Light Workers🔆
رفتن به کانال در Telegram
چو ذَرِه باش، پویان سویِ خورشید؛ که تا چون خاک، زیرِ پا نمانی چو اِستاره به بالا، شبروی کن که تا زآن ماه بیهمتا نمانی صفحه اینستاگرام https://www.instagram.com/lightworkers.ir @lightworkers
نمایش بیشتر379
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+57 روز
+730 روز
آرشیو پست ها
همه قبیله من عالمان دین بودند
مرا معلم عشق تو شاعری آموخت
مرا به شاعری آموخت روزگار آن گه
که چشم مست تو دیدم که ساحری آموخت
دگر نه عزم سیاحت کند نه یاد وطن
کسی که بر سر کویت مجاوری آموخت
چنین بگریم از این پس که مرد بتواند
در آب دیده سعدی شناوری آموخت
#سعدی
@lightworkers
بلعم باعورا از علمای بنیاسرائیل بود، و کارش به قدری بالا گرفت که اسم اعظم میدانست و دعایش به استجابت میرسید. روایت شده: موسی با جمعیتی از بنیاسرائیل به فرماندهی یوشع بن نون و کالب بن یوفنا از بیابان تیه بیرون آمده و به سوی شهر (بیتالمقدس و شام) حرکت کردند، تا آن را فتح کنند و از زیر یوغ حاکمان ستمگر عمالیق خارج سازند. وقتی که به نزدیک شهر رسیدند، حاکمان ظالم نزد بلعم باعورا (عالم معروف بنیاسرائیل) رفته و گفتند از موقعیت خود استفاده کن و چون اسم اعظم الهی را میدانی، در مورد موسی و بنیاسرائیل نفرین کن. بَلْعَم باعورا گفت: «من چگونه در مورد مؤمنانی که پیامبر خدا و فرشتگان، همراهشان هستند، نفرین کنم؟ چنین کاری نخواهم کرد.»
آنها بار دیگر نزد بَلْعم باعورا آمدند و تقاضا کردند نفرین کند، او نپذیرفت، سرانجام همسر بلعم باعورا را واسطه قرار دادند، همسر او با نیرنگ و ترفند آنقدر شوهرش را وسوسه کرد، که سرانجام بَلْعم حاضر شد بالای کوهی که مشرف بر بنیاسرائیل است برود و آنها را نفرین کند. بَلْعم سوار بر الاغ خود شد تا بالای کوه رود. الاغ پس از اندکی حرکت سینهاش را بر زمین مینهاد و برنمیخاست و حرکت نمیکرد، بَلْعم پیاده میشد و آنقدر به الاغ میزد تا اندکی حرکت مینمود. بار سوم همان الاغ به اذن الهی به سخن آمد و به بَلْعم گفت: «وای بر تو ای بَلْعم کجا میروی؟ آیا نمیدانی فرشتگان از حرکت من جلوگیری میکنند.» بَلْعم در عین حال از تصمیم خود منصرف نشد، الاغ را رها کرد و پیاده به بالای کوه رفت، و در آنجا همین که خواست اسم اعظم را به زبان بیاورد و بنیاسرائیل را نفرین کند اسم اعظم را فراموش کرد و زبانش وارونه میشد بهطوریکه قوم خود را نفرین میکرد و برای بنیاسرائیل دعا مینمود.
به او گفتند: چرا چنین میکنی؟ گفت: «خداوند بر اراده من غالب شدهاست و زبانم را زیر و رو میکند.» در این هنگام بَلْعم باعورا به حاکمان ظالم گفت: اکنون دنیا و آخرت من از من گرفته شد، و جز حیله و نیرنگ باقی نماندهاست. آنگاه چنین دستور داد: «زنان را آراسته و آرایش کنید و کالاهای مختلف به دست آنها بدهید تا به میان بنیاسرائیل برای خرید و فروش ببرند، و به زنان سفارش کنید که اگر افراد لشکر موسی خواستند از آنها کامجویی کنند و عمل منافی عفّت انجام دهند، خود را در اختیار آنها بگذارند، اگر یک نفر از لشکر موسی زنا کند، ما بر آنها پیروز خواهیم شد.» آنها دستور بلعم باعورا را اجرا نمودند، زنان آرایش کرده به عنوان خرید و فروش وارد لشکر بنیاسرائیل شدند، کار به جایی رسید که «زمری بن شلوم» رئیس قبیله شمعون دست یکی از آن زنان را گرفت و نزد موسی آورد و گفت: «گمان میکنم که میگویی این زن بر من حرام است، سوگند به خدا از دستور تو اطاعت نمیکنم.»
آنگاه آن زن را به خیمه خود برد و با او زنا کرد، و این چنین بود که بیماری واگیر طاعون به سراغ بنیاسرائیل آمد و همه آنها در خطر مرگ قرار گرفتند. در این هنگام «فنحاص بن عیزار» نوه برادر موسی که رادمردی قویپنجه از امرای لشکر موسی بود از سفر سررسید، به میان قوم آمد و از ماجرای طاعون و علّت آن باخبر شد، به سراغ زمری بن شلوم رفت. هنگامی که او را با زن ناپاک دید، به آنها حمله نموده هر دو را کشت، در این هنگام بیماری طاعون برطرف گردید. در عین حال همین بیماری طاعون بیست هزار نفر از لشکر موسی را کشت. موسی بقیه لشکر را به فرماندهی یوشع بازسازی کرد و به جبهه فرستاد و سرانجام شهرها را یکی پس از دیگری فتح کردند....
@lightworkers
هنگامی که
مشکلی ایجاد میکنید،
درد به وجود میآورید.
فقط
به یک انتخاب ساده نیاز است؛
این تصمیم ساده که:
«دیگر در هیچ شرایطی
برای خودم درد و رنج ایجاد نمیکنم،
دیگر مسأله نمیسازم.»
این انتخاب در عین سادگی بسیار افراطیست.
تا هنگامی که
به راستی از درد و رنج خسته نشده باشید
و جانتان به لب نرسیده باشد،
این شیوه را برنمیگزینید
و امکان ندارد بتوانید آن را عملی کنید،
مگر آن که به نیروی حال دست یافته باشید.
هنگامی که برای خود
درد و رنجی ایجاد نمیکنید،
برای سایرین نیز
درد و رنج به وجود نمیآورید.
از آن پس
ـ سیارهٔ زیبای زمین
ـ فضای درون خود
ـ و روان جمعی بشر را
با مسألهسازیِ منفی آلوده نمیکنید.
چنانچه شرایطی پیش آید که
مجبور شوید در حال حاضر با آن روبهرو شوید،
هر اقدامی
که از آگاهیِ «همین لحظه» ناشی گردد،
روشن و قاطع خواهد بود،
و در ضمن
احتمال مؤثر بودن آن نیز بیشتر است....
#اکهارت_تله
@lightworkers
رفت و چشمم را برایش خانه کردم برنگشت
بس دعاها از دل دیوانه کردم برنگشت
شب شنیدم زاهدی می گفت: او افسانه بود
در وفایش خویش را افسانه کردم برنگشت
زلف هایم را که روزی می ربود از او قرار
تا سحرگاهان برایش شانه کردم برنگشت
تا در آن غربت نسوزد از غم بی همدمی
تار و پودم را بر او پروانه کردم برنگشت
این منِ مسجدنشینِ عاشق سجاده را
مدتی هم ساکن میخانه کردم، برنگشت
تا بداند در ره او با کسانم کار نیست
خویش را با دیگران بیگانه کردم برنگشت
عاقبت هم درامید این که برمی گردد او
عالمی را از غمش دیوانه کردم برنگشت
@lightworkers
پیش از آفتاب که برمی خیزی
انگار پیش از خلقت برخاسته ای
و هر روز شاهد مجدد
این تحول روزانه بودن
از تاریکی به روشنایی
از خواب به بیداری
از سکون به حرکت.
و امروز صبح چنان حالی داشتم
که به همه سلام میکردم.
#جلال_آل_احمد
@lightworkers
ای عاشقان ای عاشقان
امروز ماییم و شما
افتاده در غرقابهای
تا خود که داند آشنا
گر سیل عالم پر شود
هر موج چون اشتر شود
مرغان آبی را چه غم
تا غم خورد مرغ هوا
ما رخ ز شکر افروخته
با موج و بحر آمیخته
زان سان که ماهی را بود
دریا و طوفان جان فزا
این باد اندر هر سری
سودای دیگر میپزد
سودای آن ساقی مرا
باقی همه آنِ شما
ای رشک ماه و مشتری
با ما و پنهان چون پری
خوش خوش کشانم میبری
آخر نگویی تا کجا
هر جا روی تو با منی
ای هر دو چشم و روشنی
خواهی سوی مستیم کش
خواهی ببر سوی فنا...
#حضرت_مولانا
@lightworkers
عیار و توانمندی هیچ ناخدایی در کرانه ساحل امن سنجیده نمیشود
بیهیچ تردیدی هنر کشتیبان درست در میانه دریا و به هنگام طوفان آشکار میشود!
آبهای متلاطم و خروشان نمادی از عواطف ، هیجانات و اضطرابهای ما هستند و ناخدا همان خویشتنِ برتر و والای ماست.
هر ناخدای آگاه و با تجربهای میداند که طوفان بخشی از سفر است و به جای لعنت فرستادن به مشکلات و یا تسلیم شدن ، با دیدن نشانههای اولیه از تلاطم ، کشتی وجود را مدیرت میکند و آن را به سوی ساحل امن رهنمون میسازد
تجلی بخشیدن به حقیقتِ خویشتن
درست در میانه هجوم مشکلات
و هیاهوی زندگی هنر است...
ناخدایی عاشق باشید که به معناداری مسیر ایمان دارد و به هرآنچه خوشایند و ناخوشایند است آری میگوید و با شروع هر طوفان جدید در دل نجوا میکند :
من حاضرم!
#عاطفه_عبدی
@lightworkers
نگاهی به حديث قدسی عشق الهی
احاديث قدسی، جايگاه بسيار ارزشمندی در ادبيات مذهبی و عرفانی دارند و در برگيرنده معنای بسيار عميق و ايزوتريكی است. يكی از بهترين احاديث قدسی، حديث عشق الهی است.
ظاهر حديث :
«مَن طَلَبَنی وَجَدَنی، و مَن وَجَدنی عَرَفَنی، و مَن عَرَفَنی احَبّنی و مَن احَبّنی عَشَقَنی، و مَن عَشَقَنی عَشَقْتُهُ، و مَن عَشَقْتُهُ قَتَلْتُهُ، و من قَتَلْتُهُ فَعَلَی دِیتُهُ، و مَن علی دیتُه فانا دِیتُه »
معنای ظاهری:
«آنکس که مرا طلب کند، مرا مییابد و آنکس که مرا یافت، مرا میشناسد و آنکس که مرا شناخت، مرا دوست میدارد و آنکس که مرا دوست داشت، به من عشق میورزد و آنکس که به من عشق ورزید، من نیز به او عشق میورزم و آنکس که من به او عشق ورزیدم، او را میکشم و آنکس را که من بکشم، خونبهای او بر من واجب است و آنکس که خونبهایش بر من واجب شد، پس خود من خونبهای او میباشم.»
ساختار حديث:
1-آنکس که مرا طلب کند، مرا مییابد: هر كسی كه به دنبال خداوند باشد، او را خواهد يافت. طلب، در اينجا طلب واقعی است، سوز و عطش درونی كه مريد را به طرف خدای خود راهنمايی میكند. طلب،اگر واقعی نباشد، انسان دچار سرگردانی خواهد شد و در نهايت اين سرگردانی، او را به طرف بيراهه و انواع و اقسام مختلف قدرتهای ذهنی و روانی خواهد كشاند و از خداوند دور خواهد كرد.
2-«آنکس که مرا یافت، مرا میشناسد» : هر كسی كه خدا را در درون خود يافت، او را به تدريج خواهد شناخت. ولي لازمه اين شناخت، اين است كه ما خدا را بيابيم و آن را بدست بياوريم. تا خدا را در درون مان پيدا نكنيم، هر گونه شناختي از خدا، يك شناخت ذهني و باوري و متزلزل خواهد بود.
3-آنکس که مرا شناخت، مرا دوست میدارد :
كسی میتواند خداوند را دوست داشته باشد كه او را شناخته باشد. دوست داشتن شخصی يا چيزي بدون شناختن آن، امكانپذير نيست. شناخت درست خداوند، يكی از بزرگترين عواملي است كه میتواند باعث شود كه ما خدا را دوست داشته باشيم. دوست داشتن بدون شناختن، توهم است.
4-آنکس که مرا دوست داشت، به من عشق میورزد :
مقام عشق ورزيدن از مقام دوست داشتن، بالاتر است، ولی كسی میتواند به مقام عشق ورزيدن برسد كه ابتدا مقام دوست داشتن را طی كند. نمیتوان به مقامی بالاتر دست يافت، بدون اينكه مقامی پايينتر از آن را طی كنيم. كسی كه در دوست داشتن خداوند مداومت می كند، در نهايت به مقام عشق ورزی به خدا خواهد رسيد. (چه زيباست عشق ورزيدن نسبت به خداوند)
5- آنکس که به من عشق ورزید، من نیز به او عشق میورزم :
خدای درونی در صورتی به ما عشق خواهد ورزيد، كه ابتدا ما به او عشق بورزيم. خدا هرچند عاشق ماست، ولی منتظر عشق ما نيز هست كه رابطه دو طرفه شود. رابطه عشق بين انسان و خداوند، زمانی شروع خواهد شد كه ابتدا اين عشق در وجود فرد بيدار شود و تا اين عشق در وجود فرد بيدار نشود، خداوند منتظر ما خواهد ماند تا در نهايت درد ها و رنج ها و تجربه ها، ما را بيدار كند تا شعله عشق الهی در درون ما روشن شود.
6-آنکس که من به او عشق ورزیدم، او را میکُشم :
كسی كه عاشق خدای خود میشود در معرض امتحانات الهی قرار میگيرد تا ايمان و عشق او نسبت به خداوند مورد تست و آزمايش قرار بگيرد. يكی از بزرگترين امتحانات الهی، مرگ در راه خداوند و معشوق است. خداوند، متاعی مفت و مجانی نيست كه به راحتی بتوان آن را بدست آورد. كسی كه خدا را می خواهد در معرض تستها و امتحانات بسيار بزرگی قرار خواهد گرفت تا از همه وابستگیها و حجابها، رها و آزاد شود.
7-آنکس را که من بکشم، خونبهای او بر من واجب است:
هر كسی كه در راه خدای خود كشته می شود، شهيد واقعی است. به همين خاطر، خداوند در اين گونه مرگها كه خون عاشق در راه خداوند ريخته میشود، ديه وخون بها را پرداخت میكند. چون در اين موقع، خونی كه از فرد ريخته میشود، ثار الله يا خون خداست. خونی كه از تمام آلودگیها و ناخالصیها، تصفيه و پالايش شده است.
8-آنکس که خونبهایش بر من واجب شد، پس خود من خونبهای او میباشم : كسی كه در راه خدای خود، خونش ريخته میشود، به مقامی بسيار بزرگ دست می يابد، به گونهای كه خود خداوند، ديه و خون بهای او خواهد شد. اتحادی عاشقانه و الهی كه انسانهای معدودی به اين مقام دست میيابند، چون غيرت معشوق چيزی را به غير از خودش تحمل نمیكند، حتي چيزی به نام زندگی و زنده بودن را. بايد برای معشوق بميريم تا به حيات و زندگي ابدی برسيم، چون با مرگ میتوان به حيات ابدی دست يافت نه با زندگی. به قول مولوی:
بميريد بميريد در اين عشق بميرد
در اين عشق چون مُرديد همه روح پذيريد...
#مهدی_آذری
@lightworkers
نگاهش به سبزه عید که افتاد رفت توی فکر....
لحظاتی گذشت...
وقتی سرشو بالا آورد و فهمید که دارم با تعجب نگاه میکنم، لبخند تلخی زد.
گفتم: " گیله مرد " !
توی سبزهها چی دیدی که رفتی تو فکر ؟!
کمی سکوت کرد و گفت :
به این دونههای سبز شده نگاه کن....
چند روز آب و غذا و نور خورشید خوردند و رشد کردند...
گفتم : خب !
گفت : سیصد شصت و پنج روز از خدا عمر گرفتیم و آب و غذا و فلک در اختیارمون بود ؛
میترسم رشد که نکرده باشم هیچ؛
افت هم کرده باشم!
دونهای که نخواد رشد کنه ؛ هر چقدر آب و آفتاب بهش بدی فقط بیشتر میگنده....
#بزرگ_علوی
#گیله_مَرد
@lightworkers
اگر در برادرِ خود عیبی میبینی،
آن عیب در توست که در او میبینی.
عالَم همچون آینه است، نقشِ خود را در او میبینی.
آن عیب را از خود جدا کن، زیرا آن چه از او میرنجی،از خود میرنجی.
گفت؛
پیلی را آوردند بر سرِ چشمهای که آب خورَد.خود را در آب میدید و میرَمید.او میپنداشت که از دیگری میرمد، نمیدانست که از خود میرمد.
همه اخلاق بد از ظُلم و کین و حَسد و حرص و بیرحمی و کِبر چون در توست نمیرنجی، چون آن را در دیگری میبینی میرمی و میرنجی.
پس بدان که از خود میرمی و میرنجی....
#فیه_ما_فیه
@lightworkers
غر زدن یک بازی روانی برای خالی کردن انرژی منفی روی فرد دیگر است. به جای غر زدن دنبال پیدا کردن راه حل باشید. در زندگی با افرادی مواجه میشوی که هیچ تلاشی نمیکنند ، اما مدام در حال غر زدناند، شاکیاند.
از افرادی که کلام آنها فقط بوی ناامیدی و یأس میدهد دور بمان.
یک سوال مهم:
اگر واقعا از وضعیت فعلی خود ناراضی هستی، پس چرا "هیچ" تلاشی برای تغییر آن نمیکنی؟
شکایت از وضعیت زندگی یعنی شکرگزاری چندانی نسبت به داشتههایت نداری.
من فردی را میشناسم که حاضر است در مقابل مبلغ بسیار قابل توجهی نابیناییاش رو با بینایی تو معاوضه کند!
اگر مخالف این معامله هستی یعنی هنوز با چشمهایت کار داری.
سعی کن آدم فعال و مثبتی باشی.
باور کن برای هر مسئله ای راهحلی وجود دارد. راهحلی که هنوز به فکرت نرسیده.
#ویلیام_بتیت
@lightworkers
اگر چیزی در اطرافت تو را آزار میدهد
دلیلش را در درونت پیدا کن.
دلیلش تو هستی...
تو انتظاری داشته ای,
خواسته ای داشته ای،
یا شرطی گذاشته ای.
#اشو
پس ترا هر غم که پیش آید ز درد
بر کسی تهمت منه بر خویش گرد
#حضرت_مولانا
@lightworkers
ناف كودك را كه میبُرند، رابطه اش با جفت قطع مى شود،
و چون دهنِ ناف بسته شود، دهنِ سر باز میگردد و از شير مادر تغذيه مى كند.
كسى هم كه ناف وابستگى اش به جهانِ خاكى بُريده شود،
دهنى از روح باز میكند و از جهانِ غيب روزى میخورد...
#سهروردی
@lightworkers
اگر ما بتوانیم
راه برون رفت خود را
از یخبندهای زندگی
پیدا کنیم
و به خانهی روح خودمان برگردیم،
آنگاه شاید بتوانیم
شفاگران جهان زخم خورده
فردی دیگر شویم....
@lightworkers
چراها هميشه غيرقابل پاسخ هستند. برای ذهن چنين به نظر میرسد كه هرگاه چرا بپرسی،ميتواند پاسخ داده شود. ولی اين يكی از فرضيات كاذب است. تاكنون هيچ چرايی پاسخ داده نشده يا توانسته كه پاسخ داده شود؟
جهان هستي وجود دارد،در موردش هيچ چون وچرا وجود ندارد. اگر بپرسی، اگر اصرار كنی، شايد پاسخی خلق كنی، ولی اين پاسخی آفريده شده است، واقعًا يک پاسخ نيست.خود پرسيدن در اساس مسخره است. درختان وجود دارند، نمی توانی بپرسی چرا. آسمان وجود دارد، نمیتوانی بپرسی چرا.
جهان هستي وجود دارد، رودخانهها جاری هستند، ابرها شناورند، نمیتوانی بپرسی چرا. ذهن میپرسد چرا، اين را میدانم. ذهن كنجكاو است، میخواهد چرايی همه چيز را بداند. ولی اين يک مرض ذهنی است و اين چيزی است كه نمیتواند ارضاء شود، زيرا اگر يک چرا را پاسخ دهی، آنگاه بیدرنگ چرای ديگری بر میخيزد.هر پاسخی فقط توليد پرسشهای بيشتر میكند.و تا آن پاسخ نهايی به تو داده نشود، ذهن راضی نخواهد شد. و آن پاسخ نهايی وجود خارجي ندارد. منظور از "پاسخ نهايی " اين است كه ديگر نتوانی بپرسی چرا. ولی همچین وضعيتي ممكن نيست. هر چه گفته شود، بازهم با خودش چرا می آورد.تمام تلاشهای عبث فلسفهها اين بوده است: اين دنيا چرا هست؟ بنابراين فكر كردند و نظريهای در موردش ساختند: خداوند آن را خلق كرده، ولی چرا خدا آن را خلق كرده؟ آنوقت بازهم نظريه و نظريه......
و عاقبت: چرا خدا وجود دارد؟ بنابراين نخستين چيزی كه بايد بدانی اين است: خود كيفيت اين ذهن به پرسيدن چراها ادامه میدهد. همانطور كه برگها روی درخت میرويند، چراها نيز روی ذهن می رويند، يكی را قطع میکنی، بسياری ديگر رشد میکٓنند. و شايد پرسشهای بسياری جمع کنی، ولی آن پاسخ نهايی وجود نخواهد داشت. و تا آن پاسخ وجود نداشته باشد، ذهن در بیقراری به پرس و جويش ادامه میدهد. پس نخستين چيز اين است: زياد روی چراها اصرار نكن.
ما چرا اصرار ميكنيم؟ چرا میخواهيم سبب را بدانيم؟ چرا میخواهيم عميقًا وارد چيزي بشويم و تا ريشهاش پيش برويم؟ چرا؟ زيرا اگر تمام چراها را بدانی، اگر تمام پاسخها را در مورد يک چيز بداني، بر آن مسلط میشوی. آنگاه آن چيز میتواند مورد دستكاری قرار بگيرد. آنگاه آن چيز ديگر يک راز نخواهد بود، ديگر شگفتی و هيبتی در موردش وجود نخواهد داشت. تو آن را شناخته ای،آن راز را كشتهای. ذهن يک قاتل است،قاتل تمام اسرار. ذهن هميشه با هر چيز مرده راحت است.با هر چيز زنده، ذهن احساس ناراحتی میکٓند، زيرا نمی توانی يک ارباب مطلق باشی.چيزهای زنده هميشه وجود دارند ،غيرقابل پيش بينی. با يک چيز زنده، آينده را نمیتوان تثبيت كرد، و تو نمیدانی كه كجا خواهد رفت، به كجا هدايت خواهد كرد. با چيز مرده، همه چيز قطعی و تثبيت شده است. تو راحت هستی. نگرانش نيستی، يقين داری. همه چيز را قطعي كردن، نياز عميق ذهن است، زيرا ذهن از زندگی می ترسد. ذهن علم را ايجاد میكند، فقط برای اينكه هر گونه امكان زندگی را بكشد. ذهن میكوشد تا توضيحاتی پيدا كند، وقتی كه توضيحی پيدا شد، آن راز از بين رفته است.يک چرا میپرسی و پاسخش داده میشود، آنوقت ذهن راحت میشود. از اين چه به دست آوردهای؟ هيچ چيزی به دست نياوردهای، چيزی از دست دادهای، رازی از دست رفته است. راز تو را ناراحت میكند، زيرا چيزی از تو بزرگتر است، چيزی است كه نمیتوانی دستكاریاش كنی، چيزی است كه همچون يک شیء نمیتوانی از آن استفاده كنی، چيزي است كه تو را فرا میگيرد،بر تو چيره است، چيزی است كه در برابرش عريان و ناتوانی __ چيزی است كه تو فقط دربرابرش محو می شوی. راز به تو احساسی از مردن می دهد‘ برای همين است كه اينهمه چرا پرسيده میشود : چرا اين؟ چرا آن؟ اين نخستين چيزی است كه بايد به خاطر سپرده شود..
اگر بتوانی آن احساس رازگونگی را حفظ كنی، پاسخت را يافتی
اگر آن احساس رازآلودگي حفظ شود، آنوقت پاسخ دادن خطرناک نيست، می تواند مفيد باشد. آنوقت هر پاسخي تو را به رازی عميقتر هدايت میكند. آنوقت همه چيز از نظر كيفی متفاوت میشود. آنوقت میپرسی، نه برای اينكه توضيحی به دست بياوری، آنوقت برای رسيدن به عمق بيشتری از اسرار سوال میكنی. آنگاه اين كنجكاوی ذهنی نيست، آنگاه يك طلب میشود،
طلبی عميق در بودش....
@lightworkers
عاشق همه دم فکر غم دوست کند
معشوق کرشمهای که نیکوست کند
ما جرم و گنه کنیم و او لطف و کرم
هر کس چیزی که لایق اوست کند
#ابوسعید_ابوالخیر
@lightworkers
تو هر لحظه بر سر دوراهي قرار داری:
راه غمگينی و راه شادمانی...
انتخاب راه به تو بستگی دارد....
روزی عارفی در حال احتضار بود و مريدانش از او درخواست كردند:
" استاد! اينک زمان آن است كه راز را با ما در ميان بگذاری.
در مدت پنجاه سالی كه در كنار تو بوديم هيچگاه تو را حتی لحظهای كوتاه افسرده و غمگين نديديم.
پدران و پدربزرگهای ما میگفتند شما در جوانی بسيار عبوس و جدی بوديد.بعدها چه پيش آمد كه اينچنين شاد و خندان شديد؟
" مرشد در پاسخ گفت: " پدران و پدربزرگهای شما راست میگفتند.
من تا قبل از سی سالگی شخصی عبوس و جدی بودم. سپس صبحی از صبحها وقتی از خواب بيدار شدم با خود انديشيدم: من چكار دارم میكنم؟
چرا اين همه غمگين هستم؟
چرا انرژيهايم را اينگونه هدر میدهم؟
از امروز برای تنوع هم كه شده بايد راه ديگری را امتحان كنم.
از آن روز راه شادمانی را بر گزيدم.
از آن روز هر صبح پس از اينكه از خواب بيدار میشدم از خود میپرسيدم:
امروز میخواهی چه كنی؟
آيا میخواهي، غمگين، عبوس و ناراحت باشی يا اينكه میخواهی خوش و خندان باشی؟ و من هميشه راه شادمانی بر می گزيدم.
از آن روز بود كه شاد و خندان شدم.
"من كاملا با اين مرد، موافقم.
او درست میگويد.
فقط مسأله انتخاب كردن در ميان است. پس از همين فردا راه شادمانی را در پيش گير....
تو به اندازه كافی جدی و عبوس بودهای. يا اصلا میتوانی از همين حالا شروع كنی.
لازم نيست تا فردا منتظر باشی.
كسی چه میداند؟
شايد فردايی وجود نداشته باشد.
راه شادمانی در پيش بگير و از من بشنو، آنرا دوست خواهی داشت....
@lightworkers
قسم به پرستو
آنگاه که جفتش میمیرد
و تنها به آشیانه باز میگردد!
چه غروبِ غریبی
قسم به کرم شبتاب
آنگاه که از پیله بیرون میآید
و با نسیم همآغوش میشود
چه پروازی!
قسم به خورشید
آنگاه که تو بر آن میتابی !
چه تلألویی ..
قسم به همهی دانهها
آنگاه که در خاک میمیرند
و در نور متولد میشوند !
چه رستاخیزی ...
قسم به ساقهای که در باد میشکند
آنگاه که از ایشان جز خاکستری
بر جای نمیماند
قسم به تمامی آیینهها
آنگاه که در برابر آب قرار میگیرند
قسم به لطافت قسم!
میدانم
که میدانی
دوستت دارم ...
#جبران_خلیل_جبران
@lightworkers
روشن دلم ز چهره زیبای مادر است
آرامِ جان ز روی دل آرای مادر است
پیغمبرِ بزرگ محمد (ص) چنین سرود
جنّت به زیرِ خاکِ قدم های مادر است
آسایشِ خیال و تسلّیِ خاطرات
در پرتو فروغ دل و رای مادر است
مهر و محبت است و عطوفت شعار او
روشن ز نورِ عاطفه سیمای مادر است
دنیای ما ز جلوه رویش منور است
در آسمان خاطر و جان، جای مادر است
از لطف اوست پاک سرشتیم و نیک خو
مهر امید، حُسنِ فریبای مادر است
دارم یقین ترقّی و آسودگی ما
فکر و خیال و همت والای مادر است
باشد اساس زندگی ما ز سعی و علم
تقدیر ما به دست توانای مادر است
از کودکی حدیث محبت شنیده ایم
در گوش هوش، نغمه شیوای مادر است
صابر شدم ترانه و شعرم نوای دل
رویم همیشه نقش کف پای مادر است
#صابرکرمانی
@saber_kermani
@lightworkers
اکنون در دسترس! پژوهش تلگرام ۲۰۲۵ — مهمترین بینشهای سال 
