fa
Feedback
💌 دلنوت

💌 دلنوت

رفتن به کانال در Telegram

دل‌نوت (Delnote) اشعار و نوشته‌های زیبا و ماندگار منتشر می‌کند. در انتشار زیبایی‌های دنیا با معرفی ما به دوستان‌تان سهیم باشید https://t.me/delnote

نمایش بیشتر
939
مشترکین
+124 ساعت
+117 روز
+2230 روز
آرشیو پست ها
♥️ همانجا که حافظ قلم به کاغذ گذاشت و نوشت که بر سر آنست که گر ز دست براید، دست به کاری زند که غصه سر آید، همانجا در همان بیت شرح کار و مسئولیت فردی و معنا و منظور آمدن و رفتن من و شما را فاش کرد: نبرد با اندوه، گرفتن یقه اندوه، به زمین زدن اندوه، تمام کردن اندوه. و بعد هم جا به جا به همه ما روش این رزم را آموخت که هم همت بلند داشته باشیم و هم رهرو آهسته و پیوسته باشیم و هم درخت دوستی بنشانیم و هم هر چقدر که می‌توانیم بکوشیم و هم با دوستان مروت و هم با دشمنان مدارا کنیم که اگر بنا به به سر آمدن غصه باشد چاره‌ش همین ها بوده و هست، از همان ششصد، هفتصد سال پیش تاکنون… #امیرعلی_بنی‌اسدی @delnote

🎵”Seven Ponds” #Sina_Bathaie #Instrumental @delnote

Repost from 💌 دلنوت
🎵”Seven Ponds” #Sina_Bathaie #Instrumental @delnote

و در این درّه‌ی تنهایی، تو آب روان باش و زمزمه کن. من خواهم شنید. #سهراب_سپهری @delnote

شعر: نیامد شاعر: رضا براهنی با صدای: #رضا_براهنی ♬ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری @delnote

♥️ می‌خواستم به‌ مدت هزار سال تنها باشم تا درباره‌ی آن‌چه دیده و شنیده‌ام تأمل کنم ـــ و آن‌چه را دیده و شنیده‌ام فراموش کنم. از کره‌ی زمین چیزی می‌خواستم که ساخته‌ی دست بشر نباشد، چیزی مطلقاً جدا از بشر، چرا که از دست‌ساز بشر اشباعم. چیزی کاملاً زمینی می‌خواستم که تهی از ایده باشد. می‌خواستم دوباره خون در رگ‌هایم جاری شود، حتی به‌ قیمت نابودی. می‌خواستم که سنگ و نور را از سیستم موجود بیرون کنم. تیره‌روزیِ باروریِ طبیعت. عمق چاه هستی و سکوت را می‌خواستم، یا اگر چنین نباشد، پالایش گنداب مرگ را. می‌خواستم آن شبی باشم که چشمان بی‌رحمْ روشنش می‌کنند، شبی که ستارگان و ستاره‌های دنباله‌دار را در خود نهفته دارد؛ از آن نوع شبی باشم که به‌ طرزی وحشتناک ساکت است و در عین حال غیر قابل فهم، اما سلیس. بدون سخن گفتن و شنیدن و فکر کردن. احاطه شدن و در عین‌حال احاطه کردن. دیگر نه دلسوزی، نه عطوفت. فقط انسان بودن به‌ شکل زمینی آن، مثل یک گیاه یا کِرم یا نهر. متلاشی‌شده، عاری از روشنایی و سنگ، متغیر هم‌چون مولکول، بادوام مثل اتم، بی‌رحم هم‌چون خودِ کره‌ی زمین. #هنری_میلر مدار رأس‌الجَدی ترجمه : داوود قلاجوری @delnote

آرزو می‌کردم که دوستت می‌داشتم در روزگاری که شمع حاکم بود و هیزم و بادبزن‌های ساخت اسپانیا و نامه‌ها ی نوشته با پر و پیراهن‌ه
آرزو می‌کردم که دوستت می‌داشتم در روزگاری که شمع حاکم بود و هیزم و بادبزن‌های ساخت اسپانیا و نامه‌ها ی نوشته با پر و پیراهن‌های تافته‌ی رنگارنگ. نه در روزگار موسیقی دیسکو و ماشین‌های فراری و شلوارهای جین چل تکه. آرزو می‌کردم تو را در روزگار دیگری می‌دیدم روزگاری که گنجشکان حاکم بودند آهوان، پلیکان‌ها یا پریان دریایی. نقاشان، موسیقیدان‌ها، شاعران، عاشقان، کودکان و یا دیوانه‌ها. آرزو می‌کردم که تو از آنِ من بودی در روزگاری که بر گل ستم نبود بر شعر، بر نی و بر لطافت زنان. اما افسوس دیر رسیده‌ایم ما گل عشق را می‌کاویم در روزگاری که عشق را نمی‌شناسد. #نزار_قبانی @delnote

‏عشق ــ اگر بپرسید ــ بیشتر از هر مفهوم دیگری با «صبر» هم‌پوشانی دارد. عاشق‌بودن چیز خاصی نیست، الّا صورت به‌خصوصی از صبوری‌کردن. عاشق صبر می‌کند. چاره‌ی دیگری ندارد. برای همین همه‌ی صحبت‌هاش دور لغتِ «هنوز» می‌چرخند. عاشق هم در دوری معشوق‌اش صبر می‌کند، هم در حضور او، بر خطاهایش. #دلنوشته @delnote

مگر چمدانت چقدر بود كه تمام زندگى ام را با خود بردى... #گروس_عبدالملکیان @delnote

صبح‌ها وقتی خورشيد درمی‌آيد، متولد بشويم. #سهراب_سپهری @delnote

گاهی برگرد و بغلم کن برگرد و تنگ بغلم کن وقتی حافظه‌ی تن بيدار می‌شود هوسی قديمی دوباره در خون می‌دود وقتی لب‌ها و پوست یادشان می‌آید و دست‌ها هوای لمس تو را دارند گاهی برگرد و بغلم کن وقتی لب‌ها و پوست يادشان می‌آيد مرا با خود ببر در شب… #کنستانتین_کاوافی @delnote

🎵”The Girl In The Yellow Dress “ #David_Gilmour @delnote

چه نزديک تو باشم، چه در غربت غریب و دور تو را نمی‌دهم ز دست، ای مرز عشق و شعر و شور #زویا_زاکاریان @delnote
چه نزديک تو باشم، چه در غربت غریب و دور تو را نمی‌دهم ز دست، ای مرز عشق و شعر و شور #زویا_زاکاریان @delnote

♥️ در دنیایی زندگی می‌کنیم که مدام به ما برچسب «هوش اقتصادی پایین» می‌زنند؛ می‌گویند چرا به‌موقع دلار، سکه یا ملک نخریدیم و چرا بلد نبودیم از نوسان قیمت‌ها سود بگیریم. اما واقعیت این است که ما بی‌عقل نبودیم، فقط نمی‌خواستیم زندگی‌مان را به یک تالار معاملات دائمی تبدیل کنیم. ما قرار نبود کاسب‌کار بزرگ شویم؛ نه لذت آن را می‌فهمیدیم و نه برایش تربیت شده بودیم. هیجان ما در کتاب و طبیعت و هنر و فرهنگ بود، نه بالا و پایین شدن قیمت دلار و ماشین و مسکن. ما یک زندگی معمولی می‌خواستیم؛ ساده، روشن و در اندازه خودمان. پس خودتان را سرزنش نکنید؛ این دقیقاً همان چیزی است که مقصران اصلی می‌خواهند. می‌خواهند باور کنیم مشکل از ندانستن ما بوده، نه از ساختاری که ارزش‌ها را وارونه کرده است. ما با تحصیلات، تخصص و سال‌ها تلاش صادقانه جلو رفتیم. با امید زندگی کردیم و با وجدان کار کردیم. اگر نتیجه‌اش آن چیزی نشد که حق‌مان بود، ایراد از ما نبود؛ ایراد از سیستمی بود که سخت‌کوشی و صداقت را کم‌ارزش کرد و زمین بازی را به نفع سوداگران چید. ما درست بودیم. ما شرافتمند ماندیم. و همین، ارزشمندترین سرمایه ماست. #دلنوشته @delnote

شعر: خطاب به پروانه‌ها شاعر: رضا براهنی با صدای: #رضا_براهنی ♬ پالایش و تنظیم: شهروز @delnote

زندگی چیزی بود مثل یک بارش عید یک چنار پر سار زندگی در آن وقت، صفی از نور و عروسک بود یک بغل آزادی بود… زندگی در آن وقت، حوض موسیقی بود #سهراب_سپهری @delnote

🎵”Moon River” #Audrey_Hepburn @delnote

با من بمان ‏با من که تمام ستاره‌ها در تنم می‌سوزند و راحتم نمی‌گذارند ‏ #شمس_لنگرودی @delnote
با من بمان ‏با من که تمام ستاره‌ها در تنم می‌سوزند و راحتم نمی‌گذارند ‏ #شمس_لنگرودی @delnote

او هزار زن در یک بدن بود. هم‌زمان شکننده و قوی، شیرین و سرکش، طوفانی و آرام. اما آن لبخند، همیشه همان بود و تنها چیزی که می‌توانست درعین‌حال، که تو را ویران می‌کند  نجات‌بخشت باشد. ‌ منسوب به گابریل مائورو ترجمه‌ی غزل قربانپور @delnote