🌈The Reader 📖
رفتن به کانال در Telegram
گلچین عاشقانه های ایران و جهان 💌 #احمدرضا_احمدی میگه «بوسیدمش! و دیگر هراس نداشتم جهان پایان یابد، من از جهان سهمم را گرفته بودم» Ahmadreza Ahmadi says :I kissed her! And I no longer feared the world's end, for I had already received my portion of it
نمایش بیشتر1 040
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-37 روز
-830 روز
در حال بارگیری داده...
کانالهای مشابه
ابر برچسبها
اشارات ورودی و خروجی
---
---
---
---
---
---
جذب مشترکین
ژوئیه '26
ژوئیه '26
+6
در 0 کانالها
ژوئن '26
+12
در 0 کانالها
Get PRO
مه '26
+1
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '260
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '26
+3
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '26
+2
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '26
+3
در 1 کانالها
Get PRO
دسامبر '25
+10
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '25
+4
در 3 کانالها
Get PRO
اکتبر '25
+6
در 1 کانالها
Get PRO
سپتامبر '25
+6
در 2 کانالها
Get PRO
اوت '25
+6
در 1 کانالها
Get PRO
ژوئیه '25
+6
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '25
+7
در 0 کانالها
Get PRO
مه '25
+9
در 1 کانالها
Get PRO
آوریل '25
+5
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '25
+3
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '25
+2
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '25
+1
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '24
+14
در 1 کانالها
Get PRO
نوامبر '24
+5
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '24
+9
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '24
+3
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '24
+1
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '24
+8 423
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '240
در 1 کانالها
Get PRO
مه '24
+2
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '24
+4 811
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '24
+1
در 1 کانالها
Get PRO
فوریه '24
+1
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '240
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '23
+5 022
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '23
+4
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '230
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '230
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '230
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '23
+4 563
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '230
در 0 کانالها
Get PRO
مه '23
+3
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '23
+9 872
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '23
+6
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '23
+2
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '230
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '22
+3
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '22
+2
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '22
+5
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '22
+2
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '22
+1
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '22
+14 114
در 0 کانالها
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 30 ژوئیه | 0 | |||
| 29 ژوئیه | 0 | |||
| 28 ژوئیه | 0 | |||
| 27 ژوئیه | 0 | |||
| 26 ژوئیه | 0 | |||
| 25 ژوئیه | 0 | |||
| 24 ژوئیه | 0 | |||
| 23 ژوئیه | 0 | |||
| 22 ژوئیه | 0 | |||
| 21 ژوئیه | 0 | |||
| 20 ژوئیه | 0 | |||
| 19 ژوئیه | 0 | |||
| 18 ژوئیه | 0 | |||
| 17 ژوئیه | 0 | |||
| 16 ژوئیه | 0 | |||
| 15 ژوئیه | 0 | |||
| 14 ژوئیه | +1 | |||
| 13 ژوئیه | +1 | |||
| 12 ژوئیه | 0 | |||
| 11 ژوئیه | 0 | |||
| 10 ژوئیه | +1 | |||
| 09 ژوئیه | +1 | |||
| 08 ژوئیه | 0 | |||
| 07 ژوئیه | +1 | |||
| 06 ژوئیه | 0 | |||
| 05 ژوئیه | 0 | |||
| 04 ژوئیه | 0 | |||
| 03 ژوئیه | 0 | |||
| 02 ژوئیه | +1 | |||
| 01 ژوئیه | 0 |
پستهای کانال
♾
شما میگید بهش فکر نکن، فراموشش کن ولی سعید شیروانی میگه:
"من قصه ی فراق تو را خاک کرده ام.
حاصل چه شد؟!
جوانه زدی، بیشتر شدی..!"
شبتون آرام
@Readers_ir🍃🌸
| 2 | ♾
وارد خانهاش که شدم بوی حلوا میامد. پیشدستیهایی که کنار آشپزخانه گذاشته بود را نگاه کردم و با تعجب گفتم: میخوای حلوا پخش کنی؟ تو که گفته بودی به روح و خیرات و اینچیزا اعتقاد نداری؟
در حالیکه داشت حلوا را هم میزد گفت: آره ولی این داستانش فرق میکنه. حوصلهی شنیدنشو داری؟ طولانیهها. ضمنا ممکنه یه جاهاییش گریه کنم! اشکالی که نداره؟"
لبخند زدم گفتم "تعریف کن. هرجاشم دوست داشتی گریه کن، بخند، هرچی، مال بابام که نیست!"
خندید
بعد از کمی سکوت گفت "این حلوا رو برای حسین میپزم که بیستسالپیش در هجدهسالگی فوت شد. پسرعموم بود. تقریبا همسن من. خونهشون نیشابور بود. دانشگاه اینجا قبول شد. چون توو تهران جایی رو نداشت اومد پیش ما. ما هم جامون تنگ بود. چهارتا هم دختر توو خونه بودیم و حسین هم خودش معذب بود. بعد از دانشگاه میومد تعویض روغنیِ بابام که پایینِ خونهمون بود به بابا کمک میکرد. شبا هم همونجا میخوابید. بابام چون پسر نداشت یجورایی اونو مثل پسرش میخواست. خیلی خجالتی بود. حتی واسه شام هم نمیومد بالا. نامادریم گیتا شام میکشید میداد یکی از ما دخترا میبردیم پایین براش...
کمی سکوت کرد بعد گفت: ما به دیدن دستهای بابا عادت داشتیم. هرجوری بشوری باز رد سیاهیِ روغن لای شیارهای دستت میمونه. یهبار که شام حسین رو بردم براش، دیدم دستاش عین برفِنو تمیز شده، مثل وقتی تازه از نیشابور اومده بود.غذاش رو گذاشتم روی فرشی که شبها گوشهی تعویضروغنی پهن میکرد. خواستم برم،گفت "مینا؟". نگاهش کردم، گفتم "بگو حسین جان". سرشو انداخت پایین،کمی منومن کرد بعد گفت "دستامو خیلی شستم که اگه تو شام آوردی دستتو بگیرم.خیلی دلم میخواد. میشه؟". موندم چی بگم. خندیدم گفتم "باشه". دستامو بردم جلو گفتم "بفرما!". گرفت، یکی دودقیقهای همینجوری در سکوت نگهداشت،بعد گفت "ممنون، از زنعمو بابت شام تشکر کن". همین!
کمی از حلوا را برداشت، مزمزه کرد و ادامه داد: دیگه از اونبهبعد فقط من شامش رو میبردم پایین.همیشه هم مثل همون اولین بار همینجوری دستامو یکی دودقیقهای در سکوت میگرفت و آخرش میگفت "ممنون، از زنعمو بابت شام تشکر کن!"
سنی نداشتیم.آدم توو اون سن راحت دل میبنده. چندروزبعد وقتی دیدم اون هیچکاری نمیکنه خودم بوسیدمش! کلی سرخوسفید شد، بعد با لکنت گفت "من بخوابم دیگه. ممنون، از زنعمو بابت شام تشکر کن!"
از فرداش اینم به مراسم عجیبمون اضافه شد: شببهشب گوشهی تعویضروغنی دستهای هم رو بیهیچ حرفی میگرفتیم، آخرش من میبوسیدمش، اون مثل بار اول خجالت میکشید، من دلم ضعف میرفت! همهاش همین. و چقدر خوب بود همین... و چقدر من تمام روز رو منتظر همین بودم.
چندلحظهای سکوت کرد.بعد آرام گفت: هیچی دیگه. همون ترم اول، یه آخرهفتهای رفت نیشابور به خانوادهاش سر بزنه. توو راهِ برگشت تصادف کرد و فوت شد.بابا سر قبرِ حسین یجوری گریه میکرد انگار واقعا پسر خودش مرده... چند روز بعد، یه شب نامادریم بعداز اینکه غذامونو کشید،رفت آشپزخونه و طبق معمول، مشغول چیدن سینیِ شام حسین شد. همه سر سفره نشسته بودیم و مبهوت نگاهش میکردیم.آخرش من آروم گفتم "گیتا جون، حسین دیگه توو تعویضروغنی نمیخوابه". باتعجب نگاهم کرد.بعد نشست گوشهی آشپزخونه و زد زیر گریه... طفلک گیتا زن خوبی بود ولی من ازهمون بچگی دوستش نداشتم.همهی خواهرام "مامان" صداش میکردن، جز من. من "گیتا جون" صداش میکردم.
باز سکوت کرد. یکی دو دقیقهای گذشت. بعد زیرلب گفت: "حمید، غم چی داره توش که انقدر آدما رو به هم نزدیک میکنه؟ برای اولینبار رفتم جلو و گیتا که گوشهی آشپزخونه نشسته بود و گریه میکرد رو بغل کردم. همونجوری که سرم روی شونهاش بود یهو بیدلیل و بیهوا گفتم "برای حسین حلوا بپزیم مامان؟"... گیتا در حالیکه صورتش از گریه خیس بود برگشت با حیرت و خوشحالی نگاهم کرد و گفت "آره قربونت برم، آره عزیز دلم، آره دخترم، معلومه که حلوا میپزیم"... حلوا پختیم. همونشب. دوتایی. مادر دختری. از اونشب تا همین پارسال که فوت شد دیگه فقط مامان صداش میکردم...
زیر گاز را خاموش کرد. گفت: همون شبی که حلوا پختیم شبش خواب دیدم دارم برای حسین غذا میبرم پایین. از روی فرشِ گوشهی تعویضروغنی بلند شد دستاشو نشون داد گفت "ببین مینا، باز امشب دستامو شستم که اگه تو شام آوردی دستتو بگیرم". دستاش از پاکی میدرخشید. خندیدم و دستامو دراز کردم گفتم "بفرما!". دستامو گرفت، سرد بود، مثل همونزمونا کمی نگهداشت، بعد گفت "ممنون، از زنعمو بابت حلوا تشکر کن". ظرف غذا رو نگاه کردم، توش حلوا بود... از خواب پریدم. همونلحظه عهد کردم تا زندهام واسه سالگردش حلوا بپزم...
نوک قاشق حلوا برداشت. گفت "ببین خوب شده؟". اشکهایم را پاک کردم و حلوا را از توی قاشق برداشتم. چقدر خوب شده بود. لبخند زدم و گفتم "عالی شده، خیرت قبول".
#حمید_باقرلو
@Readers_ir🍃🌸 | 5 |
| 3 | ♾
پناه میبرم به تو
"به چشمهای تو"
صدای تو
لبخندهای تو
از شر آنان که قاتلین آرامشند و سارقین آسایش
از شر آنان که دایرهالمعارف زیستنشان را؛
به دروغ آغشتهاند
و انصاف و شعور و حقیقت را
به بند کشیدهاند.
پناه میبرم به تو
ای نگاه تو نور؛
در قعر تاریکی
ای صدای تو مرهم؛
بر عمیقترین زخمها
ای لبخندهای تو ماه
ای چشمهای تو خورشید
ای آغوش تو دنجترین سیاره!
پناه میبرم به تو
ای پناه،
ای رفیق،
ای تکیهگاه.....
@Readers_ir🍃🌸 | 12 |
| 4 | ♾
می چسبد به جان
یکی که اسمش 🌸🍃
بی هیچ قید و شرطی
رفیق است
در این قحطی واژه ی دوست...
عصرتون بخیر🌸🍃
@Readers_ir🍃🌸 | 11 |
| 5 | آشپزخانه زبانِ زن ها را میداند،
وقتی قابلمه را روی اجاق میکوبند،
وقتی درِ یخچال را محکم میبندند،
وقتی اسفنجِظرفشویی را پَرت میکنند،
میداند که حرفهایی برایِ نگفتن دارند...
#فلورا_تاجیکی
@Readers_ir 🍃🌸 | 16 |
| 6 | اگر خانهای برای دل باشد،
نه از آجر است
نه از سنگ؛
خانه،
همان آغوشِ آرامِ توست
که هر بار
جهان را از نو
برایم قابلِ زیستن میکند.
#مهسا_ميرزاده
@Readers_ir 🍃🌸 | 15 |
| 7 | ♾
پنجشنبه ۱۴۰۵/۰۵/۰۸
روز جهانی رفیق
درود ها رفقای جان
جان تون تا همیشه در سایه ی سلامتی
@Readers_ir🍃🌸 | 23 |
| 8 | ♾
بوی تنت، ثروت عطاریهاست
@Readers_ir🍃🌸 | 21 |
| 9 | ♾
کم باش، اصلاً هم نگران کم شدنت نباش؛
آن کس که اگر کم باشی گُمت کند
همانیست که اگر زیاد باشی حیفت میکند.
👤چارلی چاپلین
@Readers_ir🍃🌸 | 19 |
| 10 | ♾
سلام به زندگی😍🐥
@Readers_ir🍃🌸 | 18 |
| 11 | ♾
سلام به زندگی😍🐥
@Readers_ir🍃🌸 | 1 |
| 12 | ♾
درود صبحتون بخیر و به مهر
شروع صبحتون شـاد و پربرکت
امـروز از خــدا
برای تک تک تون
اینگونه آرزو کردم
روزتـون پر ازخـوبی
لحظه هاتون پرازآرامش
نگاهتون پراز مـهربانی
دوستی هاتون پرازصفا
رزق وروزی تون پرازبرکت
زنـدگیتون پـر از محبت
@Readers_ir🍃🌸 | 18 |
| 13 | ♾
«زندگی»
نوازنده کمانچه: #ماهور_جوزایی
سعی کنید خلاق باشید
مثل نُت موسیقی ها ...
که هیچ گاه موسیقی های شبیه هم
دلنشین نیستند...
فقط تکراری از گذشته اند...
#پیچگاژ_کریمزاده
@Readers_ir🍃🌸
شبتون ماه
. | 20 |
| 14 | ♾
#عبدالجبار_کاکایی
@Readers_ir🍃🌸
شبتون آرام
| 20 |
| 15 | ♾
دانشمندان دریافتهاند که رقصیدن در مبارزه با اضطراب و افسردگی مؤثرتر از پیادهروی، یوگا، تمرینات ورزشی و حتی برخی داروها عمل میکند.
به همین دلیل است که
موسیقی دوپامین، ماده شیمیایی “احساس خوب” مغز را آزاد میکند.
حرکت هماهنگ، اندورفین را تحریک میکند و استرس و تنش را کاهش میدهد.
رقصیدن ریتم، احساسات و ارتباط را ترکیب میکند - یک درمان سهگانه برای مغز و بدن شما.
تحقیقات نشان میدهد افرادی که مرتباً میرقصند موارد زیر را تجربه میکنند:
✅ بهبود خلق و خو و تابآوری عاطفی
✅ کاهش سطح کورتیزول (هورمون استرس)
✅ افزایش پیوند اجتماعی و ابراز وجود
@Readers_ir🍃🌸 | 23 |
| 16 | ♾
انگار تنها جایی که می توان بدانجا پناه برد دامان طبیعت است..
ﺍﻧﺮﮊﯼ ﻣﻨﻔﯽ ﺗﻮﺳﻂ ﻃﺒﯿﻌﺖ ﺟﺬﺏ میشود ﻭ ﺻﺪﻣﻪ ﺍﯼ ﺑﻪ ﺁﻥ نمیزند.
ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺩﻟﯿﻞ ﺍﺳﺖ ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﻛﻪ ﮔﺮﻓﺘﺎﺭ ﺍﺳﺘﺮﺱ ﯾﺎ ﺍﺿﻄﺮﺍﺏ ﻫﺴﺘﯿﺪ، ﺑﺎ ﺭﻓﺘﻦ ﺑﻪ ﮔﺮﺩﺵ ﺩﺭ ﺟﻨﮕﻞ ﯾﺎ ﻃﺒﯿﻌﺖ ﺧﻮﺩ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺑﻪ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺑﯿﺸﺘﺮﯼ ﺩﺳﺖ ﭘﯿﺪﺍ ﻣﯽﻛﻨﯿﺪ.
ﮔﯿﺎﻫﺎﻥ، ﮔﻞﻫﺎ ﻭ ﺩﺭﺧﺘﺎﻥ معمولاً ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﻫﺪﻑ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﺨﻠﯿﻪ ﺍﻧﺮﮊﯼ ﻫﺴﺘﻨﺪ.
ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻏﻠﺐ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﮔﻞﻫﺎ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻗﺪﺭﺗﻤﻨﺪ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻭ ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﺑﻪ ﺑﻬﺒﻮﺩ ﺣﺎﻝ آنها کمک ﻛﻨﻨﺪ.
ﺍﻛﻨﻮﻥ ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﯿﻢ ﺩﺭک ﻛﻨﯿﻢ ﻛﻪ ﭼﺮﺍ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﺍﺯ ﺩﺭﯾﺎﻓﺖ ﮔﻞ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﻫﺪﯾﻪ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﻣﯽﺷﻮﻧﺪ، ﻭﻗﺘﯽ ﺷﺨﺼﯽ ﮔﻠﯽ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﻫﺪﯾﻪ ﺩﺭﯾﺎﻓﺖ ﻣﯽﻛﻨﺪ، ﺁﻥ ﮔﻞ ﺑﻪ ﺍﻭ کمک
ﻣﯽﻛﻨﺪ ﺗﺎ ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺕ ﻣﻨﻔﯽ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺭﻫﺎ ﻛﻨﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺣﺲ ﺑﻬﺘﺮﯼ ﺩﺳﺖ ﯾﺎﺑﺪ.
ﻣﺤﻞ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﺨﻠﯿﻪ ﺍﻧﺮﮊﯼ ﻣﻨﻔﯽ ﻭﺍﻥ ﺣﻤﺎﻡ، ﺍﺳﺘﺨﺮ، ﺩﺭﯾﺎ ﯾﺎ ﺩﺭﯾﺎﭼﻪ ﺍﺳﺖ.
ﻫﺮﭼﻪ ﺣﺠﻢ ﺁﺏ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺑﺎﺷﺪ ﻗﺪﺭﺕ ﺗﺨﻠﯿﻪ ﺍﻧﺮﮊﯼ ﻫﻢ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺳﺖ.
ﺁﺏ، ﺍﻧﺮﮊﯼ ﻣﻨﻔﯽ ﺭﺍ ﺟﺬﺏ ﻣﯽﻛﻨﺪ؛ ﺣﺘﯽ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺁﺏ ﺩﺭ ﻣﻮﻗﻊ ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﮐﻤﮏ میکند ﮐﻪ ﺍﻧﺮﮊﯼ ﻣﻨﻔﯽ ﺭا ﺗﺨﻠﯿﻪ ﮐﻨﯿﺪ.
ﻭ ﻫﻤﭽﻨﯿﻦ ﭼﯿﺰﻫﺎﯼ ﻃﺒﯿﻌﯽ ﻣﺜﻞ ﺩﯾﺪﻥ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻭ ﻗﺪﻡ ﺯﺩﻥ ﺯﯾﺮ ﺁﻥ، ﺁﺗﺶ، ﻫﻮﺍﯼ ﺩﻟﭙﺬﯾﺮ، ﺑﺮﻑ ﻭ ... میتواند ﺑﺮﺍﯼﺗﺨﻠﯿﻪ ﺍﻧﺮﮊﯼ ﻣﻨﻔﯽ ﺳﻮﺩﻣﻨﺪ باشند.
@Readers_ir🍃🌸 | 25 |
| 17 | ♾
#دکتر_خویی "جراح مغز و اعصاب"
@Readers_ir🍃🌸 | 23 |
| 18 | ♾
#برگی_از_تاریخ_معاصر_ایران📚
در شهر رشت بر حسب اتفاق در خیابان سعدی رشت به مزاری رسیدم و با سرگذشتی عجیب آشنا شدم:
منطقه ای بود متعلق به هموطنان ارمنی و در آن منطقه مزاری بود متعلق به یک انسان آزاده به نان #آرمن_میناسیان🎩
بعدها وقتی در مورد آرمن جستجو کردم بیشتر با این آزاده مرد آشنا شدم.
آرمن در شهر رشت زاده شد.
دوران ابتدایی را در همان شهر سپری نمود.
در ایامی که فقر در ایران همه گیر شده بود.روزی مادرش برای آرمن پالتویی خریداری میکند و در هنگام عزیمت به مدرسه به وی میپوشاند اما در برگشت آرمن پالتو را به همراه نداشت .
وقتی با سوال مادر روبرو میشود میگوید یکی از همکلاسهای مسلمانش لباس مناسب نداشته پالتو را به وی بخشیده .
بعدها آرمن به داروسازی تحربی رو آورد وشهرت آرمن از همین جا شروع شد💊
آن مرد بزرگ متعدد مشاهده میکرد که افرادی هستند که هزینه داروهای خود را ندارند یا به دلیل فقر اصلا دسترسی به دارو ندارند و آنزمان هم ایران دچارفقر فراگیر بود .
آرمن با هزینه خودش شبها نیمه شبها به سمت تهران راه می افتاد و صبح هنگام در تهران داروهای مورد نیاز نیازمندان را خریداری یا تهیه میکرد یا مواد آنرا تهیه میکرد و سپس ظهر هنگام خودش را به رشت میرساند و از بعد از ظهر داروهایی مورد نیاز مردم فقیر را به یک سوم قیمت واقعی بین ایشان توزیع میکرد✋️
در ابتدا عده ای کوته فکر علیه آن ابر مرد دست به اتهام سازی و شایعه پراکنی زدند و با تاکید بر ارمنی بودن وی ،داروها را حرام و... میدانستند
و چند مرتبه آرمن بخاطر همین ناجوانمردیهای و اتهامات به زندان افتاد اما آن آزاده مرد عزم داشت که مسیح رشت بشود⏱🎚
زندگی خود را فروخت و داروخانه ای راه انداخت کم کم مردم رشت و نواحی اطراف آن به نیات آن آزاده مرد اعتماد کردند .
داروخانه آرمن تبدیل شد به قبله و ماوای بیپناهان و مستضعفان رشت .
اما آرمن خسته نشد .
آنقدر پیش رفت و بزرگ مردی به خرج داد تا علمای رشت به زیارت او
رفتند .
آنزمان امام جماعت مسجد جامع رشت در اختیار حضرت آیه الله ضیابری بود .آیه الله به حریم و آزادگی آرمن اعتقاد پیدا کرد و دست در دست آن ابر مرد گذاشت و اولین داروخانه شبانه روزی ایران را در شهر رشت بنا نهادند .
مردم فقیر خطه گیلان از هر دین و مذهب به داروخانه آرمن هجوم می آوردند.
تجار شهر پول خود را به آیه الله ضیابری میدادند و آیه الله نیز پول را دو دستی تقدیم آرمن مینمود تا صرف هزینه دارو و درمان فقرا شود💊
بعدها آیه الله ضیابری و آرمن میناسیان برای سر و سامان دادن سالمندان بی سرپرست اولین سرای سالمندان ایران را در شهر رشت و با هزینه شخصی و کمک بازاریان رشت تاسیس نمودند و بدون حتی یک ریال کمک از دولت وقت پذیرای سالمندان بیمار و بی کس و کار از سراسر ایران شدند🤝
پس از رشت آرمن تلاشی وافر را برای سرای تاسیس سالمندان در تهران مبذول داشت و توانست با زحمت و مرارت زیاد سرای سالمندان کهریزک را بنا نهد که هر سه بنای خیر آرمن تا کنون به فعالیت خود ادامه میدهند💒
هم داروخانه شبانه روزی رشت و هم سرای سالمندان رشت و هم سرای سالمندان کهریزک⛩
در سال ۱۳۵۶ آن آزاده مرد در حالی که در سرای سالمندان رشت در حال خدمات رسانی بود در هنگام کار در گذشت و مردم خطه گیلان را در عزای فراق خود گذاشت.
روز بعد شهر رشت از هجوم جمعیت به صحرای محشر تبدیل شد . جا برای سوزن انداختن نبود .مردم گیلان از هر فرقه وایین آمدند.و عظمتی خلق شد به نام تشیع جنازه مسیح رشت.
جنازه ساعتها روی دست مردم بود و امکان دفن پیدا نمیکرد.
بر روی تابوت یک مسیحی چندین عمامه سادات بزرگ گیلان گذاشته شده بود .
مردم تکبیر گویان و صلوات فرستان جنازه یک ارمنی را تشییع میکردند. در ابتدا مسلمانان اجازه دفن آن ابر مرد در قبرستان ارامنه را نمیدادند و میخواستند او را در قبرستان مسلمانان دفن کنند .
اما با میانجی گری علما و صرف وقت زیاد جنازه به کلیسای رشت رسید⛪️
ساعتها مردم رشت کلیسا را مانند کعبه ای در برگرفتند و انروز مسلمان و ارمنی یه کعبه داشتند و آنهم کلیسای کوچک رشت بود.نهایتا جسد آن آزاده مرد را در همان جا دفن کردند🥀
آری آرمن میناسیان عنوان مسیح رشت را پیدا کرد ودر هنگام مرگ سروسوزنی مال یا اموال در این دنیا نداشت اما دنیایی را در سوگ خود نشاند💘
🍀
🌺🍂
🍂🍀🍂
🍃🍂🌺🍃🍂
🍃🍂🍀🍃🍂🌺
@Readers_ir🍃🌸 | 25 |
| 19 | ♾
به هرحال چون اول ماهه، مطمئنم دنبال اینید که حقوقتون رو خرج چیزای کاربردی کنید پس این لیوان میتونه گزینه مناسبی باشه 😂
@Readers_ir🍃🌸 | 21 |
| 20 | ♾
آنچه ما را به هم پیوند میدهد
چیزهای مشترکِ کوچک است:
رنج مشترک،
ترس مشترک،
و امیدی
که با وجودِ همه چیز
باز هم خاموش نمیشود.
#آلبر_کامو
📚 طاعون
@Readers_ir🍃🌸 | 26 |
