fa
Feedback
💌 دلنوت

💌 دلنوت

رفتن به کانال در Telegram

دل‌نوت (Delnote) اشعار و نوشته‌های زیبا و ماندگار منتشر می‌کند. در انتشار زیبایی‌های دنیا با معرفی ما به دوستان‌تان سهیم باشید https://t.me/delnote

نمایش بیشتر
943
مشترکین
-224 ساعت
+27 روز
+1730 روز
آرشیو پست ها
‏فقط یک شادی در زندگی وجود دارد: دوست‌ داشتن و دوست‌ داشته‌‌ شدن. #ژرژ_ساند @delnote

🎵”By Night” #Laurent_Dury #Instrumental @delnote

بهار اومده از تو پس‌کوچه‌های موهای سیاهت #دلنوشته @delnote
بهار اومده از تو پس‌کوچه‌های موهای سیاهت #دلنوشته @delnote

الف ب پ ت ث ج چ ح خ د ذ ر ز ژ س ش ص ض ط ظ ع غ ف ق ک گ ل م ن و ه ی اسم کسی را که دوست داری میان حروف پیدا کن و ببین جهان چقدر
الف ب پ ت ث ج چ ح خ د ذ ر ز ژ س ش ص ض ط ظ ع غ ف ق ک گ ل م ن و ه ی اسم کسی را که دوست داری میان حروف پیدا کن و ببین جهان چقدر پر از حرف اضافه است! #حمید_سلیمی @delnote

🎵"نسیم سحر" #امین‌الله_رشیدی @delnote

♥️ آن جمعه‌صبح که قرار بود از خانه‌ی کوچه‌ی هشتم اسباب‌کشی کنیم و برویم چهار کوچه بالاتر. که من و پدرم سوار پیکان سفید شدیم و رفتیم سر فلکه‌ی‌دوم آریاشهر. که کارگر پیدا کنیم تا تیر و تخته‌ها را جابجا کنند. آن‌جایی که کارگرها مثل مورچه‌های دور قند، انبوه شدند دور پیکان و سرهای‌شان را از هر چهار پنجره آوردند داخل. که پرسیدند کارگر می‌خواهید؟ که بابا هنوز نگفته بود آره، درهای ماشین باز شد و شش نفر روی صندلی عقب خرماچین شدند. مثل شش پرانتزِ بازِ کنار هم. حتی دو نفر در جلو را باز کردند و خیز برداشتند که بشینند روی پای من. که بابا تشر زد بهشان «پدرآمرزیده‌ها، اسباب کاخ ناصرالدین شاه رو نمی‌خواهید بکشید... دو نفر کافیه». که مجبور شدیم لاغرها را به زور پیاده کنیم و فقط دو تا با بنیه با خودمان ببریم. که عدالت در آن‌جمعه معنی نداشت. که بابا وانت یکی را قرض کرد تا اسباب‌ها را با آن جابجا کنیم. ده بار وانت را پر کردیم و از هشتم رفتیم به خانه‌ی جدید. که من سر ظهر رفتم کبابی مددی و پنج پرس کوبیده خریدم با برنج. بی دوغ که چرت‌مان نگیرد. که کفش‌های‌شان را درآوردند تا کباب بخورند. که جوراب‌های‌شان سوراخ بود و پاها بوی جنازه‌ی گاو ده روز مانده کنار جاده‌ی سوسنگرد را می‌داد. که تا پنج عصر اسباب کشیدن کش آمد. که کارگرها برای بریدن این کش، اسباب را مثل زنی که چمدان شوهر خیانت‌کارش را از پنجره پرت کند بیرون، پرت می‌کردند توی وانت. که سری آخر وانت پر شد و یک مبل جا نشد. که کارگرها قانع‌مان کردند تا آن را ببندیم بالای همه‌ی وسایل. که بابا گفت: «می‌افته» و کارگر گفت با طناب می‌بندیمش. و بستند همانطور که عیسی را به صلیب بستند. بعد جای یکی از کارگرها نشد و چرید بالا و نشست روی مبل مصلوب. که بهش گفتیم نترس یواش می‌رانیم. که بابا هم یواش راند اما فیزیک کار خودش را کرد. بلوار گلاب را که دور زدیم، گریز از مرکز دست کارگر را گرفت و پرتش کرد توی خیابان وسط شمشاد‌ها. که مبل هم افتاد روی کارگر. که کارگر سالم ماند اما پایه‌ی مبل شکست. که خدا را شکر کردم. هم بابت این‌که پای کارگر نشکست و هم بابت این‌که من راننده نبود. که اگر بودم حتما مقبره‌ام در بلوار گلاب بنا می‌شد. که به خیر گذشت. که شب مادرم-تاج سرم- یک چیزی سر دستی درست کرد و داد کارگرها ببرند برای شام‌شان. که ما هم خوردیم. که لای اسباب ریخته شده‌وسط اتاق پذیرایی بساط چای راه انداختیم و با شیرینی خانه خوردیم. که بابا زد پشت کمرم و گفت خسته شدی مرد. که همان‌جا لای اسباب‌ها خوابیدیم. من دلم برای آن‌جمعه واقعا تنگ شده است. #فهیم_عطار @delnote

از مراسم لبان تو سایه می‌ماند و ما که در سفریم #کیومرث_یزدانی @delnote

از کف شعر که جزر کامل چشمان توست، گل‌های ابدی اقاقیا، بهار را اعتراف می‌کنند. #بیژن_الهی @delnote
از کف شعر که جزر کامل چشمان توست، گل‌های ابدی اقاقیا، بهار را اعتراف می‌کنند. #بیژن_الهی @delnote

🎵”Promise” #Yiruma #Instrumental @delnote

♥️ این جفای خلق با تو در جهان گر بدانی گنج زر آمد نهان خلق را با تو چنین بدخو کنند تا ترا ناچار رو آن سو کنند #مولانا @delnote

او به راستی مانند کشتی توفان‌زده‌ای بود که بادهای سهمگین دکل‌هایش را شکسته، طناب‌هایش را بریده، بادبان‌هایش را پاره پاره از ف
او به راستی مانند کشتی توفان‌زده‌ای بود که بادهای سهمگین دکل‌هایش را شکسته، طناب‌هایش را بریده، بادبان‌هایش را پاره پاره از فراز ابرها به قعر دریا انداخته و با امواج کف‌آلود بر بدنه‌ی آن کوفته باشد. اما کشتی انگار با از سر گذراندن این همه، حالا در بندر پهلو گرفته بود. صحنه‌های آن توفان اکنون به سرعت از خاطرش می‌گذشت؛ درست در نقطه‌ی مقابل تصویر آینده‌ای که در شرف آغاز بود. #هنریک_سینکیویچ @delnote

صدایی می‌شنود، دم گوشش، که صدای نوازشگر او بود: “ من هم کنارتم، تنهات نمی‌گذارم، تا آخر عمر کنارتم” یکهو حس می‌کند آتشی در دلش روشن شد. دیگر دلش می‌خواست زنده بماند و زندگی کند. #داستایفسکی برادران کارامازف ترجمه‌ی رستگار @delnote

گفت:"از دستم چه کار آید؟ بگو تا آن کنم" حرف“دستش”چون میان آمد جواب از یاد رفت. #سجاد_شهیدی @delnote
گفت:"از دستم چه کار آید؟ بگو تا آن کنم" حرف“دستش”چون میان آمد جواب از یاد رفت. #سجاد_شهیدی @delnote

♥️ با ذوق باشید! نمی‌دانید چه رنج عظیمی‌ست که در کمال اشتیاق و ذوق،  با یک آدم بی‌ذوق هم‌‌مسیر شدن... نمی‌دانید چه زجری‌ست مدام برای هر چیزی عمیقا ذوق داشتن و با درهای بسته و ابروهای در هم‌کشیده مواجه شدن! لازم نیست همه‌چیز را از صافیِ منطق رد کنید! یک‌جاهایی دیوانه باشید و بدون منطق... یک‌جاهایی فقط پایه باشید برای فقط خندیدن و فقط دویدن و دنیا را از نگاه یک انسان بی‌خیال سربه هوا دیدن... یک‌جاهایی دل بدهید به دلِ آدمی که مثل یک کودک بدون سیاست و رها ذوق دارد و بااشتیاق رو کرده سمت شما و موافقت و همراهی شما را طلب می‌کند. ذوق آدم‌ها را کور نکنید! آدم‌ها ذوقشان که کور می‌شود، دلایل نفس کشیدنشان را گم می‌کنند. آدم‌ها ذوقشان که کور می‌شود، زنده می‌مانند، اما دیگر زندگی نمی‌کنند. #نرگس_صرافیان‌طوفان @delnote

🎵”چهار مضراب” تار: جلیل شهناز ویولن: همایون خرم تنبک: امیر ناصر افتتاح @delnote

♥️ از خود چو بیرون می‌شوم یارم بغل وا می‌کند چون خویش را گم می‌کنم خود را هویدا می‌کند در گیر و دار مستی دیشب ربود از من دلی چشمش گواهی می‌دهد ابروش حاشا می‌کند چون پنجه آن آشفته مو از زلف بیرون می‌کشد یک شهر دل در پیچ و تاب طرّه‌اش جا می‌کند در زیر پای بوته هرزی شقایق له شده اما برای ماندن سرخش تقلا می‌کند در سینه‌های صیقلی هر لحظه گردد منجلی کاری که با موسی دمی در طور سینا می‌کند آیینه‌ای دق کرده‌ام در حسرت دیدار تو یک انعکاس سبز تو صد عقده را وا می‌کند ارفع اگر پیدا کند آن جرات گم گشته را در ابر باورهای خود چون رعد، غوغا می‌کند #ارفع_کرمانی @delnote

🎵"A Thousand Kisses" #Leonard_Cohen @delnote

حالا بیا مژگان چشم دردمند مرا با بوسه شانه بزن #رضا_براهنی @delnote
حالا بیا مژگان چشم دردمند مرا با بوسه شانه بزن #رضا_براهنی @delnote

🎵”گلوبند” #عرفان_طهماسبی @delnote

عاشقِ امثالِ من نشو امثالِ من تو را آن چنان عمیق دوست خواهند داشت که به سنگ بدل می‌شوی، به مجسمه‌ای که مردم می‌آیند و شگفت‌زده تماشا می‌کنند، که چقدر طول کشیده تا آن نگاهِ دوردست را در چشمان‌ت بتراشند. عاشقِ امثالِ من نشو من تو را به موزه‌ها و پارک‌ها و بناهای تاریخی خواهم برد و هر جای زیبایی تو را خواهم بوسید تا هرگز نتوانی به آن مکان‌ها برگردی بی‌آن که طعم‌ِ من را چون خون در دهان‌ت حس کنی. #دلنوشته @delnote