سایت پانویس
رفتن به کانال در Telegram
مینیمالهای پانویس جهت شرکت در کلاسها ادمین: @PanevisAdmin صفحهٔ اینستاگرام: https://www.instagram.com/Panevis نقل مطالب با ذکر منبع بلامانع است. محمدجعفر مصفا: @Mossaffadotcom جیدو کریشنامورتی: @Krishnamurti نیکول لپرا: @NicoleLePera
نمایش بیشتر2 678
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-17 روز
+230 روز
آرشیو پست ها
2 679
آغاز چلهٔ رمضان
گزیده ابیاتی از غزلی از دیوان شمس
هر نفس آواز عشق میرسد از چپ و راست
ما به فلک میرویم، عزم تماشا که راست؟
@Panevisdotcom
2 679
ادامه از پست قبل:
پس تا اینجا گفته که انسان چشم است و حق، قدرت بینایی این چشم، یعنی انسان. یعنی اگر انسان در ذات طبیعی انسانی خود باشد، کارآیی(توان دیدن) دارد، میتواند انسانی کند.
اما مصرع آخر که وارد موضوع عمیقتری میشود:
به دیده دیده را هرگز که دیده است؟!
میپرسد: آیا کسی بوسیلهٔ چشمش(چشم ظاهری) میتواند چشمش را ببیند؟(بدون هیچ وسیلهای البته.) این استفهام انکاریست. (قابل توجه عزیزی که «استفهام انکاری» را بمعنای دیگری برداشته بود.)
جواب روشن است: نه! امکان ندارد بشود بوسیلهٔ چشم، خود چشم را دید. مانع این دیدن، نزدیک بودن بیش از حد است. باید چیزی دورتر از چشم باشد تا آدم بتواند آن را ببیند. حالا وقتی خود چشم، موضوع دیدن بخواهد باشد، یعنی مفعول(موضوع دیدن) بر فاعل(چشم) منطبق باشد، چطور ممکن است عمل دیدن محقق شود؟ ممکن نیست.
تا اینجا تمثیل بود. منظورش یا همان تأویلش اینست که حق یا ذات انسانی ما انسانها چنان بر وجود ما منطبق است، چنان نزدیک است، که نمیتوان آن را درک کرد. نمیشود آن را موضوع کرد و درک کرد. بتمثیل قرآنیاش «نزدیکتر از رگ گردن».
این ابیات از مثنوی معنوی جلالالدین عزیز را بخوانیم:
انت وجهی لا عجب ان لا اراه
غایة القرب حجاب الاشتباه
(تو صورت من هستی، تعجبی ندارد که نمیبینمت)
(نهایت نزدیک بودن خودش حجابیست که باعث خطاست)
انت عقلی لا عجب ان لم ارک
من وفور الالتباس المشتبک
(تو عقل من هستی، تعجبی ندارد که نمیبینمت)
(ندیدن من از فرط اشتباهات درهمآمیخته است)
جئت اقرب انت من حبل الورید
کم اقل یا یا نداء للبعید
(تو از رگ گردن بمن نزدیکتر هستی)
(چقدر با حرف ندای «ای» تو را صدا کنم؟ چرا که این حرف ندا را برای کسی که در فاصلهای دور است، بکار میبرند.)
کار فلسفه، یعنی ذهن، این است که اول حق را بعنوان یک موضوع، یک مفعول، یک آبجکت درنظر میگیرد، یعنی آن را بعنوان تصویری ذهنی مجسم میکند و حالا میگوید بیاییم این را بفهمیم که چیست! بیاییم به حقیقت بیاندیشیم، فکر کنیم دربارهاش! در صورتیکه روشن است که این کار، کار باطلیست از اصل و اساس.
حق فاصلهای ندارد. اصلاً همینکه میگوییم «حق ...» یا هر حرفی درباره آن میزنیم، بصورت ناخودآگاه تصویری از آن میسازیم، آبجکتش میکنیم و فاصله(ی ذهنی) بمیان میاندازیم! اینطور نیست؟
خب، اما سوال پیش میآید که «پس روش چیست برای در حق بودن؟». که جوابش را بارها گفتهایم: «درک همین موضوع که هر حرکت و سوال و دنبال جواب رفتن ذهن، مانع بودن در حق است». و وقتی این موضوع درک شود، انسان در کیفیت عدم است. چرا که دیگر ذهن، جستجو نمیکند. (دربارهٔ «عدم» و «نیستی» اینجــا را میتوانی بخوانی.)
اما سوالت دربارهٔ بیت «جهان انسان شد و انسان جهانی/ از این پاکیزه تر نبود بیانی»، فکر میکنم با توضیحاتی که داده شد، روشن شده باشد. میگوید وقتی کیفیت عدم باشد، انسان توانایی درک حقیقت را دارد. با بودن آیینه، عالم قابل درک و رویت است. همین.
بتعبیر آ شیخ شبستری، عدم چارهٔ کار است. نبودن. یعنی آیینهٔ عدم است که به انسان توانایی بینش و بهرهمندی از ذاتش را میدهد. کار ما مستعد ساختن این چشم است برای بینش.
رواق منظر چشم من آشیانهٔ توست
کرم نما و فرود آ که خانه خانهٔ توست
چرا که بدون این نور، چشم چشم نیست. بدون بینش، انسان انسان نیست.
آذر ماه ۱۳۹۲
سیدنی
@PanevisDotCom
2 679
دیده
آشیانهٔ من
نزدیکترین جای عالم است
درون چشمان تو
دوستی دربارهٔ دو بیت زیر از کتاب «گلشن راز» محمود شبستری سوال کرده است:
عدم آیینه، عالم عکس و انسان
چو چشم عکس، در وی شخص پنهان
تو چشم عکسی و او نور دیده است
به دیده دیده را هرگز که دیده است
پاسخ:
در مورد بیت اول، صحبتش بر سر اینست که تنها وسیلهٔ مشاهدهٔ حقیقت، آیینهٔ عدم است. یعنی انسان فقط در صورتی میتواند حقیقت را ببیند که نیست باشد(نه اینکه به نیستی «برسد»)، وقتی که اصلاً «نباشد». بگمانم با پیگیری مباحث، برایتان باید روشن باشد که منظور از «نبودن» چیست. و دیگر اینکه، «رسیدن» و «شدن» مطرح نیست و باطل است. این تا اینجای کار.
اما همان بیت اول را باز مروری کنیم بر معنایش. میگوید: تصویر انسانی را در نظر بگیرید که روبروی آینهای قرار گرفته. این تصویر، چشم هم دارد. حالا، تصویر انسان سمبل عالم، چشم تصویر انسان هم سمبل خود انسان، و آیینه سمبل عدم و نیستی است. روشن است؟
یعنی انسان(چشم) بوسیلهٔ بودن در کیفیت نیستی(آیینه) میتواند عالم و حقایق(تصویر انسان) را ببیند و درک کند.
میان پرانتز بگوییم که وقتی میگوید «در وی شخص پنهان»، یعنی انسانیت انسان در چشم اوست. چشم در سمبلیسم نمایندهٔ روان انسان است. در روابط انسانی نیز ما آدمها از چشمهای یکدیگر خیلی حرفها میخوانیم. چشمها حرف میزنند، میخندند، میگریند، شیطنت میکنند. چشمها فتنه برمیانگیزند، و بدمستی هم البته میکنند.
مینماید که سر عربده دارد چشمت
مست خوابش نبرد تا نکند آزاری!
خلاصه اینکه انسانیت انسان در چشم اوست. و این چشم، چشم فیزیکی و ظاهری نیست. یعنی این تخم چشم که در سر جای دارد، منظور نیست. بلکه بینش انسان است که میزان عمق انسانیت او را تعیین میکند. بقول مولانا، حقیقت هر انسانی بینش و بصیرت اوست. هر آنچه بینش او دیده(درک و تجربهٔ روانی کرده) او همان است.
تو نهای این جسم تو آن دیدهای
وارهی از جسم گر جان دیدهای
آدمی دیدهست باقی گوشت و پوست
هرچه چشمش دیده است آن چیز اوست
پس وقتی میگوید «چو چشم عکس، در وی شخص پنهان»، یعنی روان انسان، که چیزی مادی نیست و از نظر مادی پنهان است و نادیدنی، همان بینش اوست. (و بهمین دلیل هم هست که وقتی انسانی زبان به حرف زدن میگشاید و همان میترواد که در اوست، در حقیقت بینش خود را بیرون میریزد. لذا
آدمی مخفیست در زیر زبان
این زبان پردهست بر درگاه جان
چونکه بادی پرده را در هم کشید
سر صحن خانه شد بر ما پدید
یعنی زبان و گفتار هر انسانی بیانکنندهٔ بینش اوست، اگر از خودش حرف بزند البته. چون حرفهای ما انسانها غالباً کپیپیستیست.
حاشیه زیاد شد. پرانتز را ببندیم و برگردیم به ابیات «گلشن راز».)
کجا بودیم؟
خُب، بیت دوم:
تو چشم عکسی و او نور دیده است
به دیده دیده را هرگز که دیده است؟
حالا ای انسان، تو همان چشم تصویر انسان هستی(که روبروی آیینه قرار دارد). تو مانند آن چشم هستی. و او(یعنی حق) مانند نور چشم است. بله، همانطور که بدرستی شما(آقا میثم) گفتهای، چشم بدون نور نمیتواند ببیند. منظور نور چشم است، یعنی توانایی بینایی. یعنی انسان اگر در کیفیت اتصال و بودن با حق(ذات خودش) نباشد، بینش و بصیرتی ندارد و نمیتواند ببیند. این «دیدن» هم گفتیم که منظور دیدن ظاهری نیست. چه بسیار ما انسانهایی که چشم داریم و نمیبینیم.
ادامه در پست بعد.
2 679
شدیداً اینجا
عدم آیینه، عالم عکس و انسان
چو چشم عکس، در وی شخص پنهان
تو چشم عکسی و او نور دیده است
به دیده دیده را هرگز که دیده است
"گلشن راز" اثر محمود شبستری
از مثنوی معنوی:
انت وجهی لا عجب ان لا اراه
غایة القرب حجاب الاشتباه
(تو صورت من هستی، تعجبی ندارد که نمیبینمت)
(نهایت نزدیک بودن خودش حجابیست که باعث خطاست)
انت عقلی لا عجب ان لم ارک
من وفور الالتباس المشتبک
(تو عقل من هستی، تعجبی ندارد که نمیبینمت)
(ندیدن من از فرط اشتباهات درهمآمیخته است)
جئت اقرب انت من حبل الورید
کم اقل یا یا نداء للبعید
(تو از رگ گردن بمن نزدیکتر هستی)
(چقدر با حرف ندای «ای» تو را صدا کنم؟ چرا که این حرف ندا را برای کسی که در فاصلهای دور است، بکار میبرند.)
+ توضیحاتی دربارهٔ برخی از این ابیات امروز در »گروه کریشنامورتیخوانی« داده شد، ذیل بررسی کتاب «نارضایی خلاق» اثر جیدو کریشنامورتی و به ترجمهٔ خانم مرسده لسانی، فصل چهارم.
2 679
عدم آیینه، عالم عکس و انسان
چو چشم عکس، در وی شخص پنهان
تو چشم عکسی و او نور دیده است
به دیده دیده را هرگز که دیده است
"گلشن راز" اثر محمود شبستری
از مثنوی معنوی:
انت وجهی لا عجب ان لا اراه
غایة القرب حجاب الاشتباه
(تو صورت من هستی، تعجبی ندارد که نمیبینمت)
(نهایت نزدیک بودن خودش حجابیست که باعث خطاست)
انت عقلی لا عجب ان لم ارک
من وفور الالتباس المشتبک
(تو عقل من هستی، تعجبی ندارد که نمیبینمت)
(ندیدن من از فرط اشتباهات درهمآمیخته است)
جئت اقرب انت من حبل الورید
کم اقل یا یا نداء للبعید
(تو از رگ گردن بمن نزدیکتر هستی)
(چقدر با حرف ندای «ای» تو را صدا کنم؟ چرا که این حرف ندا را برای کسی که در فاصلهای دور است، بکار میبرند.)
+ توضیحاتی دربارهٔ برخی از این ابیات امروز در »گروه کریشنامورتیخوانی« داده شد، ذیل بررسی کتاب «نارضایی خلاق» اثر جیدو کریشنامورتی و به ترجمهٔ خانم مرسده لسانی، فصل چهارم.
2 679
عدم آیینه، عالم عکس و انسان
چو چشم عکس، در وی شخص پنهان
تو چشم عکسی و او نور دیده است
به دیده دیده را هرگز که دیده است
"گلشن راز" اثر محمود شبستری
از مثنوی معنوی:
انت وجهی لا عجب ان لا اراه
غایة القرب حجاب الاشتباه
(تو صورت من هستی، تعجبی ندارد که نمیبینمت)
(نهایت نزدیک بودن خودش حجابیست که باعث خطاست)
انت عقلی لا عجب ان لم ارک
من وفور الالتباس المشتبک
(تو عقل من هستی، تعجبی ندارد که نمیبینمت)
(ندیدن من از فرط اشتباهات درهمآمیخته است)
جئت اقرب انت من حبل الورید
کم اقل یا یا نداء للبعید
(تو از رگ گردن بمن نزدیکتر هستی)
(چقدر با حرف ندای «ای» تو را صدا کنم؟ چرا که این حرف ندا را برای کسی که در فاصلهای دور است، بکار میبرند.)
+ توضیحاتی دربارهٔ برخی از این ابیات امروز در گروه کریشنامورتیخوانی داده شد، ذیل بررسی کتاب «نارضایی خلاق» اثر جیدو کریشنامورتی و به ترجمهٔ خانم مرسده لسانی، فصل چهارم.
2 679
برند
ناشناس باشید. چراغخاموش باشید. از مطرح کردن خودتان، از جلوهگری فرار کنید. زیبایی عمیقی در گمنام بودن هست.
حرفهای جامعه را، که «برندسازی کنید از خودتان» به پشیزی نگیرید. یاوهسرایانی مخرب هستند که مسحور القای جمعاند.
چرا خجالت کشیدن، شرم کردن از خودجلوهگری از روان بسیاری انسانها رخت بربسته است و جای آن را بیشرمی و زشتکاری مطرح کردن خود گرفته است؟
دانه پنهان کن!
2 679
دست مزن! چشم، ببستم دو دست
راه مرو! چشم، دو پایم شکست
حرف مزن! قطع نمودم سخن
نطق مکن! چشم، ببستم دهن
هیچ نفهم! این سخن عنوان مکن
خواهش نافهمی انسان مکن
لال شوم، کور شوم، کر شوم
لیک محال است که من خر شوم
البته »این خر« بشوید.
@PanevisDotCom
2 679
بله، "زمین مملو از آدمهایی است که ارزش همصحبتی ندارند". این واقعیت است. لذا یکی از دغدغههای زندگی پیدا کردن همصحبت خوب است. یاری که همنشینی با او شما را یاد مرگ، و لاجرم صحیح زیستن، بیاندازد. گفتگوهای معنیدار با وی برقرار کنید.
اگر چنین یار و همصحبتی داریم، قدرش را بدانیم و اگر نداریم، پیدا کنیم.
همصحبت واقعی کسیست که بوی فطرت، بوی سبکی و فراغت، بوی آزادی دهد. فرد را به اصالتش بخواند. نامشعرانه.
از آن یار ببُرّیـد که از یار بریدهست!
@PanevisDotCom
2 679
این عکسها را امروز موسسهٔ حفظ و نشر آثار کریشنامورتی منتشر کرده است. سوای اینکه خود موسسه چه منظوری از این کار داشته است، یک برداشت این میتواند باشد که متأسفانه این موسسه در پی گردیدن دور خود شخص جیدو کریشنامورتی است و محوریت را اشارههای وی دربارهٔ حقیقت قرار نداده است بلکه مهم دانستن خود وی را در نظر دارد.
برداشت دیگر این میتواند باشد: جیدو کریشنامورتی انسانی کاملاً معمولی بود. با همهٔ اموری که یک انسان معمولی به آن مشغول است. خطاهای خودش را داشت، زندگیاش بالا و پایین شدنهای خودش را داشت، درست مانند هر انسان دیگری. لذا بت کردن او و از وی اتوریته ساختن و انسان بیخطا و معصوم جلوه دادن وی، کاری یاوه و اشتباه است.
شما هم میتوانید برداشتهای خودتان از انتشار این نوع محتویها توسط دفتر حفظ و نشر آثار هر فردی را بنویسید.
@PanevisDotCom
2 679
به تازگی از سفر بوشهر برگشتهایم. جای دوستانی که نبودند خالی، سفری بسیار دلچسب بود. سبهایی از فستیوال «کوچه» در بوشهر، که نبیل عزیز معرفی کرده بود، را در این چند شب شرکت کردیم. شبها در کوچههای بوشهر و یا لب ساحلها بودیم. این جشنواره انصافاً پدیدهای فرهنگی بود. توسط برادران عبدیپور ظاهراً اجرا شد. إن شاء الله فرصت کنم دربارهاش خواهم نوشت.
گزیدهای از فیلمها و عکسها را در استوریهای آیدی
@Panevis
آوردهام و هنوز وقت نشده باقی آنها آپلود شوند. طی چند روز آتی در کانال سفرنامه
@PanevisAdventures
عکس و ویدیوهای بیشتری منتشر خواهد شد.
فعلاً این عکس را داشته باشید. چوب باقیمانده از یکی از لنجهای به گل نشسته در قبرستان لنجها، نزدیک شهر دلوار، است. ساده اما پر از حرف. پر از قصههایی که طی سالها از مسافران لنج شنیده. اکنون آنجا نشسته، دور از ساحل، به تماشای سیاحانی که از آنجا دیدن میکنند میپردازد.
تا بعد،
دلتان مصفا
2 679
اگر مجبور باشید بین گدایی کردن و دزدی کردن یکی را انتخاب کنید، انتخابتان کدام است؟
2 679
گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه
ماجرای لاغر را آقا بهنام تعریف میکند.
بوشهر
اسفند ۱۴۰۲
اکنون در دسترس! پژوهش تلگرام ۲۰۲۵ — مهمترین بینشهای سال 
