fa
Feedback
ضلع سوم

ضلع سوم

رفتن به کانال در Telegram

مُعَلَقْ! زن‌زندگی‌آزادی، تا ابد - در ‌ِپشتی: @TheThirdSidbot

نمایش بیشتر
إيران145 851دسته بندی مشخص نشده است
229
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-37 روز
-2430 روز
آرشیو پست ها
‌ یه زمانی برای نگه داشتن دوستی‌ها خیلی تلاش می‌کردم اما الان ترجیح می‌دم کسی بمونه که خودش میخواد بمونه

‌ از یه جایی به بعد دیگه کسی رو امتحان نکردم فقط یه قدم عقب رفتم خیلی‌ها خودشون حذف شدن حاجی پشمام چقدر فلسفی شد🥸😂

‌ بدترین حس اینه که دوستات برای همه وقت داشته باشن به جز تو✨✨✨✨✨✨✨

‌ یه جایی فهمیدم بزرگ‌ترین کمبودم محبت نیست دیده شدنه🙂 وقتی میبینیبه چشم نمیای بد دریده

‌ توی خانواده هم همیشه حس می‌کردم یه نفر دیگه مهم‌تره. نه اینکه دوستم نداشته باشن فقط انگار همیشه یه نفر قبل از من بود حالا اون یه نفر یه بار داداشم بود یه بار بچه ی همسایمون یه بار هم سگ در کوچه😭

‌ شاید هیج ‌وقت تبعیضی در کار نبود ولی همیشه این حس باهام بودن که یه نفر دیگه از من مهم‌تره بحث جالبیه ادامه بده❤️:))

‌ همیشه وقتی برنامه‌ای کنسل می‌شد یاد من می‌افتادن اون موقع فهمیدم انتخاب اول نیستم جای خالی‌ام🫣

‌ همیشه سعی می‌کردم دردسر درست نکنم هیچ هیچی نخوام اعتراضی نکنم شاید برای همین کم‌کم همه فکر کردن من به هیچ توجهی احتیاجی ندارم

‌ از یه جایی به بعد دیگه تلاش نکردم اولویت کسی باشم و فقط و فقط دنبال انسان هایی گشتم که مجبور نباشم برای دیده شدن بجنگم

‌ بدترین حس دنیا اینه که وقتی همه می‌رن یاد تو میوفتن انگار تعویضی ای🙂

‌ نمیدونم چرا ارزش خودمونو با انتخاب چندم بودن آدما میسنجیم اما فک میکنم تا یه حدیم طبیعیه؛

‌ یهو میای میبینی تو حتی انتخاب خودت هم نیستی چه برسه انتخاب یه مشت آدم دیگه

‌ توی خانواده هم من نفر آخرم!

‌ دانیال من توی دوستی ها هم نفر سوم و آخرین نفری بودم که بهش توجه میشده…

بچه ها امشب میخوایم درمورد چندمین اولویت بودن آدم ها بودن صحبت کنیم؛ اگر حرفی حدیثی، تجربه ای دارید توی بات بفرستید.

بله، اشک‌هایت را هم دزدیده‌ام. از درونِ کیفت. همان‌موقع که خوابت برده بود و کابوس می‌دیدی. آن‌ها را دزدیدم که خیالم راحت باشد. می‌گویم هم چون تنها دزدی‌ام این نبوده. روزهایت را دزدیدم. روزهایی که می‌توانستی بدونِ من پیش بروی تا این همه ترس نداشته باشی. که تردید سایه‌اش را رویِ اندامت نیاندازد و به بن‌بست نرسی. قرار بود کوه غم‌هایت را بدزدم. اما ناشی بودم!

امروز خیلی جالب نبود.. اُمیدوارم فردا بهتر باشه.

روزگذرِ شماره‌ی هجده شما انتخاب چندمِ آدم‌ها هستید؟ دیروز بیشتر از همیشه با هم حرف زدیم. وقتی دلیل نامگذاری اسم چنل را پرسیدید و من داستانش را تعریف کردم، فهمیدم تنها کسی نیستم که یک زمانی احساس می‌کرد انتخاب سومِ آدم‌هاست. اتفاقاً همدرد هم کم پیدا نکردم و هرکس داشت دیگری را دلداری می‌داد؛ انگار همه‌مان نسخه‌ی یک درد مشترک را برای هم تجویز می‌کردیم. فکر می‌کنم اینکه برای آدم‌ها انتخاب چندم باشید، بی‌تأثیر نیست. اگر بگویم اصلاً مهم نیست که چرت گفته ام! بالاخره اثرش را می‌گذارد. وقتی مدام احساس کنی اولویت کسی نیستی، کم‌کم خودت هم این را باور می‌کنی. اما دیروز، وسط همان حرف‌ها، یک سؤال دیگر توی ذهنم شکل گرفت. اصلاً ما خودمان، انتخاب چندمِ خودمان هستیم؟ نمی‌دانم منظورم را می‌رسانم یا نه، ولی چند بار خودمان را به خاطر بقیه کنار گذاشته‌ایم؟ چند بار خواسته‌ی خودمان را عقب انداخته‌ایم که مبادا کسی ناراحت شود؟ چند بار خودمان را گذاشته‌ایم آخرِ صف؟ تازه دارم می‌فهمم شاید تمام این سال‌ها، قبل از اینکه انتخاب سومِ آدم‌های دیگر باشم، انتخاب سومِ خودم بوده‌ام. فکر میکنم این مهم تر باشد.

photo content

روزگذرِ شماره‌ی هفده پیش از هر چیزی لازم می‌دانم خدمتتان عارض شوم؛ اگر می‌بینید یک روزگذر را ریپلای می‌کنم و یک روزگذر را نه، داستان خاصی پشت آن نیست. نه رمز و راضی پشتش است، نه هدف خاصی دارم؛ صرفاً یادم می‌رود. شایانِ ذکر است که جام جهانی نیز دارِ فانی را وداع گفت و بنده از این بابت بسیار خرسندم. امیدوارم جای خالی‌اش را جنگ جهانی پُر نکند. از تمام این جام جهانی و این حجم عظیم از فوتبال، سهم بنده فقط اجرای شکیرا و ویولن زدنِ عمو بیژن بود و انصافاً چنان مجذوب شدم که احساس کردم شاید تمام این سال‌ها درباره‌ی فوتبال اشتباه می‌کردم. البته یک افسوس بزرگ همچنان در قلب بنده باقی مانده است. اگر عمو با همان ویولن سفید و فرح‌بخشش، وسط آن همه هیاهو، ناگهان می‌آمد و شروع می‌کرد خدا خدایِ مستون… خدای می‌پرستون… به حق هرچی عشقه، مارو بهم برسون… احتمالاً نه‌تنها تاریخ جام جهانی، بلکه بخشی از تاریخ موسیقی و ورزش جهان هم تغییر می‌کرد. بعید نبود فیفا جلسه‌ای فوق‌العاده تشکیل دهد تا بررسی کند آیا از این پس باید بخشی از بودجه‌ی خود را به ویولن سفید ِعمو بیژن اختصاص دهد یا خیر. حتی شاید دانشمندان هم مجبور می‌شدند این پدیده‌ی عجیب را بررسی کنند که چگونه چند دقیقه صدای ویولن توانسته ضربان قلب میلیون‌ها انسان را از مستطیل سبز به سمت یک صحنه‌ی موسیقی منحرف کند. دیشب، بر خلاف چند شب گذشته، خواب خوبی داشتم. صبح که بیدار شدم، هنوز چشم‌هایم درست باز نشده بود که رفتم و سایت دانشگاه را باز کردم. چند ثانیه‌ای همان صفحه‌ی در حال بارگذاری را نگاه کردم و بلند گفتم تخصصی نباشد، که حوصله اش ندارم که آناتومی بود! چند دقیقه‌ای فقط به صفحه خیره ماندم، انگار اگر بیشتر نگاهش کنم، نمره دلش بسوزد و عوض شود، نشد. این بنده‌ی حقیرِ سراپا تقصیر، چند ساعت تمام عزادار بود. با خودش چانه زد، چند بار حساب و کتاب کرد و چندین بار صفحه را رفرش کرد بلکه دانشگاه پشیمان شده باشد. نشده بود. بعد هم رفتم سراغ او؛ شاید کمی دلداری‌ام بدهد و بگوید عیبی ندارد، پیش می‌آید. اما گویا ایشان هم با دانشگاه هماهنگ بودند و به‌جای دلداری، ناامیدی را با بسته‌بندی شیک‌تری تحویلم دادند. دیدم اگر بیشتر بمانم، نا امید تر می‌شوم. موتور را روشن کردم و رفتم خانه‌ی مادربزرگ. از همان دمِ در، بوی حلوا توی کوچه پیچیده بود. حیاطِ قدیمی‌شان مثل همیشه پر از گلدان بود؛ ریحان‌ها قد کشیده بودند، نعناها از لبه‌ی باغچه بیرون زده بودند و عطرشان با بوی حلوا قاطی شده بود؛ از آن بوهایی که آدم را چند سال می‌برد عقب. مادربزرگ کنار اجاق ایستاده بود و با همان حوصله‌ی همیشگی، حلوا را آرام‌آرام هم می‌زد. رفتم کنار دستش، ملاقه را گرفتم و حلوا هم زدم؛ البته بیشتر ادای کمک کردن را درآوردم تا واقعاً کمکی کرده باشم. بعد چای ریختیم. از همان چای‌هایی که فقط در خانه‌ی مادربزرگ یک جور دیگر مزه می‌دهد. اصرار کرد ناهار هم بمانم. از آن اصرارهایی که اگر قبول نکنی، احساس می‌کنی مرتکب جرم بزرگی شده‌ای. ماندم. برای اینکه چند ساعتی آناتومی، دانشگاه و آن نمره‌ی لعنتی را فراموش کنم. خدمتتان معروض می‌دارم که امتحان‌هایمان حضوری بود نگویید این چه نابغه‌ای است. بعد از ناهار به خانه رفتم و شب به معمولی ترین حالت‌خودش گذشت.. اپیزود حدید پادکست مربع آبی را گوش‌ دادم. این اپیزود مانند‌ کورسوی نوری در تاریکی می‌ماند و پر از انگیزه است که قبلاً راجبش گفتم.