خاطرات خانه ی پدری
مجله ی تلگرامی خاطرات خانه ی پدری گروه های تلگرامی: @khaterehbazi_1 @khaterehbazi_2 @khaterehbazi_3 @khaterehbazi_4 صاحب امتیاز: @Mahan52 جهت همکاری یا سفارش آگهی: @z_bibak67
نمایش بیشتر📈 تحلیل کانال تلگرام خاطرات خانه ی پدری
کانال خاطرات خانه ی پدری (@khateratekhaneyepedari) در بخش زبانی فارسی بازیگری فعال است. در حال حاضر جامعه شامل 12 743 مشترک است و جایگاه 6 913 را در دسته دین و مذهبی و رتبه 25 287 را در منطقه إيران دارد.
📊 شاخصهای مخاطب و پویایی
از زمان ایجاد در невідомо، پروژه رشد سریعی داشته و 12 743 مشترک جذب کرده است.
بر اساس آخرین دادهها در تاریخ 05 سپتامبر, 2026، کانال فعالیت پایداری دارد. در ۳۰ روز گذشته تغییر اعضا برابر -35 و در ۲۴ ساعت گذشته برابر 3 بوده و همچنان دسترسی گستردهای حفظ شده است.
- وضعیت تأیید: تأیید نشده
- نرخ تعامل (ER): میانگین تعامل مخاطب 6.86% است و در ۲۴ ساعت نخست پس از انتشار، محتوا معمولاً 5.47% واکنش نسبت به کل مشترکان کسب میکند.
- دسترسی پستها: هر پست به طور میانگین 874 بازدید دریافت میکند. در اولین روز معمولاً 697 بازدید جمعآوری میشود.
- واکنشها و تعامل: مخاطبان بهطور فعال حمایت میکنند؛ میانگین واکنش به هر پست 5 است.
- علایق موضوعی: محتوا بر موضوعات کلیدی مانند خاطره, وقت, زن, کس, قلعه تمرکز دارد.
📝 توضیح و سیاست محتوایی
نویسنده این فضا را محل بیان دیدگاههای شخصی توصیف میکند:
“مجله ی تلگرامی
خاطرات خانه ی پدری
گروه های تلگرامی:
@khaterehbazi_1
@khaterehbazi_2
@khaterehbazi_3
@khaterehbazi_4
صاحب امتیاز:
@Mahan52
جهت همکاری یا سفارش آگهی:
@z_bibak67”
به لطف بهروزرسانیهای پرتکرار (آخرین داده در تاریخ 06 سپتامبر, 2026)، کانال همواره بهروز و دارای دسترسی بالاست. تحلیلها نشان میدهد مخاطبان بهطور فعال با محتوا تعامل دارند و آن را به نقطه اثرگذاری مهم در دسته دین و مذهبی تبدیل کردهاند.
در حال بارگیری داده...
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 06 سپتامبر | +2 | |||
| 05 سپتامبر | +6 | |||
| 04 سپتامبر | +2 | |||
| 03 سپتامبر | +6 | |||
| 02 سپتامبر | +3 | |||
| 01 سپتامبر | +4 |
| 2 | «دردِ دلهای دختران دهه ۶۰»؛ ویدئویی که در همان سالها تهیه شده و تماشای آن پس از گذشت چند دهه، بسیار تأثیرگذار و تأملبرانگیز است.
برگرفته از یک مستند.
اگر دلتان برای حالوهوای گذشته و خاطرات خانهٔ پدری تنگ شده، سری به این کانال بزنید. 🏠🌳🪴🖼
@khateratekhaneyepedari
«خاطرات خانهٔ پدری» 🏡 | 1 |
| 3 | اونایی که نگهش میداشتن دیگه امکان نگهداری ازش رو نداشتن. مجبور شدن تو خیابون رهاش کنن. عروسکشم گذاشتن تو نایلون کنارش💔
مجله ی تلگرامی
خاطرات خانه ی پدری🏠🍀
@khateratekhaneyepedari | 402 |
| 4 | رمان
وقتی مادر خواب بود...
قسمت چهارم: قرار
سارا روی تخت نشسته بود و منتظر آرمان بود.
چند بار به ساعت نگاه کرد.
وقتی صدای قدمهایش را در راهرو شنید، از جا بلند شد.
آرمان خیلی آرام در را باز کرد و سرش را داخل آورد.
ـ چی شده؟ چرا اینطوری خواستی بیام؟
سارا چیزی نگفت.
آرمان وارد شد و در را بست.
ـ مامان هنوز نخوابیده؟
ـ چرا. خوابیده.
آرمان چند قدم جلو آمد.
ـ خب چی شده؟
سارا تست را از روی میز برداشت و جلویش گرفت.
ـ اینو ببین.
آرمان نگاه کرد.
ـ این چیه؟
ـ تست بارداریه.
چند ثانیه طول کشید تا حرف سارا را بفهمد.
بعد دوباره به تست نگاه کرد.
ـ یعنی...
سارا گفت:
ـ آره.
آرمان خشکش زد.
ـ کی فهمیدی؟
ـ چند روزه حالم خوب نیست. پریود هم نشدم. اول فکر کردم چیز دیگهایه. بعد چندتا چیز خوندم... چند بار تست گرفتم.
ـ چند بار؟
ـ چند بار.
آرمان دستش را روی سرش گذاشت.
ـ خدایا...
روی صندلی نشست.
ـ چطور این اتفاق افتاد...
سارا نگاهش کرد.
ـ خودت بهتر از من میدونی چطور.
آرمان چیزی نگفت.
چند لحظه بعد گفت:
ـ فعلاً آروم باش. خودم یه فکری میکنم.
ـ چه فکری؟
ـ یه راهی پیدا میکنیم.
ـ چه راهی؟
آرمان سرش را پایین انداخت.
ـ باید یهجوری از شر این بچه خلاص بشیم.
سارا چشمهایش را بست.
ـ فقط اینو تموم کن.
فردای آن روز، آرمان سراغ دوست قدیمی و صمیمی اش پویا، رفت.
بعد از کمی حرف زدن، بالاخره گفت:
ـ اون دکتری که چند وقت پیش پیشش رفتی... شمارهش رو میخوام.
دوستش نگاهش کرد.
ـ برای چی؟
ـ برای یکی از رفیقام.
ـ چه اتفاقی؟
ـ دوست دخترش حامله شده.
دوستش لبخند مشکوکی زد.
ـ نکنه خودتی؟
ـ نه بابا.
ـ مطمئنی؟
ـ گفتم برای یکی از رفیقامه.
دوستش چند لحظه ساکت ماند.
ـ تلفنی که نمیشه.
ـ چرا؟
ـ باید حضوری بری. دکتر باید مطمئن بشه ماجرا چیه. منشی هم همینطوری کسی رو راه نمیده.
ـ پولش چی؟
ـ پولش مهم نیست. ولی باید خودت اونجا باشی.
آرمان مکث کرد.
ـ باشه. تو هماهنگ کن.
دوستش گفت:
ـ من هم باید باشم.
ـ باشه.
روزهای بعد برای سارا به کندی میگذشت.
هر صبح که مهتاب نگاهش میکرد، سارا احساس میکرد مادرش چیزی فهمیده.
اگر صبحانه نمیخورد، مهتاب میپرسید:
ـ باز حالت خوب نیست؟
اگر زود به اتاقش میرفت:
ـ چیزی شده؟
و سارا هر بار فقط میگفت:
ـ نه مامان. چیزی نیست.
اما خودش میدانست چیزی هست.
چیزی که اگر مادر میفهمید، دیگر هیچچیز مثل قبل نمیشد.
روز قرار، آرمان و سارا به مطب رسیدند.
دوست آرمان بیرون منتظر بود.
وقتی سارا را دید، چند لحظه به او خیره ماند.
بعد آرمان را کنار کشید.
ـ این که خواهرته!
آرمان زیر لب گفت:
ـ میدونم.
ـ پس قضیه چیه؟
ـ یه اتفاقی برای خواهرم افتاده. با دوست پسرش.
دوستش با عصابنیت نگاهش کرد.
ـ پس خود اون پسره کجاست؟
آرمان کلافه شد.
ـ بابا تو چرا کاسه داغتر از آش شدی؟ یه کمکی ازت خواستم. کمکم کن، سؤال هم نکن.
دوستش چند لحظه نگاهش کرد.
ـ باشه. ولی بعداً نگی نگفتم.
داخل مطب، پزشک بعد از معاینه و بررسیهای لازم گفت بارداری در مراحل ابتدایی است و از نظر پزشکی امکان خاتمه بارداری وجود دارد.
قرار بعدی گذاشته شد.
هزینه را پرداخت کردند.
وقتی از مطب بیرون آمدند، سارا هیچ حرفی نزد.
آرمان گفت:
ـ تموم میشه.
سارا فقط جواب داد:
ـ امیدوارم.
چند روز بعد، سارا برای انجام کار پزشکی به مطب رفت.
همهچیز طبق برنامه پیش رفت و مشکل پزشکی خاصی برایش ایجاد نشد.
مهتاب از آشپزخانه بیرون آمد.
ـ کجا بودی؟
سارا مکث کرد.
ـ بیرون.
مهتاب نگاهش کرد.
ـ حالت خوبه؟
سارا جواب نداد.
وارد اتاقش شد و در را بست.
روی تخت نشست.
چند دقیقه بعد آرام گفت:
ـ دیگه نه...
صدایش لرزید.
ـ دیگه هیچوقت.
چند هفته گذشت.
رابطهی سارا و آرمان دیگر مثل قبل نبود.
اگر آرمان نزدیکش میشد، سارا عقب میرفت.
اگر حرف میزد، جوابش کوتاه بود.
یک شب آرمان گفت:
ـ چرا اینطوری میکنی؟
سارا برگشت.
ـ چون بالاخره فهمیدم.
ـ چی رو؟
ـ اینکه از همون روز اول باید جلوت میایستادم.
آرمان ساکت شد.
سارا صدایش را بالا برد:
آرمان گفت:
ـ سارا، آروم باش.
ـ آروم؟
خندید؛ خندهای کوتاه و تلخ.
ـ بعد از همهی اینا میگی آروم باش؟
آرمان چیزی نگفت.
سارا گفت:
ـ اگه دوباره بخوای به من نزدیک بشی، خودمو میکشم.
آرمان مات نگاهش کرد.
ـ این حرفا رو نزن.
ـ میزنم.
چشمهایش پر از اشک شده بود.
ـ اگر دوباره این اتفاق بیفته، خودمو میکشم. تو رو هم از بین میبرم و این ماجرا رو تموم میکنم.
آرمان عقب رفت.
سارا در را باز کرد.
ـ برو.
آرمان چند لحظه همانجا ایستاد.
ـ سارا...
ـ گفتم برو.
آرمان رفت.
در که بسته شد، سارا پشت آن نشست و سرش را روی زانوهایش گذاشت.
خانه ساکت بود.
مهتاب در اتاقش خوابیده بود.
و هیچکس نمیدانست چه اتفاقات تلخی در این خانه رقم خورده، ولی این پایان ماجرا نبود.
مجله ی تلگرامی
خاطرات خانه ی پدری🏠📚
@khateratekhaneyepedari | 375 |
| 5 | تفسیر زیبای تموم کردن رابطه
همراه ما باشید در کانال
خاطرات خانه ی پدری 🏠🎡
@khateratekhaneyepedari
پیج ما رو دنبال کنید 🏡🦋
http://Instagram.com/baavaan_ | 573 |
| 6 | مصائب لبریز شدن
اضطراب و ترس توان روانیمان را میبلعند و ما را حساس، زودرنج و کمطاقت میکنند
. برای همین این روزها ممکن است زود واکنش نشان بدهیم، خشم سمت این و آن ببریم، حوصله رفتارهایی را که معمولاً راحت از کنارشان میگذشتیم نداشته باشیم و خلاصه تعاملاتمان پر از تنشهای بهحق یا ناحق و متناسب یا نامتناسب بشود.
ما این روزها بدانیم یا ندانیم پُریم و جا برای خیلی چیزها نداریم
. عجله میکنیم و صفها را دور میزنیم، کارهایمان را به تعویق میاندازیم، تا جای ممکن اجتناب میکنیم، از رفتارهای دیگران عصبی میشویم (مخصوصاً از مواجهه متفاوتشان با اضطراب)، کمطاقتیم و انتظار زیاد کلافهمان میکند و ... .
ما این روزها خودآگاه یا ناخودآگاه داریم صَرفِ ابهام و ترس میشویم؛ بعضیهایمان در سکوت و بعضیهایمان با سر و صدا.
باید حواسمان به این شرایط نامتعارف باشد. ما آدمهای قبل نیستیم.
دیگران هم همان دیگران نیستند. فضا هم همان فضا نیست. باید پروای پُری هم را داشته باشیم و تا میتوانیم گذر کنیم.
گاهی هم اگر شد همدلانه حرف بزنیم و بدانیم این روزها خیلی از مسائلی که آزارمان میدهند، خودشان مسئله نیستند، این پُری و لبریزی ماست که مشکلساز میشود.
این روزها باید بدانیم که شبحی ترسناک در پسِ لحظاتمان، هر چیزی را سختتر و تحملناپذیرتر میکند.
محمود مقدسی
همراه ما باشید در کانال
خاطرات خانه ی پدری 🏠🧩
@khateratekhaneyepedari | 564 |
| 7 | 🔮طلسم دفع بیماری🪄
💒بازگشت معشوق و بخت گشایی و رضایت خانواده💍
💵طلسم مفتاح النقود جذب ثروت و مشتری 💎
🧿باطل السحر اعظم و دفع همزاد و چشم زخم
❤️🔥زبانبند و شهوت بند در برابر خیانت❤️🔥
✅تمامی کارها با ضمانت نامه کتبی و مهر فروشگاه 15sh
🔴 لینک کانال و ارتباط با استاد👇
https://t.me/telesmohajat
💫گره گشایی،حاجت روایی و درمان ناباروری زوجین در سریعترین زمان
👤مشاوره رایگان با استاد سید حسینی👇
🆔@ostad_seyed_hoseyni
☎️ 09213956388
☯ @telesmohajat | 262 |
| 8 | sticker.webp | 238 |
| 9 | بازم قصه ی چای و نقل های عطردار و
رد نور روی فرش قرمز دستبافت...
چقد تو این دوره زمونه جای خونه هایی با درهای چوبی و شیشه های رنگی خالیه...
خونه هایی با فرش و پشتی های همرنگ و ردیف شده کنار دیوار...
خونه هایی با حیاط های بزرگ و باصفا و حوض وسط حیاط...
همراه ما باشید در کانال
خاطرات خانه ی پدری 🏠🎡
@khateratekhaneyepedari
پیج ما رو دنبال کنید 🏡🦋
http://Instagram.com/baavaan_ | 472 |
| 10 | مطمئنم این موزیک ، تو قلبت
خونه میکنه🌟
همراه ما باشید در کانال
خاطرات خانه ی پدری 🏠🧩
@khateratekhaneyepedari | 452 |
| 11 | یه خونه
یه حیاط
یه حوض
گرمای شهریور ماه و خستگی کار هفتگی
تو فضای لذتبخش حیاط، کنار حوض جا میمونه وقتی وارد خونه میشی ...
اگر دلتان برای گذشته تنگ شده به این کانال سر بزنید 🏠
@khateratekhaneyepedari
خاطرات خانه ی پدری 🏡🌳🪴🖼 | 467 |
| 12 | قربون دلت برم مادر♥️♥️
#عشق #مادر #مادرانه
اگر دلتان برای گذشته تنگ شده به این کانال سر بزنید 🏠
@khateratekhaneyepedari
خاطرات خانه ی پدری 🏡🌳🪴🖼 | 447 |
| 13 | 🌹متولد ۱۵ شهریور تولدت مبارک
🌸الهی جاده زندگیت هموار
🌺آسمان چشمانت صاف
🌸و دریای دلت همیشه
🌺آرام و زلال باشد و هیچ وقت
🌸از دنیا خسته نباشی . . .
🌹میلادت مبارک دوست مهربان
📓@falle_shabane 🎧 | 493 |
| 14 | وقتی به پسرا دست میزنی....
اعتراف کنید، دست خودتون نیست نه؟ 😂
همراه ما باشید در کانال
خاطرات خانه ی پدری 🏠🎡
@khateratekhaneyepedari
پیج ما رو دنبال کنید 🏡🦋
http://Instagram.com/baavaan_ | 481 |
| 15 | ♦️تمام کفش های دوستدوز تولیدی کفش #تبریز فقط نصف قیمت بازار🔥
#ارسال_رایگان به تمام نقاط ایران 📦
بیش از 400 مدل شیک تولید شده🤌
از سایــــز 36 تــــا 42 موجــــوده ✅
فروش به صورت عمده و تک 👏
بیا تو کانال ببین چه کفشای شیک و باکیفیتی داریم👇
https://t.me/+CzWHKOBUmRU5MzM8
https://t.me/+CzWHKOBUmRU5MzM8 | 494 |
| 16 | 🌹متولد ۱۵ شهریور تولدت مبارک
🌸الهی جاده زندگیت هموار
🌺آسمان چشمانت صاف
🌸و دریای دلت همیشه
🌺آرام و زلال باشد و هیچ وقت
🌸از دنیا خسته نباشی . . .
🌹میلادت مبارک دوست مهربان
📓@falle_shabane 🎧 | 1 |
| 17 | وقتی به پسرا دست میزنی....
اعتراف کنید، دست خودتون نیست نه؟ 😂
همراه ما باشید در کانال
خاطرات خانه ی پدری 🏠🎡
@khateratekhaneyepedari
پیج ما رو دنبال کنید 🏡🦋
http://Instagram.com/baavaan_ | 1 |
| 18 | sticker.webp | 143 |
| 19 | وقتی به پسرا دست میزنی....
اعتراف کنید، دست خودتون نیست نه؟ 😂
همراه ما باشید در کانال
خاطرات خانه ی پدری 🏠🎡
@khateratekhaneyepedari
پیج ما رو دنبال کنید 🏡🦋
http://Instagram.com/baavaan_ | 1 |
| 20 | قشنگه
همراه ما باشید در کانال
خاطرات خانه ی پدری 🏠🧩
@khateratekhaneyepedari | 515 |
