fa
Feedback
ضلع سوم

ضلع سوم

رفتن به کانال در Telegram

مُعَلَقْ! زن‌زندگی‌آزادی، تا ابد - در ‌ِپشتی: @TheThirdSidbot

نمایش بیشتر
إيران146 007دسته بندی مشخص نشده است
230
مشترکین
-124 ساعت
-47 روز
-2530 روز
آرشیو پست ها
روزگذرِ شماره‌ی سی و یک امروز صبح کم‌کم سعی کردم وسایل‌ها را جمع‌وجور کنم و شروع اسباب‌کشی‌ام باشد. سایه، متین، امین و چند تا از دوستان دیگرم که تا الان اسمشان در روزگذر نیامده و‌ نمی‌شناسین‌شان، آمدند و کمکم دادند که حداقل یکم جلو بیفتم. همه‌چیز را تقریباً جمع کردیم، البته یک سری وسایل هم از قبل جمع شده بودند و رفته بودند توی چمدان که با خودم ببرمشان. همه‌چیز خیلی بهتر از تصورم جلو رفت؛ فقط ماند یک خانه‌ی خالی با مبل، میز تحریر و یک تخت، و دیگر هیچ‌چیز نبود. یک جورهایی خانه بیشتر از اینکه آماده‌ی اسباب‌کشی باشد، آماده‌ی تحویل به صاحبش بود. وقتی به خودمان آمدیم دیدیم ساعت هشت شب است و هنوز ناهار نخوردیم، پس بنده دست‌به‌کار شدم و غذا سفارش دادم تا بچه‌ها مُزد خود را گرفته باشند و بعداً سر این بنده‌ی حقیر سراپا تقصیر منت نزارند. البته سایه به من گفت حتی اگر کارگر هم گرفته بودی، ازت به‌جز دستمزد، آبِ یخ، ناهار و شام هم می‌خواست! در نتیجه مشخص شد که بنده در مدیریت نیروی انسانی چندان موفق نیستم. خلاصه تمام کارهایی که تا حالا برایشان کردم و نکردم را چندین برابر پس گرفتم؛ البته ناگفته نماند بهشان قهوه هم دادم! شب هم دیدم نمی‌توانم در این خانه‌ی لُخت بمانم، رفتم خانه‌ی مامان این‌ها. آخر شب بود که پدرم خیلی رندوم بهم گفت: با خودت زنجبیل نمی‌خواهی ببری؟ و من همان‌جا به این فکر افتادم که چقدر چیز باید ببرم و چقدر چیز می‌خواهم ببرم که زنجبیل، در میانشان گم شده است!

منم‌‌ بیش‌تر از هرکسی دوست دارم همون روز های گَند و مضخرف ِ تکراری برگرده!

Repost from N/a
اینکه اول مهراد رفت بعد نازنین و حالا دانیال هم در عرض یک هفته دیگه میره خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکردم ناراحتم میکنه! هر کدوممون دارن به یه جای متفاوت میرن و جمعمون هی کوچیک و کوچیکتر میشه و من مدام به این فکر میکنم که نفر بعدی کیه؟ اصلا میشه یکی دیگه نره میشه این جمع همینجوری که هست بمونه همینجا همین آدمها و فقط بشینیم غصه بچه هایی که رفتن رو بخوریم و خاطراتمون رو مرور کنیم. نمیخوام دوباره برسه به اون لحظه گند و مضخرف بغل کردن و بوسیدن و گفتن دیگه نمیبینمت و نمیدونم تا کِی‌! دلم میخواد برگردن همون روزهای تکراری همون روزهایی که مدام غر میزدم چه روز گندیه و دلم میخواست اون ‌روز زودتر تموم بشه الان با تمام وجود دوست دارم اون روزا برگرده.……………

photo content

روزگذرِ شماره‌ی سی دیشب مامان بهم زنگ زد و گفت: بیا خانه‌ی مادربزرگ، دور هم جمع شده‌ایم، نذری دارند. اولش اصلاً حوصله نداشتم بروم. با زور خودم را از جا بلند کردم، لباس پوشیدم و با موتور رفتم خانه‌ی مادربزرگ. مادربزرگ پدری‌ام است و تقریباً یک سالی می‌شد که خانه‌شان نرفته بودم. حقیقتش را بخواهید، من خیلی با خانواده‌ی پدری حال نمی‌کنم؛ یک‌جوری‌اند که خودم هم دقیقاً نمی‌دانم چه جوری‌اند، فقط می‌دانم یک‌جوری‌اند! که به جور من سازگار نیست. شب همان‌جا خوابیدیم. هرکس هم که از خواب بیدار می‌شد، می‌رفت و غذای نذری را هم می‌زد که ته نگیرد. راستش من خیلی با این شکل و شمایل نذری دادن موافق نیستم؛ اول چون معمولاً غذا به آدم‌هایی می‌رسد که اتفاقاً نیاز چندانی هم به آن ندارند و دوما‌ً خیلی کارهای مفیدتر و مؤثرتری می‌شود با همان پول انجام داد. البته من در این لحظه قصد ندارم تبدیل به کارشناس امور خیریه شوم، فقط دارم نظر شخصیِ خودم را درباره‌ی قیمه‌ی دیگران اعلام می‌کنم! ظهر هم ناهار خوردیم؛ برنج و خورشت قیمه و ته‌دیگ. اما این بار قیمه خوردن برایم کمی فرق داشت. فکر اینکه شاید این آخرین قیمه‌ای باشد که در زندگی‌ام می‌خورم، یا دست‌کم آخرین قیمه‌ای که مادربزرگ درست می‌کند و من می‌خورم، مثل خوره افتاده بود به جانم. آدم تا وقتی قرار نیست چیزی را از دست بدهد، حتی به قیمه هم این‌قدر عمیق نگاه نمی‌کند. اما حالا داشتم به این فکر می‌کردم که شاید یک روز دلم برای همین بشقاب قیمه تنگ شود؛ برای همان خورشتی که تا دیروز احتمالاً فقط می‌خوردم و می‌گفتم خوب است یا نمک کم دارد. ناهار که تمام شد، به بهانه‌ی اینکه دوستانم قرار است بیایند خانه، زود راه افتادم و برگشتم. قرار بود بچه‌ها عصر بیایند. هفته‌ی بعد هم باید خانه را تحویل بدهم و با خانه‌ای که این همه مدت در آن زندگی کرده‌ام خداحافظی کنم. همه‌چیز دارد آخرین می‌شود. آخرین قیمه، آخرین شب، آخرین دورهمی، آخرین چای، آخرین رقص، آخرین بار که اینجا می‌نشینم و به این دیوارها نگاه می‌کنم. و بدترین قسمت ماجرا همین است؛ اینکه چیزهایی که تا همین چند وقت پیش کاملاً معمولی بودند، حالا یکهو ارزش پیدا کرده‌اند. انگار زندگی تا وقتی چیزی را از تو نگرفته، به تو نمی‌گوید چقدر دوستش داشته‌ای و به آن عادت داشتی. عصر بچه‌ها آمدند. باهم چای خوردیم، قهوه ریختیم و رقصیدیم. البته این بنده‌ی حقیرِ سراپا تقصیر در رقص افتضاح است و در تمام عمرش تقریباً نرقصیده، اما وقتی فکر کردم شاید این آخرین فرصتی باشد که اینجا می‌رقصم، سعی کردم حداقل یک قری به کمر مبارکم بدهم. نتیجه را بهتر است نبینیم و نگوییم؛ شأنِ این روزگذر اجازه نمی‌دهد وارد جزئیات آن فاجعه شویم. شب هم بچه‌ها ماندند و با هم یک فیلم رندوم تایلندی دیدیم که اتفاقاً خیلی باحال بود. و باز یک شب دیگر هم گذشت.

Leonard.mp34.45 MB

پرنده‌ای آبی در قلب من است که می‌خواهد بیرون بزند اما من درمقابلش سرسختم به آن می‌گویم: همان‌جا بمان نمی‌گذارم هیچ‌کس تو را ببیند پرنده‌ای آبی در قلب من است که می‌خواهد بیرون بزند اما من روی او ویسکی می‌ریزم و دود سیگار به خوردش می‌دهم و روسپیان و مشروب‌فروشان و کارکنان داروخانه هیچ‌گاه نخواهند فهمید که او آنجاست! - چارلز بوکوفسکی

photo content
+1

photo content
+1

روزگذرِ شماره‌ی بیست‌ونه دیشب تا دیر وقت مشغول دیدن فیلم بیداد بودم. از وقتی تیزرش را دیده بودم، منتظر بودم بالاخره پخش شود و دیشب در یوتیوب پیدایش کردم. نمیدانم چه بگویم؛ از همان اول مات و مبهوت مانده بودم. مدت‌ها بود دلم می‌خواست یک فیلم ایرانیِ بدون سانسور ببینم؛ فیلمی که راحت بیاید و حرفش را بزند، فیلمی که تصویر واقعی اینجا را نشان بدهد، نه آن تصویر خیالی و بزک‌شده‌ای که انگار همه‌چیز در آن گل و بلبل است! بیداد یکی از بهترین فیلم‌هایی بود که تا الان دیده‌ام. یک فیلم شعاری و متظاهر نبود؛ بیداد نمایشی بود از این جمهوریِ اجباری، از این زورگویی‌ها، از این کوتاه بودن دست‌ها، از این خواری‌ها و کوچک شدن‌ها. پیشنهاد می‌شود! صبح هم زود پاشدم که بالاخره به کارهایم برسم.البته وقتی می‌گویم کارهایم، منظورم فتح قله‌های زندگی و حل مشکلات بشریت نیست؛ قرار بود بروم چند کتاب بخرم و با خودم ببرم.صبح سری به خیابان ده‌نادی زدم؛ جایی که تقریباً هر کتابی که در این کهکشان وجود دارد، یک گوشه‌ای از آن پیدا می‌شود و ظاهراً با نصف قیمت!من هم با یک لیست راه افتاده بودم و دنبال لاشه‌ی لطیف، چیزهای کوچکی مثل اینها، خانه‌ی ارواح، مردی که می‌خندد و پدرو پارامو می‌گشتم. در عرض نیم ساعت همه‌شان را پیدا کردم. برای اولین بار بود که یک کار را بدون اینکه سه روز دنبالش بدوم انجام می‌دادم. بعد سری به یکی از دوستان قدیمی‌ام زدم که همان نزدیکی کافه دارد. قهوه خوردیم، حرف زدیم، غیبت کردیم، خندیدیم و از هوای ابری‌ و بارونی ِوسط تابستان لذت بردیم. بعدش سوار مترو شدم و آمدم خانه. کمی فکر و خیال کردم؛ البته کمی در اینجا واحد اندازه‌گیری دقیقی نیست.* بعد سعی کردم برای خودم غذا درست کنم، اگر فکر و خیال‌ها اجازه می‌دادند آشپزخانه را همزمان به محل اقامت خودشان تبدیل نکنند. عصر هم تقریباً به همین شکل گذشت. در خانه کنجی نشسته بودم و اکسپلور را می‌گشتم؛ یک ویدیو می‌دیدم، یکی دیگر می‌آمد، بعد یکی دیگر و ناگهان دیدم شب شده است. به همین سادگی، روز هم تمام شد و من ماندم و چند کتاب، یک عالمه فکر و خیال و یک غذایی که هنوز مشخص نیست قرار بود شام باشد یا ناهار.

روزگذرِ شماره‌ی بیست‌ونه دیشب تا دیر وقت مشغول دیدن فیلم بیداد بودم. از وقتی تیزرش را دیده بودم، منتظر بودم بالاخره پخش شود و دیشب در یوتیوب پیدایش کردم. نمیدانم چه بگویم؛ از همان اول مات و مبهوت مانده بودم. مدت‌ها بود دلم می‌خواست یک فیلم ایرانیِ بدون سانسور ببینم؛ فیلمی که راحت بیاید و حرفش را بزند، فیلمی که تصویر واقعی اینجا را نشان بدهد، نه آن تصویر خیالی و بزک‌شده‌ای که انگار همه‌چیز در آن گل و بلبل است! بیداد یکی از بهترین فیلم‌هایی بود که تا الان دیده‌ام. یک فیلم شعاری و متظاهر نبود؛ بیداد نمایشی بود از این جمهوریِ اجباری، از این زورگویی‌ها، از این کوتاه بودن دست‌ها، از این خواری‌ها و کوچک شدن‌ها. پیشنهاد می‌شود! صبح هم زود پاشدم که بالاخره به کارهایم برسم.البته وقتی می‌گویم کارهایم، منظورم فتح قله‌های زندگی و حل مشکلات بشریت نیست؛ قرار بود بروم چند کتاب بخرم و با خودم ببرم.صبح سری به خیابان ده‌نادی زدم؛ جایی که تقریباً هر کتابی که در این کهکشان وجود دارد، یک گوشه‌ای از آن پیدا می‌شود و ظاهراً با نصف قیمت!من هم با یک لیست راه افتاده بودم و دنبال لاشه‌ی لطیف، چیزهای کوچکی مثل اینها، خانه‌ی ارواح، مردی که می‌خندد و پدرو پارامو می‌گشتم. در عرض نیم ساعت همه‌شان را پیدا کردم. برای اولین بار بود که یک کار را بدون اینکه سه روز دنبالش بدوم انجام می‌دادم. بعد سری به یکی از دوستان قدیمی‌ام زدم که همان نزدیکی کافه دارد. قهوه خوردیم، حرف زدیم، غیبت کردیم، خندیدیم و از هوای ابری‌ و بارونی ِوسط تابستان لذت بردیم. بعدش سوار مترو شدم و آمدم خانه. کمی فکر و خیال کردم؛ البته کمی در اینجا واحد اندازه‌گیری دقیقی نیست.* بعد سعی کردم برای خودم غذا درست کنم، اگر فکر و خیال‌ها اجازه می‌دادند آشپزخانه را همزمان به محل اقامت خودشان تبدیل نکنند. عصر هم تقریباً به همین شکل گذشت. در خانه کنجی نشسته بودم و اکسپلور را می‌گشتم؛ یک ویدیو می‌دیدم، یکی دیگر می‌آمد، بعد یکی دیگر و ناگهان دیدم شب شده است. به همین سادگی، روز هم تمام شد و من ماندم و چند کتاب، یک عالمه فکر و خیال و یک غذایی که هنوز مشخص نیست قرار بود شام باشد یا ناهار.

این نقاشی رو سایه به‌خاطر علاقه‌ی خیلییی زیاد من به آقای دالی برام کشیده و چون از سورپرایز متنفرم، از قبل بهم گفت و عکسشو فرستاد و هزاااااررر براااابر خوشحاااال‌تر شدم

این نقاشی رو سایه به‌خاطر علاقه‌ی خیلییی زیاد من به آقای دالی برام کشیده و چون از سورپرایز متنفرم، از قبل بهم گفت و عکسشو فرستاد و هزاااااررر براااابر خوشحاااال‌تر شدم

photo content
+1

این نقاشی رو سایه به خاطر علاقه ی خیلیی زیاد من به آقای دالی برای من کشیده و چون از سوپرایز متنفرم از قبلش بهم گفت و عکسشو فر
+1
این نقاشی رو سایه به خاطر علاقه ی خیلیی زیاد من به آقای دالی برای من کشیده و چون از سوپرایز متنفرم از قبلش بهم گفت و عکسشو فرستاد و هزاااارررر برااابر خوشحاااال تر شدم.

روزگذرِ شماره‌ی بیست‌وهشت صبح، بعد از اینکه از خواب بیدار شدم، رفتم دندان‌پزشکی؛ امیدوارم دیگر آخرین دندان‌پزشکی‌ای باشد که می‌روم. من از دندان‌پزشکی متنفرم و اگر قرار باشد فهرستی از بدترین چیزهایی که در عمرم دیده‌ام تهیه کنم، احتمالاً دندان‌پزشکی با اختلاف در جمع سه تای اول قرار می‌گیرد. از آن ماسماسکی که دندان را می‌ساباند و صدایش هم چیزی بین سمباده کشیدن و باز شدن درِ یک کارخانه‌ی متروکه است، بیزارم. آ دم روی صندلی نشسته و فقط امیدوار است دندان‌پزشک بداند دقیقاً دارد چه غلطی می‌کند. مرحله‌ی بعد تنفرم هم آمپول بی‌حسی است؛ چیزی که قرار است درد را از بین ببرد، ولی خودش با قیافه‌ای می‌آید که انگار آمده برای درد جدیدی قرارداد ببندد. بعد از دندان‌پزشکی رفتم خانه. ناهار را به سختی خوردم و با توجه به وضعیت دهانم، بیشتر از اینکه غذا بخورم، با آن مذاکره کردم. بعدش با بچه‌ها رفتیم قدم زدیم و در کافه‌ای دور هم جمع شدیم.

روزگذرِ شماره‌ی بیست‌وهشت صبح، بعد از اینکه از خواب بیدار شدم، رفتم دندان‌پزشکی؛ امیدوارم دیگر آخرین دندان‌پزشکی‌ای باشد که می‌روم. من از دندان‌پزشکی متنفرم و اگر قرار باشد فهرستی از بدترین چیزهایی که در عمرم دیده‌ام تهیه کنم، احتمالاً دندان‌پزشکی با اختلاف در جمع سه تای اول قرار می‌گیرد. از آن ماسماسکی که دندان را می‌ساباند و صدایش هم چیزی بین سمباده کشیدن و باز شدن درِ یک کارخانه‌ی متروکه است، بیزارم. دم روی صندلی نشسته و فقط امیدوار است دندان‌پزشک بداند دقیقاً دارد چه غلطی می‌کند. مرحله‌ی بعد تنفرم هم آمپول بی‌حسی است؛ چیزی که قرار است درد را از بین ببرد، ولی خودش با قیافه‌ای می‌آید که انگار آمده برای درد جدیدی قرارداد ببندد. بعد از دندان‌پزشکی رفتم خانه. ناهار را به سختی خوردم و با توجه به وضعیت دهانم، بیشتر از اینکه غذا بخورم، با آن مذاکره کردم. بعدش با بچه‌ها رفتیم قدم زدیم و در کافه‌ای دور هم جمع شدیم.

نقاشی که سایه برام کشیده و قراره فردا به دستم برسونه و چون از سوپرایز متنفرم از قبلش عکسش رو برام فرستاد و صد هزاااار برااابر
نقاشی که سایه برام کشیده و قراره فردا به دستم برسونه و چون از سوپرایز متنفرم از قبلش عکسش رو برام فرستاد و صد هزاااار برااابررر خوشحال شدم و ذوق کردم؛ دیووونه‌ی آقای دالیم.

نقاشی که سایه برام کشیده و قراره فردا به دستم برسونه و چون از سوپرایز متنفرم از قبلش عکسش رو برام فرستاد و صد هزاااار برااابر
نقاشی که سایه برام کشیده و قراره فردا به دستم برسونه و چون از سوپرایز متنفرم از قبلش عکسش رو برام فرستاد و صد هزاااار برااابررر خوشحال شدم و ذوق کردم؛ دیووونه‌ی آقای دالیم.

نقاشی که سایه برام کشیده و قراره فردا به دستم برسونه و چون از سوپرایز متنفرم از قبلش عکسش رو برام فرستاد و صد هزاااار برااابر
+1
نقاشی که سایه برام کشیده و قراره فردا به دستم برسونه و چون از سوپرایز متنفرم از قبلش عکسش رو برام فرستاد و صد هزاااار برااابررر خوشحال شدم و ذوق کردم؛ دیووونه‌ی آقای دالیم.