دِرَفشـان|𝐃𝐞𝐫𝐚𝐟𝐬𝐡𝐚𝐧🩵✨
رفتن به کانال در Telegram
در مسیر درخشیدن✨ نودانشجوی پزشکی. یه دختر معمولی با چالشهای گاهی غیرمعمولی:) ربات برای صحبتهاتون: @Derafshanbot
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
219
مشترکین
+224 ساعت
-37 روز
-330 روز
آرشیو پست ها
دارم وارد یه فصل جدید از زندگی میشم.
و غالبترین حس الانم ترسه.
اینکه چی قراره بشه و چیکار باید بکنم و چجوری میگذره.
مهاجرت؛خاله آزاده تهتغاری خانواده مامانمه. دختری که هیچوقت اونجوری که مادر و پدرش میخواستن رفتار نکرد و جسور و سرکش بود. هیچوقت نماز نخوند (بقیه حداقل یهبازه زمانیای میخوندن)، هیچوقت درست و حسابی حجاب نداشت، آروم و باادب و خانوم و مرتب و منظم نبود. اولین تصویری که از خاله آزاده یادمه، برای خیلی بچگیمه. وقتایی که میومد خونه ما و میرفتیم رستوران و خمیربازی جایزه میگرفتیم و روی سکوی خونه باهم بازی میکردیم. تصاویر بعد، اولین پارک آبی، اولین استخر، اولین آهنگ مبتذل گوش دادن توی ماشین و مسخرهبازی دراوردن، اولین عروسی مختلط و پارتیِ رقصِ بعدش. اینکه هروقت میرفتیم خونه مامانجونم، با هرحالی که داشت ساعتها ما رو میبرد پارک بازی کنیم. برنامه سینما و شهربازی میچید. وقتی ازدواج کرد و بچهدار شد، اخلاقش عوض نشد. همچنان مهربون، باجنبه و پایه موند. فقط حیف اتفاقاتی که افتاد اجازه نداد رابطهمون مثل قبل بمونه. ستونِ خونه مامانجونم بود؛ هرمشکل و ماجرایی که پیش میومد همه میدونستن آزاده میتونه کمک کنه. و حالا این ستون دیگه نیست. رفت، تنها! کار و درآمد و زندگیِ فوقالعادهای که اینجا داشت رها کرد و رفت. فقط برای آینده نیلا. برای اینکه نیلا بتونه جایی زندگی کنه که آرامش باشه. که درآمدش ریالی نباشه و خرجش دلاری. برای اینکه بتونه برقصه و شاد باشه و برای رویاهاش تلاش کنه، بدون محدودیت، بدون ترس! درسته که موقع نوشتن این متن و هروقت که به این فکر میکنم که تا حداقل ۶ماه، خاله نیلا رو نمیبینه یا به این فکر میکنم که وقتی برم خونه مامانجونم دیگه با ذوق و چادری که مامانجون بهزور سرش کرده از طبقه بالا بدوبدو نمیاد دمِ در استقبال گریهم میگیره، اما خوشحالم. امیدوارم اونجا روزهای خوبی داشته باشه و تنها بهش بد نگذره. امیدوارم نتیجه این همه تلاش برای رفتن و ترک کردن همهچیزش رو ببینه. هیچوقت بهش نگفتم، ولی عاشقِ لحظاتی بودم که کنارش میگذشت. تصویرِ گریههای دیروز قبل رفتن احتمالا آخرین تصویریه که تا مدتها از خاله آزاده دارم.. از ۲۳ و ۲۴ شهریور ۱۴۰۵، وقتی خاله دیگه واقعا رفت.
میخواستیم مهاجر رو سوپرایز کنیم توی فرودگاه، مامانم ازش پرسید کی راه میافتی بهسلامتی؟
اونم گفت شما کی راه میافتین؟
هوشِ دانشجوی شریف:
با من آماده شین که قراره بریم آخرین لحظاتِ قبلِ مهاجرتِ یهآدم رو ببینیم🙂↔️
«و من خودم را با خستگی تمام از میان این فصل عبور میدهم، به این امیدِ نور کمسویی که در دوردستها میدرخشد.»
_اولگا کنیپر_
☕️🤍🕊
فردا قراره یهاتفاق جالب (کلمهی بهتری ندارم شاید جالب درست نباشه) بیفته.
با ما همراه باشین حضارِ گرامی🩵✨
از ۲۲ شهریور ۱۴۰۵؛
هیچوقت این حس تحقیر و سرافکندگی که امروز تجربه کردم یادم نمیره.
و همچنین آقای فلانی رو.
و اجازه هم نمیدم دیگه تکرار بشه.
به معاون آموزش میگفتم آقای فلانی، برگشت بهم گفت آقای فلانی نه، دکتر فلانی😶😶😶😶😶😶
