fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید

سن‌پترزبورگ؛

سن‌پترزبورگ؛

رفتن به کانال در Telegram

این بار، خودم را جا نمی‌گذارم.

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
291
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+27 روز
-2330 روز
آرشیو پست ها
مرگ من روزی فرا خواهد رسید در بهاری روشن از امواج نور در زمستانی غبارآلود و دور در خزانی خالی از فریاد و شور مرگ من روزی فرا خواهد رسید روزی از این تلخ و شیرین روزها روز پوچی همچو روزان دگر سایه‌یی ز امروزها دیروزها دیدگانم همچو دالانهای تار گونه‌هایم همچو مرمرهای سرد ناگهان خوابی مرا خواهد ربود من تهی خواهم شد از فریاد درد می‌خزند آرام روی دفترم دستهایم فارغ از افسون شعر یاد می‌آرم که در دستان من روزگاری شعله می‌زد خون شعر خاک می‌خواند مرا هر دم به خویش می‌رسند از ره که در خاکم نهند آه شاید عاشقانم نیمه شب گل به روی گور غمناکم نهند بعد من ناگه به یک سو می‌روند پرده‌های تیره‌ی دنیای من چشمهای ناشناسی می‌خزند روی دفترها و کاغذهای من در اتاق کوچکم پا می‌نهد بعد من با یاد من بیگانه‌یی در بر آیینه‌ام ماند به جای نقش دستی تار مویی شانه‌یی می‌روم از خویش و می‌مانم به خویش هر چه برجا مانده ویران می‌شود روح من چون بادبان قایقی در افقها دور و پنهان می‌شود لیک دیگر پیکر سرد مرا می‌فشارد دست دامنگیر خاک بی‌تو دور از ضربه‌های قلب تو قلب من می‌پوسد آن جا زیر خاک بعد ها نام مرا باران و خاک نرم می‌شویند از رخسار سنگ گور من گم‌نام می‌ماند به راه فارغ از افسانه‌های نام و ننگ
★~فروغ فرخزاد

Shervin_-_Engheza.mp38.03 MB

Mohsen_Chavoshi_-_Bi_Badan_(320).mp310.74 MB

Babe Delam.mp33.31 MB

دلم تنگته .mp39.56 MB

گر بیایی دهمت جان و نیایی کشدم غم ؛ من که بایست بمیرم چه بیایی چه نیایی...

و اما انسان ها گاهی چیز هایی می‌شنوند که عمق ناراحتی را حس می‌کنند.

Havam Dobare Pase.mp310.28 MB

4_5823283875878540582.mp35.18 MB

پـرواز قـو_هـا.mp33.29 MB

Valayar - Az Khab Bargashtam Be Tanhaei (128).mp33.55 MB

Ghararemoon Yadet Nareh (320).mp37.92 MB

«دلت می‌خواهد زمان کمی کند حرکت کند؛ درست همان‌طور که نورِ خسته، لایِ پرده‌ها می‌لغزد و روی میز می‌افتد. یک فنجان قهوه، بخارِ ملایمش که در هوا رقص می‌آورد، و سکوتی که دیگر از آن نمی‌ترسی، بلکه با آن رفیقی. در این ساعت از روز، دنیا دیگر آن شلوغی و هیاهوی صبح را ندارد؛ همه چیز رنگ می‌بازد تا بشود تماشایِ جزئیات. تماشایِ لرزشِ سایه‌ها روی دیوار، تماشایِ خالی شدنِ فنجان، و تماشایِ آن حسِ عجیبی که انگار تمامِ دنیا در همین یک گوشه، در همین یک لحظه، خلاصه شده است. این حال، حالِ آدم‌هایِ تنها نیست؛ حالِ آدم‌هایِ “خودشان” است. کسانی که یاد گرفته‌اند در میانه‌یِ گذارِ نور به تاریکی، با خودشان تنها شوند و در تلخیِ قهوه، آرامشی پیدا کنند که هیچ هیاهویی نمی‌تواند به آن‌ها بدهد. انگار دنیا دارد با صدایِ بسیار آهسته، تمامِ حرف‌های ناتمامِ روز را در گوشمان زمزمه می‌کند و ما، فقط با یک فنجانِ گرم، به این خداحافظیِ زیبا گوش می‌دهیم…»
مهسا.

و غم برای همیشه باقی می ماند.

288.mp39.94 MB

میروم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ویرانهٔ خویش بخدا میبرم از شهر شما دل شوریده و دیوانهٔ خویش میبرم، تا که در آن نقطهٔ دور شستشویش دهم از رنگ گناه شستشویش دهم از لکهٔ عشق زینهمه خواهش بیجا و تباه میبرم تا ز تو دورش سازم ز تو، ای جلوهٔ امید محال میبرم زنده بگورش سازم تا از این پس نکند یاد وصال ناله میلرزد، می‌رقصد اشک آه، بگذار که بگریزم من از تو، ای چشمهٔ جوشان گناه شاید آن به که بپرهیزم من بخدا غنچهٔ شادی بودم دست عشق آمد و از شاخم چید شعلهٔ آه شدم، صد افسوس که لبم باز بر آن لب نرسید عاقبت بند سفر پایم بست میروم، خنده بلب، خونین دل میروم، از دل من دست بدار ای امید عبث بی حاصل
⋆~وداع ★~فروغ فرخزاد

Repost from مستفیض
حالا دیگر این چند ثانیه را بیشتر ما زندگی کرده‌ایم. چند سال پیش که فیلم جاده خاکی پناه پناهی پخش شد وقتی این سکانس با بازی پانته‌ آ پناهی را دیدیم، خیلی‌ها درکش نکردیم اما با این حال شوکه شدیم. امروز اما بیشتر ما مردم ایران این سکانس را زندگی کردیم. وسط دورهمی و رقصیدن گریه کردیم، پشت فرمون وقتی به فلان آهنگ رسیدیم گریه کردیم، از فلان گوشهٔ شهر که گذر کردیم گریه کردیم و حالا دیگر خوب این چند ثانیه از فیلم را فهمیدیم…

هر که آید پشت در ای دل بگو من نیستم؛ رفته ام خود را بیابم تا بدانم کیستم...