وَرا🌱
رفتن به کانال در Telegram
✨️🪽 در وَرا قرار است فراتر از سطحِ معمول حرکت کنیم؛ سفری به سرزمین روان و یادگیریِ زیستِ بهتر در جهانِ امروز. ✨️🪽 ارتباط با ما: @Varaaa_Admin
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
301
مشترکین
+224 ساعت
+77 روز
+5930 روز
آرشیو پست ها
301
🤔 اگر دوستت همان اشتباهی را میکرد که تو کردی، با او چطور حرف میزدی؟
احتمالا نمیگفتی: «چقدر بیعرضهای! همیشه خراب میکنی.»
😔 اما خیلی وقتها همین لحن را با خودمان داریم.
در روانشناسی مفهومی وجود دارد به نام خود شفقتی (Self-Compassion)؛ یعنی وقتی با شکست، اشتباه، ناکامی یا یک دوره سخت روبهرو میشویم، بهجای سرزنش و تحقیر خود، با خودمان به شکلی حمایتگر و واقعبینانه برخورد کنیم. ❤️
خود شفقتی در مدل علمی کریستین نف، سه بخش اصلی دارد:
🔸 مهربانی با خود:
بهجای حملهکردن به خود، با خودمان با همان درکی رفتار کنیم که با یک دوست در شرایط مشابه داریم.
🔸 انسانیت مشترک:
یادمان باشد اشتباه، شکست، رنج و احساس ناکافیبودن فقط تجربه ما نیست؛ بخشی از تجربه انسانی است. 🌍
🔸 ذهنآگاهی:
احساس ناخوشایندمان را ببینیم و بپذیریم، بدون اینکه در آن غرق شویم یا آن را به یک نتیجه کلی درباره خودمان تبدیل کنیم. 🧘♀️
مثلاً:
❌ «من شکست خوردم، پس آدم شکستخوردهای هستم.»
در مقابل:
✅ «این اتفاق برایم سخت بود و از نتیجهاش راضی نیستم؛ اما میتوانم ببینم چه چیزی از آن یاد میگیرم.»
نکته مهم این است که خودمهربانی به معنای توجیه اشتباه یا پایین آوردن استانداردها نیست.
اتفاقا میتواند به ما کمک کند بدون گرفتار شدن در چرخه شرم و خودسرزنشگری، مسئولیت اشتباهاتمان را بپذیریم و برای تغییرشان اقدام کنیم. 💪
شاید خودمهربانی یعنی یاد بگیریم:
با خودمان همانقدر انسانی رفتار کنیم که انتظار داریم دیگران با ما رفتار کنند. 🕊️
حالا یک سوال برای خودت:
آخرین باری که اشتباه کردی، بیشتر شبیه یک دوست با خودت رفتار کردی یا شبیه یک منتقد؟ 🤔
ورا اینجاست!
301
📚 به جلسهی آخر بوککلاب وَرا رسیدیم...
بیش از ۴۰ روزه که کنار هم پیش رفتیم؛
هر هفته دور هم جمع شدیم، خوندیم، فکر کردیم، حرف زدیم و گاهی از دلِ کتاب به تجربههای خودمون رسیدیم. 🌱
حالا به آخرین جلسهی این دوره رسیدیم؛
اما این پایانِ مسیر کتابخوانی با وَرا نیست!
📖 بهزودی بوککلاب بعدی وَرا رو شروع میکنیم و قراره دوباره کنار هم بخونیم، فکر کنیم و گفتوگو کنیم.
پس منتظر اطلاعیهی دورهی بعد باشید و حتماً همراهمون باشید.✨
301
🔔 یادآوری جلسه سوم کارگاه کتابخوانی هفت و نیم درس درباره مغز
دوستان عزیز، تا دقایقی دیگر جلسه سوم کارگاه برگزار میشه🌱
با مطالعهی نیم فصل ابتدایی کتاب و فصل اول میتونید خودتون رو به بحث برسونید
و فردا با ما باشید🤍
🗓️ جمعه ۳ مهرماه
⏰ ساعت ۱۷ الی ۱۸:۳۰
منتظرتون هستیم 🌿
🔌ارتباط با پشتیبانی
@Zahrashahrokhi85
301
🔳 قبول شدن در دانشگاه، پیدا کردن یک شغل، رسیدن به یک هدف مهم، شروع یک رابطه یا حتی رفتن به سفری که مدتها منتظرش بودی.
🔶️فکر میکردی وقتی بهش برسی، بالاخره خیالت راحت میشه.
اما درست همان موقع ذهنت میپرسه:
«خب، حالا چی؟»
«قدم بعدی چیه؟»
«چطور میتونم بیشتر پیش برم؟»
«نکنه انتخاب بهتری هم وجود داشته باشه؟»
⭕چرا اینقدر سخت میتونیم در چیزی که به دست آوردهایم بمانیم؟
مقاله منتشر شده ، حتی اتفاقهای مثبت هم میتوانند با فشار روانی، عدمقطعیت و برانگیختگی هیجانی همراه باشند.
وقتی چیزی برایمان مهم است، طبیعی است که ذهنمان بیشتر درگیر شود؛ تصمیمهای بیشتری پیش رویمان قرار بگیرد و نگرانی دربارهی آینده افزایش پیدا کند.
🔺️یکی از واکنشهایی که ممکن است در چنین شرایطی نشان دهیم، انجام دادنِ بیشتر است.
بیشتر تلاش کنیم.
بیشتر برنامهریزی کنیم.
گزینههای بیشتری بررسی کنیم.
و مدام دنبال انتخاب یا نتیجهی بهتر باشیم.
در روانشناسی، به این گرایش «بیشینهسازی» گفته میشود؛ یعنی فرد بهجای اینکه بتواند با یک گزینهی مناسب و کافی کنار بیاید، همچنان به دنبال بهترین گزینهی ممکن باشد.
مثلاً:
«این انتخاب خوبه، ولی شاید انتخاب بهتری هم وجود داشته باشه.»
«به این هدف رسیدم، ولی هنوز کافی نیست.»
«حالا که به اینجا رسیدم، باید ببینم مرحلهی بعدی چیه.»
این الگو لزوماً مشکلزا نیست.
تلاش برای پیشرفت میتواند کاملاً طبیعی و حتی مفید باشد.
🔻مسئله از جایی شروع میشود که همیشه در حال رسیدن باشیم، اما کمتر فرصت تجربه کردن داشته باشیم.
اینجاست که یک مهارت مهم مطرح میشود:
انعطافپذیری روانشناختی
یعنی بتوانیم احساسات و افکارمان را همانطور که هستند ببینیم، بدون اینکه مجبور باشیم فوراً آنها را تغییر دهیم یا از آنها فرار کنیم؛ و در عین حال، متناسب با شرایط تصمیم بگیریم که چه کاری واقعاً برایمان مفید و معنادار است.
🔸️پس وقتی بعد از رسیدن به یک هدف احساس اضطراب یا بیقراری میکنیم، لازم نیست فوراً نتیجه بگیریم که:
«پس حتماً یک چیزی اشتباهه.»
گاهی این احساس میتواند نشانهی فشار واقعی باشد؛ مثلاً وقتی مسئولیتهای زیادی را همزمان پذیرفتهایم و به استراحت یا مرزبندی نیاز داریم.
اما گاهی هم بخشی از برانگیختگی طبیعیِ موقعیتی است که برایمان اهمیت دارد. مقاله به پژوهشهایی اشاره میکند که نشان دادهاند در بعضی موقعیتهای پراسترس، تغییر دادن برداشت ما از این برانگیختگی ــ مثلاً دیدن آن بهعنوان هیجان بهجای خطری که باید فوراً از بین برود ــ میتواند مفید باشد.
💠بنابراین شاید همیشه سؤال این نباشد که:
«چطور این احساس را از بین ببرم؟»
گاهی سؤال مهمتر این است:
«الان واقعاً به چه چیزی نیاز دارم؟»
آیا باید کاری انجام بدهم؟
یا شاید لازم است کمی مکث کنم؟
شاید لازم نیست همیشه به مقصد بعدی فکر کنیم.
گاهی میتوانیم در موفقیتی که به دست آوردهایم بمانیم؛
در رابطهای که ساختهایم بمانیم؛
در لحظهای که مدتها برایش تلاش کردهایم بمانیم.
و به خودمان اجازه بدهیم که یک لحظه، بدون برنامهریزی برای «بعدش»، فقط همین لحظه را تجربه کنیم.
چون گاهی مسئله این نیست که زندگیمان کم است؛
🔘ما آنقدر سریع از یک لحظه به لحظهی بعد میرویم که فرصت تجربه کردن زندگیای را که برایش تلاش کردهایم، از دست میدهیم.
@varaaa_1
301
🔳 قبول شدن در دانشگاه، پیدا کردن یک شغل، رسیدن به یک هدف مهم، شروع یک رابطه یا حتی رفتن به سفری که مدتها منتظرش بودی.
🔶️فکر میکردی وقتی بهش برسی، بالاخره خیالت راحت میشه.
اما درست همان موقع ذهنت میپرسه:
«خب، حالا چی؟»
«قدم بعدی چیه؟»
«چطور میتونم بیشتر پیش برم؟»
«نکنه انتخاب بهتری هم وجود داشته باشه؟»
⭕چرا اینقدر سخت میتونیم در چیزی که به دست آوردهایم بمانیم؟
مقاله منتشر شده ، حتی اتفاقهای مثبت هم میتوانند با فشار روانی، عدمقطعیت و برانگیختگی هیجانی همراه باشند.
وقتی چیزی برایمان مهم است، طبیعی است که ذهنمان بیشتر درگیر شود؛ تصمیمهای بیشتری پیش رویمان قرار بگیرد و نگرانی دربارهی آینده افزایش پیدا کند.
🔺️یکی از واکنشهایی که ممکن است در چنین شرایطی نشان دهیم، انجام دادنِ بیشتر است.
بیشتر تلاش کنیم.
بیشتر برنامهریزی کنیم.
گزینههای بیشتری بررسی کنیم.
و مدام دنبال انتخاب یا نتیجهی بهتر باشیم.
در روانشناسی، به این گرایش «بیشینهسازی» گفته میشود؛ یعنی فرد بهجای اینکه بتواند با یک گزینهی مناسب و کافی کنار بیاید، همچنان به دنبال بهترین گزینهی ممکن باشد.
مثلاً:
«این انتخاب خوبه، ولی شاید انتخاب بهتری هم وجود داشته باشه.»
«به این هدف رسیدم، ولی هنوز کافی نیست.»
«حالا که به اینجا رسیدم، باید ببینم مرحلهی بعدی چیه.»
این الگو لزوماً مشکلزا نیست.
تلاش برای پیشرفت میتواند کاملاً طبیعی و حتی مفید باشد.
🔻مسئله از جایی شروع میشود که همیشه در حال رسیدن باشیم، اما کمتر فرصت تجربه کردن داشته باشیم.
اینجاست که یک مهارت مهم مطرح میشود:
انعطافپذیری روانشناختی
یعنی بتوانیم احساسات و افکارمان را همانطور که هستند ببینیم، بدون اینکه مجبور باشیم فوراً آنها را تغییر دهیم یا از آنها فرار کنیم؛ و در عین حال، متناسب با شرایط تصمیم بگیریم که چه کاری واقعاً برایمان مفید و معنادار است.
🔸️پس وقتی بعد از رسیدن به یک هدف احساس اضطراب یا بیقراری میکنیم، لازم نیست فوراً نتیجه بگیریم که:
«پس حتماً یک چیزی اشتباهه.»
گاهی این احساس میتواند نشانهی فشار واقعی باشد؛ مثلاً وقتی مسئولیتهای زیادی را همزمان پذیرفتهایم و به استراحت یا مرزبندی نیاز داریم.
اما گاهی هم بخشی از برانگیختگی طبیعیِ موقعیتی است که برایمان اهمیت دارد. مقاله به پژوهشهایی اشاره میکند که نشان دادهاند در بعضی موقعیتهای پراسترس، تغییر دادن برداشت ما از این برانگیختگی ــ مثلاً دیدن آن بهعنوان هیجان بهجای خطری که باید فوراً از بین برود ــ میتواند مفید باشد.
💠بنابراین شاید همیشه سؤال این نباشد که:
«چطور این احساس را از بین ببرم؟»
گاهی سؤال مهمتر این است:
«الان واقعاً به چه چیزی نیاز دارم؟»
آیا باید کاری انجام بدهم؟
یا شاید لازم است کمی مکث کنم؟
شاید لازم نیست همیشه به مقصد بعدی فکر کنیم.
گاهی میتوانیم در موفقیتی که به دست آوردهایم بمانیم؛
در رابطهای که ساختهایم بمانیم؛
در لحظهای که مدتها برایش تلاش کردهایم بمانیم.
و به خودمان اجازه بدهیم که یک لحظه، بدون برنامهریزی برای «بعدش»، فقط همین لحظه را تجربه کنیم.
چون گاهی مسئله این نیست که زندگیمان کم است؛
🔘ما آنقدر سریع از یک لحظه به لحظهی بعد میرویم که فرصت تجربه کردن زندگیای را که برایش تلاش کردهایم، از دست میدهیم.
@varaaa_1
301
🔔 یادآوری امروز :
هر حقی، مسئولیتی هم به همراه داره!
❌ اگر من برای خودم حق نه گفتن قائلم، طبیعتاً باید حق نه گفتنِ دیگران رو هم به رسمیت بشناسم.
〰 اگر من برای خودم حق داشتن مرز قائلم، طبیعتاً باید مرزهای دیگران رو هم محترم بشمارم.
🔆 اگر من خودم رو محق میدونم که درخواستی از دیگران داشته باشم، باید بپذیرم که دیگران هم حق دارند از من درخواست کنند؛ هرچند پذیرفتن یا انجام دادنِ درخواست آنها الزاماً وظیفهی من نیست.
➿ اگر من انتظار دارم دیگران به احساسات و خواستههای من احترام بذارن، باید آماده باشم که احساسات و خواستههای متفاوت اونها رو هم به رسمیت بشناسم.
🏷 اگر من برای خودم حق اشتباه کردن و تغییر کردن قائلم، باید بپذیرم که دیگران هم ممکنه اشتباه کنند، نظرشون رو تغییر بدن و همیشه مطابق انتظار من رفتار نکنند.
💭 در نهایت، شاید مسئله فقط این نباشه که چه حقوقی برای خودمون قائلیم؛ بلکه اینه که چقدر حاضریم همون حقوق رو برای دیگران هم به رسمیت بشناسیم.
301
🎯 درباب قلقگیری!
تا حالا به این فکر کردید که چرا بعضی روزها از صبح انرژی داریم و بعضی روزها حتی از جا بلند شدن هم برامون سخته؟ یا چرا یه آدم خاص یا یه موقعیت خاص همیشه حالمون رو خراب میکنه، ولی هیچوقت دقیق نمیدونیم چرا؟
⚡️دیدید تیراندازها قبل از شلیک، اول «قلقگیری» میکنن؟ یعنی قبل از اینکه تیر رو رها کنن، چند بار تنظیم میکنن، فاصله رو میسنجن و میفهمن «اگه فلان درجه پایینتر بزنم، مستقیم به هدف میخوره.» این تنظیم کردن، همون چیزیه که تفاوت بین یه شلیک اتفاقی و یه شلیک دقیق رو میسازه.
🌱 حالا فکر کنید ما هم توی زندگی، دقیقاً همین کار رو بکنیم. قبل از اینکه از خودمون بپرسیم «چرا امروز حالم بده؟»، از قبل بدونیم چه ساعاتی از روز بازدهی بیشتری داریم، چه چیزهای ثابت و تکرارشوندهای حالمون رو خراب میکنه، بعد از عصبانیت معمولاً چه کاری میکنیم، خواب ظهرگاهی بهمون میسازه یا نه، و حتی چه چیزی درد پریودی رو قابل تحملتر میکنه. اسم این سؤالات، سوالات قلقگیری ست.
قلقگیری یعنی من به یه نقطهای برسم که بدونم **«چطوری، چه زمانی، بعد از چی و قبل از چی، حالم چطوره.» یعنی بهجای اینکه روزم رو فقط «تجربه» کنم، اون رو **مشاهده کنم. این یعنی با آگاهی و توجه بیشتر، اون چیزی که احتمالاً قراره اتفاق بیفته رو از قبل پیشبینی و مدیریت کنم؛ نه اینکه همیشه غافلگیر بشم.
📝 یه مثال روزمره: فرض کنید بعد از یه هفته یادداشتبرداری بفهمید هر وقت جلسهی صبحگاهی دارید، تا شب بیحوصله و کمانرژی هستید. یا هر بار بعد از ظهر میخوابید، شب دیرتر خوابتون میبره و صبحها خستهتر بیدار میشید. همین دو تا کشف کوچیک، از هزار تا نصیحت کلی دربارهی «خوب بخواب» و «انرژیات رو مدیریت کن» کاربردیترن. چون دقیقاً به شما مربوطند، و برآمده از زندگی شخصی خود شما هستند.
امروز از خودتون بپرسید:
«اگه بخوام فقط یه الگوی زندگیم رو بشناسم، اون چیه؟»
وَرا اینجاست!
301
بله، دقیقاً همین سه مورد رو اصلاح میکنم و بقیهی متن رو دست نمیزنم. متن بازنویسیشده:
---
🎯 قلقگیری؛ هنری که تیراندازها بلدند، ما نه!
تا حالا به این فکر کردید که چرا بعضی روزها از صبح انرژی داریم و بعضی روزها حتی از جا بلند شدن هم برامون سنگینه؟ یا چرا یه آدم خاص یا یه موقعیت خاص همیشه حالمون رو خراب میکنه، ولی هیچوقت دقیق نمیدونیم چرا؟
جواب سادهست: ما از خودمون زیاد نمیدونیم. و دلیلش هم این نیست که خودمون پیچیدهایم؛ دلیلش اینه که هیچوقت یاد نگرفتیم به الگوها و روتینهامون توجه کنیم. در حالی که همون چیزهایی که داریم بیتوجه از کنارشون رد میشیم، بخش مهمی از زندگیمون رو راهبری میکنن.
---
🏹 مثال تیرانداز
دیدید تیراندازها قبل از شلیک، اول «قلقگیری» میکنن؟ یعنی قبل از اینکه تیر رو رها کنن، چند بار تنظیم میکنن، فاصله رو میسنجن و میفهمن «اگه فلان درجه پایینتر بزنم، مستقیم به هدف میخوره.» این تنظیم کردن، همون چیزیه که تفاوت بین یه شلیک اتفاقی و یه شلیک دقیق رو میسازه.
حالا فکر کنید ما هم توی زندگی، دقیقاً همین کار رو بکنیم. قبل از اینکه از خودمون بپرسیم «چرا امروز حالم بده؟»، از قبل بدونیم چه ساعاتی از روز بازدهی بیشتری داریم، چه چیزهایی ثابتمون رو خراب میکنه، بعد از عصبانیت معمولاً چه کاری میکنیم، خواب ظهرگاهی بهمون میسازه یا نه، و حتی چه چیزی درد پریودی رو قابل تحملتر میکنه. اسم این سؤالات، همون قلقگیری**ست.
---
🌱 **پس عملاً قراره چیکار کنیم؟
قلقگیری یعنی من به یه نقطهای برسم که بدونم «چطوری، چه زمانی، بعد از چی و قبل از چی، حالم چطوره.» یعنی بهجای اینکه روزم رو فقط «تجربه» کنم، اون رو مشاهده کنم. این یعنی با آگاهی و توجه بیشتر، اون چیزی که احتمالاً قراره اتفاق بیفته رو از قبل پیشبینی و مدیریت کنم؛ نه اینکه همیشه غافلگیر بشم.
📝 یه مثال روزمره: فرض کنید بعد از یه هفته یادداشتبرداری بفهمید هر وقت جلسهی صبحگاهی دارید، تا شب بیحوصله و کمانرژی هستید. یا هر بار بعد از ظهر میخوابید، شب دیرتر خوابتون میبره و صبحها خستهتر بیدار میشید. همین دو تا کشف کوچیک، از هزار تا نصیحت کلی دربارهی «خوب بخواب» و «انرژیات رو مدیریت کن» کاربردیترن. چون دقیقاً به شما مربوطند، نه به آدم متوسط.
---
✨ از کجا شروع کنیم؟
امروز از خودتون بپرسید:
«اگه بخوام فقط یه الگوی زندگیم رو بشناسم، اون چیه؟»
بعد یه هفته، فقط همون یه سؤال رو دنبال کنید. یادداشت کنید، حاشیه بزنید، ببینید الگو کجاست. این اولین قدم قلقگیریه. اولین تیرت ممکنه به هدف نخوره، اما مهم اینه که کمان رو تنظیم کردی. 🎯
وَرا اینجاست! (https://t.me/Varaaa_1)
---
اگه خواستید، میتونم خطبندی یا طول پاراگرافها رو هم برای تلگرام یه کم کوتاهتر و خواناتر تنظیم کنم. 🌱
301
⁉️ سؤال امروز :
وقتی حالتون بده، چه کاری حالتون رو حتی شده اندک بهتر میکنه؟
اگر بخواید فقط یک کار رو بگید، اون کار چیه؟
وَرا اینجاست!
301
#فیدبک_شرکتکنندگان
ما حدود سه ماه پیش یک وبینار برگزار کردیم با موضوع امید
و این سازه روانشناختی رو تعریف کردیم، گفتیم تفاوتش با خوشبینی چیه؟
مولفههای امید چه چیزهایی هستند؟ و امید چگونه صورتبندی میشه؟
و البته گفتیم که چگونه میتوان در شرایط فعلی امیدوار بود!
پوستر رویداد 👈 لینک
فیلم این وبینارِ آنلاین ضبط شده،
اگر تمایل دارید این وبینار رو به رایگان دریافت کنید و از امید در روانشناسی بیشتر بدونید واژه «امید» رو برای اوپراتور ارسال کنید.👇
ورا اینجاست!
301
‼️ یادآوری امروز :
همه قرار نیست من رو، دوست داشته باشند!
همه قرار نیست من رو، بپذیرند!
همه قرار نیست من رو، مورد حمایت قرار بدن!
همه قرار نیست من رو، درک کنند!
همه قرار نیست با انتخابهای من، موافق باشند!
و من قرار نیست برای دوستداشتنی بودن، خودم رو به همه ثابت کنم!
وَرا اینجاست!
301
🔘 بر اساس مقاله منتشر شده، یکی از دلایلی که ممکن است یک گفتوگوی ساده بارها در ذهنمان تکرار شود، ترس از طرد شدن یا قضاوت شدن است.
🔻وقتی این نگرانی فعال میشود، اتفاقات کوچک میتوانند معنای بزرگتری پیدا کنند.
مثلاً دوستمان وسط صحبت گوشیاش را نگاه میکند.
یک احتمال ساده این است که حواسش پرت شده باشد.
اما ذهن مضطرب ممکن است سریعتر به این سمت برود:
«حوصلهاش از من سر رفته.»
اینجا سوگیری تأییدی میتواند وارد ماجرا شود؛ یعنی نشانههایی که با نگرانی ما هماهنگاند، بیشتر به چشم میآیند و شواهد مخالف، اهمیت کمتری پیدا میکنند.
خندهها، صمیمیت گفتوگو و حتی برنامهریزی برای دیدار بعدی ممکن است کمرنگ شوند؛ اما همان یک نگاه یا مکث، بارها مرور شود.
🔺️اما ماجرا ممکن است حتی عمیقتر باشد.
گاهی پشت سؤالِ
«نکنه از من ناراحت شد؟»
یک سؤال دیگر پنهان شده:
«اگر از من ناراحت شده باشد، دربارهی من چه معنایی دارد؟»
🔶️ و اینجاست که یک اتفاق کوچک میتواند به یک باور بزرگ دربارهی خودمان وصل شود:
«حرفم خوب نبود» ← «من آدم نامناسبی هستم.»
«او ناراحت به نظر میرسید» ← «آدمها من را نمیپسندند.»
در این حالت، مرور کردن مکالمه دیگر فقط برای فهمیدن اتفاق نیست؛ تبدیل میشود به تلاشی برای پیدا کردن نشانهای که به ما اطمینان دهد طرد نشدهایم.
برای همین ممکن است از دیگران هم بپرسیم:
«به نظرت بد حرف زدم؟»
«فکر میکنی ناراحت شد؟»
«مطمئنی منظور بدی برداشت نکرد؟»
و جواب آنها برای مدتی آراممان کند؛ اما دوباره یک «اما...» پیدا شود.
«آره، ولی تو که اون لحظه اون نگاهش رو ندیدی…»
🔳 این همان جایی است که اطمینانخواهی میتواند به بخشی از چرخهی اضطراب تبدیل شود؛ چون آرامش حاصل از اطمینان گرفتن معمولاً موقتی است و ذهن دوباره به دنبال قطعیت میگردد؛ درحالیکه در روابط انسانی، قطعیت کامل دربارهی ذهن دیگران تقریباً ممکن نیست.
💠 البته مرور یک اتفاق همیشه مشکلزا نیست.
اگر فکر کردن به یک مکالمه باعث شود چیزی یاد بگیریم، اشتباه خود را اصلاح کنیم، عذرخواهی کنیم یا برای موقعیت بعدی آمادهتر شویم، این مرور میتواند مفید باشد.
تفاوت مهم اینجاست:
✔مرور سازنده به فهم و اقدام ختم میشود؛
اما نشخوار فکری ما را در جستوجوی بیپایان برای اطمینان و قطعیت نگه میدارد.
⭕شاید لازم نباشد هر گفتوگو را بینقص پیش ببریم.
آدمها ممکن است مکث کنند، بد حرف بزنند، شوخیشان نگیرد یا حتی گاهی یکدیگر را برنجانند.
رابطه سالم، الزاماً رابطهای نیست که در آن هیچ خطایی رخ ندهد؛
رابطهای است که در آن امکان فهمیدن، اصلاح کردن و ادامه دادن وجود دارد.
و شاید مهمترین سؤال بعد از یک گفتوگو این نباشد که:
«آیا مطمئنم او دربارهی من بد فکر نمیکند؟»
بلکه:
«آیا چیزی هست که واقعاً نیاز باشد از این تجربه بفهمم یا اصلاح کنم؟»
🌱 @varaaa_1
301
🤔تا حالا شده یک گفتوگو تمام شود، اما ذهن تو هنوز درگیرش باشد؟
چند ساعت بعد، دوباره صحنه را مرور میکنی:
«چرا این حرف را زدم؟»
«نکنه ناراحت شد؟»
«اون لحظه که ساکت شد، یعنی از حرفم بدش اومد؟»
«کاش جور دیگری جواب میدادم…»
اما سؤال جالب اینجاست:
🧐آیا واقعاً داریم آن مکالمه را مرور میکنیم، یا داریم تلاش میکنیم بفهمیم طرف مقابل دربارهی ما چه فکری کرده است؟!
@varaaa_1
301
موهبت شکرگزاری
گاهی چیزی که کیفیت زندگی ما رو پایین میاره، فقط چیزهایی نیست که نداریم؛ چیزهایی هم هست که داریم، اما بهمرور آنقدر به حضورشون عادت میکنیم که دیگه متوجه ارزششون نمیشیم. مغز ما توانایی زیادی در عادیسازی محرکهای تکراری داره. یک رابطه، یک آدم، توانایی راه رفتن، یک خانه، یک خواب آرام یا حتی یک فنجان چای در یک عصر معمولی، ممکنه بهمرور آنقدر عادی بشه که دیگه حضورشون توجه ما رو جلب نکنه.
🧠 اینجاست که شکرگزاری در روانشناسی اهمیت پیدا میکنه. در روانشناسی مثبتگرا، تلاش برای تجربهی آگاهانهی هیجانات مثبت یکی از مسیرهای مهم بهزیستی و شادکامی محسوب میشه و قدردانی یکی از تمرینهاییست که میتونه به این تجربه کمک کنه. شکرگزاری قرار نیست رنجها و مشکلات زندگی رو نادیده بگیره یا ما رو مجبور به مثبتاندیشی کنه؛ بلکه کمک میکنه در کنار دیدن چیزهایی که سخت و دردناکن، چیزهای ارزشمند زندگیمون رو هم ببینیم.
🌱 اما یک نکته در تمرین شکرگزاری مهمه: هرچه چیزی مشخصتر و ملموستر باشه، راحتتر میتونیم ارزشش رو واقعاً تجربه کنیم. به جای اینکه فقط بگیم «برای سلامتیام شکرگزارم»، میتونیم به چیزی کوچکتر و عینیتر توجه کنیم؛ مثلاً «امروز بدون درد از پلهها بالا رفتم.» یا به جای «برای زندگیام ممنونم»، به «همین بالش نرم و گرمی که دیشب روی اون خوابیدم» توجه کنیم. قرار نیست دنبال اتفاقهای بزرگ بگردیم؛ گاهی چیزهای کوچکی که مدتهاست بدیهی فرضشون کردیم، اگر دوباره دیده بشن، معنای متفاوتی پیدا میکنن.
💭 شاید شکرگزاری در سادهترین شکلش، تمرینِ دوباره دیدن باشه. دیدن چیزهایی که حضورشون اونقدر برای ما عادی شده که فراموش کردیم چقدر ارزشمندند؛ دوباره ببینیمشون، درآغوششون بگیریم و عمیقاً بابت وجودشون سپاسگزار باشیم. همین حالا چند ثانیه به اطرافتون نگاه کنید و چیزی رو پیدا کنید که مدتهاست بدیهی فرضش میکنید. از خودتون بپرسید: «اگر این دیگه در زندگی من نبود، دلم براش تنگ میشد؟» شاید پاسخ همین سؤال، یک دلیل کوچک برای قدردانی امروزتون باشه.
وَرا اینجاست!
301
❓سوال امروز:
اون چیه که الان توی زندگیتون هست و اگه دیگه نباشه، واقعاً حسرتش رو میخورید؟
وَرا اینجاست!
301
تنهایی الزاماً به این معنا نیست که کسی را در اطراف خود نداریم. ممکن است ازدواج کرده باشیم، فرزند داشته باشیم، دوستان زیادی داشته باشیم و مرتب در جمعها حاضر شویم، اما همچنان عمیقاً تنها باشیم. مسئله اصلی تعداد آدمهایی که در زندگی ما هستند نیست؛ مسئله این است که آیا کسی وجود دارد که بتوانیم در حضورش بخشهای شکننده و واقعی خودمان را آشکار کنیم و مطمئن باشیم که واقعاً دیده و فهمیده میشویم یا نه.
📚 برگرفته از ایدههای آلن دوباتن | کتاب مدرسه زندگی: تربیت عاطفی
وَرا اینجاست!
