دِرَفشـان|𝐃𝐞𝐫𝐚𝐟𝐬𝐡𝐚𝐧🩵✨
رفتن به کانال در Telegram
در مسیر درخشیدن✨ نودانشجوی پزشکی. یه دختر معمولی با چالشهای گاهی غیرمعمولی:) ربات برای صحبتهاتون: @Derafshanbot
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
219
مشترکین
-124 ساعت
-57 روز
-530 روز
آرشیو پست ها
انقدر.
شامل رفت و برگشت دانشگاه، از دانشکده به ستاد، از ستاد به کتابخونه، از کتابخونه به معاونت دانشجویی، از معاونت به سلف، از سلف به سالن مطالعه، بعد دوباره کتابخونه، دوباره سلف، کلاس، کلی پله و..
از بدیهای دانشگاه بزرگ اینه که برای یهکار کوچیک گسسته میشی.
باورتون نمیشه من امروز چقدررر راه رفتم!
Repost from kaizen
هیچ موجودی طفلکیتر از جوونی که تازه نتایج کنکورش اومده و مجبوره برای آینده تصمیم بگیره نیست
فیلم شادی بعد اعلام نتیجه رتبه ۲ کنکور تجربی با دوستاش رو دیدم و نمیدونم چرا گریهم گرفت..
خیلی حس جالبی داشت اون فریادی که خودش و دوستاش باهم کشیدن:)))
+1
هوای ابری و بارونی و صبحانه سلف؛
مزه املتهای مامانم رو میداد رفتم از خانم آشپز تشکر کردم🫠
من واقعا کلاسهای صبح اذیتم.
نباید درسهای مهم ۸ صبح باشه واقعا.
تازه امروز دیرم شد و شانس آوردم استاد ۵ دقیقه تاخیر داشت وگرنه راه نمیداد اصلا😭😭😭
امشب رفتم نشستم توی پذیرایی خوابگاه
بعد بچههای دارو اومدن.
یکیشون برگشت گفت شما پزشکیها که دکتر نیستین حمالین.
بعد ما به اونا گفتیم شما دکتر نیستین، همینجوری بحث بود دیگه انقدر خندیدیممم..
بعدِ مدتها یکم خوش گذشت..
دارم توی سالنمطالعه درس میخونم که پارکینگه، و یخههه.
درنتیجه اولین لباس گرم پاییز✅
وای بچهها هوا سردههه.
دعا کنین کاپشن لازم نشم فعلا چون نیوردم.
ایشالا با همون پالتو کار دربیاد🎀
رفتم سایتش رو چک کردم دیدم نوشته مشاوره غیرحضوری در سراسر کشور و مشاوره حضوری در شهر خودم و شهر دانشگاه🎀
عالی شد، دیگه همهجا قراره ببینمش:))
امروز یهتایمهایی منم با مامان و بابا و مامانجون بیرون بودم، و هرجایی که مامانم و مامانجون از شهر تعریف میکردن و خوششون میومد یهجوری خوشحال میشدم انگار اینجا برای منه یا من ساختمش:))
مخصوصا وقتی مامانجون بهم گفت بهترین جا قبول شدی، خدا سربلندت کنه که ما رو سربلند کردی🫠
میخواستم بگم مامانجون من شوهر نمیخوام، من پول میخوام، انرژیِ تمامنشدنی برای درس خوندن میخوام🎀
ایشالا شوقونش به اون سمتها بره🤲🏻📿
بعد مامانجونم اومد نماز بخونه و دوباره بره، یهو اومد بالاسر من یهچیزی چرخوند و گذاشت روی سرم؛
و این پول بود.
گفتم چیه؟ گفت شاباشه که ریختن روی سرِ عروس، ماهم چندتا دونه برداشتیم.
شوقون داره:)))
