دِرَفشـان|𝐃𝐞𝐫𝐚𝐟𝐬𝐡𝐚𝐧🩵✨
رفتن به کانال در Telegram
در مسیر درخشیدن✨ نودانشجوی پزشکی. یه دختر معمولی با چالشهای گاهی غیرمعمولی:) ربات برای صحبتهاتون: @Derafshanbot
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
219
مشترکین
+224 ساعت
-37 روز
-330 روز
آرشیو پست ها
Repost from -اگهفردابیمنشروعشد-
خب بچهها:”
من از دیشب یه چندصدباری میخواستم بیام و مسیج بالا رو پاک کنم و اینطوری بودم که ولش کن، خودم و مامان میگیریم و نیاز نیست تو چنل بذارمش.
ولی هربار که یادم میفتاد وقتایی که مامان لباسهایی که دیگه نیاز نداریم رو میبره بهزیستی، مسئول اونجا چهطور از ذوق کردن بچهها از سریهای قبل تعریف میکنه پشیمون شدم و گفتم حتی اگر خیلی خیلی کم، حتی برای یک نفر هم شده بیشتر، بتونیم لوازم تحریر بگیریم بازم به خوشحالی و ذوق اون بچه میارزه🥲✨
خلاصه که اعتمادتون بهم برام یک دنیا ارزشمنده و حتما از همهی چیزهای خریداری شده و تحویلشون به بهزیستی عکس میذارم.
اگر دوست داشتید تو اینکار با من همراه باشید، هر مبلغی، واقعا هر مبلغی که راحت بودید، حتی خیلی خیلی کم رو
به این شمارهکارت
6219861417974374
واریز کنید.
میدونم که الان شرایط برای همهمون خیلی خیلی سخت شده اما هنوزم یه سریا هستن که روزگارشون، از من و شما خیلی سختتر میگذره و امیدوارم بتونیم هر چند کم و کوچیک، کمی اوضاع رو براشون آسونتر کنیم🥲✨
انگار نه انگار فردا پاییزه😑
اگر پاییز هم همینقدر گرم باشه دیگه این دنیا به درد نمیخوره🎀
Repost from ترانه ایزا
دلم میخواد ۶ ماه دوم سال رو یکم آگاهانه تر بگذرونم :))
اصلاً نفهمیدم چی شد یهو پس فردا مهره، انگار همین دیروز جنگ شد و نت رو قطع کردن…
واقعاً میخوام یکم بیشتر در کنترلم باشه نیم سال دوم ۴۰۵ :))
سعی میکنم به این فکر کنم که حتما حکمتی توی این قضیه بوده که نریم سفر، و من از درس و دانشگاه و کارام بمونم.
مثلا میگم جنگ میشد و مجبور میشدیم پیاده برگردیم تا خونه چی؟؟
در نتیجه، فردا کلی کار دارم، اول همه باید برم چمدونی که بستم خالی کنم و برای خوابگاه وسیله جمع کنم.
و بعدم مرتب کردن اتاق:/
ولی نمیگم دیدن این آسمون باعث شد غمِ اون لحظه یادم بره.
راستش من از اول دوست نداشتم این سفر رو برم، حتی بابا گفت بمون. و تصمیم سختی بود برام موندن یا رفتن..
اگر میخواستم بمونم و برم دانشگاه سخت میشد، هم برای من و هم اونا چون هم من کلی کار داشتم و هم اونا و خب باید منو تا شهرِ دانشگاهمم میبردن.
الان از کلاسای دانشگاه عقب موندم، از شانس خوبم درس دادن کلی و حضور و غیاب کردن و غایبها هم کم بوده، و کلی کار دارم که باید انجام بدم و شنبه میخوام حتما سرکلاس باشم.
فردا هم باید بریم برای تمدید پاسپورت که حداقل مراسمهای بعدی رو بریم. که اونم احتمالش کمه که برسیم چون بابا میگه الان شرایط جنگیه و احتمالا چند ماه طول بکشه تا پاسپورت بدن.
از طرف دیگه ماشینمون هم نیاز به تعمیر دورهای داره و نمیتونیم راه طولانی بریم باهاش و امیدوارم تا جمعه اوکی بشه.
نمیدونین چه احساس بدی بود وقتی همه داشتن میرفتن ما برگشتیم..
حتی اون آقای پلیس دم در خروج برگاش ریخته بود، میگفت شما کجا دارین میرین؟؟
بعد به بابا گفت تا گیت بسته نشده سریع بلیط رو کنسل کن که حداقل یهبخشی از پول رو بهت بدن.
حالا شاید بگین چطور نمیدونستین؟ بابا گفت تماس گرفته بوده با پلیس نمیدونم کجا، و اونم گفته بوده که مشکلی نداره و میتونید برید.
ولی آقای رئیس فرودگاه بهمون گفت حدودا یکساله که رئیس پلیس نجف عوض شده و خیلی سختگیر شده و اذیت میکنه:))
خب حالا بیایید براتون تعریف کنم قضیه این چند روز چی بود و چی شد.
همونطوری که میبینید من چمدون جمع کردم اما برای خوابگاه نیست. ما امروز ساعت ۶ صبح پرواز داشتیم به سمت بغداد. قرار بود در مراسم ختم عمه پدرم شرکت کنیم. همسر عمه تاجر هستن و برای همین همیشه در حال سفر و جابهجایی بین کشورای مختلف بودن. تا اینکه ۱۰ سال پیش میرن بغداد و عمه هم مدتی بوده که مریض بوده و اونجا کمکم حالش بدتر میشه و دیگه همونجا موندگار میشن.
و البته من هیجوقت عمه رو ندیده بودم..
خلاصه آقا، بابا مناسبترین پروازی که پیدا کرد که فردا به مراسم برسیم به مقصد نجف بود. ما هم از شنبه مشغول آماده شدن بودیم و منم برای همین دانشگاه نرفتم (تصمیمی که گفتم گرفتم این بود).
و حدس بزنین چی شد؟
توی فرودگاه اجازه ندادن بریم!
چون پاسپورت من و داداشم و مامانم ۴ ماهه بود (۴ ماهش مونده بود یعنی) و نجف زیر ۶ ماه اجازه ورود نمیده! فکر کن!!!!
بعد اونجا یه آقایی بود که بهش میگفتن آقای رئیس (فکر کنم رئیس پلیسی چیزی بود) ایشون پیامهای گروه واتساپشون رو بهمون نشون داد که با رئیس پلیس نجف صحبت کرده بود و اسمش هم اوسام بود😂 و در جواب صحبتهای ایشون یدونه ❌ فرستاده بود و گفته بود مخصوصا به خاطر بچهها اصلا نمیشه!
و اینگونه شد که اون همه ذوق و شوق برای یه نیمچه سفر خارجی (بغداد خیلی پیشرفت کرده الان) و آماده شدن و پیچوندن دانشگاه و اینا هیچ شد🎀
+1
شاید فکر کردین که من تا الان خواب بودم، ولی خیر. از ۶ بیرون بودم و تازه برگشتم.
پ.ن: ماه امشب خیلی ناز بود ولی من نتونستم خوب عکس بگیرم. همینو بپذیرید:)
اون یکی عکس هم یهسری موزهای کوچولوئه که جالب بودن.
خب دوستان من نشد اون کارِ رو بکنم، اما بازم امیدوارم تاوانِ کارِ نکرده رو هم ندم.
اتفاق غمانگیزی افتاد امروز که یکم بخوابم بعد براتون تعریف میکنم..
قراره یهکاری بکنم که امیدوارم برای انتخابش بعدا تاوان ندم و از چشمم درنیاد.
ایخدا
نور بهم پیام داده🫠
واقعا فکر نمیکردم اولین نفر این بچه سراغمو بگیره..
حالا باید بهشون بگم دیگه نمیام🥲
