fa
Feedback
Light Workers🔆

Light Workers🔆

رفتن به کانال در Telegram

چو ذَرِه باش، پویان سویِ خورشید؛ که تا چون خاک، زیرِ پا نمانی چو اِستاره به بالا، شب‌روی کن که تا زآن ماه بی‌همتا نمانی صفحه اینستاگرام https://www.instagram.com/lightworkers.ir @lightworkers

نمایش بیشتر
379
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+37 روز
+830 روز
آرشیو پست ها
در جهان هیچ چیز به اندازه‌ی حقوق دیگران مقدس نیست. خیرخواهی در اخلاق مفهومی "زائد" است. کسی که اقدام به خیرخواهی نمی‌کند، اما حقوق دیگران را هم نقض نمی‌کند می‌تواند انسان درستکاری باشد و اگر هم چنین باشد فقیری وجود نخواهد داشت تا نیاز به نیکوکاری و خیرخواهی دیگران داشته باشد اما کسی که تمام عمر خود را به نیکوکاری گذرانده و فقط حقوق یک نفر را ضایع کرده باشد، این مورد تضییعِ حق را نمی‌تواند با تمام نیکوکاری‌های خود جبران کند. #امانوئل_کانت @lightworkers

ذوالنون گفت : وقتی در کوهها میگشتم قومی مبتلایان دیدم . گرد آمده بودند . پرسیدم : شما را چه رسیده است ؟ گفتند : عابدی است اینجا در صومعه‌ای هر سال یکبار بیرون می‌آید و دم خود بر این قوم دمد.همه شفا یابند. باز در صومعه باز شود تا سال دیگر بیرون نیاید. صبر کردم تا بیرون آمد . مردی دیدم زرد روی و نحیف شده . چشم در مغاک افتاده . از هیبت او لرزه بر من افتاد . پس به چشم شفقت در خلق نگاه کرد . آنگاه سوی آسمان نگریست و دمی چند در آن مبتلایان افکند . همه شفا یافتند . چون خواست که در صومعه شود من دامنش بگرفتم . گفتم : از بهر خدای علت ظاهر را علاج کردی.علت باطن را علاج کن . به من نگاه کرد و گفت : ذوالنون دست از من باز دار که دوست از اوج عظمت و جلال نگاه میکند.چون تو را بیند که دست به جز از وی در کسی دیگر زده‌ای تو را به آنکس باز گذارد و آنکس را به تو و هر یکی به یکی دیگر هلاک شوید . این بگفت و به صومعه رفت .... @lightworkers

مريدی پیرش را گفت : «پندی ده تا به سفر شوم.» پير گفت: «چرا روی؟» گفت: «آب كه بماند و نرود تيره گردد.» پير گفت: «پس دريا باش ،
مريدی پیرش را گفت : «پندی ده تا به سفر شوم.» پير گفت: «چرا روی؟» گفت: «آب كه بماند و نرود تيره گردد.» پير گفت: «پس دريا باش ، كه نرود ، تيره نيز نگردد....!» #خواجه‌_عبدالله_انصاری @lightworkers

‍ در روانشناسی تحلیلی یونگ باور بر این است که انسان زمانی به تمامیت و رشد شخصیتی نائل می آید که بتواند از کلیشه های تعریف شده جنسیتی عبور کند و زنانگی(آنیما ، یین) و مردانگی(آنیموس ، یَنگ) را به صورت کهن الگوهایی جاودان در روان خود تجلی ببخشد. فارغ از اینکه جنسیت ما چیست و یا نقش اجتماعی ما چه چیزی است ، باید بتوانیم از پتاسیل های زنانگی و مردانگی در وجودمان بهره ببریم و همزمان هم از لطافت و عشق زنانه بهره ای داشته باشیم و هم از قدرت و اقتدار مردانه ! هم مادری مراقبت کننده و عاشق باشیم و هم پدری مسئول و حامی! باید روزی در تقویم قرار دهیم برای تکریم وجود انسانهایی که خود به تنهایی یک خانواده هستند،و رقص کهن الگویی زیبایی را میان انرژی های درونی خود انجام میدهند و فارغ از جنسیت، مادرانگی و پدرانگی را در وجود خود ارج می نهند و همچنان کودکی الهی را در روان خود پرورش میدهند. عزیزانم پیش از تبریکات بیرونی روز مرد را به ایستادگی ، پایداری ،اقتدار و احساس مسئولیتِ درون خودتان و روز زن را به قدرت مراقبت و پرستاری، عشق و لطافت و احساسات زیبای درون خویش مبارک کنید و قدردانش باشید و نهایتا مفهوم باارزشِ «انسان بودن» را پاس بداریم. #عاطفه_عبدی @lightworkers

ذکـــــــــــر اهـــل ایــمــانــسـت لااله الاهو نـور قـلـب ایـمـانسـت لااله الاهو در عــدد علی باشـد روشـن و جـلـی بـاشــد سـر او خـفـی بــــاشــد لااله الاهو سـر غـیـب مـیـجویـم راه عشـق مـیـپـویــــم عـارفـانـه میگویـــــــــم لااله الاهو دل چو محو مولا شد مست عشق و شیدا شد صبـح و شـام گویـا شد لااله الاهو ذاکــرم بـذکـر حـق تــا بــه او شــوم ملحق غیب او بــــــــود مطلق لااله الاهو مـسـت عـشـق مـولایـم فارغ از مـن و مایم عاشقانه گویایـــــــــــــم لااله الاهو ظاهر و عیان باشد باطن و نهان باشد نقش لوح جان باشـــــد لااله الاهو صـابـر صـفاکیـشـم اهـل راز و درویـشـم جز بحق نیندیشـــــــــم لااله الاهو #صابرکرمانی @lightworkers

خداوندا! اگر من تو را دوست می‌دارم تنها برای اینکه وارد بهشت تو شوم، فرشته‌ی شمشیر به‌دست را بفرست تا در بهشت را به روی من بب
خداوندا! اگر من تو را دوست می‌دارم تنها برای اینکه وارد بهشت تو شوم، فرشته‌ی شمشیر به‌دست را بفرست تا در بهشت را به روی من ببندد. اگر تو را دوست می‌دارم برای اینکه از دوزخ می‌ترسم مرا به دوزخ بینداز. اما اگر تو را برای تو،و برای تو تنها دوست دارم آغوشت را بگشا و مرا بپذیر! #سرگشته‌ی_راه_حق @lightworkers

توئی فروغ دل و روح و جان علی مددی تو حاکمی به زمین و زمان علی مددی فروع حب تو روشن ز باطن اشیاء تو رهبری و جلالت عیان علی مددی تو باب عشق خدایی در مدینه ی علم تویی تجلی جان و جهان علی مددی ز ذوالجلال تویی مظهر و ولی و وصی ز  ذات غیب تو باشی نشان علی مددی ز معجزات و کرامات، آیة العظمی توئی حقیقت فاش و نهان علی مددی محبت تو کلید بهشت جاویدست ولای توست نعیم جنان علی مددی فرشتگان همه ذاکر به ذکر نام تواند فتاده غلغله در آسمان علی مددی تو اسم اعظم سبحان واصل ایمانی سُرور خاطر پیر و جوان علی مددی ز صدق دم ز ولای تو می زند صابر توئی تسلی روح و روان علی مددی #صابرکرمانی @lightworkers

ما انسان‌ها اغلب گله می‌کنیم چرا روزهای خوب زندگی‌مان کم است و روزهای بدمان زیاد. ولی به‌ گمان من حق چنین گله‌ای نداریم. چه، اگر در قبال خوبی‌هایی که خداوند همه ‌روزه ارزانی‌مان می‌کند گشاده‌رو بودیم، سختی‌ها هم برای‌مان تحمل‌پذیر می‌شد. پس بیایید کج‌خلقی را هم نوعی بیماری بدانیم و بپرسیم آیا درمان دارد؟ تندخویی مثل تنبلی‌ست و جا دارد آن را نوعی تنبلی بدانیم. طبع ما به تنبلی می‌کشد. با این حال یک‌بار که زحمت کشیدیم و نیرو و توان‌مان را به اراده‌ی خودمان درآوردیم، کار برای‌مان آسان می‌شود و در هر تلاشی آن ناب‌ترین شادی را می‌یابیم. یادآوری می‌کنم که بحث ما بر سر خلق‌وخویی‌ست که هرکس دوست دارد وجودش از آن پاک باشد؛ و تا وقتی که امتحان نکرده‌ایم، از بُرد نیروی‌مان هم خبر نداریم. آدم ناخوش شک نیست که به هر پزشکی سر می‌زند و محض رسیدنِ دوباره به سلامتیِ مطلوبش به هر آن پرهیز سخت‌گیرانه و یا داروی تلخ تن در می‌دهد. آن خویی که باعث خودآزاری و دیگر آزاری می‌شود، غیر از عادتی زشت نیست. مگر همین بس نیست که از خوشبخت کردن همدیگر عاجزیم؟ دیگر چرا از اطرافیان و معاشران‌مان آن شادی را هم بگیریم که گاهی از خود دل‌مان می‌جوشد و بیرون می‌ریزد. شما به من نشانی آدمی را بدهید که تندخوست، ولی در عین تندخویی آن‌قدر هم شریف که این خوی خودش را مهار کند و اگر خودش از آن رنج می‌برد، به اطرافیان‌اش رنجی نرساند! آیا به راستی تندخویی خودش نشان ناخشنودی درونی ما از بی‌مایگی خودمان نیست، نشان آن از خودبیزاری‌ای که همیشه با حسادتی همراه است و این حسادت هم خود از خودپسندی‌ای ابلهانه ناشی می‌شود. ما در زندگی انسان‌هایی را می‌بینیم که خوشبخت‌اند، بی‌آن‌که ما در خوشبختی‌شان دخیل بوده باشیم، و چنین چیزی تحمل‌ناپذیر است! بدا به حال کسی که از تسلطش بر قلبی دیگر برای گرفتن آن شادی‌ای استفاده می‌کند که از خود این قلب تراويده است. تمامی هدیه‌ها و مهربانی‌های جهان برای یک لحظه هم جای آن شادی درونی ما را، که رشک خودکامگی ما بر ما حرامش کرده، نمی‌گیرند. کاش هر آدمی روزانه با خود می‌گفت بهترین کار تو در حق دوستانت این است که چشم دیدن شادی آن‌ها را داشته باشی و با شرکت در این شادی، شادمانی آن‌ها را افزون کنی. آیا اگر روزی دیدی جان و دل آن‌ها از حسی هولناک در عذاب است و دل‌شان از غصه پریشان، عرضه داری که ذره‌ای از رنج‌شان بکاهی؟ #گوته @lightworkers

عشق شما را چون خوشه‌های گندم دسته می‌کند،آنگاه شما را به خرمن کوب از پرده‌ی خوشه‌‌ای بیرون می‌آورد و سپس به غربالِ باد، دانه را از کاه می‌رهاند، و به گردشِ آسیاب می‌سپارد تا آردِ سپید از آن بیرون آید. سپس شما را خمیر می‌کند تا نرم و انعطاف‌پذیر شوید، و بعد از آن، شما را بر آتش مقدس می‌نهد تا برایِ ضیافتِ مقدسِ خداوند "نان مقدس" شوید. "عشق" با شما چنین رفتارها می‌کند تا به اسرار قلب خود معرفت یابید و بدین معرفت با قلب زندگی پیوند کنید و جزئی از آن شوید. اما اگر از ترس بلا و آزمون، تنها طالب آرامش و لذت‌های عشق باشید،خوش‌تر آنکه عریانی خود بپوشانید و از دمِ تیغ خرمن کوبِ عشق بگریزید، به دنیایی که از گردش فصل‌ها در آن نشانی نیست: جایی که شما می‌خندید اما تمامیِ خنده‌ی خود را بر لب نمی‌آورید. و می‌گریید، اما تمامیِ اشک‌های خود را فرو نمی‌ریزید! #جبران_خلیل_جبران ‌ @lightworkers

‍شب‌وروز می‌توانم با کودکی شیرخوار سخن بگویم: کسی از راه می‌رسد که از حقایق کاذب و عادات، هیچ لطمه‌ای ندیده است. کودکان شیرخوار چیزی دارند که گویی بر حکمت مبتنی‌ست، به‌سان بوداها. کودکان خبر از ستاره‌ای بس دوردست به ما می‌دهند، خبری که هنوز واژه‌ها آن را کُندآهنگ نساخته‌اند. کودکان شیرخوار به خود اجازه‌ی خیره شدن نیز می‌دهند و این همان کاری‌ست که ما اجازه‌ی انجام آن را به‌خود نمی‌دهیم. اگر به این بیگانه‌ی محض که همانا کودک شیرخوار است بنگریم، می‌بینیم که از زبان معمول که برای سخن گفتن بااو به‌کار می‌گیریم، تقریبا یکه می‌خورد. آنگاه که به او واژه‌‌‌‌های کوچک ابلهانه می‌گوییم، می‌بینیم که نگاه‌اش از سخن ناشایست ما برق می‌زند. کودکان شیرخوار عالمان مابعدالطبیعه‌ی محض‌اند و این بی‌مایگی‌ست که برای ایشان جز ستایشی عادی قایل نمی‌شویم. این اهانتی‌ست که در حق ذکاوت بسیار ظریف این فرزانگان روا می‌داریم. #کریستین_بوبن @lightworkers

وقتی در زندگی با دیوار و مانعی روبرو شدی، همچون یک درخت باش : ریشه بر زمین فرو کن تا زمانی که از اعماق، راهکار و شفافیتی سر ب
وقتی در زندگی با دیوار و مانعی روبرو شدی، همچون یک درخت باش : ریشه بر زمین فرو کن تا زمانی که از اعماق، راهکار و شفافیتی سر برآورد. این‌گونه رشد می‌کنی و آن سوی دیوار را خواهی دید.... #کارل_گوستاو_یونگ @lightworkers

یکی پیش مولانا شمس‌الدین تبریزی، قدس الله سره، گفت: که من، به دلیل قاطع، هستی خدا را ثابت کرده‌ام... بامداد مولانا شمس الدین فرمود: که دوش ملائکه آمده بودند و آن مرد را دعا می‌کردند که: الحمدالله خدای ما را ثابت کرد! خدایش عمر دهد! در حق عالمیان تقصیر نکرد!...... ای مردک! خدا ثابت است. اثبات او را دلیلی می‌نباید. اگر کاری می‌کنی، خود را به مرتبه و مقامی پیش او ثابت کن؛ و اگر نه،  او بی‌دلیل ثابت است.... #فیه_ما_فیه @lightworkers

انسان خردمند،اندیشه تثبیت شده ندارد. او از نیاز دیگران آگاه است. با آنان‌که شریف‌اند به مهر رفتار می‌کند. با آنان‌که پلیدند نیز به ‌مهر رفتار می‌کند. چون که ماهیت هستی نیکویی است. با مهــربانان مهربان است؛با نامهربانان نیز مهربان است،چون ماهیت هستی مهربانی است. با وفاداران وفادار است با بی‌وفایان نیز وفادار است. انسان خردمندبا تمام چیزهازیر این آسمان هماهنگ است. همه را مثل خود می‌بیند وهمه را همچون فرزندِ خود دوست دارد. همه نیز مجذوب او می‌شوند،او همچون کودکی کوچک رفتار می‌کند. #اشو #الماسهای_آگاهی @lightworkers

به او رسان سلام من، بگو مرا صدا کند حریم وعده نشکند، به عهد خود وفا کند صفای یک تبسمش به عالمی نمیدهم اگر چه او وفای خود به د
به او رسان سلام من، بگو مرا صدا کند حریم وعده نشکند، به عهد خود وفا کند صفای یک تبسمش به عالمی نمیدهم اگر چه او وفای خود به دیگری عطا کند به نامه ای نوشته ام برای دوست زنده ام بدون او به مرگ من یکی خدا خدا کند اگر جواب نامه را به علتی نمیدهد برای قلب منتظر، به خنده اکتفا کند خسته و دل شکسته ام، همیشه گریه میکنم به احترام چشم من به گریه اعتنا کند همچو کبوترم که او کرده به دام خود اسیر مرغ به غم نشسته را بگو که بر هوا کند سائل بینوا منم، پادشه اوست بر دلم چه میشود که پادشه نظر به این گدا کند ز پشت پرده میدهم اشارتی ز حال خود به حال بیکسی چو من فقط غزل دعا کند @lightworkers

عارفان، مبارزانی خندانند. آنها به اندوهشان سلام می‌کنند، به دشواری خوشامد می‌گویند، به ناکامی دشنام نمی‌دهند، ولی مغلوبشان نمی‌شوند و اجازه نمی‌دهند که از پایشان بی‌اندازد... عارفان، جنگجویانی لبخند به لبند. زیرا می‌دانند قاعده این جهان و سنت زندگی همین است... آن که پیکار می‌کند و خشمگین است، حتی اگر پیروز شود، شکست خورده است... ما دو گونه خندیدن داریم، خندیدن از سر نادانی و خندیدن از سر فرزانگی، تو دومین خندیدن را بیاموز زیرا جاهلانِ خندان فراوانند، فرزانه خندان اما همان است که یافت می نشود... پس تو همان،یافت می‌ نشود،باش.... #عرفان_نظرآهاری @lightworkers

فرهنگ ديني مغرب زمين ، به دو مفهوم قائل است : جهنم و بهشت . جهنم غذاب محض است و بهشت تنعم و خوشی محض . ما در شرق اين دو مفهوم را داريم ، اما مفهوم سومی نيز داريم كه الفاظ آن «موكشا» است . موكشا به معنای رهايی از عذاب محض و در عين حال ، رهايی از تنعم و خوش محض است . نه ترس از جهنم و نه طمع در بهشت ، بلكه رهايی از هر دو . بصيرت شرقی ، خوشی را همان‌قدر ملال آور می‌بيند ، كه رنج و غذاب را.... فهم اين كه كسی از عذاب خوشش نيايد آسان است ، اما اينكه كسی از خوشی خوشش نيايد قدری دشوار . عارفان شرق ، خوشی را چيزی معمولی و كم بهاء تلقی كرده‌اند. آن‌ها خود را از خوشی نيز خلاص كرده‌اند. برای تجربه‌ی ناب زندگی بايد از هر دو مفهوم عبور كرد . هر دو مفهوم بازيچه‌اند. بايد به فراسوی كفر و دين ، خير و شر ، نيك و بد ، درد و لذت، نور و تاريک و مرگ و زندگی رفت . هنگامی كه از اين ثنويت و دوگانه پنداری رهايی بيابی به مرتبه‌ی «موكشا» بالا رفته‌ای... تعريف اين مرتبه دشوار ، بلكه ناممكن است . زيرا به محض آنكه سعی می‌كنی آن را تعريف كنی و به محض آنكه كلمات را بكار می‌گيری ، ثنويت و دوگانگی باز می‌گردد.اگر آن را روشنايی بنامی ، روشنايی نيست ، زيرا روشنايی بخشی از ثنويت روشنايی و تاريكی است . اگر آن را عشق بنامی عشق نيست ، زيرا عشق بخشی از ثنويت عشق و نفرت است . حتی خدا ناميدن آن نيز ، با توجه به حاكميت ثنويت خدا و شيطان بر اذهان ما ، ممكن نيست . هيچ كلمه‌ای مناسب اين معنا نيست. زيرا موكشا يك مفهوم نيست ، بلكه تجربه‌ی بی‌كلام و خالی از ثنويت يگانگی با تماميت هستی است... #موکشا @lightworkers

ﺧﻮارم اﮔﺮ از ﺧﻮاری ﺧﺎرم ﺗـﻮ مپنداری داﻧﻢ ﻛﻪ ﻣﺮا ﺑﺎ ﮔﻞ ﻳﻜ‌‌ﺠﺎ ﺗﻮ ﻧﮕﻬﺪاری ﮔﻞ را ﺗﻮ ﺑﻪ آن ﮔﻮﻳـی ﻛـﺰ ﻋـﺸﻖ ﻣـﻌـﻄﺮ ﺷﺪ آن ﮔﻞ ﻛﻪ ﻓﻘﻂ ﮔﻞ ﺑﻮد در ﺣﺎدﺛـﻪ ﭘﺮ ﭘﺮ ﺷﺪ ﺳـﻮدای ﺗـﻮ را دارم ﻣﻦ از دل و از ﺟﺎﻧﻢ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﻛﻪ ﭘﻴﺪا ﺷﻮ دﻳﺪﻧﺪ ﻛﻪ ﭘﻨﻬﺎﻧﻢ ﮔﻔـﺘﻨﺪ ﻛﻪ ﭘﻴﺪا ﻛﻦ ﺧﻮد را و ﺗﻮ را ﺑﺎ ﻫﻢ ﮔﻔﺘﻢ ﻛﻪ ﭘﻴﺪا ﻫﺴﺖ در ﻫﺮ ﻧـﻔـﺲ آدم پیداﺳﺖ و ﻣﻦ ﭘﻨﻬﺎن ﻣﻦ در ﺗﻦ و او در ﺟﺎن یک آن ﻧﻈﺮی ﻛﺮدم در ﺧﻮد ﮔﺬری ﻛﺮدم دﻳﺪم ﻛﻪ ﻧﻪ در دوری ﻧﺰدیک ﺗﺮ از ﻧﻮری در راه ﻋﺒﻮر از ﺗﻮ ﻣﻦ اﻳﻦ ﻫﻤﻪ دور از ﺗﻮ یک ﻋﻤﺮ ﻧﻴﺎﻧﺪﻳﺸﻢ ﻫﻴﻬﺎت، ﺗﻮ در ﭘﻴﺸﻢ ﭼﺸﻢ اﺳﺖ ﻛﻪ ﺑـﻴﻨﺎ ﻧﻴﺴﺖ در ﻋﺸﻖ ﻛﻪ اﻳﻦﻫﺎ ﻧﻴﺴﺖ... @lightworkers

در هنگام خشم به خودت نگاه کن ببین که کدام من حقیر در تو بیدار است با خودت صادقانه موشکافی کن خشم، خشم نیست... خشم، شهوت سرکوب شده است... خشم، حقارت است... خشم، عدم ارضاء ذهن است.... خشم، حسادت است... خشم، خود کوچک بینیست... خشم، خود بزرگ بینیست.... خشم خود را ببین... خشم تو چیست؟!!!! در هنگام خشم نفسهای عمیق بکش ببین خشم به کجا می‌رود.... #تمرین @lightworkers

وقتی خانه تکانی می کنی چیزهایی پیدا می شوند که مدتی برای پیدا کردنشان زمین و زمان را بهم ریخته ای و از نبودنشان اعصابت خط خطی بود... امروز که آن گمشده ها را میبینی، میبینی که زندگی بدون آنها هم جریان خود را داشته دنیا هم همینطور است... امروز هستیم، فردا نه! در نبودمان جایگزینهایی هستند که دنیا از حرکت نایستد... خانه تکانی این مزیت را دارد که به ما یاد می دهد که هیچ تقدیری فاجعه نیست باور کنید! @lightworkers

یک صبح زیبا و دل‌انگیز، بودا وارد دهکده‌اى شد. شخصى از او پرسید: «آیا خدا وجود دارد؟» و بودا گفت: «نه! خدایی وجود ندارد.» نیمه‌هاى روز شخص دیگرى نزد او آمد و گفت: «فکر می‌کنم خدایی وجود ندارد، عقیده شما چیست؟» و بودا پاسخ داد: «خدا وجود دارد.» هنگام غروب شخص سومی نزد او آمد و به او گفت: «نمیدانم خداوند وجود دارد یا نه، شما چه می‌گویید؟» بودا به او گفت:«بهتر است ساکت باشى، خداوند هم وجود دارد و هم وجود ندارد.» شاگرد بودا که او را در این سفر همراهی می‌کرد، کاملاً گیج و مبهوت شده بود که چگونه بودا در یک روز، به یک سؤال ساده، پاسخهاى مختلفى داده است. بنابراین شب هنگام، قبل از خواب، به بودا گفت: «امروز از پاسخ‌هاى شما به قدرى گیج شده بودم کـه نزدیک بود دیوانه شوم. پاسخ شما به این سؤال که آیا خدا وجود دارد یا نه در صبح و ظهر و شب با یکدیگر متفاوت بود. بودا به او گفـت : «هـیچ کدام از پاسخها براى تو نبود.مخاطبین من همان کسانى بودند که از من سؤال کردند.تو چرا به آنها گـوش دادى؟ وقتى که تو از من سؤالى نکردى چگونه می‌توانستم پاسخى به تو داده باشم؟ روزى که تو سؤالت را مطرح کنى، پاسخش را دریافت خـواهی کرد.» شاگرد گفت: «ولى با این وجود من پاسخش را شنیدم.» بودا به او گفت: «پاسخهایی که شنیدى مخصوص آنها و بر اساس نیازشان بود. کسى که صبح به ملاقات من آمد انسان به ظاهر مؤمن و خداپرستى بود و می خواست که من هم ایمان او را تأیید کنم .او نمی‌خواست بداند که خدا وجود دارد یا نه، فقط می خواست من هم او را تأیید نمایم تا نفسش را راضى کند. به همین دلیـل، بـا این پاسخ که خدا وجود ندارد، او را از ریشه تکان دادم. اگر او واقعاً از وجود خدا آگاهی داشت چنین سؤالى از من نمی‌کرد. کسى که واقعاً به چنین شناخت و آگاهی رسیده باشد، نیازى به تأیید آن از جانب دیگران ندارد.اگـر تمام دنیا خدا را انکار کنند،کوچکترین تزلزلى در اعتقادش به وجود نمی‌آید و اصولاً سؤالى نیز در این زمینه مطرح نمی‌کند.ولى این شخص هنوز در مرحله جستجو و تحقیق بود و خودش چیزى نمی‌دانست. به همین دلیل من ناچار بودم با پاسخ منفى خود، او را طورى تکان دهم کـه دوباره به جستجویش ادامه دهد و در این مرحله متوقف نشود.شخصى که هنگام نیمروز نزد من آمده بـود، انسـانى بی‌اعتقـاد ومنکر خدا بود.به او گفتم خدا وجود دارد.زیرا او جستجویش را متوقف ساخته بود و می‌خواست من هم بی اعتقادیش را نسبت به خدا تأیید کنم. اینگونه او را نیز تکانش دادم و وادار به جستجوی مجدد کردم.ولى کسى که غروب به دیدن من آمد، نه مؤمن بود و نه بی‌اعتقاد،بنابراین صحیح نبود کـه با ملزم کردن او بـه داشتن اعتقادى بخصوص، مانع از حرکت و جستجویش شوم زیرا پاسخ بله و نه، پاسخى بازدارنده است. بنابراین بـه او گفتم اگـر جواب واقعى را می‌خواهد بهتر است نه رد کند و نه تأیید، و فقط سکوت نماید. اما تا جایی که به تو مربوط می‌شود هنوز برایت سؤالى پیش نیامده است وگرنه آن را مطرح می‌کردى.» @lightworkers