fa
Feedback
Light Workers🔆

Light Workers🔆

رفتن به کانال در Telegram

چو ذَرِه باش، پویان سویِ خورشید؛ که تا چون خاک، زیرِ پا نمانی چو اِستاره به بالا، شب‌روی کن که تا زآن ماه بی‌همتا نمانی صفحه اینستاگرام https://www.instagram.com/lightworkers.ir @lightworkers

نمایش بیشتر
376
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-17 روز
+330 روز
آرشیو پست ها
جلد اول. بسیار عالی درباره حکایت انسان در جستجوی خویش از زبان پرندگان

تمرینی ساده برای حضور داشتن در لحظه اکنون: در هر کجا که هستی، خانه یا محل کار حتی در حال خرید، برای انجام هر کاری یا گفتن سخنی، از خود می‌پرسیم: آیا واقعاً لازم هست آنرا انجام دهم؟ بعنوان مثال زمان خوردن از خود می پرسیم : آیا واقعاً لازم هست آن را بخورم یا در این حجم بخورم؟! زمان سخن گفتن می‌پرسیم: آیا واقعاً لازم هست این حرف را بزنم!؟ این تمرین، توجه ما را به زمان حال بر می‌گرداند و از تکرار عادات دور نگه میدارد. این تمرین را بصورت یک تفریح انجام دهید و خود را در منگنه نگذارید! @lightworkers

‌ آیا می‌دانید چگونه می‌توانید خود را شاد کنید؟ لذت ببرید تا شاد شوید. اگر لذت نبرید نمی‌توانید شاد باشید. مردم تصور می‌کنند باید از چیز به خصوصی لذت ببرند، درحالی که آن چیز به خودی‌خود نه لذت‌آفرین است و نه رنج‌آور؛ در واقع همه‌چیز بسته به آن است که چگونه بنگریمش. برای آن‌که قادر به لذت بردن از چیزی باشید، نیازمند داشتن احساسی مناسب و در خور آن هستید. اگر حس کودکانه نداشته باشید، اگر به کارکردهای پست و فرودین خود مثل انسان‌های بدوی ننگرید، نمی‌توانید شاد باشید و لذت ببرید؛ باید بی‌تجربگی و سرزندگیِ یک کودک را داشته باشید. بهترین شادی آن است که با بی‌تجربگی و تازه کاریِ یک کودک لذت ببرید و این کار بسیار ساده است. اگر پخته و کارکشته شده‌اید، حقیقتا نمی‌توانید شاد باشید، دیگر شادی کودکانه‌ای در کار نیست، آنچه باقی می‌ماند لذت بردن به خرج دیگران است؛ مثلاً از این‌که دیگری به مخمصه بیفتد، شاد می‌شوید و لذت می‌برید و کس دیگری تاوان این لذت شما را می‌پردازد؛ این همان چیزی‌ست که من لذت مخدوش و تحریف‌شده می‌نامم. ولی تاوان یک شادی واقعی را دیگری نمی‌پردازد؛ این شادی برپای خود می‌ایستد و فقط با سادگی و بی‌پیرایگی فراهم می‌شود و فقط در صورتی که از آن‌چه فراهم آورده‌اید راضی باشید. ما بسیار کم خود را شاد می‌کنیم و در نتیجه با شکنجه‌ی دیگران به لذت خاصی می‌رسیم. مثلاً کودکانی که با حیوانات یا دوستان خود رفتار سنگدلانه‌ و بی‌رحمانه‌ای دارند، همیشه کودکانی هستند که خود در خانه و توسط والدینشان شکنجه شده‌اند؛ و والدین به این دلیل کودکشان را شکنجه می‌کنند که خود زمانی شکنجه شده‌اند، حال یا به دست خودشان و یا والدینشان. مردم همیشه آن‌چه را می‌آموزند منتقل می‌کنند، پس رفتار فرزندان، نشان دهنده‌ی نحوه‌ی رفتار والدینشان با آن‌‌هاست. البته همه‌ی این‌ها ناآگاهانه اتفاق می‌افتند. اگر مردم فقط و فقط خود را شاد کنند، این همه بی‌رحمی و قساوت را به نسل بعد منتقل نمی‌کنند؛ دیگر از چیزهای ناخوشایند و زننده لذت نمی‌برند و به رفتار زننده دست نمی‌زنند... #کارل_گوستاو_یونگ @lightworkers

و دلم را به نقطه‌ای که خیرم در آن‌ است متوجه ساز... #نهج‌البلاغه @lightworkers
و دلم را به نقطه‌ای که خیرم در آن‌ است متوجه ساز... #نهج‌البلاغه @lightworkers

دروغهایی که پشت سر نهادی و دروغهایی که پیش روی داری ناچیزنند و کمرنگ در برابر دروغ‌هایی که در درون داری..... @lightworkers
دروغهایی که پشت سر نهادی و دروغهایی که پیش روی داری ناچیزنند و کمرنگ در برابر دروغ‌هایی که در درون داری..... @lightworkers

در فراسوی معنای چیزها آگاه شدن از آن جهت مایه رنج است که، پی به بی‌معنا بودنِ همه چیز می‌بریم . انگار که زیر پایت خالی می‌شود
در فراسوی معنای چیزها آگاه شدن از آن جهت مایه رنج است که، پی به بی‌معنا بودنِ همه چیز می‌بریم . انگار که زیر پایت خالی می‌شود ! و از آنجا که همه چیز بی‌معنا می‌شود، تکیه بر بی‌معنایی آنها،بسی دشوار می‌شود ... !!!! @lightworkers

" تراژدی ابلیس " عین القضات با دقت تمام کشاکش تضادهای کیهانی را در چارچوب شهادتین ایمان، بدین مضمون ترسیم کرده است؛ لا اله الا الله(جز الله خدایی نیست)... قلمرو" لا اله" ، قلمرو کذب است و انکار . فی الواقع قلمرو همه‌ی چیزهایی‌ست که روح عارف را می‌فریبند و از خدا باز میدارند . حقیقت و امنیت تنها پس از آنکه "لا اله " را یکبار و برای همیشه واپس گذاشتی ، در دایره ی " الا الله " مکشوف میگردد . " لا " دایره‌ی نفی است . اول باید در این دایره قدم نهاد ، لیکن نباید متوقف و ساکن شد.چه اگر در این مقام ، سالک را سکون و توقف افتد ، زنار و شرک روی نماید‌ . از " لا اله " چه خبر دارد!! هر صدهزار سالک طالب " اله الله " یابی در دایره‌ی لای نفی قدم نهادند به طمع گوهر " الا الله" ، چون بادیه مادون الله به پایان بردند ، پاسبان حضرت الا الله ایشان را بداشت سرگردان و حیران ... این پاسبان و این پرده‌دار حضرت الاهی الا الله کیست ؟؟ هیچ کس ، مگر ابلیس ..‌ که این مقام شرف و آبرو را از اطاعت همیشگی خداوند بدست آورده ست . وانگهی او صالح ترین و چیره‌ترین در آزمایش آدمی ست... تا آن کسانی را که براستی شایستگی دستیابی به حضرت الاهی دارند را از آنانی جدا نماید که پایبندی و از خودگذشتگی شان در ره محبوب ، عمیق نیست و به آسانی به تاراج میرود . اینان در دایره‌ی " لا" گرفتار می‌آیند و در آنجا بجای پرستش خداوند همواره هواپرستند و نفس ... این است تراژدی دراماتیک ابلیس همان فرشته مطرود و یاغی ازلی که در ره عشق و یگانگی محبوب با سر به مغاک قیاس آتش فرار علیه خاک متین پرید، دست به خود ویرانگری زد و بر انسان ناپخته و ناآزموده سجده نزد ... او در این آشوب کیهانی یک قربانی تراژیک است ، یک وسوسه گر ، یک اغواگر و معلم راستین ، یک عاشق تمام عیار... و آنگاه که در برابر انسان کامل سجده زند ، نجات می‌یابد... آری انسان کامل... @lightworkers

باز باش ای باب رحمت تا ابد بارگاه ما له کفوا احد باز باش ای باب بر جویای باب تا رسد از تو قشور اندر لباب #مثنوی_معنوی #حضرت_م
باز باش ای باب رحمت تا ابد بارگاه ما له کفوا احد باز باش ای باب بر جویای باب تا رسد از تو قشور اندر لباب #مثنوی_معنوی #حضرت_مولانا @lightworkers

دلتنگی تهران رضا_یزدانی @lightworkers

می‌ترسم از روزی که تو هم بگویی حالا که همه چیز فرو می‌ریزد من چرا فرو نریزم؟ حالا که قطار از خطش بیرون می‌آید من چرا روی خطوط زندگی کنم؟ حالا که صندوق امانات به سرقت می‌رود،من چرا اخلاق و اصول را به امانت نگه دارم؟ حالا که همه چیز سیاه است من چرا برای سفیدی روحم رنج بکشم؟ حالا که همه می‌خواهند اهریمن بشوند،من چرا انسان بمانم؟ اگر فرو نریزی،اگر از خط بیرون نیایی،اگر به سرقت نبری،اگر سیاه نشوی و اگر اهریمن نباشی،یعنی که نمی‌خواهی همرنگ جماعت شوی،یعنی که رسوا خواهی شد. اما خوشا چنین رسوایی! نصیبت باد این رسوایی شریف! آیا شجاعت چنین رسوایی بزرگی را داری؟ #عرفان_نظرآهاری @lightworkers

هر چه تظاهرات بیرونی بیشتر باشد پوچی درونی بیشتر است... #کریشنا_مورتی @lightworkers
هر چه تظاهرات بیرونی بیشتر باشد پوچی درونی بیشتر است... #کریشنا_مورتی @lightworkers

روزی روزگاری پادشاهی بود که هیچ فرزندی نداشت. ازآنجاکه پادشاه در حال پیر شدن بود تصمیم گرفت تا فردی را به‌عنوان جانشین برگزیند تا بعد از مرگش وارث تاج‌وتخت شود. پادشاه درباره تصمیمش با درباریان صحبت کرد و سرانجام تصمیم بر این شد تا در یک روز مشخص، دروازه‌های قصر از هشت صبح تا هشت شب به روی مردم بازشوند. قرار بر این شد تا شاه درون قصر بماند و آنجا با مردم ملاقات کند تا شایسته‌ترین فرد را به‌ عنوان جانشین خود اعلام کند.روز موعود فرارسید، دروازه‌ها باز شده و مردم وارد قصر شدند. همه اجازه داشتند تا وارد شوند و شخصاً پادشاه را ببینند. پیش از دیدار با شاه باید ظاهری آراسته می‌داشتند، بنابراین ترتیبی داده شد تا حمام خوبی برای تمام کسانی که وارد قصر می‌شدند مهیا شود و بعد از حمام می‌توانستند از انواع عطرهایی که برایشان تدارک داده‌ شده بود استفاده کنند. بعد از آن، وارد مکانی می‌شدند که لباس‌های بسیار گران‌قیمتی در آنجا وجود داشت. برای دیدار با شاه باید لباس مناسبی می‌پوشیدند؛ بنابراین لباس‌هایشان را از بین انبوه لباس‌هایی که زربافت و نقره‌فام بودند انتخاب کردند. پس‌ازآن، وقت نهار رسید تا پیش از دیدار با شاه خوب سیر باشند و بعدازآن، مراسم موسیقی و رقص برگزار شد. بعد از همه این‌ها آن‌ها می‌آمدند تا با پادشاه ملاقات کنند، چراکه حالا در رضایت کاملند. حالا بشنوید از مردم درون قصر، بعضی از آن‌ها بشدت شیفته‌ی حمام شده بودند و تمام وقتشان را صرف حمام و گرمخانه و سایر امکاناتش کردند. بعضی از آن‌ها هم بشدت مشتاق عطرهای مختلف شده بودند،بنابراین تمام وقتشان به امتحان کردن عطرهای متفاوت سپری شد.عده دیگری از آن‌ها که پرخور و شکم‌پرست بودند عاشق خوردن و نوشیدن شدند و تمام غذاهایی که آنجا بود را امتحان کردند. اینجا در هند وقتی غذا سرو می‌شود صد و یک مدل غذا سر سفره وجود دارد و همه‌چیز آنجا پیدا می‌شود. بعد از غذا هم که مراسم موسیقی و رقص بود. همه‌چیز به زیبایی توسط شاه فراهم شده بود. همین‌طور که مردم مشغول بودند، زمان سپری شد و سپری شد تا ساعت هشت شب شد و ناگهان صدای آژیر بلندی به همه هشدار داد که آماده رفتن شوند.مردمی که شیفته‌ی عطرها بودند بطری‌ها را جمع کرده و کیسه‌های خود را با آن عطرها پر می‌کردند.آن‌هایی که عاشق غذا بودند برای همسر و اطرافیانشان غذا بر می‌داشتند. آن‌هایی که مشتاق لباس‌ها بودند دسته‌دسته لباس‌ها را برداشته و روی شانه‌هایشان می‌گذاشتند تا با خودشان ببرند و عده‌ای همچنان مشغول گوش کردن به موسیقی و رقصیدن بودند. در همین حین نگهبانان قصر خطاب به مردم گفتند: ای مردم، زمانتان تمام شده است، باید اینجا را ترک کنید و علاوه بر آن، اجازه ندارید تا چیزی با خودتان ببرید، چون صرفاً قرار بود تا در همین‌جا غذا بخورید و از عطرها استفاده کنید و از موسیقی لذت ببرید؛ اما مردم به‌شدت فریفته و مشغول آن چیزها شده بودند و می‌گفتند: اجازه بدید تا کمی بیشتر اینجا بمانیم این موسیقی خیلی خوب است، آن‌هایی که می‌رقصیدند می‌گفتند: لطفاً اجازه بدید تا بیشتر برقصیم و اینجا بمانیم؛ اما چنین اجازه‌ای به آن‌ها داده نشد و همه‌ی آن‌ها از دروازه بیرون رانده شدند چون ساعت هشت شب بود. در این هنگام پادشاه وزیرش را فراخواند و از او پرسید: چه اتفاقی افتاده؟ چرا کسی برای ملاقات به نزد من نیامد؟ چه شده است؟ آیا دروازه‌ها را هنوز باز نکردید؟ وزیر پاسخ داد: چرا قربان دروازه‌ها برای دوازده ساعت باز بودند. پادشاه پرسید: پس چرا هنوز کسی به دیدن من نیامده است؟ وزیر در جواب گفت: چون آن‌ها شدیداً درگیر تجملات و نیازهایشان بودند. و سمسارا دقیقاً چنین چیزی است. کسی به دیدار پادشاه نمی‌رود. اگر در بین آن مردم کسی به نزد شاه می‌رفت و پذیرفته می‌شد آنگاه همه‌چیز متعلق به او می‌شد. ما به اینجا آمده‌ایم تا پادشاه را ملاقات کنیم؛ اما در تجملات و ارضای نیازها گم‌ شده‌ایم. یادتان باشد، هنگامی‌که زمانِ بسته شدنِ دروازه‌ها فرابرسد هرگز نمی‌توانیم چیزی با خودمان ببریم. پادشاه همیشه منتظر است اما کسی به نزد او نمی‌رود. ما به اینجا آمده‌ایم تا پادشاه را ملاقات کنیم و بر تخت پادشاهی بنشینیم اما فراموش کرده‌ایم که چرا آمده‌ایم و غرق در فراموشی و گیجی و حواس‌پرتی شدید شده‌ایم.... #پاپاجی @lightworkers

AUD-20220615-WA0008.mp33.95 MB

یک تفاوت بین ایگو و نیاز اصلی چه طور تشخیص دهیم یک میل که در ما به وجود می‌آید نیاز واقعی است یا از ایگو و هوس.... با صبر کردن... اگر ایگو باشد فروکش می‌کند و عقب می‌کشد،اگر نیاز باشد می‌ماند ، و در مراتب بالاتر نیاز هم کم‌کم فروکش می‌کند... همیشه در پاسخ‌گویی به امیال اندکی صبر کنید تا ماهیت آن برای شما مشخص شود، روی آن اندکی تامل کنید،مراقبه کنید، مشاهده کنید تا ماهیت اصلی آن میل مشخص شود،بعد اقدام کنید،هر ایده‌ای به ذهن شما می‌رسد،هر تمایلی که پیدا می‌کنید.... @lightworkers

‍ "سلوک قرآنی" در سلوک قرآنی، تو باید از هفت موقف بگذری. این هفت موقف را می‌توانی در هفت آیه سوره‌ی "حمد" ببینی. حرکت از پایین به بالاست. از هفتمین آیه،تا اولین آن. یعنی از "ضالّین" (گمگشتگان) تا خود "بسم الله الرحمن الرحیم". تو با این سیر، از تاریکی به نور، از جهل به آگاهی، و از رنج به رحمت مطلق نائل می شوی. این عروجی از اسفل به اعلی است. ابتدا به گمگشتگی ات واقف و خود را از سیطره‌ی غضب شدگان می‌رهانی و به حوزه ی اهل نعمت وارد می‌کنی، آنگاه هدایت الهی را تسلیم‌وار می‌پذیری، سپس از چندگانگی رها،و فقط یگانگی را پاس میداری، قیامتت در آیه‌ی چهارم برپا می‌شود،آنگاه رحمت واسعه تو را پذیرا شده و پس از این پیروزی، سرشار از "حمد" به پروردگار جهانیان می‌گردی، و همو مهربانانه تو را به مرجع اصلی‌ات، واصِل می‌نماید. این است سیر "اِنّا لِله و اِنّا اِلَیهِ راجِعُونَ"... #مسعود_ریاعی @lightworkers

هر که در بادیهٔ عشق تو سرگردان شد همچو من در طلبت بی سر و بی سامان شد هر که از ساقی عشق تو چو من باده گرفت بی‌خود و بی‌خرد و بی‌خبر و حیران شد…. #عطار @lightworkers

بیشتر افراد بزرگترین دشمن خود هستند.. اگر کارهایی را که با خود کرده‌اند با دیگران می‌کردند حتما به زندان می‌رفتند.... @lightw
بیشتر افراد بزرگترین دشمن خود هستند.. اگر کارهایی را که با خود کرده‌اند با دیگران می‌کردند حتما به زندان می‌رفتند.... @lightworkers

پنداشتم که من او را دوست می‌دارم، چون نگه کردم دوستی او مرا سابق بود و چندین‌گاه پنداشتم که من او را می‌خواهم، خود اول او مرا
پنداشتم که من او را دوست می‌دارم، چون نگه کردم دوستی او مرا سابق بود و چندین‌گاه پنداشتم که من او را می‌خواهم، خود اول او مرا خواسته بود..‌. یحبهم پیش از یحبونه بود... #بایزید_بسطامی @lightworkers

خوشا آن عشرت و آن کامرانی که ما را بود از ایام جوانی سفر کردم به امید غنیمت غنیمت عمر بود و گشت فانی ندیدم سود و فرسودم، چه بودی که ارزیدی بدین سودا زیانی؟ بدادم عمر و درد دل خریدم چه شاید گفت ازین بازارگانی؟ جوانی را به خواب اکنون توان دید که تن بی‌خواب گشت از ناتوانی رخم گل بود و بالا تیر و کردند گلم نیلوفری، تیرم کمانی به شکلی می‌دوانم مرکب عمر که اسب تند بر صحرا دوانی زمان ما به آخر رفت، ازین بیش چه باشد؟ فتنهٔ آخر زمانی فراق دوستان با جانم آن کرد که در گلزارها باد خزانی بدان گفتم: چه داری آرزو؟ گفت که: دیدار و بهشت جاودانی بپرسیدم که: دیگر چیست؟ گفتا: و وادی زنده‌رود و اصفهانی نمی‌ماند به وصل دوستان هیچ اگر صد سال در شادی بمانی چو گرگ از گله بربود آنچه می‌خواست بدین صحرا چه سود اکنون شبانی؟ ترا، ای چرخ، بسیار آزمودم همانی و همانی و همانی! چه برخورداری از رختی توان دید؟ که دزدش کرده باشد پاسبانی چو خواهد برد باد این لالها را چه باید کرد این جا باغبانی؟ بیاید کوچ کردن بر کرانم که کرد اندامم آغاز گرانی برون شد کاروان ما ز منزل چه خسبی؟ ای غریب کاروانی خداوندا، اگر بد رفت، اگر نیک چو عجز آوردم آن دیگر تو دانی ز لطفم داده بودی خرده‌ای چند به عنف اکنون یکایک می‌ستانی گدایی پیش آن در فخر باشد مرا، همچون که موسی را شبانی به درگاه تو آورد اوحدی روی غریب الوجه والید واللسانی #اوحدی @lightworkers

در کتاب پیامبر از خلیل جبران، زنی از المصطفی میخواهد که در مورد درد سخن بگوید. آیا ممکن است در مورد این گزیده نظر بدهید؟ و زنی سخن آغازید و گفت: "از درد برایمان بگو." و المصطفی گفت: درد تو شکستن آن پوسته‌ای است که ادراک تو را در خود محصور کرده است. همانگونه که هسته‌ی میوه باید شکسته شود، تا که قلب درونش در نور آفتاب بایستد، تو نیز باید درد را بشناسی. و اگر بتوانی قلبت را در شگفتی از معجزات زندگی روزانه‌ات نگه داری درد تو نیز کمتر از شادی‌ات شگفت آور نخواهد بود؛ و تو فصلهای قلبت را خواهی پذیرفت، درست همانگونه که همیشه فصلهایی را بر مزارع میگذرند پذیرفته‌ای. و با آرامش از میان زمستانهای اندوه خود تماشا خواهی کرد. بیشتر دردهای تو انتخاب خودت هستند. این داروی تلخی است که آن طبیب درون،خویشتن بیمارت را با آن شفا میدهد. بنابراین به آن طبیب اعتماد کن، و این داروی او را در سکوت و آرامش بنوش. زیرا که دست او، بااینکه سخت و سنگین است، توسط دست لطیف غیب هدایت میشود، و آن سبو که او می‌آورد، با اینکه لب‌هایت را می‌سوزاند، از همان گِلی شکل گرفته که آن سفالگر،با اشکهای مقدس خویش آن را خیس کرده است.... @lightworkers