fa
Feedback
زیر درخت انجیر | جابر تواضعی

زیر درخت انجیر | جابر تواضعی

رفتن به کانال در Telegram

نویسنده، روزنامه نگار و ناشر برای کامنت و اظهارنظر درباره مطالب با آدرس زیر مکاتبه کنید: @tavazoeejaber اینستاگرام: @jaber_tavazoee

نمایش بیشتر
283
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
اطلاعاتی وجود ندارد30 روز

در حال بارگیری داده...

کانال‌های مشابه
هیچ داده‌ای
مشکلی وجود دارد؟ لطفاً صفحه را تازه کنید یا با مدیر پشتیبانی ما تماس بگیرید.
ابر برچسب‌ها
هیچ داده‌ای
مشکلی وجود دارد؟ لطفاً صفحه را تازه کنید یا با مدیر پشتیبانی ما تماس بگیرید.
اشارات ورودی و خروجی
---
---
---
---
---
---
جذب مشترکین
ژانویه '24
ژانویه '24
+2
در 0 کانال‌ها
دسامبر '23
+12
در 1 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '23
+13
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '23
+5
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '23
+2
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '23
+3
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '23
+4
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '23
+12
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '23
+2
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '23
+14
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '23
+3
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '23
+8
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '23
+1
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '22
+18
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '22
+17
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '22
+6
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '22
+6
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '22
+3
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '22
+4
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '22
+7
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '22
+13
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '22
+3
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '22
+4
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '22
+4
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '22
+2
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '21
+8
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '21
+13
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '21
+4
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '21
+5
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '21
+10
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '21
+7
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '21
+6
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '21
+252
در 0 کانال‌ها
تاریخ
رشد مشترکین
اشارات
کانال‌ها
23 ژانویه0
22 ژانویه0
21 ژانویه0
20 ژانویه0
19 ژانویه0
18 ژانویه+1
17 ژانویه0
16 ژانویه0
15 ژانویه0
14 ژانویه0
13 ژانویه0
12 ژانویه+1
11 ژانویه0
10 ژانویه0
09 ژانویه0
08 ژانویه0
07 ژانویه0
06 ژانویه0
05 ژانویه0
04 ژانویه0
03 ژانویه0
02 ژانویه0
01 ژانویه0
پست‌های کانال
🔸 بدرود خانم شهلا لاهیجی ناشر 🔹 زنی که با گرگ‌ها می‌دوید من را زاون قوکاسیان خدابیامرز به لاهیجی معرفی کرد. روشنگران به‌عنوان ناشر تخصصی آثار بیضایی، برای انتشار کتاب نکوداشت او گزینه‌ای رؤیایی بود. آن روزها دوگانه تهران و شهرستان از حالا پررنگ‌تر بود. نکوداشت در شهرستان برگزار شده بود و از من جوانک شهرستانی هم هنوز چیزی درنیامده بود. با این‌که خوش‌بین نبودم، گفت‌وگوهای مقدماتی به نتیجه رسید. اما در برخوردها حسابی محتاط بودم. شنیده بودم عذر دو کار دیگر درباره بیضایی را خواسته‌اند و دلم نمی‌خواست چهارسالی که سر این کتاب گذاشته بودم، باز هم طولانی‌تر شود. صراحت، صلابت و جذبه شهلا لاهیجی همیشه آدم را توی هول‌وولا نگه می‌داشت و البته مهر زنانه‌ای از پشت این نقاب بیرون می‌زد. سیگار با سیگار می‌گیراند و ساعت‌ها از خودش و زندگی شخصی‌اش و همراهی‌اش با همسر مرحومش می‌گفت که سایه کم‌رنگی از آن‌ها در ذهنم مانده. عصاره‌ حرف‌هایش کم‌وبیش تصویر زن قدرت‌مندی است که در آثار بیضایی می‌بینیم و قدرت و استقلال، «زنانگی»اش را نابود نمی‌کند. بین آن‌ها این‌که همیشه زودتر از همسر از خواب بلند می‌شده تا برایش میز صبحانه بچیند، از همه پررنگ‌تر است و حتی کار خیاطی که چون در حافظه‌ام واضح نیست، به همین‌اش بسنده می‌کنم. هرچه بود، زمین تا آسمان تفاوت داشت با مردستیزی زنان و دختران نسل جدید و تصویر مزخرفی که از زن مستقل ساخته‌اند و این یکی‌دو سال هم پررنگ‌تر شده. وقتی برای امضای قرارداد تماس گرفت، یک‌هفته‌ای طفره رفتم. می‌ترسیدم بگوید فلان‌قدر مشارکت کن یا در بهترین حالت نخواهد حق‌التالیف بدهد. مسأله‌ام پول نبود. اصرار داشتم که کار حرفه‌ای و با پرنسیب انجام شود و کار حرفه‌ای یعنی کاری که برایش بها می‌دهند. بالاخره با ترس‌ولرز رفتم. برایم ده درصد حق التالیف زده بود که در شرایط همیشه اسف‌بار نشر، برای من بیست‌پنج‌ساله شهرستانی تازه‌کار، ایدئال بود. ذوقم را پنهان کردم و گفتم: «خیلی کم است خانم لاهیجی!». چانه‌ای نزدیم. بلافاصله بندی اضافه کرد که در چاپ‌های بعدی دوازده درصد. چک 560 هزارتومانی‌اش هم بی‌دردسر نقد شد. خاطره بعدی‌ام مال روزی است که اولین نسخه چاپ‌شده کتاب را تحویل گرفتم. حال خوشی را بعد از بیرون آمدن از دفتر روشنگران تا مقصد بعدی‌ام میدان آرژانتین داشتم، احتمالاً دیگر هیچ‌وقت تجربه نخواهم کرد. با سرعتی بین هروله و یورتمه و چهارنعل در ولی‌عصر و پارک ساعی می‌دویدم و هم‌زمان بلندبلند می‌خندیدم و گریه می‌کردم. بی‌خیال آن‌هایی که برمی‌گشتند و نگاه می‌کردند. «سرزدن به خانه پدری» سال‌ها است که نایاب است. چند سال پیش به صرافت تجدید چاپش افتادم و نشد. لاهیجی به تیراژ پایین کتاب اشاره می‌کرد و می‌گفت بازار باید بخواهد و من می‌گفتم بازار چه چیزی را باید بخواهد، وقتی نمونه‌اش را نمی‌بیند؟ گفت‌وگویی که به نتیجه نرسید. فکر می‌کنم همه چیز به سن و حوصله و بیماری‌اش برمی‌گشت. اما او در دوره‌ای کار فرهنگی کرد که انتشاراتی‌ها را آتش می‌زدند. در تمام این سال‌ها او از کنار همه حاشیه‌های سیاسی مثل کنفرانس برلین و امثال آن‌ رد شد و در تمام این سال‌ها هم‌چنان یک ناشر باقی ماند. ناشر زنی که با گرگ‌ها می‌دوید و عنوان کتاب‌هایش مخصوصاً در سال‌های پیشین، معیار خوبی است برای نگاه مؤلف و فرهنگی‌اش. روانش به نیکی و شادی. ▪ عنوان مطلب اشاره‌ای است به کتاب «زنانی که با گرگ‌ها می‌دوند» نوشته کلاریسا پینکولا استس که افسانه‌هایی است درباره کهن‌الگوی زن وحشی. 1402/10/19

2
🔸 درباره «چرا گریه می‌کنی؟» علیرضا معتمدی 🔹 هامونی که حال مبارزه ندارد #جابر_تواضعی در شماره 34 «فیلم امروز» (دی 1402) مطلبی دارم درباره «چرا گریه نمی‌کنی؟» که یکی از معدود فیلم‌های دیدنی روی پرده است با نگاهی به «رضا»، فیلم قبلی علیرضا معتمدی. در بخشی از این یادداشت می‌خوانید: «چرا گریه نمی‌کنی؟» از نظر قصه‌پردازی و کارگردانی ادامه همان سبک و سیاق فیلم‌ساز در فیلم اولش «رضا» است. سینمایی ساده و ارزان که اولاً به درون آدم‌ها می‌پردازد و دیگر این‌که آن مسائل درونی را، بعد از هضم و مستحیل شدن در درون فیلم‌ساز و عبور از صافی جهان شخصی‌اش به مخاطب عرضه می‌کند. این لزوماً به معنی فیلم اتوبیوگرافیک، خودنگاری یا صرفاً تصویر کردن تجربه زیسته فیلم‌ساز نیست؛ چنان‌که از «شب یلدا»ی زنده‌یاد کیومرث پوراحمد در ذهن داریم. بلکه به این معنی است که چه‌بسا بخش اعظم آن، حاصل تخیل فیلم‌ساز در شرایطی باشد که در آن زیست کرده و نفس کشیده و حالا دوست دارد آن را به این شکل به تصویر بکشد. رضا در فیلم «رضا» و علی در «چرا گریه نمی‌کنی؟» شباهت‌ها و البته تفاوت‌هایی دارند. ویژگی مشترک آن‌ها رواداری و تسامحی است که در رضا بیش‌تر است و در علی کم‌تر. انگار زندگی رضا مثل فیلم از جلو چشمش رد می‌شود و خودش هیچ نقشی در اتفاقاتش ندارد. بزرگ‌ترین مساله رضا، میل و تلاش برای شروع یک ارتباط جدید بعد از رفتن همسرش فاطی است. از منظری دیگر، ریشه رواداری و تسامح رضا و علی، عدم بلوغ آن‌ها است. پذیرش رضا در برابر رفتن و برگشتن بی‌دلیل همسرش فاطی، قبل از رواداری و تسامح، به عدم بلوغ و خودآگاهی او برمی‌گردد. رضا و علی نماد شخصیتی است که در روان‌شناسی یونگ به‌عنوان «نوجوان ابدی» شناخته می‌شود. گرچه برای تغییر هم تلاش می‌کند. 1402/10/7 ⏺ کانال نویسنده: t.me/jabertavazoee ⏺ اینستاگرام نویسنده: instagram.com/jaber_tavazoee
1 976
3
🔸 درباره «چرا گریه می‌کنی؟» علیرضا معتمدی 🔹 هامونی که حال مبارزه ندارد #جابر_تواضعی در شماره 34 «فیلم امروز» (دی 1402) مطلب+1
🔸 درباره «چرا گریه می‌کنی؟» علیرضا معتمدی 🔹 هامونی که حال مبارزه ندارد #جابر_تواضعی در شماره 34 «فیلم امروز» (دی 1402) مطلبی دارم درباره «چرا گریه نمی‌کنی؟» که یکی از معدود فیلم‌های دیدنی روی پرده است با نگاهی به «رضا»، فیلم قبلی علیرضا معتمدی. ▪️بخشی از این یادداشت را در پست بعد بخوانید. ⏺ کانال نویسنده: t.me/jabertavazoee ⏺ اینستاگرام نویسنده: instagram.com/jaber_tavazoee
122
4
+1
بدون متن...
1
5
🔸 پنجم دی‌ماه و 85 سالگی بیضایی 🔹 مفاخره‌های یک سینماگر #جابر_تواضعی ▪ این مطلب در صفحه اینستاگرام «فیلم امروز» منتشر شده است. مُفاخره در لغت یعنی به خود نازیدن، نوعی مبارزه با سلاح فخر. در شعر هم یکی از آرایه‌ها و صنایع معنوی است که در آن شاعر امتیازها و چیزی را که شاعر در شأن خودش می‌داند، با خودشیفتگی، غروری ویژه‌ و زبانی مبالغه‌آمیز بیان می‌کند و به‌اصطلاح به آن تفاخر می‌کند. و حتماً که در مبارزه، غلو، گزاف‌گویی و رجزخوانی هم هست. همین دو بیت از سعدی و حافظ، مشت نمونه خروار است: «من دگر شعر نخواهم نویسم که مگس/ زحمتم می‌دهد از بس که سخن شیرین است.» «حافظ تو این دعا ز که آموختی که یار/ تعویذ کرد شعر تو را و به زر گرفت.» در سینما هم هر اشاره‌ای به زندگی شخصی و کاری‌ و ارجاع فیلم‌ساز به آثار قبلی‌اش یا حتی یک حضور ساده را می‌توان از جنس مفاخره قلمداد کرد. مفاخره هیچکاک، حضور کوتاه او بود در فیلم‌هایش و بیضایی از زبان شخصیت‌هایش که اکثرشان نویسنده و روشن‌فکرند، مفاخره می‌کند. آن‌ها به‌رغم زحمات‌شان نه‌تنها از بیان عقایدشان نهی می‌شوند که از یک زندگی مادی معمولی هم محروم‌اند و به‌نوعی نماینده خود او هستند. بیضایی حتی در روایت تاریخ و مثلا در فیلم‌نامه «دیباچه نوین شاه‌نامه» که داستان زندگی فردوسی است، راوی روشن‌فکران و طبقه الیت جامعه است. گلرخ کمالی در «سگ‌کشی» و فریادش خطاب به سنگستانی‌ها و در محاصره گرگ‌های زمانه، از هر نرمشی خودداری می‌کند و بیان وضعیت خودش و پدرش برای آن‌ها، اعتراض یک روشن‌فکر است به جامعه‌ای که ارزش‌هایش را امثال آن‌ها تعیین می‌کنند. اوج این ارجاع به خود، رمز سامسونت گلرخ است که سال تولد بیضایی است. هرچند جهان آثار او آن‌قدر نمادین است که ما از کنار هیچ عدد دیگری هم بدون تفسیر رد نمی‌شدیم. او یک بار دیگر این عدد را به‌عنوان شماره پلاک هجده چرخی که در نمایش «چهارراه» استخوان‌های سارنگ سهش را له می‌کند، تکرار می‌کند: «105 ب 17». حرف «ب» اشاره‌ای است به ابتدای اسم و فامیل‌اش و اعداد اشاره‌ای است به تاریخ تولدش، و مجموع این‌ها تلویحاً خرد شدن استخوان‌های خودش زیر هجده‌چرخ زمانه را تداعی می‌کند. پنجم دی‌ماه امسال، بهرام بیضایی 85 ساله می‌شود. او با مجموع آثار سینمایی و مکتوب‌اش نه‌تنها یکی از سینماگران، که یکی از دردانه‌های روزگار ما است که برای اثبات حقانیت مفاخره‌هایش به گذشت زمان نیازی ندارد. 1402/10/5 ⏺ کانال نویسنده: t.me/jabertavazoee ⏺ اینستاگرام نویسنده: instagram.com/jaber_tavazoee
1 385
6
🔸 پنجم دی‌ماه و 85 سالگی بیضایی 🔹 مفاخره‌های یک سینماگر #جابر_تواضعی ▪ این مطلب در صفحه اینستاگرام «فیلم امروز» منتشر شده ا
🔸 پنجم دی‌ماه و 85 سالگی بیضایی 🔹 مفاخره‌های یک سینماگر #جابر_تواضعی ▪ این مطلب در صفحه اینستاگرام «فیلم امروز» منتشر شده است. پنجم دی‌ماه امسال، بهرام بیضایی 85 ساله می‌شود. او با مجموع آثار سینمایی و مکتوب‌اش نه‌تنها یکی از سینماگران، که یکی از دردانه‌های روزگار ما است که برای اثبات حقانیت مفاخره‌هایش به گذشت زمان نیازی ندارد. ▪ مطلب کامل را در پست بعد بخوانید. ⏺ کانال نویسنده: t.me/jabertavazoee ⏺ اینستاگرام نویسنده: instagram.com/jaber_tavazoee
109
7
+1
بدون متن...
810
8
🔹 درباره «چرا گریه می‌کنی؟» ساخته علیرضا معتمدی #جابر_تواضعی «چرا گریه نمی‌کنی؟» یکی از معدود فیلم‌های دیدنی روی پرده است که درباره‌اش یادداشت مفصلی نوشته‌ام با نگاهی به «رضا»، فیلم قبلی کارگردانش. دست‌به‌نقد و تا چاپ کامل، یکی‌دو پاراگراف از آن را بخوانید: «چرا گریه نمی‌کنی؟» از نظر قصه‌پردازی و کارگردانی ادامه همان سبک و سیاق فیلم‌ساز در فیلم اولش «رضا» است. سینمایی ساده و ارزان که اولاً به درون آدم‌ها می‌پردازد و دیگر این‌که آن مسائل درونی را، بعد از هضم و مستحیل شدن در درون فیلم‌ساز و عبور از صافی جهان شخصی‌اش به مخاطب عرضه می‌کند. این لزوماً به معنی فیلم اتوبیوگرافیک، خودنگاری یا صرفاً تصویر کردن تجربه زیسته فیلم‌ساز نیست؛ چنان‌که از «شب یلدا»ی زنده‌یاد کیومرث پوراحمد در ذهن داریم. بلکه به این معنی است که چه‌بسا بخش اعظم آن، حاصل تخیل فیلم‌ساز در شرایطی باشد که در آن زیست کرده و نفس کشیده و حالا دوست دارد آن را به این شکل به تصویر بکشد. رضا در فیلم «رضا» و علی در «چرا گریه نمی‌کنی؟» شباهت‌ها و البته تفاوت‌هایی دارند. ویژگی مشترک آن‌ها رواداری و تسامحی است که در رضا بیش‌تر است و در علی کم‌تر. انگار زندگی رضا مثل فیلم از جلو چشمش رد می‌شود و خودش هیچ نقشی در اتفاقاتش ندارد. بزرگ‌ترین مساله رضا، میل و تلاش برای شروع یک ارتباط جدید بعد از رفتن همسرش فاطی است. از منظری دیگر، ریشه رواداری و تسامح رضا و علی، عدم بلوغ آن‌ها است. پذیرش رضا در برابر رفتن و برگشتن بی‌دلیل همسرش فاطی، قبل از رواداری و تسامح، به عدم بلوغ و خودآگاهی او برمی‌گردد. رضا و علی نماد شخصیتی است که در روان‌شناسی یونگ به‌عنوان «نوجوان ابدی» شناخته می‌شود. گرچه برای تغییر هم تلاش می‌کند. 1402/9/20 ⏺ کانال نویسنده: t.me/jabertavazoee ⏺ اینستاگرام نویسنده: instagram.com/jaber_tavazoee
1
9
🔹 درباره «چرا گریه می‌کنی؟» ساخته علیرضا معتمدی #جابر_تواضعی «چرا گریه نمی‌کنی؟» یکی از معدود فیلم‌های دیدنی روی پرده است که
🔹 درباره «چرا گریه می‌کنی؟» ساخته علیرضا معتمدی #جابر_تواضعی «چرا گریه نمی‌کنی؟» یکی از معدود فیلم‌های دیدنی روی پرده است که درباره‌اش یادداشت مفصلی نوشته‌ام با نگاهی به «رضا»، فیلم قبلی کارگردانش. دست‌به‌نقد و تا چاپ کامل، یکی‌دو پاراگراف از آن را بخوانید... ▪ مطلب کامل را در پست بعد بخوانید. ⏺ کانال نویسنده: t.me/jabertavazoee ⏺ اینستاگرام نویسنده: instagram.com/jaber_tavazoee
1
10
🔹 شباهت‌های من و ناصر #جابر_تواضعی اگر خود ناصر نمی‌گفت، من هزار سال دیگر هم نمی‌فهمیدم اتباع است. وسط شستن ماشین می‌گوید: «خیلی کثیفه، دو ماه می‌شه نشستی‌اش!» نمی‌گویم جای ماه را با سال عوض کن. ندید می‌گیرم که گزک دستش نداده باشم. گاراژ را پانزده میلیون اجاره کرده و روزی پانصد تومان بیش‌تر دستش را نمی‌گیرد. بیش‌تر که حرف می‌زند، می‌بینم طنز ظریفش اتفاقی نیست. تحلیل‌هایش درباره سیاست و اقتصاد ایران و افغانستان، کم از یک کارشناس نیست. این حجم از آگاهی و تحلیل در کلام یک جوان افغان؟ می‌گوید اگر چند تا کشور دیگر طالبان را به رسمیت بشناسند، اوضاعش از ایران بهتر می‌شود. الان هم خیلی فرقی با ایران ندارد و دارد پیشرفت می‌کند. سخت‌گیری‌های طالبان و چیزهایی مثل آزادی پوشش مسأله ناصر نیست: «فوقش زن‌ها چادر سر می‌کنند.» او مسائل مهم‌تری دارد. من و ناصر با هم شباهت‌های زیادی داریم. هر دو اهل خاورمیانه‌ایم و ساکن همان یکی‌دو طبقه اول هرم مازلو. مدام باید محاسبه و تحلیل کنیم که کجا کم‌تر آزار می‌بینیم، کجا کم‌تر تحقیر می‌شویم، کجا دیرتر می‌میریم. هر جایی با این ویژگی‌ها برایمان بهشت است. ما با هم شباهت‌های زیادی داریم. ناصر افغان هم مثل منِ ایرانی اهل دبه است و آخر کار می‌خواهد صد تومان صنف را بگیرد صدوپنجاه تومان. بهانه هم که شکر خدا همیشه جور است: غیر از این‌که یک آب گرفته به موتور، گاز هم گران شده و او خوب بلد است دومینوی گودرز گرانی گاز را به شقایق قیمت کارواش وصل کند. این بازی تکراری و مضحک برد-برد، این‌جور تمام می‌شود که او به همان قیمتی که گفته رضایت می‌دهد و من هم خوش‌حال می‌شوم که بیش‌تر نمی‌دهم. دم رفتن باز هم جلو خودم را می‌گیرم که نگویم آخرین باری که ماشین را برده‌ام کارواش، دوسال‌ونیم پیش بوده با قیمت ده یا بیست تومان. گفتم که؛ ما خاورمیانه‌ای‌ها با هم شباهت‌های زیادی داریم. 1402/9/17 ⏺ کانال نویسنده: t.me/jabertavazoee ⏺ اینستاگرام نویسنده: instagram.com/jaber_tavazoee
1 224
11
🔹 شباهت‌های من و ناصر #جابر_تواضعی اگر خود ناصر نمی‌گفت، من هزار سال دیگر هم نمی‌فهمیدم اتباع است. من و ناصر با هم شباهت‌های
🔹 شباهت‌های من و ناصر #جابر_تواضعی اگر خود ناصر نمی‌گفت، من هزار سال دیگر هم نمی‌فهمیدم اتباع است. من و ناصر با هم شباهت‌های زیادی داریم. هر دو اهل خاورمیانه‌ایم و ساکن همان یکی‌دو طبقه اول هرم مازلو... ▪ مطلب کامل را در پست بعد بخوانید. ⏺ کانال نویسنده: t.me/jabertavazoee ⏺ اینستاگرام نویسنده: instagram.com/jaber_tavazoee
1 135
12
🔹 از «دوستت دارم» ها 75 #جابر_تواضعی آدم‌های قصه‌های عاشقانه قدیمی، از درون مانعی برای رسیدن به هم ندارند. همه موانع وصل، بیرون عاشق و معشوق است و رنجی که بر آن‌ها تحمیل می‌شود، تبعات این عوامل بیرونی است: سفر، بیماری، جنگ، هجران، بدجنسی‌های رقیبی که خرمگس معرکه است، الخ. نتیجه همه این‌ها انتظاری است که بالاخره به وصل می‌رسد تا کلاغ قصه‌ها همیشه به خانه‌اش برسد. بنا به عادت انتظار داریم این‌ها را در روایت‌های عاشقانه‌ مدرن و معاصر هم ببینیم. مثلاً در روایت زن سرخ‌پوش میدان فردوسی که سی سال هر روز در این میدان منتظر می‌ایستاد و حالا یکی از معانی مستتر در کالبد این میدان است. زنی که از قرار عاشقانه‌اش فقط همین مکانش مانده بود و خودش سی سال زمانش را تمدید ‌کرد. در برساخت ذهنی ما او عاشق شکست‌خورده‌ای است، از همان جنسی که در قصه‌ها می‌خوانیم. زن مهربان و وفاداری که از بخت بد عاشق مرد قدرناشناس و جفاکاری می‌شود که قدر عشق اسطوره‌ای او را نمی‌داند و عشق او را به باد می‌دهد. کسی از منظر این مرد جفاکار به این قصه نگاه نمی‌کند. کسی نمی‌گوید چه مرگش بوده که رفته و پشت سرش را هم نگاه نکرده؟ اصلاً چنین کسی وجود داشته یا همه چیز در وهم زن گذشته و حالا همه انتظار مظلومانه زن را سپیدخوانی می‌کنند؟ مهم‌تر از همه این‌که نقش خود زن در رفتن یا گریز مرد چی بوده؟ مسائل بیرونی، قابل بیان و روایت‌اند. مسأله آدم‌های قصه‌های قدیمی، بیرونی است. ما خیلی راحت آدم‌های روایت‌ها و قصه‌های قدیمی را قضاوت می‌کنیم و اسم‌شان را در ستون خوب‌ها و بدها می‌نویسیم. روایت‌ها و داستان‌های مدرن پر از حرف‌هایی است که به بیان درنمی‌آیند و چیزی در کُنه آن‌ها جا می‌ماند. داستان و روایت مدرن در قیاس با قصه‌های قدیمی، همیشه چیزی کم دارد و لاجرم پر از سپیدخوانی است. مثلاً شاید آن مرد، زن سرخ‌پوش را دوست نداشته و باب سلیقه‌اش نبوده، شاید از قرمز جیغ پوشیدن یا همین کَنه بودنش بدش می‌آمده، شاید دلش جای دیگری گیر بوده یا شاید اصلاً دل کس دیگری پیش او گیر بوده و مرد روی عشقش به زن سرخ‌پوش پا گذاشته که تعهدش به اولی پابرجا بماند. 1402/9/14 ⏺ کانال نویسنده: t.me/jabertavazoee ⏺ اینستاگرام نویسنده: instagram.com/jaber_tavazoee
4
13
🔹 از «دوستت دارم» ها 75 #جابر_تواضعی آدم‌های قصه‌های عاشقانه قدیمی، از درون مانعی برای رسیدن به هم ندارند. همه موانع وصل، بیرون عاشق و معشوق است و رنجی که بر آن‌ها تحمیل می‌شود، تبعات این عوامل بیرونی است: سفر، بیماری، جنگ، هجران، بدجنسی‌های رقیبی که خرمگس معرکه است، الخ. نتیجه همه این‌ها انتظاری است که بالاخره به وصل می‌رسد تا کلاغ قصه‌ها همیشه به خانه‌اش برسد. بنا به عادت انتظار داریم این‌ها را در روایت‌های عاشقانه‌ مدرن و معاصر هم ببینیم. مثلاً در روایت زن سرخ‌پوش میدان فردوسی که سی سال هر روز در این میدان منتظر می‌ایستاد و حالا یکی از معانی مستتر در کالبد این میدان است. زنی که از قرار عاشقانه‌اش فقط همین مکانش مانده بود و خودش سی سال زمانش را تمدید ‌کرد. در برساخت ذهنی ما او عاشق شکست‌خورده‌ای است، از همان جنسی که در قصه‌ها می‌خوانیم. زن مهربان و وفاداری که از بخت بد عاشق مرد قدرناشناس و جفاکاری می‌شود که قدر عشق اسطوره‌ای او را نمی‌داند و عشق او را به باد می‌دهد. کسی از منظر این مرد جفاکار به این قصه نگاه نمی‌کند. کسی نمی‌گوید چه مرگش بوده که رفته و پشت سرش را هم نگاه نکرده؟ اصلاً چنین کسی وجود داشته یا همه چیز در وهم زن گذشته و حالا همه انتظار مظلومانه زن را سپیدخوانی می‌کنند؟ مهم‌تر از همه این‌که نقش خود زن در رفتن یا گریز مرد چی بوده؟ مسائل بیرونی، قابل بیان و روایت‌اند. مسأله آدم‌های قصه‌های قدیمی، بیرونی است. ما خیلی راحت آدم‌های روایت‌ها و قصه‌های قدیمی را قضاوت می‌کنیم و اسم‌شان را در ستون خوب‌ها و بدها می‌نویسیم. روایت‌ها و داستان‌های مدرن پر از حرف‌هایی است که به بیان درنمی‌آیند و چیزی در کُنه آن‌ها جا می‌ماند. داستان و روایت مدرن در قیاس با قصه‌های قدیمی، همیشه چیزی کم دارد و لاجرم پر از سپیدخوانی است. مثلاً شاید آن مرد، زن سرخ‌پوش را دوست نداشته و باب سلیقه‌اش نبوده، شاید از قرمز جیغ پوشیدن یا همین کَنه بودنش بدش می‌آمده، شاید دلش جای دیگری گیر بوده یا شاید اصلاً دل کس دیگری پیش او گیر بوده و مرد روی عشقش به زن سرخ‌پوش پا گذاشته که تعهدش به اولی پابرجا بماند. 1402/9/14 ⏺ کانال نویسنده: t.me/jabertavazoee ⏺ اینستاگرام نویسنده: instagram.com/jaber_tavazoee
1 144
14
🔹از «دوستت دارم» ها 75 #جابر_تواضعی بنا به عادت انتظار داریم این‌ها را در روایت‌های عاشقانه‌ مدرن و معاصر هم ببینیم. مثلاً د
🔹از «دوستت دارم» ها 75 #جابر_تواضعی بنا به عادت انتظار داریم این‌ها را در روایت‌های عاشقانه‌ مدرن و معاصر هم ببینیم. مثلاً در روایت زن سرخ‌پوش میدان فردوسی که سی سال هر روز در این میدان منتظر می‌ایستاد و حالا یکی از معانی مستتر در کالبد این میدان است. زنی که از قرار عاشقانه‌اش فقط همین مکانش مانده بود و خودش سی سال زمانش را تمدید ‌کرد... ▪️مطلب کامل را در پست بعد بخوانید. ⏺ کانال نویسنده: t.me/jabertavazoee ⏺ اینستاگرام نویسنده: instagram.com/jaber_tavazoee
100
15
🔹 روایت کوچه و محرم‌های کودکی قدیم در شماره هفتم «کاج سبز» 🔹 عمه چرا به کربلا، این‌همه لشکر آمده... #محمد_تواضعی ▪ #جابر_تواضعی: «کوچه» موضوع ویژه شماره هفتم دوفصل‌نامه «کاج سبز» که به‌تازگی منتشر شده. یکی از مطالب این بخش، روایت کوچه‌های قدیم و محرم‌های کودکیِ حضرت پدر #محمد_تواضعی است که چند سالی است با ضرب‌وزور و تشویق من خاطراتش را می‌نویسد. اما خودش هم باور ندارد قلمش چه قدر خوب و شیرین است و فکر می‌کند خاطراتش به درد کسی نمی‌خورد. امیدوارم نظر شما درباره این بخش کوتاه از نوشته‌اش، نگاهش را تغییر بدهد و با انرژی بیش‌تری بنویسد. بخشی از روایت «عمه چرا به کربلا، این‌همه لشکر آمده...» را با هم می‌خوانیم: «آخوندها افساردهنه خرشان را به تیر چراغ‌برق جلو خانه‌ای که روضه داشت، می‌بستند و می‌رفتند تو. رفتن او به داخل خانه همان و جمع شدن ما بچه‌ها دوروبر آن زبان‌بسته همان. هر کدام یک‌مشت سنگ‌ریزه برمی‌داشتیم و دم‌ودستگاه زیر شکم حیوان بدبخت را نشانه می‌گرفتیم. وقتی به هدف می‌خورد، می‌خندیدیم و خوشی می‌کردیم. الاغ بیچاره گاهی زیرسبیلی در می‌کرد و واکنشی نشان نمی‌داد. وقتی هم که عاصی می‌شد، جفتک می‌انداخت و ما بیش‌تر می‌خندیدیم. آخوند با انبانی از مسأله و نصیحت وارد خانه میزبان می‌شد و سعی می‌کرد با تصویر کردن زیبایی‌های بهشت و جویبارهای شیر و عسل یا برعکس مناظر خوف‌ناک جهنم و ملک دوزخ و نعره گناه‌کارانی که به یک تار مویشان آویزان بودند، مردم را تحت تأثیر قرار بدهد. دست آخر هم به‌اصطلاح به صحرای کربلا می‌زد. زیر آواز می‌کشید و با سوزوگداز از جدا شدن سرهای یاران لب‌تشنه امام حسین در کربلا می‌گفت. مردم هم برای مشکلات و گرفتاری‌های خودشان گریه می‌کردند. مخصوصاً زن‌هایی که از دست شوهرشان دل خوشی نداشتند، شیون حیدری می‌زدند. این شار و شیون‌ها نشانه این بود که مجلس به اوج رسیده. بعد هم مجلس با دعا و آمین حاضران به پایان می‌رسید. آخوند روضه‌خوان همین‌طور که با صاحب‌خانه گپ می‌زد و یک استکان چای داغ سر می‌کشید، پولش را می‌گرفت و عزم رفتن می‌کرد. در جواب تعارفی خشککی صاحب‌خانه هم می‌گفت که بعد از این‌جا هم جلسه دارد. وقتی از خانه بیرون می‌آمد، با دیدن آن‌همه سنگ‌ریزه‌ای که زیر دست و پای حیوان بیچاره جمع شده بود، می‌فهمید چه خبر است. الاغ بدبخت هم با زبان بی‌زبانی از ما به صاحبش شکایت می‌کرد... آخوند روضه‌خوان دور و برش را نگاه می‌کرد و با عصبانیت سری تکان می‌داد. اما دیگر هرکدام از بچه‌ها به سمتی فرار کرده بودند و او دستش به جایی نمی‌رسید. ناچار سوار می‌شد و می‌گفت: «برو حیوون...». الاغ زبان‌بسته هم مثل اسب به تاخت در کوچه‌های تنگ و تاریک ناپدید می‌شد. انگار مقصد بعدی را می‌شناخت.» ▪ برای خرید کاج از طریق پیام به شماره واتساپ ‌۰۹۱۳۵۶۰۶۲۰۸، یا تماس با دایرکت @kaajmag در اینستاگرام یا سایت www.kajmag.ir اقدام کنید. 1402/9/11 ⏺ کانال نویسنده: t.me/jabertavazoee ⏺ اینستاگرام نویسنده: instagram.com/jaber_tavazoee
1 060
16
🔹 روایت کوچه و محرم‌های کودکی قدیم در شماره هفتم «کاج سبز» 🔹 عمه چرا به کربلا، این‌همه لشکر آمده... #محمد_تواضعی وقتی آخوند+1
🔹 روایت کوچه و محرم‌های کودکی قدیم در شماره هفتم «کاج سبز» 🔹 عمه چرا به کربلا، این‌همه لشکر آمده... #محمد_تواضعی وقتی آخوند افساردهنه خرش را به تیر چراغ‌برق جلو خانه‌ای که روضه داشت، می‌بست و می‌رفت تو، ما بچه‌ها هر کدام یک‌مشت سنگ‌ریزه برمی‌داشتیم و دم‌ودستگاه زیر شکم حیوان بدبخت را نشانه می‌گرفتیم. وقتی به هدف می‌خورد، می‌خندیدیم و خوشی می‌کردیم... ▪️مطلب کامل را در پست بعد بخوانید. ⏺ کانال نویسنده: t.me/jabertavazoee ⏺ اینستاگرام نویسنده: instagram.com/jaber_tavazoee
174
17
این کانال و اینستاگرام منه که البته محتواش تقریباً یکسانه.
1
18
🔹 روایت «دریچه‌ای به ازدحام کوچه خوش‌بخت» در شماره هفتم «کاج سبز» ▪️هفتمین شماره دوفصل‌نامه فرهنگی، هنری، ادبی «کاج سبز» ویژ
🔹 روایت «دریچه‌ای به ازدحام کوچه خوش‌بخت» در شماره هفتم «کاج سبز» ▪️هفتمین شماره دوفصل‌نامه فرهنگی، هنری، ادبی «کاج سبز» ویژه پاییز و زمستان 1402 منتشر شد. موضوع بخشِ ویژه این شماره، «کوچه» است. بخشی از روایت من با عنوان «دریچه‌ای به ازدحام کوچه خوش‌بخت» را بخوانید: هر چی در زدم، باز نکردند. پدرم از پشت در گفت: «برو همون قبرستونی که تا حالا بوده‌ای...» امان از بچگی؛ به خشک نشدن و خشم مادر فکر کرده بودم، به خشم پدر بابت دیر برگشتن به خانه، نه. بعد کلی عجزولابه و گریه و وساطت مادر، بالاخره در باز شد. غافل از این‌که کمربند چرمی بابا با ولع تمام پشت در انتظارم را می‌کشد. جای همگی خالی؛ آن شب یکی از چند کتک مفصل عمرم را نوش جان کردم. جای کمربند چرمی مثل خیار روی دست و بازو و باسن و ران و ساق پام بالا آمد و تا یک هفته روی هر طرفی که می‌خوابیدم، درد توی تمام تنم می‌پیچید. اما از کاری که کرده بودم، پشیمان نبودم. آن شب، کلی چیزهای جدید و مفید یاد گرفته بودم... ▪️برای خرید کاج از طریق پیام به شماره واتساپ اقدام کنید. 1402/9/8 ⏺ کانال نویسنده: t.me/jabertavazoee ⏺ اینستاگرام نویسنده: instagram.com/jaber_tavazoee
922
19
از «دوستت دارم»ها 74 #جابر_تواضعی سوگواری در مرگ یک نفر خیلی راحت‌تر است تا برای یک آدم زنده. کسی که مرده، نیست و برای هیچ‌کس
از «دوستت دارم»ها 74 #جابر_تواضعی سوگواری در مرگ یک نفر خیلی راحت‌تر است تا برای یک آدم زنده. کسی که مرده، نیست و برای هیچ‌کس نیست. نسبت‌اش با همه و نسبت همه با او یکی است. نبودن‌اش درد مشترک است؛ همین ماجرا را به عدالت نزدیک‌تر می‌کند و سوگواری را ساده‌تر. اما سوگ عشق، سوگ کسی است که زمانی بوده و فقط برای تو هم بوده. اما حالا برای همه هست و فقط برای تو نیست. همین ماجرا را هولناک‌تر می‌کند. 1402/9/5 ⏺ کانال نویسنده: t.me/jabertavazoee ⏺ اینستاگرام نویسنده: instagram.com/jaber_tavazoee
820
20
🔹 درس‌هایی که از یک اینفلوئنسر مذهبی آموختم #جابر_تواضعی یک خانم اینفلوئنسر مذهبی ویدئویی منتشر کرده که در آن به خانم‌های خانه‌دار توصیه می‌کند خانه را به نام ائمه و بزرگان دینی نام‌گذاری کنند تا آن‌ها کارهای خانه را برایشان انجام دهند. جداً و حتماً پیش‌نهاد می‌کنم آن را ببیند و کامنت‌هاش را بخوانید. چه مذهبی و متعصب باشید و چه نباشید، محال است از این حجم طنز ناب تعجب نکنید و نخندید. کامنت‌ها چند چیز را روشن می‌کند: اول) این فرض که نسل جدید یا کاربران اصلی شبکه‌های مجازی و خصوصاً اینستاگرام، داستان‌ها و روایات مذهبی را نمی‌شناسد و بلد نیست، فرض باطلی است. برعکس، آن‌قدر خوب به آن‌ها مسلط است که می‌تواند تا این حد عالی درباره‌اش طنازی کند. دوم) لازمه طنازی، تقدس‌زدایی است. نظام آموزشی، ادبیات دینی را با هاله‌ای از تقدس به مخاطبانش آموزش می‌دهد، اما مخاطبش با گذشت زمان از همه این داستان‌ها تقدس‌زدایی می‌کند. پوسته را می‌شکافد تا به اصل برسد. در جهان مدرن، چیزی به نام تقدس مفهوم ندارد و با ابزار تهدید و ارعاب هم محقق نمی‌شود. انسان مدرن پرسش‌گر است و شرط لازم پرسش‌گری، زدودن هر جور هاله تقدس از اطراف چیزی است که به‌عنوان ابژه با آن روبه‌رو می‌شویم. سوم) این روند محتوم است و برگشتی ندارد. بنا به قانون سوم نیوتن، هر فشاری با مقاومتی برابر با خودش روبه‌رو می‌شود. و در شرایط حساس و خشم‌گینانه کنونی، با مقاومتی بسیار بیش‌تر از خودش. چهارم) اولین راه چاره، توافق دوجانبه برای پرهیز از فشار و نگه داشتن این مفاهیم در حد استعاره است. هر چیزی غیر از این، اتفاقاً کار را از این‌که هست، برای دین‌داران و مذهبیون متعصب، سخت‌تر و پیچیده‌تر می‌کند. 1402/8/30
1 096