1 921
مشترکین
-124 ساعت
+57 روز
+2030 روز
آرشیو پست ها
1 921
در ساحت روان، پدر به عنوان نمایندهی نظم نمادین و اقتدار، همواره بارِ سنگینِ یک اضطراب ساختاری و صیانتگر را بر دوش میکشد.
این دلنگرانیِ بنیادین، از جنس اضطرابهای نوروتیک، وابسته و بیمارگونهی کودکانه نیست؛ بلکه رسالتی وجودی و بالغانه برای حفظ بقا و امنیتِ روانشناختیِ دیگری است.
از همین رو، حتی در لحظاتِ سرخوشی و شادمانیِ ناشی از کامیابیها و دستاوردها نیز، ناخودآگاهِ پدر همواره در وضعیتِ هشدار و نگرانِ تهدیدها و فقدانهای آینده باقی خواهد ماند.
@towardinside
1 921
چرخش و گرایش روزافزون روانشناسان از حوزههای سنتی (مانند روانشناسی اجتماعی) به سمت «علوم اعصاب شناختی» (Cognitive Neuroscience)، صرفاً یک تغییر نام ساده نیست، بلکه ریشه در پدیدهای علمی به نام «جذابیت اغواکننده علوم اعصاب» (The Seductive Allure of Neuroscience) دارد. پژوهشهای دقیق نوروساینس نشان میدهند که مغز انسان نسبت به واژگان، اصطلاحات فنی و بهویژه تصاویر اسکن مغزی (fMRI) سوگیری مثبتی دارد؛ به طوری که اگر یک گزاره یا متن کاملاً بیربط و شبهعلمی، صرفاً با چند اصطلاح عصبشناختی تزیین شود، اعتبار ادراکشدهی آن نزد مخاطب عام بهشدت بالا رفته و آسانتر باور میشود. در واقع، بازار داغ و عامهپسند نوروساینس (Pop-Neuroscience) و بودجههای پژوهشی کلان، محرک اصلی این گذار پارادایم به سمت عصبپژوهی بوده است.
@towardinside
1 921
زالوهای دوپا: هشتاد و پنج سال مفتخوری و مظلومنمایی
علی اشکان نژاد
آدمیزاد، این موجود پرمدعا و بیمصرف، از همان روزی که به دنیا میآید، یکسره غر میزند و ناله سر میدهد که: «وای، من دارم میمیرم!» اما فریب این نالهها را نخورید؛ تمام این ضجهها و مظلومنماییها فقط یک بهانه کثیف است برای اینکه دست به سیاه و سفید نزند، زیر بار هیچ مسئولیتی نرود و تا آخر عمرش هیچ محصول و ارزشی تولید نکند. او فقط میخواهد مفتخوری کند و با برانگیختن ترحم دیگران، سهمش را از دنیا بستاند. او با وقاحت تمام دروغ میگوید! هرگز نباید به این نالههای «دارم میمیرم» گوش کرد، چون او به این زودیها قصد مردن ندارد. این موجود، درست مثل یک زالوی غولپیکر، هشتاد و پنج سال آزگار به جان زمین میافتد و خون طبیعت را میمکد، بیآنکه حتی سر سوزنی برای این دنیا سود و خاصیتی داشته باشد.
اوج این وقاحت آنجاست که این انگل دوپا به میانسالی و پیری میرسد. درست در همین زمان است که باید یک سیلی محکم و آبدار به صورت کرخت او نواخت و با توبیخ و تحقیر بر سرش فریاد کشید: «کرهخر! دیدی نمردی! پس چرا در تمام این دههها هیچ خاصیتی نداشتی و هیچ کار مفیدی نکردی؟» فاجعه زمانی عمیقتر میشود که پای ریاضیات را به میان بیاوریم: یک انسان معمولی که هشتاد و پنج سال عمر بیثمر کرده، اگر برنج را حذف کند و فقط با نان بربری شکمش را سیر کند، روزانه حداقل دو قرص نان هفتاد و پنج سانتیمتری را بلعیده است. با یک حساب ساده، او در پایان عمرش طولی معادل چهل و شش کیلومتر نان بربری را کوفت کرده و به فضولات تبدیل کرده است! حالا باید یقه این موجود متوهم را گرفت و با خشم پرسید: در ازای بلعیدن چهل و شش کیلومتر نان بربری، دقیقاً چه گلی به سر این دنیا زدهای و چند سانتیمتر ارزش و خاصیت از خودت به جا گذاشتهای؟
@towardinside
1 921
وقتی دیگر حتی زحمتِ تمدیدِ آن آرایشِ جفتیابی را به خود نمیدهی، با کدام منطقِ متوهمانهای انتظار داری همچنان ابژهی آن شیفتگیِ کورِ اولیه باقی بمانی؟
#روانکاوی
@towardinside
1 921
صنعت تبلیغات بیشک یکی از کثیفترین و مخربترین صنایع در جهان امروز است. بخش اعظم کارکرد این ماشین فریب، بر یک اصل شوم بنا شده است و نتیجهای جز این نخواهد داشت: بمباران دائمی و بیوقفه روان مردم تا همواره احساس کنند که در مسابقه زندگی حقیرند و از دیگران عقب ماندهاند. این احساس استیصال و سرخوردگیِ تحمیلشده، دقیقاً همان چیزی است که صنعت تبلیغات را به مقوم اصلی و تغذیهکننده بلامنازعِ صنعت داروهای اعصاب و روان تبدیل کرده است؛ پدیدهای شوم که در حقیقت، قاتل خاموش و پنهان در پسِ بسیاری از خودکشیهای دردناک دوران مدرن به شمار میرود. هر فردی که در این ساختارِ ویرانگر مشغول به کار است و چرخدندههای این ماشینِ تولیدِ اضطراب را به حرکت درمیآورد، قطعاً نان پاکی به منزل نمیبرد. ارتزاق از محل نابودی روان انسانها و ایجاد حسرت در دلها، جنایتی غیرقابلانکار است و تنها میتوان امیدوار بود که خانوادههای این افراد نیز روزی از نتایج و تبعات مستقیم این کثافتکاری و سوداگریِ بیرحمانه بهرهمند شوند تا طعم تلخ ویرانیِ روانی را از نزدیک بچشند.
@towardinside
1 921
مردان بیخاصیت چنان برای آزادسازی واردات خودرو لحظهشماری میکنند که گویی تنها نقص وجودیشان، مدل ماشینشان است! غافل از اینکه تعویض وسواسگونهٔ خودرو قدرتنمایی نیست؛ بلکه تقلایی رقتانگیز برای سرپوش گذاشتن بر "اضطراب و تردید در فالوس" است.
تلاشی ناخودآگاه برای فرار از وحشت اختگی، تا شاید ارتقای موقتی یک آهنپاره، احساس عمیق ناکافی بودن را پنهان کند.
#روانکاوی
@towardinside
1 921
پیرمردهایی که جا ماندند، رسانههایی که دروغگو شدند
علی اشکان نژاد
نسلهای دهههای بیست، سی و چهل، بیشترین تاوان را برای آشفتگی و «بیصاحب شدنِ» جهان رسانه و خبر پرداختهاند؛ بسیار بیشتر از جوانترهای دهههای شصت تا هشتاد که با شکاکیت و بیاعتمادیِ عصر جدید بزرگ شدهاند. در روزگاری نه چندان دور، میشد به کلمه به کلمهی رادیو و تلویزیون اعتمادی تام داشت؛ رسانه در آن دوران صرفاً بلندگوی تبلیغاتِ هدفدار نبود، بلکه نقش یک راهنمای امین و صادق را بازی میکرد. تقصیر این نسلِ مویسپید نیست که هنوز با همان پیشفرضهای پاک و اعتمادِ کامل به تماشای اخبار مینشینند و فریب میخورند؛ مقصر اصلی، جهان جدیدی است که در آن یافتن یک گزارهی درست و بیغرض به کیمیا میماند و هیچ خبر و پیامی بدون نیتهای پنهان مخابره نمیشود. دیدنِ این اعتمادِ جامانده از گذشته در دلِ رسانههای امروز، حقیقتاً غصهدار است؛ چرا که آنها به روزگاری تعلق دارند که «میبایست» به رسانه اعتماد میکردند و امروز چوب همان باورِ درستِ دیروز را میخورند.
وقتی پیرمردی با چشمانی پر از ذوق میآید و میگوید: «فلان رسانه اینطور گفته است!»، از شدت استیصال تنها میتوانم سرم را پایین بیندازم. در آن لحظه از ته دل آرزو میکنم کاش این فضای غبارآلود دوباره صاحبی پیدا میکرد و ای کاش این مردمانِ شریف میتوانستند اخبار را تفکیک کنند تا کلاهِ این زمانهی پرفریب، بیشتر از این بر سرشان نرود. امروز وقتی گیرندهها را روشن میکنیم، پیشفرضِ ناگزیر ما این است که هر چه میگویند مزخرف است؛ ما با بدبینی یاد گرفتهایم که تنها در میان همین مزخرفات بگردیم تا شاید جرقههایی از واقعیت یا ایدههایی دستوپاشکسته به نظرمان برسد. اما برای نسلی که با وعدهی صداقتِ رسانه پیر شدهاند، پذیرشِ این حقیقتِ تلخ که راهنمای قدیمیشان به ماشینِ دروغسازی بدل شده، چیزی جز یک ضربهی مهلک و ناجوانمردانه نیست.
@towardinside
1 921
وین گونه به خشت مینهم خشت
در خانهٔ کوردیدگانی
تا از تَفِ آفتابِ فردا
بنشانمشان به سایبانی.
نیما
@towardinside
1 921
روشنفکران، مهندسانِ توهمِ دانایی
روشنفکران، بهویژه جریان روشنفکری دینی معاصر، نقشی انکارناپذیر و مخرب در پمپاژ «توهم آگاهی» به شریانهای جامعه ایفا کردهاند. آنها با تقلیل دادن مفاهیم عمیق به لقمههای آماده، به مخاطبِ هیجانزده چنین القا کردند که تنها با نشستن پای پنج جلسه سخنرانی، ناگهان ردای جامعهشناس، فیلسوف دین، فیلسوف سیاست، متفکر تحلیلیِ مسلط بر نقد گزارهها و یا یک مولویشناسِ تمامعیار را بر تن کرده است. محصولِ تلخِ این فستفودِ فکری آن بود که صحنِ دانشگاهها از جویندگانِ واقعیِ علم تهی شد، صندلیهای شاگردی در محضرِ استادانِ تراز اول و استخوانخردکرده خالی ماند و محافلِ گعدهای و دورهمیهای سطحی، جایگزینِ مرارت، انضباط و روشمندیِ کلاسهای درسِ آکادمیک گردید. اکنون ما با فاجعهی رسوبِ این جریان مواجهیم؛ لشکری میلیونی از متوهمانِ کلاسدرسندیده که بیهیچ رنج و دودِ چراغخوردنی، در هر ساحتِ تخصصی و دشواری جسورانه اعلام اجتهاد میکنند و با اعتمادبهنفسی کاذب، بر کرسیِ همهچیزدانی تکیه زدهاند.
لینک ویدئو:
https://www.instagram.com/reel/DZmeGpho_aQ/?igsh=NmFpcXp6MnZmZ2xj
@towardinside
1 921
مهاجران ایرانی به شکل مضحکی گرفتار یک توهم سیاسیِ عجیباند! همین که پایشان به کشور جدید میرسد، گمان میکنند وظیفه دارند سیاستِ آنجا را برای دوستانِ جاماندهشان تحلیل کنند.
ای جوجهاردک! تو مگر وقتی همینجا بودی چیزی از سیاست میفهمیدی که حالا یکشبه تئوریسینِ سیاسیِ فرنگ شدهای؟ نهایتِ سواد و صلاحیتِ تو این است که از کیفیت و مزهی همبرگرهای کشور مقصد حرف بزنی!
@towardinside
1 921
در کتاب سیاست، هیچ فصلی با فانتزیِ کودکانهی «Happily ever after» به پایان نمیرسد.
@towardinside
1 921
در کشاکش توافق اخیر میان ایران و آمریکا، روانِ جمعیِ جامعه میان دو قطبِ هیجانیِ متضاد پارهپاره شده است؛ بخشی در سوگواریِ آرمانهای ازدسترفته، انگشت اتهام و خیانت به سوی مذاکرهکنندگان نشانه رفتهاند و بخشی دیگر، سرخوشانه این رویداد را سرآغازِ یک آرمانشهرِ موعود و مبدأ شادمانی میپندارند.
اما در مختصاتِ روانکاوی، سیاستمدارِ پخته و مجرب دقیقاً در جایگاه «پدرِ نمادین» میایستد؛ چهرهای خنثی، آرام و تهی از تلاطم که گویی در برابرش هیچ رخداد خارقالعادهای به وقوع نپیوسته است. این پدرِ روانکاوانه، اسیرِ فانتزیهای کودکانه یا جستجوی یک «تصمیمِ ناجی» نیست؛ او بر اساس «اصل واقعیت» عمیقاً آگاه است که در این جهان، هیچ تضمینِ غایی و هیچ مسیرِ معجزهآسایی برای ایمنسازیِ مطلقِ آینده وجود ندارد. در روانِ او، جایی برای شیداییِ پیروزی یا مالیخولیای شکست نیست، بلکه آنچه در این لحظهی تاریخی بر شانههایش سنگینی میکند، تنها و تنها بارِ سهمگینِ «مسئولیت» است که باید در برابر عدمقطعیتِ ذاتیِ فردا، با قامتی استوار اما تهی از هرگونه شعف و اندوه به دوش کشیده شود.
@towardinside
1 921
گورستانی برای تکنوپرستان؛ چگونه هوش مصنوعی جایگزین هنر شد؟
علی اشکان نژاد
سالهاست که در پشتصحنههای سینما، هیاهوی ذوقزدگی برای امکاناتِ تازهی تجهیزات، جایگزینِ رنج و تلاشِ اصیلِ هنری شده است. به یاد بیاورید روزهایی را که با ورود هر دوربین پیشرفته، نرمافزارِ جدید تدوین، یا سیستمهای خودکارِ نور و صدا، چگونه سر از پا نمیشناختید؛ چرا که هر قابلیتِ تازهای در این دستگاهها، به معنای یک قدم تنبلیِ بیشتر و شانه خالی کردن از زیر بارِ زحمتِ تفکر و خلاقیت بود. شما به جای «هنرپرستی»، به شکلی حقارتبار به «تکنوپرستی» و فنشیفتگی روی آوردید و با افتخار، ضعفها، کمسوادیها و میلِ عمیقِ خود به راحتطلبی را پشتِ سنسورهای قدرتمند و افزونههای دیجیتال پنهان کردید، بیآنکه ذرهای دوراندیشی برای درکِ عاقبتِ این استقبالِ کورکورانه از تنبلی داشته باشید.
اکنون به پایانِ این مسیرِ هولناک رسیدهاید؛ جایی که همان تکنولوژیِ محبوبتان، تمامقد در قامتِ هوش مصنوعی ظاهر شده تا بساطِ تکتکِ شما را برای همیشه جمع کند. آیا هرگز با آن ذهنهای مسحورِ ابزار، حدس میزدید که روزی این هیولای دیجیتال به جایی برسد که دیگر نه نیازی به فیلمنامهنویس داشته باشد، نه عوامل فنی، و حتی نه حضورِ فیزیکیِ یک بازیگر؟ حالا که ماشینها با یک دستورِ ساده به جای شما مینویسند، میسازند و بازی میکنند، آیا از این حد اعلای تنبلی و بیکاریِ مطلق خشنودید؟ این تاوانِ سنگین و تحقیرآمیزِ جماعتی است که به جای تحملِ دردِ زایشِ هنر، به آغوشِ بیرنجِ ماشینها پناه بردند و اکنون باید با وحشت تماشا کنند که چگونه هوش مصنوعی، آنها را به موجوداتی کاملاً بیمصرف، اضافی و فراموششده تبدیل کرده است.
@towardinside
1 921
تو درخت خوبمنظر همه میوهای ولیکن
چه کنم به دست کوته که نمیرسد به سیبت
سعدی
@towardinside
1 921
به نظرم سیاست باید اینجور عمل کند
ولگردیهای بیوقفه و انگشتفرسایی در لجنزار شبکههای اجتماعی، توهمی بس خندهدار و رقتانگیز به جان این جماعت انداخته؛ گویی با هر بار اسکرول کردنِ صفحات، دکتریِ افتخاریِ جدیدی در اقتصاد کلان، ژئوپلیتیک و جامعهشناسی دریافت میکنند و حالا موظفند این داناییِ پوشالی را با وراجیهای بیسروته به خورد زمین و زمان بدهند.
این توهمِ همهچیزدانی چنان باد به غبغبها انداخته که فاجعه به اوج خود رسیده است؛ تا جایی که امروز در توییتر، تعداد نوابغِ توخالی که با ژستهای چرچیلمآبانه مینویسند «به نظرم سیاست باید اینجور عمل کند»، از کل نویسندگان و متفکران واقعیِ تاریخ هم پیشی گرفته است؛ لشکری از متوهمانِ پرمدعا که مغزهایشان در حد چند کاراکترِ دمدستی آب رفته، اما زبانهایشان برای صدور فتواهای جهانی و مدیریت کائنات، به درازای یک اتوبان کش آمده است!
@towardinside
1 921
آقا با آقایان، خانم با خانمها؛ پایان افسانه رمانتیکِ گفتگوی دونفره
راستش را بخواهید، زن اصلاً حرف مرد را نمیفهمد و مرد هم هرگز زبان زن را متوجه نمیشود. چاره کار هم خیلی ساده است: مردها باید بروند با همان مردهای دیگر بنشینند و حرف بزنند، و زنها هم دور هم جمع شوند و با زنهای دیگر صحبت کنند. این اصرار عجیب و بیسابقهای که امروزه باب شده تا زن و مرد روبهروی هم بنشینند و با بحث کردن، هم خودشان را زجر بدهند و هم طرف مقابل را آزار دهند، واقعاً یک جور خودآزاری و دیگرآزاریِ محض است. در این میان، اوضاع آن مردی که حساب بانکی مشترک با همسرش باز کرده از همه خرابتر است؛ اصلاً چنین مردی در بین تمام جانوران و موجوداتی که روی این کره خاکی به صورت گروهی زندگی میکنند، یک موجودِ نفرینشده و از دسترفته به حساب میآید!
@towardinside
1 921
جوانک آمده میگوید: "هاتچاکلت خیلی حالخوبکن است!" مردهشور آن حالِ بدی را ببرند که بخواهد با یک فنجان هاتچاکلت "خوب" شود! جوانان امروزی در میانمایگی غرقاند و راه به هیچکجا نخواهند برد.
@towardinside
1 921
جوانک آمده میگوید: "هاتچاکلت خیلی حالخوبکن است!" مردهشور آن حالِ بدی را ببرند که بخواهد با یک فنجان هاتچاکلت "خوب" شود! جوانان امروزی در میانمایگی غرقاند و راه به هیچکجا نخواهند برد.
@towardinside
1 921
اندر مضرات لابی و لابیمن!
علی اشکان نژاد
شکی نیست که داشتن لابی برای برجهای بلند و مجتمعهای عظیم یک ضرورت است، اما این روزها ساختن لابی در ساختمانهای معمولی به یک مد احمقانه و همهگیر تبدیل شده است. سازندگان صرفاً برای نمایش تجملات، جور کردن یک ژست ظاهری برای فروش بهتر و گرانتر ملک، و احیاناً تامین نور بهتر برای طبقه همکف، در اکثر ساختمانها یک لابی بیمصرف میسازند و یک «لابیمن» بیمصرفتر هم در آن مینشانند. این تقلید کورکورانه از برجنشینی، در ساختمانهای کمجمعیت هیچ توجیهی ندارد جز اینکه فضای مفیدی را اشغال کند و یک دردسر کاملاً غیرضروری را به جان خریداران و ساکنان بیندازد.
روی دیگر سکه، مصیبتهای بیپایانِ نگهداری از این فضاست. لابی نیاز به تمیزکاری مداوم دارد و همین موضوع به شدت مبلغ شارژ ماهانه ساختمان را بالا میبرد؛ فضایی که اگر دائم به آن نرسند، بعد از مدتی تبدیل به یک کثافتخانه واقعی میشود. ماجرای لابیمن هم داستان آشنایی است؛ این فرد معمولاً فقط دو ماه اول شیک، مرتب و اتوکشیده است و بعد از آن به آدمی نامرتب و بوگندو تبدیل میشود. کمکم فضولِ رفتوآمدها میشود، با ساکنان پسرخاله میشود، صفت غیرمطیع پیدا میکند و عملاً کاری هم نمیتوان با او کرد. پیشنهاد نهایی روشن است: ول کنید این تجملات سطحی و خردسالانه را! هنگام انتخاب خانه، به جای اینکه مثل یک جوانک خام فریب این ظواهر پردردسر را بخورید، به آرامش و هزینههای طولانیمدت محل زندگیتان فکر کنید.
@towardinside
اکنون در دسترس! پژوهش تلگرام ۲۰۲۵ — مهمترین بینشهای سال 
