fa
Feedback
ضلع سوم

ضلع سوم

رفتن به کانال در Telegram

مُعَلَقْ! زن‌زندگی‌آزادی، تا ابد - در ‌ِپشتی: @TheThirdSidbot

نمایش بیشتر
إيران145 954دسته بندی مشخص نشده است
229
مشترکین
-124 ساعت
-47 روز
-2430 روز
آرشیو پست ها
روزگذرِ شماره‌ی یازده دیشب تا صبح نخوابیدم یعنی، راستش را بخواهید، خوابم نبرد. چند تا لقمه برای خانواده‌ی دوستم و امین پیچیدم. ساعت چهار و نیم آماده شدم و دوباره راه افتادم سمتِ بیمارستان. هوا تازه داشت روشن می‌شد و خیابان‌ها خلوت بودند؛ انگار شهر هم هنوز خواب بود. وقتی رسیدم، هنوز به هوش نیامده بود. با امین چند نخ سیگار کشیدیم، قهوه خوردیم و همان بیرونِ بیمارستان روی صندلی نشستیم. ساعت حدودِ ده بود که به امین گفتم: برو خانه، من می‌مانم. رفت. اما هنوز دو ساعت هم نشده بود که دوباره پیدایش شد و گفت: نتوانستم توی خانه بمانم. راستش را بخواهید، من هم نمی‌توانستم. ساعتِ دو رفتیم ناهار خوردیم و دوباره برگشتیم. پدرِ دوستم گفت ظاهراً یک بار به هوش آمده و دوباره از هوش رفته است. و یک سطل آبِ یخِ دیگر رویِ سرمان خالی شد. رفتیم بیرون، یک نخِ دیگر سیگار کشیدیم. تنها کاری بود که از دستمان برمی‌آمد. وسطِ همان انتظارها، امین گفت: حس می‌کنم خیلی صبورتر شده‌ای. خندیدم و گفتم:فکر می‌کنم بخاطر نوشتن هست. و خندیدیم. شاید هم واقعاً همین‌طور باشد. ماندیم. انتظار کشیدیم. آه کشیدیم. سیگار کشیدیم. و دوباره انتظار کشیدیم… تا بالاخره شب به ما گفتند که به هوش آمده است. من و امین فقط به هم نگاه کردیم. نفسی راحت کشیدیم. بلافاصله رفتیم بیرون و یک نخِ دیگر سیگار کشیدیم. بعد به خانه برگشتیم و قرار شد صبح دوباره برگردیم.

روزگذرِ شماره‌ی ده امروز خودم را مجاب کردم که ساعت پنج صبح بیدار شوم و به کارهای ناتمامم برسم تا شاید بعد از آن هم بتوانم بروم دوچرخه‌سواری یا شب با دوستانم جمع شویم و چرت‌وپرت بگوییم. پنج تا دوازده ، یک‌تک و فقط با یک فنجان قهوه، خودم را در اتاق حبس کردم و وقتی همه‌ی کارهایم تمام شد، بیرون آمدم و با ده میس‌کال مواجه شدم که همه از طرف امین، یکی از دوستانم، بود. وقتی به او زنگ زدم، گفت یکی از دوستان مشترکمان تصادف کرده و حالش زیاد خوب نیست. دنبالم آمد. خودمان را سریع به بیمارستان رساندیم. حالش زیاد خوب نبود. ظاهراً مقصر هم نبوده و وقتی گفتند سطح هوشیاری پایینی دارد، انگار یک سطل آب سرد روی سر همه‌مان ریختند. اما وقتی پدرم آمد و با دکتر صحبت کرد، گفتند سطح هوشیاری‌اش بالاتر آمده و کم‌کم به امکان دارد هوش می‌آید. ما هم همان‌جا ماندیم و به همدیگر گفتیم بدون شنیدنِ یک خبر خوب از اینجا نمی‌رویم. ایستادیم، سیگار کشیدیم، با پدر و مادرش اشک ریختیم، سیگار کشیدیم، انتظار کشیدیم، سیگار کشیدیم و دور هم آه کشیدیم تا ببینیم چه می‌شود.. وقتی به خودمان آمدیم، ساعت دوازده شده بود و سطح هوشیاری‌اش بالاتر آمده بود، اما هنوز هوشیار نشده بود. نیم‌ساعتی رفتیم چیزی خوردیم و دوباره برگشتیم. امین گفت تا صبح خوابش نمی‌برد و دوست دارد در بیمارستان بماند. البته حال من هم خیلی فرقی با او نداشت. قرار شد امین پیش پدر دوستم آنجا بماند و اکنون که ساعت سه و خورده‌ای شب است، تازه به خانه رسیده‌ام و نمی‌دانم با این بی‌خوابی چه کنم!

خیال‌ ‌ِمن قاتلِ من است.

I Got A Woman.m4a2.12 MB

جنگ شد، صلح شد. جنگ شد، توافق شد، صلح شد. جنگ شد، توافق شد. صلح شد، جنگ شد. جنگ شد، جنگ شد، صلح شد، توافق شد. جنگ شد، صلح شد، جنگ شد، صلح شد، توافق شد، صلح شد، جنگ شد… جنگ شد، صلح شد، جنگ شد، توافق شد، جنگ شد، صلح شد. تواتق شد، جنیگنق شد جتینصت شد شنهصتسنس شد تصهصتشنسنسنسنستسنطتتشوشمطدینسهصرطمسنساستسنظمظکظچظچظج و باز جنگ شد!

به واکنش من نخندید خواهشاً!

پیام ویدیو01:00

روزگذر شماره‌ی نُه عکسِ پروفایل چنل عوض شد و عکس بنده با نگاهی خیره به دور دست به جای آن قرار گرفت. دیشب چون از ترسناک نبودنِ فیلم Obsession ضد حال خوردیم امشب به پیشنهاد چات جاپاتی فیلم ِ oddity را دیدیم و هنوز وقتی نیم ساعت از فیلم نرفته بود از مسخره بودن ِ فیلم و آشغال بودنش متین تلویزیون را خاموش کرد. شاید فکر کنید که متین ترسیده؛ خیر. البته اینکه متین آدم بسیار ترسویی است بی تاثیر نیست اما اینقدر این فیلم چرند بود حتی متین هم نترسید. شاید بگویید متین‌ همان است که در روزگذر ِ شماره ی هفت بود؛ بله دقیقا! خود ِخودش. صبح زود بیدار شدم و بعد از خوردن فنجان قهوه، به سمتِ کتاب ایرانی تر دویدم چند صفحه از آن را خواندم و بعد به سراغ کار هایم رفتم. کتاب زیباییست، دوستش دارم. عصر سایه ( یکی از دوستان قدیمی ام ) به من زنگ زد و از اینکه به آن سر نمی‌زنم و بی معرفتم نالید و بنده که احساس عذاب وجدان بدو بدو به سراغم آمد با آن یک کافه‌ی دنج ( نه از اون کافه هایی که متین میره) قرار گذاشتم و باهم قهوه زدیم و آه کشیدیم. بعدش کمی هم قدم زدیم و چند سیگار کشیدیم سایه گفت میخواهد سیگار را ترک کند و من برای او ایستاده دست زدم و باز یک نخ دیگر باهم کشیدیم!

من از فوتبال متنفرم؛ قبلاً هم گفتم که به آدمایی که قبل از قرن نوزدهم زندگی می‌کردن حسودیم می‌شه، چون هنوز فوتبال اختراع نشده بود و مجبور نبودن بازیش کنن. با این حال، چون خودم هیچ حسی به فوتبال ندارم، نگاه کردن به آدمایی که دارن فوتبال می‌بینن و اون شور و شوقی که موقع دیدنش دارن، برام خیلی باحال و جذابه.

‌ نکته جالبش اینجاست تو وقتی داریم فوتبال میبینیم ما رو با ذوق بیشتر از تلویزیون میبینی!

photo content

Baad 2.mp36.69 MB

photo content

photo content
+1

روزگذرِ شماره‌ی هشت دیشب تا صبح مشغول دیدن فیلم Obsession بودم. طبق چیزی که همیشه به آن معتقدم و جالب اینجاست که بیشتر وقت‌ها هم جواب می‌دهد، این است که هر وقت فیلم یا کتابی بیش از حد ترند می‌شود، احتمالاً آن‌قدرها هم که می‌گویند شاهکار نیست. دلیلش هم کاملاً روشن است؛ تبلیغات. وقتی اثری حرف تازه‌ای برای گفتن ندارد، تبلیغات تصمیم می‌گیرد به جای آن حرف بزند! البته این به آن معنا نیست که هر چیزی ترند شد بد است. خیر. اتفاقاً خودم از این فیلم خوشم آمد، اما با چند ادعایی که درباره‌اش مطرح می‌کنند، کاملاً مخالفم. ⁃ در ادامه سعی می‌کنم فیلم را اسپویل نکنم؛ اما اگر قصد دارید آن را ببینید، قسمت بولدشده را نخوانید! این فیلم از همان ایده‌ی قدیمیِ برآورده شدن آرزو ساخته شده؛ ایده‌ای که ریشه‌اش را می‌شود در قصه‌های عامیانه و فولکلور پیدا کرد؛ همان داستان معروف غول چراغ جادو که آرزو می‌کنی و آرزویت برآورده می‌شود. از این ایده آن‌قدر فیلم، سریال، انیمیشن و هر کوفت دیگری ساخته‌اند که اگر تعدادشان را بشمارند، احتمالاً با تعداد تارهای موی سر بنده برابری می‌کند! نتیجه هم تقریباً همیشه یکی است: شخصیت آرزو می‌کند، به آرزویش می‌رسد و چند صباحی بعد، از همان آرزو پشیمان می‌شود. اما چیزی که این فیلم را متفاوت کرده، خودِ ایده نیست؛ نحوه‌ی اجراست. داستان دیگر در هزار سال پیش یا وسط یک افسانه اتفاق نمی‌افتد. همه‌چیز در فضای امروزی روایت می‌شود و شخصیت اصلی هم قرار نیست برای پیدا کردن برآورده‌کننده‌ی آرزو هفت‌خان رستم را پشت سر بگذارد یا نصف دنیا را زیر پا بگذارد. برعکس، آن‌قدر راحت به خواسته‌اش نزدیک می‌شود که همین، از خودِ آرزو ترسناک‌تر است. البته بیشتر از این نمی‌گویم تا اگر فیلم را ندیده‌اید، خودتان ببینید. حقیقت این است که با وجود این همه اثری که از این ایده ساخته شده، هنوز هم می‌شود نمونه‌های خوبش را دوست داشت. برای من مشکل اصلاً ایده‌ی فیلم نیست؛ مشکل، تبلیغاتی است که دور و برش ساخته‌اند. مشکل من این است که روی ترسناک بودنش مانور می‌دهند و می‌گویند جزو ترسناک‌ترین فیلم سال است یا چندمین فیلم ترسناک تاریخ! فککککککککککککککککککککککر نمی‌کنم! من اصلاً این را به عنوان یک فیلم ترسناک نمی‌بینم. به عنوان یک فیلم عاشقانه تخیلی با چاشنی هیجان، اتفاقاً فیلم بدی نیست؛ اما فیلم ترسناک؟ نمی‌دانم… اصلاً تعریف من از فیلم ترسناک چیز دیگری است. فیلمی که بعد از تمام شدنش، برای رفتن تا دستشویی با خودت حساب و کتاب کنی، چراغ راهرو را روشن کنی و کوچک‌ترین صدا را به جن، روح یا هر موجود ناشناخته‌ی دیگری نسبت بدهی. فیلمی که بعد از دیدنش، اگر کسی صدایت بزند، احتمال دارد همان‌جا خودت را خیس کنی! این فیلم چنین حسی به من نداد. شاید هم برای این است که ما در ایران زندگی می‌کنیم و خوبیِ زندگی در ایران این است که دیگر از هیچ‌چیز نمی‌ترسی و پوست‌کلفت می‌شوی! ممکن است بگویید خودت را چص می‌کنی و مثل مسعود فراستی نظر می‌دهی؛ بله! من ترجیح می‌دهم فیلمی مثلِ The Exorcist و Hereditary را ببینم و تا یک هفته با چراغِ روشن بخوابم. اگر از این چوب‌ها گیر آوردید، برای من هم بیاورید؛ دوست دارم ببینم چه می‌شود. امروز تا ظهر خوابیدم. بیدار شدم و طبق معمول رفتم سمت قهوه‌ساز و دیدم قهوه نمی‌دهد! متوجه شدم به خاطر کهولت سن خراب شده و نیاز به تعمیر دارد؛ پس بدون صبحانه به سمت کافه‌ی محل رفتم و قهوه خوردم و به اعتیاد بیش از حدم به کافئین فکر کردم. عصر او آمد و مهمانم بود. برایش کیک درست کردم و وقتی یادم آمد عکس بگیرم، چند قاچ خورده شده بود! بعد باهم در پیاده روی سلامت قدمی زدیم، سیگاری کشیدیم و بعد هرکداممان به سمتی رفتیم.

photo content

روزگذرِ شماره‌ی هفت امروز عصر، جلوی آینه ایستاده بودم و با موهایم که هر روز بلندتر می‌شوند و فرهایش از کنترل خارج‌تر، ور می‌رفتم و خودم را عطر باران می‌کردم. قرار بود دنبال او بروم، کمی قدم بزنیم، تابی بخوریم و طبق معمول درباره‌ی همه‌چیز حرف بزنیم؛ از مسائل سیاسی گرفته تا اینکه چقدر در حق چیپس ِنمکی اجحاف شده است. در همین حین تلفنم زنگ خورد. گفت برایش مهمانِ یهویی آمده و نمی‌تواند بیاید. چند دقیقه‌ای آماده و بلاتکلیف وسط اتاق ایستادم. با خودم گفتم حیف است آدم این همه آماده شود و آخرش دوباره روی تخت دراز بکشد و سقف را نگاه کند. به متین، دوستم زنگ زدم؛ طبق معمول گفت دارد می‌رود کافه. بنده هم که تصور می‌کردم نهایتاً قرار است برویم یک کافه‌ی خلوت، قهوه‌ای بنوشیم و دو کلمه حرف بزنیم، قبول کردم. وقتی سوارشد، هرچه جلوتر می‌رفتیم احساس می‌کردم داریم از شهر فاصله می‌گیریم. از خیابان‌های آشنا گذشتیم، وارد کوچه‌هایی شدیم که بعید می‌دانم حتی گوگل‌مپ هم از وجودشان خبر داشته باشد. همان‌جا با خودم گفتم این دیگر چه کافه‌ای است؟ چند دقیقه بعد جلوی قهوه‌خانه‌ای توقف کردیم که اگر می‌گفتند از زمان ناصرالدین‌شاه تا امروز حتی یک بار هم بازسازی نشده، ذره‌ای تعجب نمی‌کردم. مات و مبهوت به آن نگاه کردم و پرسیدم: اینجا کجاست؟ متین ناگهان تغییر کرد؛ صدایش را انداخت ته گلو، کَتش را باز کرد و با اعتمادبه‌نفسی مثال‌زدنی گفت: پاتوقم. همان لحظه فهمیدم وارد قلمرویی شده‌ام که قوانینش با دنیای بیرون فرق دارد. در را که باز کردیم، موج دودِ قلیان با آغوش باز به استقبالمان آمد. تمام میزها پر بود از مردهایی که احساس می‌کردم مجموع روزهای زندان رفته‌ی هرکدامشان از مجموع روزهای مدرسه رفتن بنده بیشتر است. تقریباً همه سبیل‌هایی داشتند که به‌تنهایی می‌توانست شناسنامه‌ی مستقل بگیرد، تسبیح می‌انداختند و طوری به اطراف نگاه می‌کردند که انگار هر لحظه قرار است یکی از فیلم‌های مسعود کیمیایی شروع شود. از تلویزیون هم فیلم‌فارسی‌ای پخش می‌شد که جمیله وسط تصویر مشغول رقصیدن بود و دیگر چیزی کم نداشت تا احساس کنم اشتباهی چند دهه به عقب پرت شده‌ام. اما عجیب‌تر از همه خودِ متین بود. هنوز دو قدم برنداشته بودیم که یکی از جایش بلند شد، بعد دومی، بعد سومی. همه با احترام با او دست دادند، خوش‌وبش کردند و گفتند: بفرما آقا… خوش اومدی… صفا آوردی… من همان گوشه ایستاده بودم و با خودم فکر می‌کردم دوستِ نازک‌نارنجی و آرامِ بنده، که مورد اعتماد خانواده‌ام هم هست، دقیقاً در کدام پیچِ زندگیش تبدیل به قیصر شده است؟ متین هم انگار سال‌ها بود صاحب آنجا بود. با صدای بلند گفت: یه دوسیب نعنا… دوتا چایی نبات… بده بالا. همان لحظه چشمم افتاد به مردی با سبیلِ قیطونی که با نهایتِ وقار آمریکانو می‌نوشید. آن تصویر به‌تنهایی تمام تعاریف قبلی مرا از قهوه‌خانه نابود کرد. به اصرار من در دورترین نقطه ی آنجا نشستیم که عجیب بود که دو تخت کنارمان خالی بود. آنجا نشستیم که با هیچ سبیلی چشم تو چشم نشویم؛ راستش را بخواهید، خوش گذشت. فضایش عجیب بود، آدم‌هایش عجیب‌تر؛ اما شاید دقیقاً همین عجیب بودن و لوتی بودنش تمام جذابیتش بود. البته همان‌جا یک تصمیم مهم هم گرفتم. دیگر با متین به هیچ جا نروم و به حرفش اعتماد نکنم.

Hadi Pakzad – Yellow Harmony (Ft Bell).mp34.20 MB

بعد از دیدن این فیلم ِزن و بچه، نیاز به یه پوست‌اندازی و چند ساعت تایم برای ریست شدن دارم.

photo content