fa
Feedback
PENELOPA

PENELOPA

رفتن به کانال در Telegram

سرشت حقیقی روح، شکوفایی مستمر است تا حرکت خود را به سوی نواحی عظیم تری از آگاهی شخصی ادامه دهد. .

نمایش بیشتر
452
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
-530 روز
آرشیو پست ها
آهنگ اسپانیایی با زیرنویس فارسی: ⁦⁦⁩Julio Iglesias - La nave del olvido خولیو ایگلسیاس - کشتیِ فراموشی @MENMETHOD

ای ساربان نامجو.mp33.87 MB

بانو مرضیه
بانو مرضیه

غم مطبوعی دارم که حاصل هم‌زیستی با اندوه است و در آمیختگی با سطحی از زندگی که مجبورت نمی‌کند ادای آدم‌های شاد و خندان را در بیاوری و می‌توانی شناور بر رود زندگی، غم را پیش خودت نگه داری. می‌دانی تا کجا و چرا و چطور باید جنگید و کی باید عقب‌نشینی کرد. می‌دانی کدام نقطه میان اصل لذت و اصل واقعیت امن‌تر است. دیگر شکستن تصویر خودت توی ذهن دیگران نگرانت نمی‌کند و دلت نمی‌خواهد همیشه هم در لحظه زندگی کنی و در آرام‌ترین ساعت شبی از شب‌های زمستان آن‌قدر در گذشته سیر می‌کنی که طلوع خورشید هم نمی‌تواند برت گرداند. حتی گاهی خوشبختی‌های ساده زندگی حالت را به هم می‌زنند چون راستش رؤیای تو، رؤیای عظیم تو این نبود. چون تو تنهایی را شناخته‌ای، تنهایی عریان را و چون تو قول داده‌ای به زندگی و قول داده‌ای به مرگ که در میان این دو، جایی برای تو باشد به اعتبار کلمه و به‌قدر نقطه‌ای در اندوه..

05 - Billie Eilish - Oxytocin.mp38.26 MB

شبیخونی کنم بر پردهٔ ماه وگر در ناله آیم ازدل تنگ بزاری خون چکانم ازدل سنگ وگر از نوحهٔ دل دم برارم دمار از جملهٔ عالم برارم وگر پر دود گردانم زمانه ز آتش دود بینی جاودانه رسد زین سوز تا هفتم طبق دود فلک بر دوزخ اندازد طبق زود ز چشم من بیک طوفان آبی همه عالم فرو گیرد خرابی توانم ریخت از مژگان چنان دُر که گردد از زمین تا آسمان پُر توانم سوخت عالم را چنان من که دیگر کس نبینم در جهان من ولی ترسم که یارم در میانه بسوزد، گر بسوزانم زمانه منم جانا دلی بر انتظارت نهاده چشم از بهر نثارت گل سرخ انتظار تو کشیده بلای موت احمر در رسیده چو چشم آمد سپید از انتظارم سیه شد همچو چشمت روزگارم ز بس کز انتظار رویت ای ماه نهادم گوش بر در،‌چشم بر راه هر آوازی که بود، از تو شنیدم سراپای جهان، روی تودیدم چو در جان خودت پیوسته بینم چرا پس ز انتظار تو چنینم همه روزم بغم در تا شب آید چو شمعم خود بشب جان بر لب آید همه شب سوخته تا روز گردد چو روز آید شبم با روز گردد از این سان منتظر بنشسته تا کی بروز و شب دلی در بسته تا کی بتو گر بود از این پیش انتظارم کنون هست انتظار مرگ کارم مرا گنجی روان از چشم ازانست که در چشم من آن گنج روانست ازان در خاک میگردم چنین خوار که چشم من چو دریاییست خونبار بدریا در تیمّم چون توان کرد ولی هم کی وضو از خون توان کرد ز عشقت چون دلم در سینه خون شد چنان رفت او که از چشمم برون شد ازان صد شاخ خون از سردرامد که آن شاخ از زمین دل برامد از آن پیوسته شد شاخم ز دیده که پیوسته بود شاخ بریده چو پیوسته مرا از دل براید نیم نومید کاخر در براید مرا گر دیر آید نوبهارم بزیر شاخ کی دارد کنارم همه خون دلم بالا گرفتست کنار من ز دُر دریا گرفتست بنظّاره بر من آی باری که تا دریا ببینی از کناری اگر خوابیم بود آن زود بگذشت که خواب من چو خوابی بود بگذشت دو چشم من چو دایم دُر فشانست بخون درخفت، بیداریش از انست کنون چشمم چو اختر هست بیدار اگر باور نداری بنگر ای یار چو چشم من ز خون در هم نیاید ز بی‌خوابیم هرگز کم نیاید ز بیخوابی نمیمیرم چه سازم که داند قدر شبهای درازم غم هجر از دل مهجور پرسند درازی شب از رنجور پرسند چو شمعم جملهٔ شب سوز در پیش بسر باریم مرگ و روز در پیش نگر تا چون درآید خواب بر من ز چشم بسته چندین آب بر من بوقت خواب هر شب بیتو اکنون دلم در گردد آخر لیک در خون چو از خون بستر من نرم گردد دو چشمم زاتش دل گرم گردد مرا بی شک چو باشد بستری نرم دلم در گردد و چشمم شود گرم بیا جانا که جانان منی تو اگردل بردهیی جان منی تو ز جان خویش دوری چون کنم من ندارم دل صبوری چون کنم من مرا در آتش سوزان صبوری بسی خوشتر که یک دم از تو دوری

ز عشق نامش، آتش در جهان زن بزن، ره بر خیال کاروان زن جهان عشق را پا و سری نیست بجز خون دل آنجا رهبری نیست کسی عاشق بود کز پای تا فرق چو گل در خون بود اوّل قدم غرق اگر در عشق چون گل سوز دارید شبی در عشق گل با روز آرید دلی دارم، چه دل، هجران رسیده بسر گشته برون از خون دیده ز کیش خویشتن بیزار گشته بجان قربان راه یار گشته فراقش در میان خون نهاده کناری خون ازو بیرون نهاده بسی خوشتر بصد زاری بمردن که وادی فراق تو سپردن ز پا افتادم از درد جدایی مرا گر دست میگیری کجایی فراقت آتشی درجانم افگند چنان کز جان بدون نتوانم افگند بیاتادر درون میدارمت خوش که تا بیرون نیارد بر من آتش دلم گر بود سنگی گشت خسته ز هجرت چون سفالی شد شکسته ز سوز هجر حالی دارد اکنون که دوزخ بر سفالی دارد اکنون چو کوه از غم بریزد در فراقت گلی را چون بود زین بیش طاقت ز بس کز درد تو درخون بگردم ز سر تا پای گویی عین دردم اگر از درد من آگاهیی تو همیشه مرگ من میخواهیی تو چنین یک روز اگر در درد باشی که من هستم، ننالی، مرد باشی از آن میداریم در درد و در پیچ که دردی نیست ازدرد منت هیچ برویم بیتو چندان غم رسیدست که آن غم قسم صد عالم رسیدست بساغم کو نداند کوه برداشت بشادی این دل بستوه برداشت منم کاندوه بر من کوه گشته دلم لشکر کش اندوه گشته بسی غم دارم و یاری ندارم دلم خون گشت و غمخواری ندارم بسی درد است بر جان من از تو که دردت باد درمان من از تو ز بیرحمی تو تا چند آخر بدین زاری مرا مپسند آخر چو عقلم رفت و جان چون گشت و دل شد چنین دیوانگی بر من سجل شد خرد از دست عشقت رخت بر بست نگیرد کس از این دیوانه بر دست دلم از خویشتن بیخویشتن شد همه کار دلم از دست من شد دلی دارم ز عشقت از جنون پر کنار از چشم و چشم از دل ز خون پر هر آنکس را که با تو کار افتد ازین دیوانگی بسیار افتد کنون بگذشت کلّی کارم از دست که بیرون شد دل و دلدارم از دست دل سوداییم یکبارگی شد خرد در کار دل نظّارگی شد دلم در خانهٔ تن میناستد ز من بگریخت با من میناستد مراهم مزد و هم شکرانه بودی اگر دل ساکن این خانه بودی چو چشم مستم از طوفان آبی ز مستی داد خانه در خرابی چو یاری نیست با عشقت چه بازم فرو ماندم ندانم تا چه سازم چه گویم چه نویسم چون کنم من که وصف این دل پرخون کنم من چنان عشق تو زوری کرد بر من که عالم چشم موری کرد بر من اگر دل این چنین عاجز نبودی مرا چندین بلا هرگز نبودی وگر تن این چنین لاغر نگشتی بیک ره دولت از من برنگشتی چه خیزد از چنین دل جز ملامت چه آید از چنین دل جز ندامت دلم بگرفت ازین دل چون کشم بار سرتن میندارم چون کنم کار چو مردم بیتو من از من چه تقصیر چو تو آگه نیی از من، چه تدبیر نبودم بیتو یک دم بیغمی من که صد غم میخورم در هر دمی من همی هر غم که در کلّ جهان هست مرا کم نیست زان و بیش ازان هست جگر پر خون و دل پر سوز دارم سیه شد روز روشن روزگارم نبوییدم گلی بی رنج خاری ننوشیدم شرابی بی خماری ندیدم هرگز از شادی نشانی بکام دل نیاسودم زمانی بچشم خود جهان روشن ندیدم وگر دیدی توبی من من ندیدم ندانم بر چه طالع زادهام من که در دام بلا افتادهام من تو با حوران سیمین بر نشسته من اندر خون و خاکستر نشسته تو در شادی و من در غم، روانیست اگر این خود رواست آخر وفانیست نکردی هیچ عهد من وفا تو چه خواهی گفت آخر با خدا تو ترا خود بیوفا هرگز نگویم که این از بخت بد آمد برویم چه میخواهی ز دل کاین دل چنانست که گر گویی چه نامی بیم جانست مپرس از من که گر پرسی چنانم که بوی خون زند از سوز جانم مپرس از دل که حال دل چنان شد که دریاهای خون از وی روان شد منم در کلبهٔ احزان نشسته غریب و بیکس و حیران نشسته بیا و کلبهٔ احزان من بین زمانی دیدهٔ گریان من بین منم جان بر میان چون بیقراری گرفته از همه عالم کناری مگر زالی شدم گرچه جوانم که با سیمرغ در یک آشیانم گرفته عزلت از خلق زمانه شده در باب تنهایی یگانه دلم خون گشت از رسوایی خویش بجان میآیم از تنهایی خویش چو تو تنها نشاندی بر زمینم ملامت از که میآید چنینم دلا تا کی چنین در بند باشی درین سرگشتگی تا چند باشی بسر شو گر سر آن داری از تن برای آخر اگر جان داری از تن میان خون نشستی در درونم کنارم موجزن کردی ز خونم چرا از پیش من می برنخیزی که خونم میخوری و میستیزی مرا گویند آسان می نمیری که در عشقش کم جان مینگیری چو در یک روز صد ره کم نمیرم چرا این جان پر غم کم نگیرم نمیترسم ازان کم مرگ پیشست که هر ناکامیم صد مرگ بیشست مرا بیتو غم مرگی ندارد که گل بی روی تو برگی ندارد گل صد برگ بی برگست بیتو که او را زندگی مرگست بیتو کسی کز خویش برهاند تمامم منش گر خواجهام، کمتر غلامم اگر من آتشی از دل برارم بیکدم پای کوه از گل برارم وگر از پردهٔ دل برکشم آه #عطار

همه خوردند و برفتند و بماندم من و تو چو مرا یافته‌ای صحبت هر خام مجو همه سرسبزی جان تو ز اقبال دل است هله چون سبزه و چون بید مرو زین لب جو پر شود خانه دل ماه رخان زیبا گرهی همچو زلیخا گرهی یوسف رو حلقه حلقه بر او رقص کنان دست زنان سوی او خنبد هر یک که منم بنده تو هر ضمیری که در او آن شه تشریف دهد هر سوی باغ بود هر طرفی مجلس و طو چند هنگامه نهی هر طرفی بهر طمع تو پراکنده شدی جمع نشد نیم تسو هله ای عشق که من چاکر و شاگرد توام که بسی خوب و لطیف است تو را صورت و خو گر می مجلسی و آب حیات همه‌ای همه دل گشته و فارغ شده از فرج و گلو هله ای دل که ز من دیده تو تیزتر است عجب آن کیست چو شمس و چو قمر بر سر کو آنک در زلزله او است دو صد چون مه و چرخ و آنک که در سلسله او است دو صد سلسله مو هفت بحر ار بفزایند و به هفتاد رسند بود او را به گه عبره به زیر زانو او مگر صورت عشق است و نماند به بشر خسروان بر در او گشته ایاز و قتلو فلک و مهر و ستاره لمع از وی دزدند یوسف و پیرهنش برده از او صورت و بو همه شیران بده در حمله او چون سگ لنگ همه ترکان شده زیبایی او را هندو لب ببند و صفت لعل لب او کم کن همه هیچند به پیش لب او هیچ مگو #مولانا

Abdol Rahman Mohammad.mp34.59 MB

نسيني الدنيا نسيني العالم كاري كن كه دنيا و تمام جهان را فراموش كنم دوبني حبيبي من را در آتش عشقت بسوزان وسبني اقلك احلى كلام بگذار قشنگترین جملات را برایت بخوانم لو الف الدنيا لو الف العالم اگر تمام دنیا و جهان را بگردم مش ممكن زي غرامك انت الاقي غرام امکان ندارد عشقی همچون عشق تو پیدا کنم لو اقلك اني بحبك هر چه قدر به تو بگویم دوستت دارم الحب شوية عليك بازهم برای تو کم است لو ثانية انا ببعد عنك اگر یک ثانیه از تو دور بشوم برجع مشتاق لعينيك با شور و اشتیاق به سوی چشمانت برمی گردم ضمني خليك ويايا من را در آغوشت پنهان کن دوبني ودوب في هوايا من را در عشقت بسوزان و در عشق من بسوز تعالى نعيش اجمل ايام بیا قشنگترین روزها را با هم زندگی کنیم كان اجمل يوم في حياتي بهترین روز زندگی من بود يوم ما قبلتك يا حياتي روزی که تو را دیدم ای هستی من مقدرتش اتحمل من غيرما افكر لحظة نتوانستم حتی لحظه ای را بدون یادت زندگی کنم لقتني بدوب في هواك من را یافتی که در آتش عشقت ذوب شدم خدتني من كل الناس من را از تمام مردم جدا کردی عشت في اجمل احساس و همراه تو با زیباترین عشق زندگی کردم ونسيت يا حبيبي الدنيا معاك و دنیا را در کنار تو فراموش کردم عزیزم لو اقلك اني بحبك الحب شوية عليك اگر به تو بگویم دوستت دارم بازهم برای تو کم است لو ثانية انا ببعد عنك برجع مشتاق لعينيك اگر یک ثانیه از تو دور بشوم با شور و اشتیاق به سوی چشمانت برمی گردم ضمني خليك ويايا دوبني ودوب في هوايا من را در آغوشت پنهان کن و در عشقت بسوزان و در عشق من بسوز تعالى نعيش اجمل ايام بیا قشنگترین روزها را با هم زندگی کنیم .....لو اقلك .....اگر به تو بگویم انا شايلك جوة عينيا من تو را در چشمانم قرار دادم والدنيا دى شاهدة عليا و این دنیا شاهد عشق من است انا جنبك وبحبك من در کنار توام و دوستت دارم مش ممكن اقدر انا يا حبيبي في يوم انساك نمی توانم روزی تو را فراموش کنم عزيزم بتمنى العمر يطول آرزو دارم که عمرم طولانی باشد وافضل احبك على طول تا بتوانم تا ابد دوستت داشته باشم ده انا ياما حلمت اكون وياك زیرا من سالهاست که خواب در کنار تو بودن را می بینم...

Nasini El Donya.mp34.06 MB

Birds (Parandehaa) CD 1 TRACK 1 (320).mp330.10 MB

Sogand - Baroon

شبیهک / محمد عبدالرحمن MENMETHOD

هیچ گاه اینقدر نیازمند رویا نبوده ام

تابستون چقد لفت میده

در انتظار پاییز...

هنگامی که واقعیت دیگر آنچه همواره بوده نیست، دلتنگی تمام معنای آن را بر عهده می‌گیرد. آنجا که عینیت و جوهر ناپیدا شده است، یک فزونی حقیقت و تجربه‌ی زیسته وجود دارد؛ یک بازآفرینی امر حقیقی. وانموده‌ها و وانمود؛ #ژان_بودریار