید در دلتان از او که شما را خشمگین کرده و پلیدی وجود شما را در ظاهر مبدل به شما نمایانده سپاسگزار باشید؟
آیا میتوانید در موقعیتهای رنجش خود برتر بینی را کنار گذاشته و نرنجید؟
آیا میتوانید خشم را مهار کنید و با تنفس عمیق و نگاه کردن به خدای درون طرف مقابلتان مانع بروز آن شوید؟
امروز موارد را یادداشت کنید و علل شکست یا پیروزی خود را بنویسید.
از توجیه بپرهیزید....
#تمرین
@lightworkers
انسان «معتقد» و نه «اندیشمند»،
مدام فراموش میکند که همواره در معرض درندهترین دشمن خود یعنی «شک» قرار دارد. زیرا در جایی که «اعتقاد» حاکم است،
شک همیشه در کمین است.
برعکس، برای انسانی که میاندیشد، شک حضوری خوشایند است؛ زیرا برای وی گامی با ارزش به سوی شناختی بهتر است....
تنهایی از آن نیست که آدم کسانی را در اطراف نداشته باشد از این است که آدم نتواند چیزهایی را منتقل کند که مهم میپندارد.
از این است که آدم صاحب عقایدی باشد که برای دیگران پذیرفتنی نیست اگر انسانی بیش از دیگران بداند تنها میشود....
#کارل_گوستاو_یونگ
@lightworkers
یکی از اینجا به روزی یا به لحظه ای به کعبه رود، چندان عجب و کرامات نیست،
باد سموم را نیز این کرامات هست به یک روز و به یک لحظه هر کجا که خواهد برود. کرامات آن باشد که تو را از حال دون به حال عالی آرد،
از جهل به عقل،
از جمادی به حیات....
#فیه_ما_فیه
@lightworkers
• خلاصه کتاب هفت عادت مردمان موثر :
• عادت اول:
کنشگر باشید. کنشگرایی به این معنا است که همواره به کاری فکر کنید که از دستتان برمیآید و روی آن کنترل دارید. در اینجا نویسنده از دایره نگرانیها و دایره تاثیرگذاری حرف میزند. وقتی نگرانیها را لیست میکنیم، مسالههای زیادی وجود دارند که در کنترل ما نیستند. ما باید مسائلی را شناسایی کنیم که میتوانیم در قبال آنها کاری بکنیم.
• عادت دوم:
پایان هر کاری را قبل از آغاز آن در نظر بگیرید. مراسم خاکسپاری خود را مجسم کنید. ببینید دوست دارید افراد مختلف در مورد شما چه بگویند. حالا به امروز نگاه کنید و ببینید آیا کارهایی که میکنید در راستای آن حرفهاست.
• عادت سوم:
کارهایتان را الویتبندی کنید. مهمترین چیزها را در اول کار در نظر بگیرید. کارگزار ارزشهایتان باشید و نه کارگزار آن آرزوها و انگیزههای آنی که در هر لحظه دارید.
• عادت چهارم:
برنده-برنده تکنیک نیست، بلکه فلسفه تعاملات انسانی است. این فکر درست نیست که برای بردن شما باید کسی بازنده باشد. بنابراین به کمک کردن به دیگران هم فکر کنید.
• عادت پنجم:
مهمترین اصل در رابطهها این است که اول باید دنبال درککردن باشید و بعد درکشدن.
• عادت ششم:
همواره این اصل را در نظر بگیرید که مجموع از جمع اجزا بزرگتر است. بنابراین همواره دنبال فرصتی برای همکاری و جذب همکار باشید.
• عادت هفتم:
برای تیز کردن اره وقت بگذارید. این عادت دیگر عادتها را ممکن میکند.
@lightworkers
در یک والد آینهوار، دو خصوصیت همنوایی و شاخص بودن باید در رفتار وجود داشته باشد.
همنوایی به این معناست که هیجان من در هماهنگی با کودکم است؛
مثلا زمانی که کودک غمگین یا دردمند است، صورت والد هم بازتابی از آن درد و غم را نشان میدهد تا کودک احساس کند هیجان او پذیرفته شده است.
اما در عین حال، هیجانی که والد بازتاب میدهد، شاخص یا مارک شده است، به این معنا که دقیقا عین هیجان کودک نیست.
در واقع او این پیام را میدهد که درد یا غمی که تو تجربه میکنی، مال من نیست، مال تو (کودک) است.
بازتاب رفتاری که هر دوی این ویژگیها را داشته باشد، به کودک کمک میکند که بازنماییهای ثانویهای از هیجان خود بسازد و در حقیقت متوجه شود که از «بیرون» چگونه به نظر میرسد.
اگر آینهواری این دو ویژگی را نداشته باشد، به کودک این پیام را میدهد که هیجان تو ارزشی ندارد و در کودک، بازنمایی اشتباه را شکل میدهد....
#پیتر_فوناگی
@lightworkers
نقش بازی....
نفسی که چیزی از کسی میخواهد یا خواهان پرهیز چیزی از کسیست معمولا برای برآورده ساختن خواستهها و نیازهایش ناگزیر به ایفای نوعی نقش است
این نیازها میتوانند خواستهای مادی یا احساس قدرت،
برتری
تشخص
یا نوعی ارضا
چه ارضای جسمانی و یا روانی باشند
و معمولا افراد به کلی از نقشهایی که بازی میکنند غافل و بیخبرند
این افراد تبدیل به نقششان میشوند یا بهتر بگوییم توسط نقششان بلعیده میشوند.
برخی نقشها نامحسوس و برخی دیگر به نحو زنندهای جز برای خود شخص، آشکار است.
برخی نقشها تنها برای جلب توجه دیگران طراحی میشوند...
حیات نفس وابسته به توجه دیگران است
توجه به هر حال شکلی از انرژی فیزیکیست
نفس نمیداند که منبع تمام انرژی درون ماست و آن را به اشتباه در بیرون جست و جو میکند.
نفس آن توجه بی صورت را که همان حضور است جست و جو نمیکند بلکه به دنبال توجه صورتمند است،
همچون شناخته شدن
تحسین شدن
تجلیل شدن و یا تنها به هر نحوی شده مورد توجه قرار گرفتن
یعنی به رسمیت شناخته شدن......
فرد خجولی که از توجه دیگران بیم دارد رها از نفس نیست بلکه دارای نفسی دو سویه است روش موذیانهی نفس که هم خواستار توجه دیگران است و هم بیمناک از آن...
ترس از توجه ممکن است ترس از عدم تایید یا انتقاد باشد یا به بیان دیگر ترس از چیزی که من را کوچک میسازد.
خجالت اغلب با خودپندارهی بارز منفی همراه است یعنی عقیده به نقص و نقصان...
هر برداشت ذهنی از خود به این شکل و آن شکل،نفس است.
چه به طور بارز مثبت باشد....من بزرگترینم....
چه به طور بارز منفی....من خوب نیستم.....
ورای هر خودپندارهی مثبتی ترس نهفتهای از به قدر کافی خوب نبودن وجود دارد
ورای هر خودپندارهی منفی میل پنهان به بزرگترین کس بودن یا برتر از دیگران بودن...
بسیاری از افراد در نوسان احساس برتری و کهتری به تناسب موقعیت یا کسانی که با آنها روبه رو میشوند به سر میبرند.
آنچه باید درونخود مشاهده کنیم این است:
هر وقت دچار کهتری یا برتری نسبت به کسی میشویم ، آن نفس درون ماست.....
تمرین شما نوشتن ترسهایتان و واکاوی صادقانهی علل آن است....
#تمرین
@lightworkers
آنکه گم شده است بین هزار و یک شب،
شب قدر نیست، آن تویی...
که اگر خود را پیدا کنی و قدرش را بدانی و روح را روان کنی و جان را جلا بدهی و قلب را قوّت ببخشی و دل را دوا، هر شب، شب قدر است و هر روز، روز قدر است و هر دم، دم قدر...
آن تقویم که ندیدهاش میگیری، عمر توست و آن ماه که به میهمانی خدا نمیروی، همه دوازده ماه است که سفره خدا همیشه پهن است و ضیافتش مدام و رزقش دائم.
تو اما مهمان نمیشوی، چون صاحبخانه را نمیشناسی و خانه را گم کردهای و شب را نمیدانی و روز را هم....
بگرد و پیدا کن هم خودت را و هم خانه را و هم صاحبخانه را...
که اگر خانه را یافتی و صاحبخانه را هم؛ همه شب ها، شب قدر میشود و همه روزها، روز قدر...
قدر خویش را بدان پیش از آنکه دفتر قدر و تقدیر بسته شود....
#عرفان_نظرآهاری
@lightworkers
