حــوســل
رفتن به کانال در Telegram
نوشتن؛ تنها سلاح برنده و برّندهی ما! کانال یوتیوب من: Youtube.com/@hojatesalimi همهجا آیدیم همینه: @Hojatesalimi https://hamibash.com/hojatesalimi ارتباط با من: @Hojatesalimi
نمایش بیشتر696
مشترکین
-124 ساعت
-27 روز
+1030 روز
آرشیو پست ها
696
اونایی که تلگرام پریمیوم دارید،
میتونید این Boost رو بزنید تا قابلیت استوری کانال فعال بشه
اگر دوست داشتید:
https://t.me/Hosalblog?boost
696
یک صداهایی همیشه در سر آدم طنینانداز میشود. صداهایی که گاهی حضورشان را فراموش میکنی؛ اما همیشه آنجا هستند. حتی همین الان که داری اینها را میخوانی هم داری با یکی از همان صداها این متن را میخوانی، صرفا گاهی حضورشان را فراموش میکنی. بر اساس تعریف، اضطراب به نظرم ازدیاد این صداها است. همهمهی این صداها با هم میتواند نشانهی درستی از اضطراب باشد. همهمهای که گاهی در جایی شاید بسیار بیربط ظاهر میشوند. مثل همین امشب وسط تماشای سریالی کمدی! مثل وقتهایی که همهمهی این صداها به صورتی کاملا نابجا ایجاد میشوند. در جایی نادرست. جایی که اگر شرایطش را برای دیگران توصیف کنی و جزئیاتش را شرح دهی، بدون شک آن را جایی مناسب خوش گذراندن میبینند. مثلا هنگام آواز خواندن دستهجمعی دور آتش با دوستانت؛ مکالمات آخر شب قبل خواب با همخانه یا همخوابگاهیهایت یا هرچیز دیگر.
همهمه ناگهانی میآید؛ بدون هیچ اخطار خاصی. به ناگاه به خودت میآیی و میبینی در سرت به جای یک صدا، پانصد صدای مختلف با لحنها و احساسات مختلف در حال حرف زدن هستند. یکی تو را صدا میزند؛ یکی دعوایت میکند؛ یکی به تو عشق میورزد؛ دیگری دوستت دارد اما از تو گلهمند است؛ بعضیهای دیگرشان تو را قضاوت میکنند؛ تعدادی از آنها تحقیرت میکنند؛ عدهای درس اخلاق میدهند؛ چندتایشان تو را نادیده میگیرند؛ برخی تابلوی مغازههایی که دیشب حین پیادهروی شبانه در خیابان دیده بودی را با صدای بلند برایت میخوانند؛ چند نفر داد میزند؛ چند نفر پچپچ میکنند و خلاصه هرکدام مسئولیت یک بخشی از پارتیتور اجرایی ارکستر ناموزونی را بر عهده دارند که با جون و دل در اجرای آن مایه میگذارند.
و ناگهان تمام!
خالی خالی!
سکوت اذیتکنندهای حاکم میشود. پانصد نفر در اتاق سرت هستند؛ اما هیچ کدامشان صحبت نمیکنند. با این که هنوز حرف دارند و همین حرفداشتنشان و حرف نزدنشان تنشی مضاعف برایت ایجاد میکند. فقط میتوانی نفس بکشی؛ به در و دیوار و اطرافت نگاه کنی؛ شاید بهتر باشد نام چند تا از اشیائی که دور و برت هست را به زبان بیاوری تا به لحظه برگردی. قرص خواب؛ قهوه؛ قاشق؛ زیرسیگاری؛ فندک.
چندتا شد؟
@Hosalblog
696
یک جک خیلی قدیمی بود، در حدی قدیمی که یادمه توی کتابچهی جک اونو خونده بودم!
اینطوری بود که یارو میره دکتر، میگه «آقای دکتر! به هرجاییام دست میزنم درد میگیره». دکتر معاینهاش میکنه و میگه «دستت شکسته».
یک جورهایی با همون حال، به هرجایی از زندگیام دست میزنم دردم میگیره. احتمالا باید اینجا «دست» رو مجاز از «بستر و سیستمی که درش زندگی میکنم» بگیرم. معلومه که به هرچیز زندگیام که دست میزنم دردم میگیره! چون دستم شکسته!
@Hosalblog
696
عصبیام. مضطربم. تنم درد میکنه. به سختی نفس میکشم. حجم سیگارم دوبرابر شده. فکر میکنم هیچ راهی نیست. نیست؛ اما کی بود؟ کی این حسها نبودن؟ فقط تونستم یه وقتهایی یه جاهایی سر خودم رو شلوغ کنم و چندساعتی، چندروزی، چندماهی از پرداختن بهشون فرار کنم. از اهمیت مبارزه میگن و من مدام به این فکر میکنم که مبارزه برای کی یا چی؟ باید یک چیزی جذابیتی ایجاد کنه تا بخوای براش مبارزه کنی؟ نه؟ مبارزه برای چه هدفی؟ برای زندگی؟ برای به دست آوردن چیزی که باید در حالت عادی در اختیارت باشه؟ خسته شدم از تلاش برای مبارزهی ابتداییترین چیزها! خسته شدم از رقابت جایگاهی، از تلاش برای از بین بردن تعارضها و بازی کردن در بازیای که به اختیار خودت شروع نکردی و با کله افتادی وسطش. خستهام از این رنجی که از آن من نیست. «فلانی رو گرفتن. بدبخت! این اواخر رد داده بود.» چند قدم با اینکه این عبارت رو در وصف من بگن فاصله دارم؟ چقدر مونده که من هم رد بدم و بشم بدبختی که گرفتنش؟ میخوام تهش بگم “ولی من هنوز زندهام، حرومزادهها!” اما نیستم! شاید زندگی کنم؛ اما زنده نیستم! این هرچی که هست زندهبودن نیست.
@Hosalblog
696
خیلی چیزها عوض میشن
خصوصا توی جهان سیاست
مثلا پارسال که اینو گذاشتم یه تفاوت مبسوطی رویکردم به حسین رونقی داشت
که الان اونو ندارم
اما احساسم به نوید افکاری همچنان توی این قطعه تکثیر شده
696
عزیزان!
تعدادی از دوستانی که اومدن نمایش رو دیدن؛ نظرات جالب و انتقادات درستی داشتند که به صورت جسته گریخته مکالمات جالبی در خلال اونها شکل گرفت.
🟢برای همین گفتیم که اگر جلسهای داشته باشیم و دربارهی این نمایش صحبت کنیم؛ اتفاقات جالبی خواهد افتاد و قطعا بحثهای جالبی شکل خواهد گرفت؛ هم برای تیم نمایش و هم برای شمایی که نمایش رو دیدید.
✔️پس اگر نمایش خانه رو دیدید، دعوتتون میکنیم که اگر دوست داشتید توی این گروه عضو بشید تا بتونیم جلسهای نقد و بررسی محور دربارهی این نمایش داشته باشیم.
🌐@home_hojatsalimi💬
696
کیستم من؟ چرا هستم؟ در یک سیاهی معلقم یا پاهایم روی زمین است؟ نشستهام؟ ایستادهام؟ خوابیدهام؟ یا بیدار؟ اصلا ساعت چند است؟ این اولین سیگارم است یا آخرین؟ جعبهی این سیگار را کی باز کردم؟ دستهایم را در چه حالتی استراحت میدادم؟ میشود یک لیوان آب به من بدهی؟ یخ؟ نه! فقط کمی لیمو در آن بریز.
این کلمات را بعد از دیدن اجرای «بی/خود بودن» در نوت گوشیام نوشتم.
این کار را نمیتوان اسپویل کرد. اما زیرزمین را نمیشود تبلیغ هم کرد. ماندهام روی یک اره که نه راه پس دارم و نه پیش. نشستهام روی آن؟ نکند ایستادهام؟ اصلا ارّه کجاست؟
@Hosalblog
696
مسئله سر اجبار است. هیچ چیز به خودی خود شیرین یا تلخ نیست! بحث اجبار است که همهچیز را تلخ یا شیرین میکند.
مدتهاست در حال کوتاه آمدن از ایدهآلها هستم؛ نقطهی توقفش کجاست؟ تا کجا زیر گازش را باید کمتر کنم؟ نمیشود که هرروز، هر دقیقه، هرثانیه در حال کاهش آن ایدهآل باشم.
زاویهی دید جدیدی نیاز است به گمانم.
@Hosalblog
696
هگل آزادی را «در خانه بودن» تعریف میکند. من تازگیها به بیان جدیدی برای خانه رسیدهام. انگار جابهجایی مکان فیزیکی خانه مرا به سمت معنای استعاری خانه برده. فهمیدهام که خانه برای من مکانمند نیست، زبانمند است. حالا خانه برای من در زبان است و در کلمهها. جایی است که هر دو زبان عربی و فارسی در هر لحظه جاریاند. جایی است که هر وقت بخواهی، میتوانی با کلمهها و عبارتهایی از هر دو زبان میان جملههایت پل بزنی، یا شاید به زبانی صحبت کنی و در پسزمینه آوای زبان دیگر جاری باشد. تجربهٔ عجیبی است که خانهام را میان کلمهها پیدا کردهام. شاید جذابیت این کتاب هم برای من در این بود که زبان عربی لابهلای کلمههای انگلیسی سرک میکشید و برایم سایه میگستراند... .
گفتم که خانه برای من مکانمند نیست و زبانمند است. با این حال، زبان و مکان پیوندی آشکار با هم دارند. با حرکت در مکان، زبان هم حرکت میکند. نویسندگان این کتاب هم از حرکت میگویند؛ از نوسان میان چشماندازهای مختلف، میان وطنت و کشوری جدید، میان دو زبان؛ از سکنا گزیدن در فضایی بینابینی که سوگواری کلمهها در آن وجهی دیگر هم دارد: هر کلمهٔ زبان دوم یادآور کلمهای است در زبان مادریات که نمیتوانی به کارش ببری.
این نویسندگان انگار میخواهند با کلمهها، با همین کلمههای سوگوار، خود را آشکار کنند. میخواهند خود را از زبان خود تعریف کنند. صداهاشان متنوعاند و از کشورهای مختلفی بهم رسیدهاند. حتی لهجههای عربیِ متفاوتی دارند. و حالا همه به زبان انگلیسی نوشتهاند تا از شیوهٔ تفکر، هویت، حرکت بین جهانها، از زیستن در دل زبان و از خاطرهها یا، در اصل، از خودشان بگویند.
نویسندگانی که نوشتههاشان را در این کتاب میخوانید، تجربهٔ زیستن میان دو زبان را از دیدگاههایی متفاوت و با صداهایی متکثر بازگو کردهاند؛ تجربهای تکهتکه از شکلگیری سوژگانی در زبانی دیگر، از خانه کردن در زبانی دیگر، و فکر کردن در جایی دیگر: جایی بینابینی.
- از کتاب «لهجهها اهلی نمیشوند» - نشر اطراف
@Hosalblog
696
«خانه» بزرگترین کشمکش چندسال اخیر منه. هرچقدر با آدمهای بیشتری صحبت کردم و به «خانه» اضافه شدند، دیدم این فقط کشمکش من نیست. یک کشمکش بزرگ جمعیه. چیزی که همه ناخواسته و بیاختیار مجبور شدیم بهش تن بدیم.
حالا اون تصویر اولیهی من از «خانه» با کمک مستقیم ۱۷ نفر دیگه و کمک غیرمستقیم چندین نفر دیگه به جایی رسیده که تبدیل به این «خانه» شده و میتونید شما هم ببینیدش.
هفتهی آینده ما به مدت خیلی اندک میتونیم خانه رو بهتون نمایش بدیم.
راستی!
رسانهی ما شمایید و دهان به دهان خبر دادنها!❤️
رزرو و اطلاعات بیشتر:
(فقط پیامک و واتسپ)
0935 339 2697
⚡️لینک مستقیم به واتسپ
