fa
Feedback
کاشف شلغم

کاشف شلغم

رفتن به کانال در Telegram
1 726
مشترکین
+124 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
-730 روز

در حال بارگیری داده...

جذب مشترکین
اوت '26
اوت '26
+21
در 0 کانال‌ها
ژوئیه '26
+19
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '26
+41
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '26
+40
در 1 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '26
+9
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '26
+4
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '26
+117
در 6 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '26
+36
در 2 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '25
+21
در 1 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '25
+16
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '25
+21
در 1 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '25
+11
در 1 کانال‌ها
Get PRO
اوت '25
+21
در 2 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '25
+26
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '25
+19
در 1 کانال‌ها
Get PRO
مه '25
+15
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '25
+20
در 1 کانال‌ها
Get PRO
مارس '25
+22
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '25
+23
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '25
+84
در 2 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '24
+38
در 2 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '24
+33
در 2 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '24
+25
در 1 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '24
+25
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '24
+46
در 1 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '24
+17
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '24
+24
در 1 کانال‌ها
Get PRO
مه '24
+18
در 2 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '24
+16
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '24
+23
در 1 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '24
+54
در 3 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '24
+43
در 1 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '23
+51
در 1 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '23
+25
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '23
+29
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '23
+24
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '23
+32
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '23
+22
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '23
+27
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '23
+11
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '23
+17
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '23
+33
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '23
+14
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '23
+25
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '22
+21
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '22
+28
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '22
+35
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '22
+16
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '22
+17
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '22
+19
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '22
+13
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '22
+23
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '22
+26
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '22
+16
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '22
+21
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '22
+16
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '21
+18
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '21
+28
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '21
+35
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '21
+17
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '21
+34
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '21
+32
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '21
+15
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '21
+34
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '21
+42
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '21
+29
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '21
+15
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '21
+30
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '20
+1 785
در 0 کانال‌ها
تاریخ
رشد مشترکین
اشارات
کانال‌ها
29 اوت+1
28 اوت+2
27 اوت+1
26 اوت+1
25 اوت0
24 اوت0
23 اوت0
22 اوت0
21 اوت0
20 اوت0
19 اوت+2
18 اوت0
17 اوت0
16 اوت+1
15 اوت+1
14 اوت0
13 اوت+1
12 اوت+1
11 اوت+1
10 اوت+1
09 اوت0
08 اوت+1
07 اوت0
06 اوت0
05 اوت+1
04 اوت+2
03 اوت+2
02 اوت0
01 اوت+2
پست‌های کانال
ـــ مقدمهٔ بالا را به این علت نوشتم که امروز می‌خواستم چند کتاب در حوزهٔ فلسفهٔ علم معرفی کنم، اما متوجه ایراد مشترکی در همهٔ آن‌ها شدم. در حوزهٔ تکست‌بوک‌های فلسفهٔ علم، دو-سه کتابِ اساسی ترجمه شده‌‌اند، اما این ترجمه‌ها عقب افتاده‌اند از ویرایش‌های جدید کتب اصلی. من در این‌جا هر یک از این ترجمه‌ها را با کتاب اصلی‌اش مقایسه می‌کنم. لینکی هم از شناسنامهٔ هر کتاب قرار داده‌ام که مرجع ویرایش مورد استفادهٔ هر مترجم را نشان می‌دهد. ترتیب این لیست بر حسب درجهٔ اهمیت کتاب‌ها است--پس اگر قرار است فقط یک کتاب در فلسفهٔ علم بخوانید، کتاب گادفری-اسمیت بهترین انتخاب است. 1. پیتر گادفری-اسمیت. درآمدی بر فلسفه‌ی علم: پژوهشی در باب یک‌صد سال مناقشه بر سر چیستی علم. ترجمهٔ نواب مقربی. پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی. ترجمه بر اساس ویرایش اول کتاب در سال ۲۰۰۳ است؛ اما ویرایش دوم در سال ۲۰۲۱ چاپ شده است. برای تهیهٔ ترجمهٔ این کتاب، باید نرم‌افزاری به نام «فراکتاب» را نصب کنید و با مبلغِ [فعلاً] ناچیزی فایل کتاب را خریداری کنید؛ ضمنا خود گادفری-اسمیت برای ترجمهٔ فارسی، یک ایمیلِ ابرازِ خوشوقتی ارسال کرده است. 2. الکس روزنبرگ. فلسفه علم. ترجمهٔ مهدی دشت بزرگی و فاضل اسدی امجد. کتاب طه. 2. الکس روزنبرگ. درآمدی جدید به فلسفه علم. ترجمهٔ علی حقی. آسمان خیال. ویرایش اول این کتاب مربوط به سال ۲۰۰ است، اما هر دو ترجمهٔ فارسی بر اساس ویراست دوم در ۲۰۰۵ هستند. ویراست سوم در ۲۰۱۲ چاپ شده و ویراست چهارم در ۲۰۱۹. نکتهٔ جالب این است که در ویراست آخر این کتاب، لی مک‌اینتایر نیز به عنوان نویسندهٔ دوم اضافه شده است، اما خبری از اعمال این تغییرات اساسی در ترجمه‌ها نیست. ترجمهٔ حقی در بازار ناموجود است، اما نشر طه همین امسال کتاب خودش را تجدید چاپ کرده، طبعا بدون اِعمال تغییرات ویراست‌های جدید. 3. جیمز لیدیمن. درآمدی بر فلسفهٔ علم. ترجمهٔ حسین کرمی. حکمت. خوشبختانه یا متاسفانه، لیدیمن تاکنون ویراست جدیدی از کتاب ۲۰۰۲ اش منتشر نکرده و بنابراین ترجمهٔ فارسی نیز عقب نیافتاده است؛ هرچند نسبت به ویراست‌های جدید کتب دیگر، حالا دیگر این کتاب کمی کهنه شده است. دو کتاب دیگر هم هستند که هرچند در ایران مشهورند، اما در رقابت با سه کتاب فوق‌الذکر، قطعا قافیه را می‌بازند: 4. آرتور چالمرز. چیستی علم: درآمدی بر مکاتب علم‌شناسی فلسفی. ترجمهٔ سعید زیباکلام. سمت. این ترجمه بر اساس ویرایش دوم کتاب در ۱۹۸۲ است؛ این در حالی است که ویراست چهارم کتاب در ۲۰۱۳ منتشر شده است. 5. سمیر اکاشا. فلسفهٔ علم: مقدمه‌ای بسیار کوتاه. ترجمهٔ حسین عزیز طائمه و سودابه خادمی. دوران. 5. سمیر اکاشا. فلسهٔ علم. ترجمهٔ هومن پناهنده. فرهنگ معاصر. 5. سمیر اکاشا. درآمدی بر فلسفهٔ علم. ترجمهٔ ابوالفضل حقیری قزوینی. امیرکبیر. این کتاب اساسا قابل مقایسه با تکست‌بوک‌های که در بالا معرفی شدند نیست، چون جامعهٔ هدفش افراد غیردانشگاهی است. با این حال، در بین سه ترجمهٔ موجود از کتاب عکاشا، فقط اولی (طائمه) بر اساس ویراست دوم در ۲۰۱۶ است و آن دو تای دیگر بر اساس ویراست اول در ۲۰۰۲ هستند. پس نتیجه می‌گیریم که یکی از واجبات در هنگام ابتیاع کتاب‌های ترجمه‌ای، جستجوی ویراست‌های جدید کتاب اصلی است. ضمنا، منظور من از این بحث ابدا این نیست که چرا ناشران و مترجمان هر ده سال یک‌بار به کتاب ترجمه‌شده‌شان دستی نمی‌کشند؛ این حرف‌ها به اوضاع ما نیامده است. بر حسب شرحی که از علل ترجمهٔ چنین کتاب‌هایی دادم، مترجم ما با همان ویراست قدیمی هم به اهداف خودش می‌رسد. حتی اگر مترجمی پیدا شود که بخواهد ویراست جدید را مجانیْ به ناشر تحویل دهد، ناشر دلیل خاصی برای توقف انتشار نسخه‌های قبلی نمی‌بیند: چون به‌اصطلاح خلایق هرچه لایق. ممکن است بعضی‌ها بگویند که این نصرفیدنِ هماهنگ کردن ترجمه‌ها با ویراست‌های جدید، ناشی از اقتصاد معیوب نشر ایران است؛ که آه و وای که تقصیر فایل‌های پی.دی.اف است که باعث شده ناشران ورشکسته شوند. اما این یک انحراف از اصل ماجرا است. ناشرهای ایرانی هرچه باشند قربانی نیستند در این وسط، چون قریب به اتفاق آن‌ها، خودشان آثار ترجمه‌ای‌شان را از ناشران خارجی‌ به‌معنای دقیق کلمه می‌دزدند. این وسط، دانشجوی پی.دی.اف‌-خوانی که صرفا برای امور آموزشی از یک کتاب بهره می‌برد، بسیار کمتر در مظان اتهام است تا ناشری که دهه‌ها، شکم چند خانواده را سیر کرده است با همین دزدی از نویسندگان و ناشران خارجی. این همان شکل از دزدی است که امروزه هم در سایت‌های فروش حق اشتراک فیلم‌های خارجی به کاربران ایرانی دیده می‌شود؛ مسلما تقصیر کسی که به این طریقْ یک تجارت راه انداخته بیشتر است از یک لیچر تورنتی با مصرف شخصی.

2
ترجمه در سرزمین علیلان آکادمیک برای من همواره عجیب بوده است انگیزه‌های کسی که دست به ترجمهٔ یک کتاب نظری و دانشگاهی می‌زند. «قاعدتا» مترجم چنین آثاری کاملا بر ادبیات موضوع مسلط است؛ پس علی‌الاصول باید وقت خود را صرف تألیف مقاله و کتاب‌هایی به زبان انگلیسی در آن حوزه بکند. البته یک استاد دانشگاه ممکن است یک کتاب کلاسیک را از لاتین یا فرانسوی به انگلیسی ترجمه کند، اما این فعالیت ترجمه‌ای در حاشیهٔ فعالیت‌های تالیفی (مقاله، چپتر، کتاب) قرار می‌گیرند--ترجمه‌ها هرگز رزومهٔ اصلی یک آکادمیسین محسوب نمی‌شوند. هر فرد دانشگاهی باید صدای خودش را داشته باشد، وگرنه فرقی با تبلیغاتچی‌های تلویزیونی ندارد. در فضای دانشگاهی ایران اما فقط به ترجمهٔ کلاسیک‌ها رضایت نمی‌دهند و هر کتاب متوسط، آموزشی، و دست چندمی را هم ترجمه می‌کنند و به دست مخاطبان می‌رسانند. این روند باز هم برای من عجیب است؛ چون «قاعدتا» کسی که دانشجو شده است، آنقدری زبان بلد است که تکست انگلیسی رشته‌اش را بخواند. اتفاق بامزه، چرخهٔ معیوبی است که در دانشگاهِ من‌درآوردیِ ایرانی درست شده است: بر حسب اتفاق، یک استاد به‌دردبخور جذب سیستم می‌شود، اما از آن‌جایی که دانشجویانش نمی‌توانند تکست‌های لازم را بخوانند، و استاد هم برای بقای شغلش نیازمند وجود این دانشجویان است، پس استاد ما، با ترجمهٔ آثار همکاران غربی‌اش، دانشجویانش را آنقدری هل می‌دهد تا به مقاطع بعدی بیایند و پایان‌نامه‌ای سر هم کنند، بلکه تقاضا برای رشتهٔ او کم نشود، بلکه این استاد محزون هم بتواند سهمش را از سفرهٔ نفت دریافت کند. بنابراین روند عجیب ترجمهٔ دانشگاهی در نگاه اول دو مقصر دارد: استادانِ ناتوان از نوشتن و دانشجویانِ ناتوان از خواندن. پس «قاعدتا» چارهٔ کار این است که پول نفت را برای این میلیون‌ها علیلِ آکادمیکْ حیف و میل نکنیم. تا این‌جا من جریان ترجمه‌گری در درون دانشگاه را مرور کردم؛ اما بررسی انگیزه‌های مترجمان غیردانشگاهی کار آسان‌تری است. مثلا یکی از دلایل عمده‌ای که یک میانسالِ غیردانشگاهی مملکت، وقتش را صرف ترجمه‌ای می‌کند که عایدی مالی چندانی هم برایش ندارد، این واقعیت است که ایزوله بودن کشور باعث شده مترجم را به جای نویسنده در جایگاه عالمان بنشانند؛ فلذا صرف چاپ اسم هرکسی کنار یک نویسندهٔ بزرگ، کافی است تا سند فهم و درک یک سنت فکری را به اسمش بزنند. به این ترتیب فارغ‌التحصیل شکست‌خوردهٔ علوم انسانی می‌تواند لاپوشانی کند همهٔ سرخوردگی‌هایش را از تبدیل نشدن به مؤلفی آکادمیک (در معنای ژورنال‌ها و ناشرهای واقعی دنیا، نه مسخره‌بازی‌های مجلات پژوهشی داخلی). البته اخیرا انگیزهٔ مالی هم علت مضاعفی شده است برای مترجمان غیردانشگاهی: حالا دیگر مخاطبان حوصلهٔ خواندن همان متن فارسی را هم ندارند، بنابراین مترجم ما چند جلسه کلاس خصوصی برگزار می‌کند تا همان چیزهایی که ترجمه کرده است را شفاها بیان کند. یک دلیل شایع‌تر برای ترجمه کردن کتاب‌ها، تبلیغ و گسترش یک رتوریک خاص است؛ یار جمع کردن از تیم همان دانشجویان نصفه‌ونیمه و فارغ‌التحصیلان شکست‌خورده. در این شیوهٔ ترجمه‌گری، کتاب‌های نظریْ دیگرْ متونی نیستند برای نقد شدن و فراتر رفته شدن؛ بلکه متن ترجمه‌شده تبدیل به یک نص مقدس می‌شود و مترجم نیز پیامبر این دین جدید. هم مترجم دانشگاهی و هم آزاد، هر دو حاصل دولتی‌شدن دانشگاه‌اند؛ حاصل وضعیتی که آدم‌های عادی را دانشجو کرد؛ شرایطی که مردم عادی را با پول نفت وارد دانشگاه کرد، یعنی کسانی که «قاعدتا» باید چرخ کار و صنعت و خدمات کشور را بچرخانند. این‌جا بود که پدیدهٔ استادِ نفتی هم زاده شد: پول نفت را بگیریم تا دانشجویان نفتی را آموزش دهیم، مجلات جعلی درست کنیم و مقالات جعلی خودمان را تویش چاپ کنیم؛ پول نفت بیشتری بگیریم تا همایش‌های جعلی ترتیب دهیم؛ پول نفت را بگیریم تا به همایشی علمی در سایر جهان سوم برویم. البته این قصه مربوط به ایامی بود که هنوز چیزی ته قابلمه مانده بود که به این موجودات عجیب‌الخلقه برسد. با توجه به شرایط فعلی، باید ببینیم در سال جاری این استند-آپ کمدی به کجا خواهد رسید. سالی که حتما در آن کاهش ظرفیت رشته‌های غیرخدماتی رخ خواهد داد و آن دسته از نیروهای دانشگاهی که قادر به لابی‌گری در این فرصت کوتاه نیستند، تعدیل خواهند شد. پس غلظت علیل‌بودگی آکادمیک در سال جاری بیش از پیش خواهد بود.
360
3
#رادیوطور ۱۴ • گفتگو با پدرام • فیلم‌بینی در دههٔ هشتاد و نود @RadioTor
366
4
01 - Haya Zaatry - Manakir.mp3
713
5
☕️☕️ پادکست #ایماژ 26 🎞 فیلم‌های 2025 🎨 لیست آرمان | لیست امیرسامان @RadioTor
703
6
بدون متن...
870
7
Nmout_Bi_Baaed_or_Ya_Salam_Aghane_Servicet_Sandy_Shamoun_Ahmad_El.mp3
868
8
+7
@RadioTor
840
9
Spotify
Spotify
648
10
ملاذ هي فرقة روك مصرية تكونت عام 2014 علي يد محمد عبد الرازق (عازف غيتار وملحن ومؤلف اغاني) و صديقه عمرو بشر و كان لديهم نفس
ملاذ هي فرقة روك مصرية تكونت عام 2014 علي يد محمد عبد الرازق (عازف غيتار وملحن ومؤلف اغاني) و صديقه عمرو بشر و كان لديهم نفس الشغف لموسيقى الروك و الميتال. تعرف محمد عليه منذ 2012 عندما شارك معه في مشروع موسيقي آخر، بعد ذلك بدأ ماجد عامر (مغني الفرقة) في مشاركة البروفات بشكل مستمر مع أعضاء الفريق القدامى خلال 2014 , و في نهاية 2014 أنضم معتز النشار وفي بداية 2015 أنضم أحمد جمال الجوهري ليكتمل قوام ملاذ بشكله الحالي. تركيز الفريق الاساسي و هدفه هو تقديم موسيقي الالتيرناتيف روك و الهارد روك بكلمات عربية بطريقة يقبلها المستمعون مهما كانت خلفيتهم الموسيقية . الأعضاء : ماجد عامر : (غناء) عمرو بشر : (ليد غيتار) محمد عبد الرازق : (غيتار كهربائي) معتز النشار : (بيس غيتار) أحمد جمال الجوهري : (درامز) الألبومات : ملاذ (2016) الصدع (2019) قرمزي (2021) أغاني منفردة : سرمدي (2017) سابع سما (2018) فكرك (2019) بارود (2019) لو وحدي (2020) @AlterGalaxy
602
11
من این تز را ذیل اولویت دموکراسی اقتصادی بر دموکراسی سیاسی درک می‌کنم؛ یعنی ابتدا پیش‌رفتن به سوی آزادی بازار (همچون مدل هنگ‌کنگ) تا تربیت دموکراسی اقتصادی در جامعه رخ دهد و صرفا بعد از آن، صحبت کردن از مشارکت سیاسی عاقلانه خواهد بود. کسی که فریاد رفراندوم و آزادی اجتماعی و سیاسی برمی‌آورد، بدون اشاره به آزادی اقتصادی، در واقع دارد بر طبل تکرار انقلاب‌های پوپولیستی و ویرانگر می‌کوبد. پیشتر در این متن این ایده را بیشتر باز کرده بودم؛ https://t.me/RadioTor/2732
698
12
اگر توافق بعد از جنگ ایران و امریکا را جدی بگیریم، یعنی فرض بگیریم که وعده‌های دو طرف دست‌کم برای چند سال اجرایی خواهند شد، می‌توان حداقل دو نتیجه گرفت: نتیجهٔ اول را احسان عزیزی می‌گیرد؛ این‌که این توافق، شروع یک پوست‌اندازی مثبت در حاکمیت است، از نوع استحاله‌های روسی و چینی در قرن بیستم. اگر چنین لحظه‌ای واقعا شروع شده باشد، آن‌گاه این استحاله را باید دستاورد جنگ دانست. برخلاف کشورهای مذکور، در مدل ایرانی، فشار اقتصادی قادر نبود این مسخ را کلید بزند، اما جنگ چرا. فلذا در صورت وقوع این تغییر شکل در سال‌های آینده، باید جنگ را نعمت دانست. این تحلیل، تفسیر چپ از جنگ به مثابهٔ امری همیشه مذموم را نقض می‌کند. البته از آن‌جا که در کمتر کتاب خوش‌نامی نوشته‌اند که یک جنگْ خوب بوده است، پس باید انتظار داشت که بسیاری با ارزیابی مثبت از جنگ اخیر مخالفت کنند. مثلا چپ‌ها خواهند گفت که ما را به اقتصاد دنیا وصل کردید و حالا «بحران‌های سرمایه‌داری» هم قوزی بالای قوزمان شده است! سوای از پاسخ‌های اقتصادی دقیقی که می‌توان به این دست مهملات داد، تجربهٔ زیستهٔ ایرانیانی که از ۸۸ به این سو را به شیوه‌ای سیاسی درک کرده‌اند، گواهی است بر این‌که فقط جنگ بود که امکان این ادغام احتمالی را فراهم کرد. نتیجهٔ دوم را مهرپویا علاء می‌گیرد؛ این‌که تنگهٔ هرمز ابزاری بود در دست ایران که امریکا را مجبور کرد خودش را از باطلاقِ آن خارج کند تا جلوی ضرر بیشتر را بگیرد. مطابق این نتیجه‌گیری، اثرگذاری یک قدرت کوچک (ایران) بر عملکرد یک قدرت بزرگ (امریکا)، نتیجهٔ گردش مالی عظیم تنگهٔ مذکور است. پس جهانی شدن اقتصاد، برخلاف تفسیر رایج چپ، موجب ضعیف شدن کشورها در برابر امپریالیسم (!) نمی‌شود: از قضا وجود شبکهٔ به‌هم‌پیوستهٔ اقتصاد جهانی باعث می‌شود که موجودیت‌های کوچک بتوانند تهدیدی علیه عملکرد کل شوند. این درست مثل اعتصاب راننده‌های مترو است: اگر آن‌ها به سر کار نروند، هزاران نفر نمی‌توانند در محل کار خود حاضر شوند و الخ. فلذا اقتصاد زنجیری کاپیتالیسم به آدم‌های کوچک، قدرت بیشتری می‌دهد برای چانه‌زنی. البته سیستم نیز بیکار نمی‌نشیند و خودش را در برابر بسیاری از خطرات کلیشه‌ای (مثل اعتصاب‌ها) واکسینه می‌کند. پس برخلاف ایدهٔ چپ علیه جهانی‌سازی مالی، اتفاقا همین سیستم بود که توانست آدم‌کوچولوها را در برابر آدم‌گنده‌ها حفظ کند. حتی اگر کاملا در پوست مارکس فرو رویم، می‌توان گفت همین حساسیت بازارهای سرمایه‌داری به جنگ است که بزرگ‌ترین تهدید علیه سرمایه‌داری است. البته فراموش نکنیم که جنگ را تصمیم‌های سیاسی دولت‌ها ایجاد می‌کند و نه بازارها؛ یعنی این دخالت سیاسی دولت است که زیبایی بازار را تهدید می‌کند، و نه خود بازار آزاد. به این ترتیب یک نگاه گذرا به جنگ اخیر می‌تواند چند تناقض بنیادین ایده‌های ضد کاپیتالیستی را آشکار کند: إِنَّ فِي ذَلِكَ لَآيَاتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ.
870
13
10 - Los Zafiros - La Luna en Tu Mirada.mp3
872
14
#SoundTrack A Poet (2025) Un poeta / Directed by Simón Mesa Soto @RadioTor
1
15
چنین نبود که فیل دختر هر از گاهی یاد هندوستان کند. دخترِ ماجرای ما توانایی بالایی برای کنترل میل و برنامه‌ریزی ذهنش داشت؛ بنابراین هر وقت که برای یک لحظه یاد هری پاتر می‌افتاد یا کسی اشاره‌ای به این شخصیت داستانی می‌کرد، دختر سریعا مکانیسمی را در ذهنش فعال می‌کرد که تکرار کند: «ولی هری پاتر در دنیای واقعی وجود ندارد، ولی هری پاتر در دنیای واقعی وجود ندارد…» در چند سالی که از آشنایی و ازدواجش با شوهر استانداردش می‌گذشت، دیگر از علاقه‌اش به داستان‌های هری پاتر صحبت نمی‌کرد. داشت تلاش می‌کرد که به کمک کتاب‌های درسی، فراموش کند همهٔ هفت باری که همهٔ هفت جلد هری پاتر را خوانده بود. منتها گاهی، هر از گاهی، وقتی کسی از او می‌خواست آرزویی کند، دنیایی خیالی را مجسم کند، وقتی در یک قصهٔ رمانتیک در یک دنیای تخیلی غرق می‌شد، این فکر غلغلکش می‌داد که آیا می‌توان از این دنیای واقعی گریخت به آن دنیای فانتزی؟ آیا می‌توان روزی از این شوهر استاندارد و شغل استاندارد و خانهٔ استاندارد فرار کرد همچون آلیس، به سرزمین عجایب؟ و در سرزمین عجایب، چه کسی بهترین همراه است، جز هری؟ چه کسی گشوده است به تجربیات دنیاهای عجیب در این سفر عجیب، جز هری؟ چه کسی کسل می‌شد از استانداردهای دنیای واقعی، جز هری؟ این تخیلات چنان گذرا بودند که نمی‌شد آن‌ها را «اختلالی» در انسجام فکری دختر به‌حساب آورد. دختر راضی بود از آن‌چه که داشت و از آن‌چه که برای به‌دست آوردنش تلاش کرده بود؛ به‌خاطر همین هم به خودش حق نمی‌داد که چیز دیگری بخواهد غیر از این نعماتی که دارد. شاید مایهٔ آرامش خاطر دختر بود اگر که خبردار می‌شد پسر اول، هری دنیای جوانی‌اش، شکست خورده و ناکام شده؛ آن‌وقت می‌توانست مطمئن‌تر باشد به خودش بابت انتخاب شوهری استاندارد به‌جای هری پاتر. ولی چنین خبری هرگز به‌گوشش نرسید و پیگیری چنین اخباری را هم پرخطر می‌دانست، چه این‌که احتمال داشت هری مذکور، هرمیونی هرمیون‌تر از خود دختر را یافته باشد و زندگی خوبی را با او بگذراند. هرچند هری‌ای که او می‌شناخت، اهل هرمیون‌بازی و تاسیس یک زندگی خوب نبود. بعد از هجوم این افکار، دختر زولپیدم را با آب پایین می‌داد. چند سالی بود که دختر اس‌سیتالوپرام را هم به داروهایش اضافه کرده بود. به این ترتیب همه‌چیز امن و امان بود. او می‌توانست چیزهای استانداری که در زندگی به‌دست آورده را دوست بدارد. همین هم باعث می‌شد تا به روانپزشکش بگوید که «زندگی» را دوست دارد، زیرا «چیزهایی» را که در زندگی به‌دست آورده دوست دارد. روانپزشکش حرفی نمی‌زد، اما از آن‌جا که دختر باهوش‌تر از روان‌پزشک بود، از خودش می‌پرسید که با وجود این همه تلاش برای کسب «اجزای زندگی»، آیا «خود زندگی» را هم دوست دارد؟ زندگی در دورهٔ هری، معمایی بود برای حل شدن و همین هم خواستنی‌اش می‌کرد؛ حالا اما هیچ گزینهٔ هیجان‌انگیزی در زندگی وجود نداشت. هیچ چیز مگر، شنیدن دوبارهٔ صدای هری؟ یک زولپیدم دیگر خورد و خوابید.
1 037
16
هرمیون و شوهر آزکابان احتمالا هر بچهٔ نرمالی یک دنیای ذهنی برای خود می‌سازد. او دنیای این شخصیت‌های خیالی را گاهی با اسباب‌بازی‌هایش بازسازی می‌کند و گاهی هم فقط توی سرش نگه‌شان می‌دارد. دختر داستان ما هم وقتی بچه بود، خودش را هرمیونی می‌دید که با هری پاتر زندگی مشترکی تشکیل داده. با همین انگیزه هم بود که در سال‌های قبل از دانشگاه، او وظیفهٔ خودش را به نحو احسن انجام داده بود: همچون هرمیون حسابی درس خوانده بود و به بهترین دانشگاه رفته بود. در همان‌جا بود که هری پاتر زندگی‌اش را پیدا کرد. اول به شباهت ظاهری آن پسر و هری پاتر پی برد. بعد هم که سر صحبت با پسر باز شد، فهمید که از قضا این پسر هم مثل هریْ نِردی است که قرار است کشف‌های مهم علمی بکند و همچون هر دانشمند بزرگی، عقاید نامتعارف و منحصربه‌فردی دارد. ماه‌ها بعد از وقوع عشق متقابل، دختر توانست رفتارهای غیرمعمول پسر را ببیند: پسرک حداقلی از روابط اجتماعی را هم بلد نبود و همیشه دختر را پیش این و آن شرمنده می‌کرد. اصلا انگار پسرک را تربیت نکرده بودند. دختر بالاخره فهمید که همهٔ این مدت داشته لباس هری پاتر را به‌زور به قامت پسر می‌دوخته. بنابراین پسر را ترک کرد. چندی از جدا شدن آن‌ها نگذشته بود که دختر فکر کرد که از آن رابطه درس بزرگ زندگی را آموخته است: این‌که در دنیای واقعی هیچ هری پاتری وجود ندارد، و اگر هم باشد، به‌درد زندگی نمی‌خورَد و نمی‌توان به او تکیه کرد. نِردها ماشین ندارند و تامین نیازهای همسر، در صدر اهداف زندگی‌شان نیست. بنابراین بعد از این جدایی، دختر سعی کرد بالغ شود و از دوختن لباس برای همسر آینده‌اش دست بردارد. دیگر تلاش نکرد هری پاتر زندگی‌اش را پیدا کند. یک لیست برداشت و گزینه‌های موجود را بررسی کرد. این بار او معیارهایی عینی را برای پارتنر جدیدش در نظر گرفت: معدل کارنامهٔ ترمی نشان‌دهندهٔ تلاش آیندهٔ او برای ساخت بهترین زندگی است. به ارث بردن مقدار «متوسطی» از ثروتْ ضروری است (زیرا مقدار کم ثروت باعث می‌شود فرد—مثل پسر قبلی—زیادی بی‌فرهنگ و بی‌کلاس شود، به ارث بردنِ مقدار خیلی زیادی از ثروت هم فرد را لوس و غیرتلاش‌گر می‌کند). کاندیدای مورد نظر دختر همچنین می‌بایست تامین احتیاجات همسر آینده‌اش را به‌عنوان یک اولویتِ بی‌رقیب بپذیرد. ذهن فرد مورد نظر می‌بایست برای دختر قابل پیش‌بینی باشد؛ بنابراین باید کمی‌ کم‌هوش از خود دختر باشد. در نهایت نیز این فرد می‌بایست چند تایی رمان خوانده باشد تا بتواند هرازگاهی پای صحبت‌های «فرهنگی» دخترِ هرمیونی بنشیند و حوصله‌اش در کتابفروشی سر نرود. روزی که دختر، شریک زندگی‌اش را—این‌بار به شکلی واقع‌گرایانه—انتخاب کرد، با چالش چندانی مواجه نشد؛ زیرا از قبل می‌دانست که باید به‌دنبال چه کسی بگردد. هرمیونِ ما مثل هر تلاش‌گر دیگری، زندگی خود را به دست شانس‌ها و اتفاق‌ها نمی‌داد. قرار نبود شوهری را برگزیند که وسط کارْ جا بزند، دم فرودگاه سست شود، در مصاحبه‌های کاری لنگ بزند، یا در مراسم ختم خانوادگیْ بدون کراوات سیاه بیاید. بنابراین چند سالی رفت و آمد کردند و درست زمانی که دانشگاه تمام شد، ازدواج کردند. بقیهٔ مراحل پیش‌بینی‌شدهٔ زندگی هم در چشم‌به‌هم‌زدنی انجام شد و به‌خوبی پیش رفت. دختر حالا صاحب یک زندگی بود، کمابیش شبیه همانی که از بچگی می‌خواست.
747
17
وضعیت یک بیمار در این مرحله درست مثل کسی است که در یک خفقان سیاسی گیر افتاده و خود را در انتهای خط می‌بیند: نه شغل امنی دارد و نه اگر به سر کار برود، درآمد کافی دارد؛ نه می‌تواند در کشورش اعتراض کند و نه می‌تواند به میلش پاسخ بگوید. چنین فردی در نهایت استیصال است، درست مثل یک بیمار مبتلا به ایدز. به قول نامجو، «مردِ جان-به-لب-رسیده را چه گویند؟» کسی که هر کاری از او برمی‌آید. (یک جایی شنیده بودم که به‌دلیل خطر بالقوهٔ بیمارانِ به ته خط رسیده برای جامعه، دولت رفاه باید به این آدم‌ها مجانی رسیدگی کند. البته اگر صادق باشیم، باید گفت فقط وقتی می‌توان «خطرِ» آن‌ها را واقعا از بین برد که دولت این شهروندان را به خوابِ ابدی فرو ببرد—ایده‌ای نازیستی و ضد حقوق اساسی.) درست در این نقطه است که می‌توان درک کرد چرا بسیاری از افراد که داخل ایران زندگی می‌کردند، در مقطعی از زمان، اعلام کردند که ایهالناسِ جهان، به ما حملهٔ نظامی سختی کنید و حتی شده ما را بکشید، بلکه این‌ها بروند. مورد صحبتم آن دسته از ایرانیانِ موافق حملهٔ نظامی است که داخل ایران‌اند، وگرنه کسی که خارج از ایران است (چه جنگ‌طلب و چه ضد جنگ) از جایگاه عافیت برمی‌خیزد و بی‌ربط است به مثال ما. کسی که نفسش از جای گرم بلند می‌شود و از بیرون گود می‌گوید لنگش کن، ارتباطی ندارد با وضعیت کسی که به آخر خط رسیده و حتی خودش را هم انتحار می‌کند. راجع به این سوژهٔ «دمِ مرگ» فیلم‌های متعددی ساخته شده‌ است. در سینما می‌توانیم بی‌آن‌که واقعا مبتلا به ویروس شویم، بصیرت‌های یک سوژهٔ دم مرگ را درک کنیم، البته اگر که فیلم خوبی را برای تماشا انتخاب کرده باشیم. چهار هفته طی شد و به آزمایشگاه رفتم. ایدز نداشتم. هپاتیت ث نداشتم. اما تجربه‌ای را از سر گذراندم که باعث شد بتوانم مستقیما به ذهنیت سیاسی بسیاری از ایرانیان راه یابم. توانستم چهار هفتهٔ تمام، آدمی به آخر خط رسیده باشم. کسی باشم که هیچ‌چیز برایش مهم نیست و بنابراین خیالِ پرداختن به چیزهایی را در سر می‌پروراند که تا کنون جرئت انجام‌شان را نداشته. چه حیف.
613
18
شبی که ایدز گرفتم (؟) افلاطون می‌گوید بهترین پزشکان کسانی‌اند که خودشان به بسیاری از بیماری‌ها مبتلا شده‌اند. پزشی که تجربهٔ شخصی از سِیر یک بیماری دارد، با یک اشارهٔ بیمار می‌فهمد وضع او را. با این منطق، منی که هیچ‌گاه واقعا مریض نشده‌ام، جایی‌م نشکسته و حتی از یک قرص سادهٔ سردرد هم گریزانم، هرگز درکی از بیماران و مسیر درمان‌شان ندارم؛ من ناچارم فقط با اطلاعات موجود در کتاب‌های پزشکی وضعیت بیمارانم را بررسی کنم. ماه قبل در میانهٔ بخیه زدن یک بیمار بودم. بعد از این‌که دوخت و دوزِ دستِ چاقوخورده‌اش را تمام کردم، آمدم سراغِ صورتِ زخمی‌اش. پس از این‌که آمپول بی‌حسی را به وی تزریق کردم، نوک سوزن وارد انگشت خودم شد (needling). یک قطره خون روی انگشت اشاره‌ام هویدا شد. بدانید که وقتی چنین وضعی برای‌تان پیش آمد، نباید محل زخم را فشار دهید تا به خیال خودتان خون آلوده را بیرون بریزید، فقط باید با آب و صابون محل ورود سوزن را بشویید و بعد هم به پزشک مراجعه کنید. کار بخیهٔ بیمار را تمام کردم. از همراهش خواستم بیرون برود و از مریض سوالاتی پرسیدم و کاشف به عمل آمد که خیلی هم زیاد در «گروه پرخطر» است؛ یعنی فعالیت‌هایی را کرده و می‌کند که باعث می‌شود ریسک زیادی برای مبتلا بودن به بیماری‌هایی مثل ایدز و هپاتیت داشته باشد. از تتو و کمپ ترک اعتیاد بگیرید تا سکس بدون کاندوم با شریک‌های جنسی متعدد. با بیمار حرف زدم که «سوزن به دستم رفته و می‌خواهم برایت آزمایشی بنویسم که این ویروس‌ها را چک کنی.» بیمار هم قبول کرد و بنا شد فردا صبحش به آزمایشگاه برود. گفتم هزینه‌اش را هم خودم بهت پرداخت می‌کنم و تو فقط برو به آزمایشگاه. یک نکتهٔ فنی را بگویم: وقتی با یک بیمار پرخطر نیدل شده‌اید، لازم نیست حتما برای جواب آزمایش صبر کنید؛ می‌بایست در اولین ساعت‌ها (حداکثر ظرف سه روز) داروهای پیشگیری از ایدز را شروع کنید. منتهای مراتب، خود این داروها هم کم‌خطر نیستند؛ بنابراین لازم است که سود و زیان این داروهای پروفیلاکسی (پیشگیرانه) را در کفهٔ ترازو قرار دهید. پس بعد از این اتفاق، من می‌بایست تصمیم می‌گرفتم که داروهای پیشگیری را مصرف بکنم یا خیر. این‌جا ما با شبی مواجهیم که هم ایدز داری و هم نه. تاکیدم روی ایدز است و نه سایر بیماری‌هایی که از طریق خون به پا خواهند شد (منتقل می‌شوند)؛ چون هر نیروی کادر درمان «می‌بایست» پیشاپیش واکسن هپاتیت ب را زده باشد و تیتر سرمش را اندازه گرفته باشد؛ خوشبختانه من از این بابت ایمن بودم (هستم). می‌ماند هپاتیت ث که واکسنی ندارد، و نیز ایدزِ بی‌پدرومادر. این وضعیتِ معلق باعث شد تا من با یک بیمارِ مبتلا به ایدز همذات‌پنداری کنم. مشکل فقط این‌جا بود که این‌گونه به ایدز مبتلا شدن، همچون سوختن دهان بود بدون خوردن آش. فردایش به مریض مورد نظر تلفن کردم که ببینم رفته به آزمایشگاه یا نه: کلا جواب تلفنم را نداد. اگر کل قضیه در بیمارستان رخ می‌داد، همان‌جا یک نمونه خون از بیمار می‌گرفتیم و تمام. اما در کلینیک خصوصی چنین امکانی فراهم نیست. شاید بهتر بود همان لحظه به اورژانس زنگ می‌زدم که به درمانگاه بیایند و نمونه خون بیمار را بگیرند و ببرند به بیمارستان. این ایده‌ها اما یک روز دیرتر به ذهنم رسید؛ زمانی که نقد را رها کرده بودم و خوش‌بینانه به نسیه چسبیده بودم. با وجود این‌که وضعیت بیمار از نظر ابتلا نامشخص باقی مانده بود، باز هم تصمیم گرفتم که داروهای پیشگیرانه را مصرف نکنم. اگر فردایش باز هم بیمار مورد نظر جواب تلفنم را نمی‌داد و همکاری نمی‌کرد، زمان طلایی سه روزه برای شروع داروها از دست می‌رفت. در این حالت باید بیست-سی روز صبر می‌کردم تا window period طی شود: یعنی بازهٔ زمانی بین لحظهٔ مواجهه با ویروس HIV تا وقتی که ابزارهای آزمایشگاهی بتوانند مثبت بودن جواب آزمایش را شناسایی کنند. در همین اثنا، به این فکر کردم که ابتلا به ایدز، یک رهایی‌بخشی ایجاد می‌کند: حالا فرد می‌تواند کارهایی را انجام دهد که تاکنون به‌خاطر خوش‌بینی‌اش به زنده ماندن در دنیا هرگز انجام نمی‌داده؛ زیرا او دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد. یک ذهن انتحاری این‌گونه ساخته می‌شود. این‌جا فرد تبدیل به سوژهٔ نیرومندی می‌شود که می‌تواند خود را تماما وقف ایدئولوژی یا میلش کند. البته این کارهای جدید را باید خیلی سریع انجام دهد، پیش از آن‌که بمیرد. من از همان ایام دانشجویی با خودم عهد کرده بودم که اگر روزی به یک بیماری مزمن مبتلا شدم، به‌دنبال دیالیز و کموتراپی و غیره نروم—نمی‌صرفد برایم. بنابراین در چهار هفته‌ای که منتظر طی شدن window period بودم، داشتم نقشه می‌کشیدم که چه امورات رهایی‌بخشی انجام دهم برای این یکی دو سالی که تا شروع شدن علائم ویروس وقت دارم.
484
19
چند نکتهٔ بدیهی: وزارت مسکن را هم باید تعطیل کنیم. سازمان تعزیرات و هیئت‌های قیمت‌گذاری‌ها هم باید مطلقا حذف بشوند. خیلی جاهای دیگر هم کافی است تعطیل شوند تا آن حوزه به شکوفایی برسد. وزارت ورزش و همهٔ این مسخره‌بازی تیم‌های دولتی هم که باید فی‌الفور تعطیل شوند. شانس ما این است که پول نفت می‌تواند جبران‌کنندهٔ مالیات‌گیری باشد. بنابراین با کاهش شدید مالیات و با نیروی کار ارزانی که داریم، می‌توانیم تبدیل بشویم به قطب جذب سرمایه‌گذاران سودجو. این است مسیری که ما را هزاران قدم به جلو می‌برد. مسیری که خیال نیست و نظریهٔ صرف نیست؛ هرجا به آن عمل شده، خوشبختی را به ارمغان آورده است. کار سخت در این پروسه، ایجاد حاکمیت مبتنی بر قانون است—امری که فعلا شبیه به شوخی است.
490
20
در این طرح، درمان نیز کاملا خصوصی است. کافی است دولت به افرادی که زیر حداقل درآمد هستند، مبلغ گزافی را به عنوان مالیات منفی بدهد (رساندن درآمد آن‌ها به یک سطح حداقلی با یارانهٔ مستقیم). با این هزینه، هر خانواده می‌تواند بیمهٔ خصوصی خریداری کند. بیمهٔ دولتی مفهومی است که در ایران به‌طور کامل شکست خورده است. همین بیمهٔ درمانی دولتی بود که باعث شد تا اسما هزینهٔ بیمارستان ارزان باشد، اما حداقل یک همراه بیست‌وچهار ساعته در کنار بیمار باشد. این دیگر چه‌جور درمانی است که چند فرزند خانواده از کارشان بزنند به‌خاطر این‌که بیمه نمی‌تواند یک مراقبت کامل تامین کند—سمبل‌کاری در درمان. بیمه‌ای که نه پول کادر درمان را می‌تواند به موقع و کامل بدهد و نه هزینهٔ درمان را، بهتر است که حذف شود. بیمه‌ای که تا بتواند پول داروخانه را دیر می‌دهد و همین هم داروخانه‌ها را به این سمت سوق می‌دهد تا جای ممکن داروهای بیمار را بدون بیمه حساب کنند. این است سرطانی به نام بیمهٔ دولتی. از سازمان نظام پزشکی نباید جز یک وبسایت باقی بماند (که صحت وجود مدرک هر پزشک و نام موسسهٔ تحصیلی او را لیست کند). اساسا مجوز دادن به هر صنفی توسط یک سازمان مرکزی، ایده‌ای انحصارطلبانه و مضر است. آن بخش از نظام پزشکی که مربوط به شکایت‌ها است باید به‌طور کامل به پزشکی قانونی (که پیشاپیش زیرمجموعهٔ قوهٔ قضاییه است) محول شود. با حذف نظام پزشکی، مجوز پروانهٔ مطب نیز حذف می‌شود. در خصوص سایر اصناف هم همین روند آزادسازی وجود دارد. هر شهروندی موظف است درآمد شفافی داشته باشد و مالیات حداقلی‌اش را بدهد؛ اصناف نباید با ایجاد مانعی به‌نام مجوز، جلوی رقابت جدیدی‌ها با قدیمی‌های صنف را بگیرند. در این طرح، میلیون‌ها کارمند را اخراج می‌کنیم. اگر هم قانون قدیمی جلوی‌مان را گرفته است برای این کار، حداقل حقوق کارمندان را یک میلیون تومان تعیین می‌کنیم و حقوق همهٔ کارمندان را به حداقل حقوق تقلیل می‌دهیم؛ مشکل حل شد. ملتی که با طرحی مثل اخراج گستردهٔ کارمندان دولت مخالفت کند، یعنی همچنان عاشق مفت‌خوری و بیعاری است. چنین کشوری نیازی به بازسازی ندارد، بلکه باید در شرارت خودش نابود شود. ممکن است گفته شود که چرا باید میلیون‌ها کارمند دولت و کارگر شرکت‌های خودروسازی بنجل را اخراج کنیم و بعد هر ماه بهشان پول دستی بدهیم (همان مالیات منفی)؛ زیرا: ۱. وقتی یک کار انجام نشود بهتر است از وقتی که ناقص و خراب انجام می‌شود: این اخراج باعث می‌شود آن کارهایی که سابقا کارمندان دولت متولی آن بودند، توسط بخش خصوصی انجام گیرند. ۲. با افزایش تعداد نیروی بیکار (کارمندان سابق!)، هزینهٔ راه‌اندازی کسب‌وکار پایین می‌آید و این خود به رونق تولید کمک می‌کند. ۳. مالیات منفی‌ای که به بیکاران می‌دهیم برای این است که در سال‌های اول این طرح، مصرف را زیاد کنیم تا تولید زیاد شود. هدف نهایی مالیات منفی این است که افراد چنان درآمد خود را افزایش دهند که نهایتا از زیر خط مالیات منفی خارج شوند. ۴. معجزهٔ آزادی، راندمانِ بی‌نهایت است. در رقابت بازار، نیروهای ورودی روزبه‌روز باکیفیت‌تر می‌شوند و نیروهای رانتی حذف می‌گردند. با حذف گزینش دولتی، نیروهایی که به دلایلی غیر از توانایی‌شان جذب شده‌اند باید به‌دنبال شغل‌هایی دیگر با درآمد پایین‌تر بگردند. پس خیلی زود آن دسته از افرادی که از آب گل‌آلودِ استخدام دولتی ماهی گرفته‌اند، به جایگاهی که لایقش هستند برمی‌گردند. اگر هم که توانمند باشند جذب سیستم‌های خصوصی می‌شوند، با حقوقی به مراتب بهتر. در مراحل بعدی می‌توان طرحی که در مورد وزارت علوم گفتیم را در مورد آموزش و پرورش هم ارائه داد. به این ترتیب، مدرسه‌ها مختارند به شکل محلی کتاب‌های درسی‌شان را بنویسند. مسلما مدرسه‌ای موفق می‌شود بیشترین منفعت مالی را کسب کند که دانش‌آموزان را بهتر برای دانشگاه آماده کند. دولت البته همیشه وسوسه می‌شود که ایدئولوژی‌هایش را در مغز کودکان فرو کند (و حتی فریدمن نیز در این خصوص با مقداری «درس مشترک» بین کلیهٔ مدارس موافق می‌کند تا ارزش‌های حداقلی جامعه حفظ شود). اما در این طرح جدید، مردم اجازه دارند مدرسه‌ای را برای فرزند خود انتخاب کنند که به عقایدی که خودشان می‌پسندند نزدیک‌تر است. خانواده‌ها می‌توانند از همان مالیات منفی دولت استفاده کنند برای پرداخت شهریهٔ مدرسه. هر خانواده یارانهٔ گزاف دولتی را به چیزی اختصاص می‌دهد که برایش اولویت دارد. این است آزادی؛ نه این‌که دولت پیشاپیش همهٔ تصمیم‌ها را برای خانواده‌های فقیر بگیرد و آن‌ها مجبور باشند صرفا از مدارس بی‌کیفیت و صف‌های طولانی بیمارستان‌های دولتی استفاده کنند. این است کرامت انسانی در یک نظام سرمایه‌داری سالم.
421