fa
Feedback
Toos Tahmasebi

Toos Tahmasebi

رفتن به کانال در Telegram
4 385
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
+17130 روز

در حال بارگیری داده...

ابر برچسب‌ها
هیچ داده‌ای
مشکلی وجود دارد؟ لطفاً صفحه را تازه کنید یا با مدیر پشتیبانی ما تماس بگیرید.
اشارات ورودی و خروجی
---
---
---
---
---
---
جذب مشترکین
دسامبر '24
دسامبر '24
+278
در 13 کانال‌ها
نوامبر '24
+59
در 5 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '24
+427
در 18 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '24
+544
در 16 کانال‌ها
Get PRO
اوت '24
+252
در 10 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '24
+112
در 3 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '24
+96
در 1 کانال‌ها
Get PRO
مه '24
+123
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '24
+316
در 10 کانال‌ها
Get PRO
مارس '24
+110
در 3 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '24
+244
در 4 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '24
+184
در 5 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '23
+222
در 5 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '23
+206
در 3 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '23
+545
در 6 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '23
+349
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '23
+321
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '23
+15
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '230
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '230
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '230
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '230
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '230
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '230
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '220
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '220
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '220
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '220
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '220
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '220
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '220
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '220
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '220
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '220
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '220
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '22
+6
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '21
+12
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '21
+13
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '21
+13
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '21
+25
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '21
+95
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '21
+167
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '21
+188
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '21
+134
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '21
+68
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '21
+82
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '21
+183
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '21
+37
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '20
+2 780
در 0 کانال‌ها
تاریخ
رشد مشترکین
اشارات
کانال‌ها
21 دسامبر+12
20 دسامبر+11
19 دسامبر+2
18 دسامبر+39
17 دسامبر+7
16 دسامبر+5
15 دسامبر+8
14 دسامبر+10
13 دسامبر+58
12 دسامبر+12
11 دسامبر+5
10 دسامبر+18
09 دسامبر+34
08 دسامبر+47
07 دسامبر+1
06 دسامبر+2
05 دسامبر0
04 دسامبر+2
03 دسامبر+2
02 دسامبر+3
01 دسامبر0
پست‌های کانال
خط سیری که مشاهده می‌کنید، مسیری است که ناوگان بالتیک روسیه برای رسیدن به آبهای شبه جزیره کره و نبرد با نیروی دریایی ژاپن در جنگ سال هزار و نهصد و پنج پیمود. این طولانی‌ترین حرکت دریایی نظامی تا آن زمان محسوب می‌شد و مثالی خوب برای معضلات ژئوپلتیک روسیه به شمار می‌رود که البته تنها به بعد مسافت و فقدان تنگه‌های استراتژیک محدود نمی‌شود، بلکه زمستان سخت مناطق شمالی روسیه سبب می‌شود که پنج ماه از سال تمام مییرهای حرکت نیروی دریایی روسیه یخ زده و نیروی دریایی این کشور کاملا بلااستفاده و دست بسته، زندانی شود. این موضوع بخش مهمی از دلیل اشتیاق روس‌ها به دستیابی به آب‌های گرم و دست اندازی به کشورهایی از جمله میهن ما را در قرن‌های نوزده و بیست میلادی روشن می‌کند. ناوگان کوچک روس‌ها در شرق یعنی در ولادی ووستوک و بندر اجاره‌ای پورت آرتور، قبلا به وسیله ژاپنی‌ها در آغاز جنگ نابود شد و روس‌ها ناچار شدند، ناوگان اصلی خود در دریای بالتیک را از چنین مسیر طولانی و حیرت‌آوری به میدان جنگ بکشانند. طبعا این سفر طولانی چهار ماهه بر کارایی رزمی خدمه تاثیر منفی داشت و همچنین امکان انتخاب زمان و مکان مناسب نبرد را هم از روس‌ها می‌گرفت. وقتی ناوگان روس به مقصد رسید، نتیجه نبرد برای روسیه فاجعه بار بود. ژاپنی‌ها تنها با ازدست دادن یک ناو و صد و سیزده ملوان، بیست ناو جنگی روسیه و پنج‌ هزار ملوان را نابود کردند. این نبرد با نام تسوشیما سبب شد که نیروی دریایی روسیه تقریبا تا هفتاد سال بعد یعنی اواخر دوره برژنف نتواند سر بلند کند. این شکست تاثیر زیادی بر شورش بزرگی در همان سال داشت که حکومت تزاری را تا مرز سقوط برد. در نهایت دوازده سال بعد شکست نظامی بزرگتری در مقابل آلمان در جنگ جهانی اول، انقلاب اکتبر را موجب شد و طومار حکومت تزاری را برای همیشه پیچید. شکست در برابر ژاپن سبب نزدیکی بیشتر روسیه به فرانسه و به دنبال آن انگلستان شد. انگلستان که به مدت چند دهه تلاش کرده بود توسعه طلبی روسیه به سمت جنوب را مهار کند و در جنگ روسیه و ژاپن هم از ژاپن حمایت سیاسی کرده بود، اکنون به این نتیجه می‌رسید که خطر روس‌ها به میزان سابق نیست و تهدید اصلی آلمان است و بدین ترتیب به محور فرانسه/روسیه نزدیک شد و آرایش دو جبهه‌ای جنگ جهانی اول به تدریج شکل می‌گرفت. پیروزی ژاپن طلیعه شوم تجاوزگری خونبار میلیتاریست‌های حاکم بر این کشور در دهه‌های بعد بود. روسیه و ژاپن هر دو قدرت‌هایی غیر دمکراتیک، استبدادی و نیمه بدوی بودند و پیروزی و توسعه هر یک از آنها به زیان آزادی و روند تکامل تاریخی بشر بود. نیکبختی بشر آنجا بود که امپراتوری روسیه هم به دلایل ژئوپلتیک و هم به سبب سرشت فرهنگ سیاسی حاکمش نمی‌توانست با هیچیک از دو قدرت در حال رشد آلمان و ژاپن که فرهنگ سیاسی استبدادی، جمع‌گرا و نیمه بدوی داشتند متحد شود و چراغ آزادی در جهان را خاموش نمایند. روسیه برای خیز بلند به سوی تسلط بر جهان دقیقا به همان چیزهایی نیاز داشت که آلمان ژاپن داشتند، یعنی تکنولوژی و نیروی انسانی با کیفیت آلمان و مرزهای دریایی و انسجام ملی خدشه ناپذیر مردم و حکومت در ژاپن. آلمان و ژاپن نیز در مسیر حرکت برای سلطه بر جهان دقیقا همان چیزی را می‌خواستند که روسیه داشت: منابع عظیم و بی کران زیرزمینی، از نفت و گاز گرفته تا طلا و دیگر کانی‌های فلزی.

2
بدون متن...
3 485
3
بدون متن...
2 714
4
تصویر پایین نشان می‌دهد که قلمرو امپراتوری عثمانی پس از شکست در پایان جنگ اول جهانی به چه روزی افتاد. عثمانی که در قرن شانزدهم نیرومندترین قدرت جهانی بود و نیروهایش تا دروازه‌ وین در قلب اروپا پیشروی کرده بودند، در طول دو قرن بعدی روند رکود و انحطاط را طی کرد، تا جایی که در قرن نوزده میلادی نامش را مرد بیمار اروپا گذاشته بودند. عوامل این سقوط بزرگ را در دو عامل کلیدی می‌توان خلاصه کرد: اول عقب ماندن از روند تحولات فنی و اقتصادی جهان و تحجر و رکود فکری و فرهنگی و دوم گسترش بیش از ظرفیت قلمرو امپراتوری در شرایطی که عواید اقتصادی این گسترش تناسبی با هزینه‌های هنگفت آن نداشت. ماکس بوت مورخ آمریکایی در مورد سقوط امپراتوری‌ها از قرن پانزده میلادی به بعد، عبارت پر معنایی دارد: "امپراتوری مغول انقلاب باروت را از دست داد، چینی‌ها، عثمانی‌ها و هندی‌ها انقلاب صنعتی اول را از دست دادند، فرانسوی‌ها و انگلیسی‌ها بخش‌هایی از انقلاب صنعتی دوم را و شوروی‌ها انقلاب اطلاعاتی‌ را." عثمانی‌ها تنها قدرت مسلمانی بودند که توانستند به موقع تشکیلات نظامی خود را با سلاح گرم سازمان دهند و همین رمز اصلی سیطره و پیروزی آنها بر عرب‌ها، مملوکان مصر و صفویان بود، اما پس از آن نتوانستند اهمیت تحولات تاریخ ساز بعدی نظیر سفرهای تجاری دریایی دوربرد، ماشین چاپ و تحولات در علم پزشکی را دریابند و به این ترتیب طبیعی بود که از موج بعدی تحول در آغاز انقلاب صنعتی هم جا بمانند. عثمانی‌ها ماشین چاپ را به عنوان بدعتی کفرآمیز ممنوع کردند و این موضوع مانع روند انتقال و انباشت دانش و همچنین تحول دستگاه اداری و حکمرانی گردید. عثمانی‌ها تا مدت‌ها از پذیرش روش‌های جدید پزشکی غرب برای درمان بیماری‌های مسری مرگبار نظیر وبا و طاعون سرباز زدند و این امر در کنار عقب ماندگی در ابزارسازی و روش‌های جدید کشاورزی سبب رکود جمعیت در قلمرو امپراتوری گردید. در دورانی که خیز بزرگ اروپا آغاز می‌شد، عثمانی‌ها هنوز در گیرو دار تحجر و خرافات بودند. به عنوان مثال در پایان قرن شانزده میلادی، رصدخانه‌های تازه تاسیس دولتی را با این اعتقاد که موجب شیوع طاعون در کشور شده منهدم کردند. رکود فن‌آوری و صنعت در عثمانی به جایی رسیده بود که از قرن هفدهم آنها کشتی و اسلحه را از اروپاییان می‌خریدند و در قرن نوزدهم میلادی در ایالات عرب امپراتوری حتی فن‌آوری بسیار ساده‌ای نظیر گاری چرخ دار یافت نمی‌شد. این که با چنین وضعیتی حیات عثمانی تا دهه دوم قرن بیستم به درازا کشید، تنها به دلیل امکان حیات در میانه تضادهای قدرت‌های اروپایی بود. مثلا در نیمه قرن نوزده، در جنگ کریمه دخالت انگلستان و فرانسه، عثمانی را از نابودی قطعی توسط امپراتوری روسیه نجات داد. در موارد دیگری همچون سرکوب وحشیانه بلغارها و یونانی‌ها، قدرت‌های مرکزی اروپا به داد عثمانی رسیده و مانع از برخورد نظامی غرب با امپراتوری می‌شدند. عثمانی به دلیل موقعیت ژئوپلتیک ویژه و ممتازش، همواره از سوی برخی قدرت‌های اروپایی به عنوان عاملی برای موازنه، مانعی مفید یا عنصر کم خطری که نمی‌بایست توسط قدرت‌های رقیب بلعیده شود و وجودش کم ضررتر از نابودی‌اش است، نگریسته می‌شد. با همین منطق انگلیسی‌ها از عثمانی در برابر شورش خطرناک دولت پویاتر محمد علی پاشا در مصر حمایت کردند. اما در نهایت جنگ بزرگ جهانی اول آزمونی نهایی بود که تمام ضعف‌ها و پوسیدگی‌ها را به نقطه تلاشی رساند. برای دولت‌های درگیر تحجر و انحطاط یک جنگ بزرگ همواره خطرناک‌ترین آزمون بقا است که معمولا از آن زنده بیرون نمی‌آیند.
11 586
5
بدون متن...
9 144
6
اگر می‌خواهید به یک درک نسبی از جنگ مدرن امروزی برسید، باید به دو واقعیت مهم توجه کنید: اول اینکه آن کس که از روی زمین شلیک می‌کند، هر چقدر هم که پرتابه‌ها و سلاح‌های ویرانگری داشته باشد، حریف کسی که از آسمان شلیک می‌کند، نخواهد شد، همانطور که یک گروهان سرباز که در جاده پایین کوه مستقر است، حریف یک جوخه سرباز که در بالای کوه موضع گرفته است، نمی‌شود. واقعیت دوم آن است که آن کس که در الکترونیک و فناوری پیشرفته اطلاعات، ضعیف‌تر و عقب‌تر است، حریف کسی که در این زمینه پیشتاز است نخواهد شد. ما امروز در عصر جنگ پساصنعتی یا جنگ عصر اطلاعات زندگی می‌کنیم. در پارادایم قبلی جنگ یعنی جنگ عصر صنعتی، پیش فرض آن بود که گلوله‌ها و پرتابه‌ها اولا پس از شلیک هدایت نمی‌شوند، بنابراین به شلیک انبوهی گلوله نیاز بود و دوما این که هر دو طرف جنگ قادر خواهند بود انبوهی پرتابه به سوی یکدیگر شلیک کنند و پرتابه‌ها را پس از شلیک نمی‌توان در آسمان منهدم و دفع کرد. یعنی ممکن است به هدف نخورند اما بالاخره جایی در اطراف هدف به زمین خواهند رسید. بنابراین چنین جنگی جنگ بسیج انبوه نیروی انسانی و تجهیزات و تلفات وحشتناک نظامیان و غیر نظامیان و ویرانی انبوه شهرها و منابع طبیعی بود. در این جنگ آن کس برنده بود که گلوله‌های بیشتر و قدرتمندتری شلیک می‌کرد. بمب اتمی نقطه انتهای جنگ عصر صنعتی و به عبارت دیگر بن‌بست تئوریک آن بود، چرا که اگر بنا بود جنگ به انهدام کامل دو جانبه و نابودی سیاره منجر شود، دیگر دانش نظامی و استراتژی جنگی چه معنایی داشت؟ جنگ عصر اطلاعات که تولد و تکامل پیوسته‌اش از میانه دهه هفتاد میلادی آغاز شد و هنوز هم به شکل نهایی خود نرسیده، این بن بست را شکست و تمام پیش‌فرض‌های جنگ آتش انبوه عصر صنعتی را تغییر داد. حالا دیگر به مدد دانش جدید الکترونیک و فناوری اطلاعات پرتابه‌ها پس از شلیک به دقت تا رسیدن به هدف هدایت می‌شدند و به علاوه برای نخستین بار می‌شد که پرتابه‌های دشمن را در آسمان دفع و منهدم کرد. همچنین دیگر بنا نبود که دو طرف بتوانند هدف را ببینند و گلوله‌های زیادی شلیک کنند. حالا دیگر تنها طرفی که برتری فناوری داشت قادر به این کار بود. این انقلابی در مقیاس انگشت شمار انقلاب‌های فنی سراسر تاریخ بشر بود. بدین ترتیب دیگر نیازی نبود میلیونها پرتابه شلیک کرد و همچون جنگ دوم جهانی تمام نیروها و قلمرو دشمن را نابود نمود. کور کردن چشم الکترونیک او و انهدام مراکز ثقل ارتباط و فرماندهی‌ و بخشی از سلاح‌ها و عناصر انسانی کلیدی‌اش کافی بود. در پایان می‌خواهم بگویم خبر بسیار بد برای کسانی که می‌خواهند با این برتری و سیطره الکترونیک/اطلاعاتی مقابله کنند این است که بمب اتمی هم کمکی به آنها نخواهد کرد. بمب اتمی سلاحی متعلق به پارادایم قبلی نبرد و به تدریج در حال منسوخ شدن است، چرا که استفاده از آن در شرایط جنگ نوین به هیچ وجه به صرفه نخواهد بود. سناریوهایی که امروزه درباره جنگ جهانی سوم در اندیشکده‌های مهم راهبردی نوشته می‌شود، عمدتا جنگی بدون سلاح اتمی را به تصویر می‌کشد که ویرانی و تلفات بسیار محدودی خواهد داشت اما ساختار قدرت نظامی طرف بازنده را بطور کامل نابود و فلج خواهد کرد. به تدریج قدرت پدافند ضد موشک ایالات متحده و بلوک غرب در حال افزایش است. دو دهه پیش تصورش هم دشوار بود که سبستمی مانند پاتریوت بتواند در مقابل موشک‌های بالستیک به نرخ انهدام نود و هشت درصد برسد. شرایط امروز به گونه‌ای تغییر کرده که سال گذشته آمریکا اعلام کرد که اگر روسیه در اوکراین از سلاح اتمی تاکتیکی استفاده کند، پاسخ آمریکا از طریق سلاح‌های متعارف غیر اتمی خواهد بود. معنای این حرف روشن است. سیستم هوشمند نبرد بلوک غرب به قدری پیشرفت کرده که بدون نیاز به استفاده از سلاح هسته‌‌ای می‌تواند، قدرت اتمی و ساختار نظامی راهبردی روسیه را فلج نماید. امروز و در آینده دشمنان آمریکا و غرب رغبتی به استفاده از سلاح اتمی نخواهند داشت، چرا که می‌دانند در بهترین حالت تعداد بسیار ناچیزی از پرتابه‌های اتمی به قلمرو دشمن خواهد رسید ولی در عوض خودشان به طور کامل نابود خواهند شد.
11 682
7
بدون متن...
4 917
8
ایالات متحده در جنگ ویتنام سه هزار و هفتصد هواپیما از دست داد ولی باز هم برتری کامل هوایی را حفظ کرد، در جنگ کویت در برابر صدام سی و شش فروند هواپیما از دست داد، در جنگ کوزوو در برابر یوگوسلاوی این تلفات به سه فروند کاهش یافت و در نهایت در نبرد دو هزار و سه برای سرنگونی صدام حسین، تلفات هوایی به صفر رسید. این روند نشان می‌دهد که برتری تکنولوژیک آمریکا و متحدانش نسبت به دشمنانشان به طور مداوم در حال افزایش بوده است. پس از جنگ جهانی دوم حتی یک بمب توسط هواپیمای دشمن بر سر سربازان آمریکایی فرود نیامده است. این یک سطح کلاسیک از مفهوم برتری هوایی است، اما کار به این نقطه ختم نشده است. پس از انقلاب اطلاعات و کامپیوتر در دهه هفتاد میلادی، آمریکا شیوه جدیدی از جنگاوری را شکل داد، به شکلی که از دهه هشتاد میلادی به بعد در جنگ‌های رخ داده، کشورهای متخاصم با آمریکا تقریبا حتی فرصت دیدن یا شلیک کردن به سوی هواپیماهای آمریکایی را نیافته‌اند، چه برسد به سرنگون کردن آنها. برخی از این کشورهای متخاصم به اشتباه گمان کردند که راه حل تمرکز بر موشک‌های بالستیک یا بطور کلی پرتابه‌های دوربرد زمین پایه است، در حالی که تمام تجربه‌های نظامی از جنگ دوم تا امروز نشان می‌دهد که موشک‌های بالستیک به گرد پای هواپیماهای جنگنده هم نمی‌رسند. موشک‌‌های بالستیک تا حدود سه دهه پیش دو مزیت داشتند. یکی این که امکان هدف قرار دادن آنها وجود نداشت و دوم این که بمباران سکوهای پرتاب آنها دشوار بود. امروزه هر دو این مزیت‌ها با پیشرفت نبرد هوشمند عصر اطلاعات از میان رفته است. اما حتی زمانی که این دو مزیت مهم وجود داشت یعنی در زمان جنگ جهانی دوم، پرتاب بیش از سه یا چهار هزار موشک بالستیک و کروز زمین پرتاب از سوی آلمان نازی نتوانست تاثیر تعیین کننده‌ای بر جنگ گذاشته و از شکست و نابودی آلمان نازی جلوگیری کند. در جنگ دوم مشخص شد که تاثیر نظامی این موشک‌ها به هیچ وجه قابل مقایسه با بمباران هر روزه چند هزار بمب‌افکن استراتژیک آمریکا و انگلستان نیست. سلاح زمین پایه به دلایل فیزیکی قادر به برابری با سلاح هواپایه نیست. با پرتابه‌های زمین پایه نمی‌توان برتری هوایی بدست آورد. امروز کسب برتری یا سلطه هوایی ریشه در دانش فوق پیشرفته الکترونیک دارد که در انحصار آمریکا و متحدانش است و همچون یک شبکه و تور به هم پیوسته عمل می‌کند. بدون برخوردار بودن از چنین شبکه‌‌ای، داشتن چند ده هزار موشک و پهپاد هم فایده و کارکردی نخواهد داشت.
9 645
9
بدون متن...
4 326
10
مارکسیست‌ها همواره ادعا می‌کردند که جنگ‌ها در عصر جدید، نتیجه شیوه تولید سرمایه‌داری و رقابت‌ها و انحصارات ناشی از آن است. مفهوم امپریالیسم هم از همینجا زاده می‌شود. از دیدگاه آنان سرمایه‌داری برای حفظ نرخ سود و انتقال بحران‌های ناگزیرش، نیاز دائمی به جنگ دارد اما زمانی که طبقه کارگر به رهبری سازمان پیشتازش یعنی حزب کمونیست، حاکمیت را در کشورهای مختلف به دست گیرد، دیگر جنگی وجود نخواهد داشت و تضادهای قومی و ملی هم بی معنا خواهد بود. اما در دهه هفتاد میلادی که احزاب کمونیست در سه کشور هندوچین قدرت را بدست گرفتند، ابتدا کمونیست‌های حاکم در کامبوج دست به نسل کشی ویتنامی‌های مقیم آن کشور زدند، سپس ارتش ویتنام کمونیست با یک حمله سراسری در سال هفتاد و نه ررژیم کمونیست کامبوج را سرنگون کرد. سپس چند ماه بعد چین کمونیست برای تنبیه ویتنام دست به یک لشکرکشی ویرانگر به خاک ویتنام زد که ده‌ها هزار کشته برجای گذاشت. در یک سکانس تاریخی دیگر زمانی که یوزف بروز تیتو رهبر کمونیست یوگوسلاوی از دستورات استالین سرپیچی کرد، ارتش شوروی برای حمله به یوگوسلاوی آماده شد و استالین صراحتا اعلام کرد که انگشت کوچکم را تکان می‌دهم و آن وقت دیگر تیتویی وجود نخواهد داشت! استالین تنها پس از آنکه دریافت آمریکا کمک نظامی و اقتصادی به یوگوسلاوی را آغاز کرده، از تهاجم نظامی منصرف شد. بازهم در نیمه دوم دهه هفتاد میلادی اتیوپی و سومالی که هر دو توسط نظامیان کمونیست اداره می‌شدند، بر سر ایالت اوگادن وارد جنگ شدند، تلاش‌های شوروی برای میانجیگری موثر واقع نشد و در نهایت تصمیم گرفت که جانب اتیوپی را بگیرد و نیروهای هوابرد و مستشارانش را به کمک آن کشور بفرستد. در افغانستان زمانی که کمونیست‌ها به قدرت رسیدند، به دو جناح موسوم خلق و پرچم تقسیم می‌شدند. در جناح خلق پشتون‌ها غالب بودند و در جناح پرچم تاجیک‌ها. تره‌کی و امین پشتون خیلی سریع پرچمی‌هایی نظیر کارمل و ارتشی‌های هوادار آنها را اخراج و تبعید کردند و تعدادی را نیز اعدام. سپس میان خود امین و تره‌کی نزاع پدید آمد. امین غالب شد و دستور داد تره‌کی را با بالش خفه کنند. پس از آن ارتش شوروی با نیروهای نظامی‌اش غالب شد و با تصرف کاخ امین او را به همراه تمام خانواده و همکارانش تیرباران کرد و ببرک کارمل تاجیک را به قدرت رساند. دوازده سال بعد در روزهای آخر حکومت کمونیستی، تضادهای قومی تیر خلاص را شلیک کرد، کارمل علیه نجیب پشتون توطئه کرد. شهنواز تنای پشتون علیه حکومت کودتا کرد و سپس به پاکستان گریخت و در نهایت رشید دوستم ازبک با گارد قدرتمندش در شمال دست از حمایت حکومت برداشت و موجبات سرنگونی آن را فراهم کرد. در یک سکانس دیگر از تاریخ قرن بیستم، در اواخر دهه شصت میلادی شوروی‌ها به طور محرمانه با واشنگتن تماس گرفتند تا موافقت آمریکا را برای حمله اتمی به چین، پیش از آنکه پکن به یک قدرت اتمی تبدیل شود، جلب کنند. نیکسون ک کیسینجر قاطعانه در مقابل شوروی ایستادند و این تجاوز صورت نگرفت. در سوی دیگر ماجرا مارکسیست‌ها هرگز نتوانستند، هشتاد سال صلح و رفاه در اروپای پس از جنگ دوم جهانی را توضیح دهند. آنها در برابر این واقعیت که هرگز دو کشور دارای نظام سیاسی لیبرال دمکراسی با یکدیگر نجنگیده‌اند، هیچ حرفی برای گفتن ندارند. واقعیت آن است که صفر تا صد تزهای مارکسیستی درباره جنگ و نظام جهانی مطلقا یاوه است. در نتیجه توسعه سرمایه‌داری، تجارت آزاد و دمکراسی، پس از جنگ دوم جهانی ما مرفه‌ترین و صلح‌آمیزترین دوران تاریخ بشر را در میان کشورهای توسعه یافته تجربه کردیم. ریشه‌ها و زمینه‌های جنگ را باید در جاهایی کاملا متفاوت با آنچه مارکسیست‌ها می‌گویند جستجو کرد. احتمالا در مطلبی مستقل به این موضوع می‌پردازم.
13 572
11
بدون متن...
3 536
12
براساس آموزه‌های کلاسیک مارکسیسم، انقلاب کمونیستی در پیشرفته‌ترین کشورهای سرمایه‌داری رخ می‌داد. ولادیمیر لنین تبصره‌ای مهم در این آموزه ایجاد کرد: انقلاب در کشورهای نیمه پیشرفته‌ای همانند روسیه هم که دارای تضادهای اجتماعی حاد و تعدیل نشده هستند، می‌تواند رخ دهد اما شرط بقا و تداوم آن انقلاب در کشورهای پیشرفته سرمایه‌داری است. او و تروتسکی در آغاز انقلاب روسیه تاکید می‌کردند که این انقلاب، بدون وقوع انقلاب در آلمان نمی‌تواند به حیات خود تداوم بخشد. اما انقلاب در آلمان و دیگر کشورهای پیشرفته سرمایه‌داری به وقوع نپیوست و این مسئله وحشتی بزرگ برای کمونیست‌های روسی بود. استالین در پاسخ به این وضعیت و در تقابل با تروتسکی که قادر نبود از اصول کلاسیک چشم پوشی کند، تز "سوسیالیسم در یک کشور" را مطرح کرد، به این معنا که روسیه با انسجام و تلاش طاقت فرسا در راه صنعتی شدن می‌تواند سوسیالیسم را در خاکش رویش دهد و نه تنها امکان انتظار برای انقلاب جهانی را فراهم کند، بلکه با قدرت نظامی و اقتصادی‌اش از آن حمایت کرده و به پیروزی و بقای آن مدد رساند. این فرمول جوهره حیات اتحاد جماهیر شوروی در دهه‌های بعد بود. این کشور پیش از هرچیز ماموریت پشتیبانی از انقلاب جهانی و روند کمونیستی کردن جهان را بر دوش داشت. حیرت انگیز برای کمونیست‌ها آن که پس از آن تاریخ نه تنها در هیچیک از کشورهای پیشرفته انقلاب رخ نداد، بلکه انقلاب‌های بعدی مخصوص کشورهایی بود که به مراتب از خود روسیه هم عقب‌مانده‌تر بودند: چین، کوبا، ویتنام و....این کشورها نه تنها قادر نبودند به روند ساخت سوسیالیسم در روسیه و اقتصاد آن کمکی برسانند، بلکه برای ادامه حیات خود محتاج کمک‌های اقتصادی و نظامی کلان مسکو بودند. موج بعدی کشورهایی به اردوگاه سوسیالیسم پیوستند، در اغلب موارد از قبلی‌ها هم عقب مانده‌تر بودند: افغانستان، اتیوپی، سومالی، آنگولا، لائوس، کامبوج و نیکاراگوئه. کشورهای اروپای شرقی هم که در مجموع بدون انقلاب و از طریق پیشروی ارتش شوروی در دوران جنگ دوم به این اردوگاه پیوسته بودند، برای گذران اقتصاد دستوری و ناکارامد خود نیازمند پول تو جیبی ماهانه مسکو بودند. لنین خود اعتراف کرد که هنگام کسب قدرت، چیز چندانی برای پایه‌ریزی یک اقتصاد سوسیالیستی، در آثار مارکس نیافت و بیشتر از اقتصاد زمان جنگ امپراتوری آلمان الگو گرفت. لفاظی‌های خوش‌آهنگ فلسفی به هنگام عمل و آغاز حکمرانی توخالی بودن خود را ثابت کردند و هیچیک از حکمرانان مارکسیست در چهارگوشه جهان راهی به جز یک اقتصاد تمام دولتی نیافتند. در واقعیت ملموس مارکسیسم نه پیشرو بود و نه منطبق بر تحولات تاریخی آینده و هیچ حرفی برای کشورهای پیشرفته سرمایه‌داری نداشت. مارکسیسم دقیقا برخلاف آموزه‌های مارکس، تنها در جوامع توسعه نیافته‌ای که قادر نبودند چالس‌های دشوار آغاز دوران تغییر اجتماعی یا صنعتی شدن را مدیریت کنند، مجال عرض‌اندام می‌یافت. اگر به روند وقوع انقلابات سوسیالیستی از قرن نوزدهم بدینسو تامل کنیم، نتایج شگفت‌آوری بدست می‌آید: در اواخر قرن هجدهم و نیمه قرن نوزدهم چندین خیزش سیوسیالیستی در فرانسه، در پایان دهه دوم قرن بیستم دو خیزش ناکام در آلمان و دو خیزش ناکام دیگر در مجارستان و بلغارستان، در همان زمان انقلاب پیروز سوسیالیستی در روسیه، سپس در نیمه قرن بیستم انقلاب در چین و پس از آن در کوبا، ویتنام و.... نکته مهم آنکه پیشرفته‌ترین اقتصادهای سرمایه‌داری، یعنی ایالات متحده و انگلستان، حتی یک خیزش ناکام سوسیالیستی هم رخ نداد و هیچ حزب یا جنبش نیرومند مارکسیستی در این کشورها زاده نشد. مارکسیسم نه آلترناتیو یا مرحله ناگزیر و پیشرفته تاریخ، بلکه یک عارضه و بیماری عفونی بود که در هنگام ناتوانی حکمرانان و طبقه حاکم در مدیریت تضادها و تغییرات اجتماعی مجال بروز پیدا می‌کرد.
10 645
13
بدون متن...
2 985
14
تا به حال با خودتان فکر کرده‌اید که چرا در کشورهای پیشرفته، در دهه‌های اخیر زاد و ولد مدام رو به کاهش است و این روند در حال تسری به اکثر نقاط جهان است؟ و یا اینکه چرا کودکان نسل جدید از امتیازات، آزادی‌ها، حقوق و سطحی از زیست برخوردارند که نسل پیش از آنها خوابش را هم نمی‌دید؟ چرا آزادی و حضور اجتماعی زنان در چند دهه اخیر اینقدر افزایش داشته‌است؟ کدام روند تاریخی که حضور زنان را در منصب سیاسی و مدیریتی و نیز ورزش‌های سابقا مردانه و دیگر عرصه‌های مشابه ممکن کرد؟ چرا اکنون نسبت به چهار یا پنج دهه پیش زنان و مردان خیلی کمتر به یک ازدواج اجباری تن می‌دهند و یا یک زندگی زناشویی نامطلوب را تحمل می‌کنند؟ همه این تحولات و روندها آفریده‌ی ماهیتی تپنده و نیمه سیال به نام مدرنیته یا تجدد‌اند. گرایشی انحرافی و واپس‌گرا در روشنفکری ایران که تحت تاثیر ایده‌آلیسم آلمانی و مکتب فرانکفورت شکل گرفته، نازیسم و کمونیسم را پدیده‌هایی مدرن می‌داند و بدین طریق سیمای مدرنیته را برای مخاطب ایرانی گل آلود و ملکوک می‌کند. گرایش‌های ارتجاعی مختلفی که بیشتر در جریان غالب فلسفه آلمانی ریشه دارند مدرنیته را یک زندان و قفس تفسیر می‌کنند و به شکل مستقیم یا غیر مستقیم این کژباور را طرح می‌کنند که گویا انسان پیش از مدرنیته از آزادی و نیک‌بختی فزون‌تری برخوردار بوده‌است. تقریبا تمام این گرایش‌ها همسو با کمونیسم قرن بیستمی و بنیادگرایی خاورمیانه‌ای، یک دوران خوش و خرم را در گذشته دور بشر تصویر می‌کنند که خیلی زود از میان رفته‌است و حالا باید با شورش علیه ستون‌های تمدن و مدرنیته و ویران نمودن آنها دوباره به آن نزدیک شد یا زنده‌اش کرد. جوهره‌ی تمام این تفکرات همچون کمونیسم و نازیسم، آرزوی همبستگی، یگانگی و وحدت تام و تمام ذهن و عین است. آنها جامعه‌ای تمام همبسته و ذوب در دولت می‌خواهند که بارکش صلیب سنگین تکلیف است و از این رو خصم آشتی ناپذیر مدرنیته‌اند که ماهیت اصلی‌اش فربه‌کردن فرد و عرصه انتخاب، امنیت، تن‌آسایی و شادکامی او است. این را در روندهایی که در آغاز متن مثال زدم به خوبی می‌توانید ببینید. از همین رو است که جوهره‌ی بنیادین مدرنیته را تنها لیبرالیسم کلاسیک همبسته با بازار آزاد نمایندگی می‌کند نه هیچ اندیشه دیگری. نازیسم و کمونیسم هرچند با تفاوت‌هایی در خاستگاه‌ فکری، هر دو در تحلیل نهایی، شورش خونبار جمع‌گرایی رمانتیک و ایده‌آلیستی علیه مدرنیته بودند‌ و آنارشیسم هم زمانی که در اسپانیا و روسیه فرصت اعمال قدرت یافت، نشان داد که چیزی بیش از نسخه بدوی و شهرستانی کمونیسم در چنته ندارد.
5 546
15
بدون متن...
3 082
16
تصمیمات بنیادی در سیاست خارجی به راحتی می‌تواند یک کشور بزرگ و ثروتمند را به چاه فلاکت و نیستی بیندازد و یا رفاه و خوشبختی یک کشور کوچک فاقد منابع طبیعی را برای ده‌ها سال تضمین کند. بهترین نمونه در این بحث مقایسه انتخاب‌های راهبردی هلند و انگلستان در قرون هفده و بیست میلادی با انتخاب‌های آلمان نازی، امپراتوری ژاپن و نظایر قذافی و صدام حسین در قرن بیستم است. در اواخر قرن هفدهم میلادی، هلند با نهایت شایستگی در فن‌آوری، تجارت و حکمرانی، از بسیاری جهات قدرتمندترین کشور جهان محسوب می‌شد. هلند پیشتاز اکتشافات دریایی و تجارت ماورا بحار بود و پایتختش مرکز مبادلات مالی جهان به شمار می‌رفت. اما در همین نقطه اوج، هلندی‌ها با واقعیت تلخی مواجه شدند: قدرت‌های دیگری با مساحت، جمعیت و منابع بیشتر یعنی انگلستان و فرانسه وارد عرصه‌ای شده بودند که هلند پیشگام و راهگشایش بود و هلندی‌ها هر قدر هم که تلاش می‌کردند و نبوغ به خرج می‌دادند، در میان مدت قادر به رقابت و برابری با آنها نبودند. هلندی‌ها با انتخاب دشواری روبرو بودند: از سودای رهبری نظم جهانی و جایگاه ابرقدرتی چشم بپوشند و یا با تمام توش و توانشان دست به جنگی انتحار گونه زده و منابع و مردم خود را فدای غرور رمانتیک حاصل از دوران کوتاه قدرت و سروری جهانی بنمایند. سیاست خارجی از فرهنگ سیاسی و کیفیت فرماسیون اجتماعی، فرهنگی یک کشور ریشه می‌گیرد. هلندی‌ها برخلاف هیتلر و ژاپنی‌ها راه اول را برگزیدند. آنها تشخیص دادند که از میان انگلستان و فرانسه، به دلایل فرهنگی و ژئوپلتیک، انگلستان قدرتی است که می‌توان با آن کنار آمد و کار کرد. آنها با انگلستان معامله‌ای تاریخی انجام دادند و در قبال مواهب امنیتی و اقتصادی، جایگاه برتر جهانی این کشور را به رسمیت شناختند و حتی روند دستیابی لندن به این جایگاه را تسهیل نمودند. در واقع آنها خود به پیشواز روندی رفتند که اجتناب ناپذیر بود، اما با این کار این روند را از یک تهدید به یک فرصت تبدیل نمودند. آنها از یکسو خود را دربرابر تهدید قدرت قاره‌ای رو به افزایش فرانسه بیمه نمودند و از سوی دیگر مانع از نابودی منابع خود در راه یک رقابت نظامی پرخرج و بی حاصل شدند. آنها همچنین یک امپراتوری دریایی بزرگ را که در میان مدت توان پرداخت هزینه نگهداریش را نداشتند، با یک امپراتوری کوچک تعویض کردند که مواهب اقتصادی آن بیش از هزینه نگهداریش بود. بدین ترتیب موجویت، رفاه و حضور هلند در باشگاه کشورهای پیشرفته تضمین گردید. سه قرن بعد انگلیسی‌ها دقیقا همین معامله را با ایالات متحده انجام دادند. یعنی به جای پافشاری بر یک توهم دست نیافتنی و سوزاندن منابع و مردم خود به پای آن، تلاش کردند به هوشمندانه‌ترین و سودآورترین شکل ممکن با روندهای اجتناب ناپذیر تاریخی همراه شوند و رفاه و خوشبختی مردم خود را تضمین نمایند. کدام فلسفه و نگرش سیاسی است که چنین خرد تاریخی کلانی را پی می‌ریزد؟ امروز در شرایطی که نتایج انتخاب‌های هیتلر، میلیتاریست‌های ژاپن و نیز نسخه کمیک و شیزوفرنیک آنها یعنی هیتلرهای کوچک خاورمیانه‌ای نظیر صدام حسین و قذافی و... در برابر ما است، ارزش این خرد کلان تاریخی، خود را بسیار بیشتر به ما نشان می‌دهد.
7 218
17
بدون متن...
4 492
18
بدون متن...
4 320
19
بدون متن...
4 082
20
بدون متن...
4 094