ضلع سوم
رفتن به کانال در Telegram
مُعَلَقْ! زنزندگیآزادی، تا ابد - در ِپشتی: @TheThirdSidbot
نمایش بیشترإيران146 007دسته بندی مشخص نشده است
230
مشترکین
-124 ساعت
-47 روز
-2530 روز
آرشیو پست ها
230
روزگذرِ شمارهی چهل
امروز ساعت ده صبح سوار اتوبوس شدم که به هواپیما برسم و همان کاری را که چندین سال منتظرش بودم، یعنی مهاجرت را انجام بدهم.
پدرم، یاور همیشه مؤمنم، قرار شد همراهم بیاید که تنها نباشم.
دوازده ساعت گذشت.
اتوبوس سه بار در راه ایستاد.
بار اول پیاده شدیم و ساندویچهای کتلت را که مادرم درست کرده بود خوردیم. بار دوم قهوه خوردیم و پدرم هم کاپوچینو خورد.
بار سوم دیگر پیاده نشدیم و گفتیم هرچه هست، همینجا میمانیم تا به مقصد برسیم.
تمام این دوازده ساعت به آن لحظهی رؤیایی فکر میکردم که قرار بود از گیت رد شوم، با چشمان ذوقزده به آن در خیره شوم، چمدانم را روی زمین بکشم و بالاخره بروم.
سالها بود این صحنه را در ذهنم ساخته بودم.
ساعت دوازده شب در جادهی سمت رباطکریم پیاده شدیم و با اسنپ به فرودگاه امام، همان جایی که سالها رویایش را داشتم، رسیدیم.
از گیت که رد شدیم، دو چمدانمان را باز کردند و قشنگ گشتند.
ما هم ایستاده بودیم و نگاه میکردیم ببینیم بالاخره چه چیزی قرار است از داخل چمدانهایمان کشف کنند. چیزی پیدا نکردند، اوکی دادند و ما هم با نفس راحت رد شدیم.
عوارض را پرداخت کردم، چند دوری در فرودگاه زدم، دو بستهی رومینگ گرفتم و برای مرحلهی آخر رفتم. در ذهنم دیگر کار تمام شده بود.
پاسپورتم را نشان میدادم، اجازهی خروجم را نشان میدادم، چمدان را تحویل میدادم و بعد هم از گیت لیلیکنان خارج میشدم و بالاخره میرفتم.
پاسپورتم را نشان دادم. تمام چیزهایی را که باید، دانهدانه به جناب افسر نشان دادم.
نگاهی کرد و با پوزخند گفت: ثبت نشده است.
گفتم: خب این کاغذها چیه؟
گفت: میدونم، اجازهی خروج و معافیتت به حساب ننشسته.
بعد با دست به تابلویی اشاره کرد که رویش یک شمارهی رندوم نوشته شده بود و چند جای دیگر باجه هم همان شماره را چسبانده بودند و گفت: با این شماره تماس بگیر. اگر جواب داد بگو توی حساب ننشسته.
زنگ زدم.
زنگ زدم.
زنگ زدم.
اصلاً بوق نمیخورد. نمیدانم روی چه حالتی بود؛ شاید خودش هم مهاجرت کرده بود و دیگر در دسترس نبود.
دوباره زنگ زدم. قدم زدم. زنگ زدم. قدم زدم.
رنگ و رویم مثل گچ شده بود. پدرم هم همینطور. او هم زنگ زد و با چند جا صحبت کرد، ولی…
نشد.
آن لحظهای که سالها در ذهنم ساخته بودم و قرار بود از گیت رد شوم و بروم، تبدیل شده بود به منی که وسط فرودگاه ایستادهام و به یک شمارهی رندوم زنگ میزنم که حتی بوق هم نمیخورد.
دیگر سعی کردیم خونسردیمان را حفظ کنیم.
حداقل گفتیم بلیت را کنسل کنیم و برگردیم ببینیم چه میشود.
این گزینه هم نشد.
فقط با اصرار من توانستم پدرم را ساعت پنج صبح راهی کنم که با همان پرواز برود.
البته خودش هم در این میان بینصیب نماند.
کولهای که میخواست با خودش داخل هواپیما ببرد را اجازه ندادند ببرد و مجبور شد کوله را هم بگذارد داخل بار. وزن چمدانش از قبل حساب شده بود و قرار نبود اضافهبار داشته باشد، ولی حالا با اضافه شدن کوله، شش کیلو بیشتر شد و همان شش کیلو را هم مجبور شد اضافهبار بدهد. یعنی در شرایطی که من وسط فرودگاه مانده بودم و معلوم نبود اصلاً میتوانم بروم یا نه، چمدان پدرم هم تصمیم گرفته بود از این فرصت استفاده کند و برای خودش یک هزینهی جانبی بتراشد.
با اینکه دلش پیش من بود، خودش رفت که حداقل بتواند کمی کارها را آن طرف جلو ببرد.
من طبق پشبینیمان باید فردا آنجا میبودم که نشد. یعنی تمام برنامههایمان نابود شد.
نشستم و کار را به داییام سپردم و منتظر ماندم ببینم چهکار میکند و اصلاً میتوانم ساعت نه که پرواز بعدی است به پرواز برسم یا نه.
فعلاً مهاجرت ما به مرحلهی تماس با شمارهی روی تابلو!رسیده است و فعلا در طبقه ی بالای فرودگاه امام دارم به بغل و گریه ها نگاه میکنم و یک بار دیگر به شماره ی روی تابلو که سه بوق میخورد زنگ میزنم.
230
روزگذرِ شمارهی سیونه
دیشب کلاً روی هم رفته نخوابیدم. خوابم نمیبرد و هرچقدر این طرف و آن طرف شدم، فایدهای نداشت. صبح که بیدار شدم، یادم افتاد برای دوستانم که آنجا هستند هنوز سوغاتی نگرفتهام.
دوستانم که میگویم، یکیشان پسرخالهام است و یکی دیگر از دوستانم که چند سال پیش مهاجرت کرده و حالا در ترکیه زندگی میکند.
جلوی ارگ کریمخان پیاده شدم. هوا عجیب خوب بود. از آن صبحهایی که آدم دلش میخواهد بیدلیل راه برود و هیچ کاری نداشته باشد جز اینکه شهر را تماشا کند. کمی ایستادم و به مردم نگاه کردم. به ترافیک، به جمعیتی که از همان اول صبح برای خرید آمده بودند، به آدمهایی که با عجله از کنار هم رد میشدند و به کسانی که جلوی بناهای قدیمی میایستادند و از خودشان سلفی میگرفتند.
راستش را بخواهید، کمی بهشان حسودیام شد.
نه به خاطر خرید کردنشان یا سلفی گرفتنشان.
به این خاطر که هنوز میتوانند همینجا باشند.
میتوانند از این هوای خوب استفاده کنند، در این خیابانها راه بروند، از خانههای قدیمی عکس بگیرند و هر وقت دلشان خواست دوباره برگردند.
رفتم سمت بازار وکیل. از بین مسفروشها و چرمفروشها رد شدم و همینطور که راه میرفتم، فکر میکردم چه چیزی میشود با خودم برد که هم کوچک باشد، هم به درد بخورد و هم وقتی آن طرف بازش میکنند، بگویند خب، حداقل این را از شیراز آورده! آخر سر دو کیف پول چرمی گرفتم.
نمیدانم چیز بهتری هم میشد پیدا کرد یا نه، ولی به نظرم سوغاتی بدی نبود. هم جا نمیگیرد، هم در کل چیز به کاری است بعد رفتم سراغ ادویهفروشها. از یک مغازهی قدیمی که مادرم و مادربزرگم که دستپختشان بی نظیر است، ادویههایشان را از همانجا میگیرند، برای پسرخالهام که گفته بود، تخم گشنیز و چای نعنا گرفتم. البته هنوز برایم سؤال است که آدم دقیقاً در چه مرحلهای از مهاجرت دلش برای تخم گشنیز تنگ میشود. یعنی یک روز آن طرف نشستهای، به دوردست خیره شدهای و ناگهان با خودت میگویی:خدایا، فقط یک مشت تخم گشنیز کم دارم تا فلان غذا را درست کنم. اما خب، سفارش داده بود و من هم موظف بودم رسالت تاریخی خودم را به پایان برسانم و تخم گشنیز را از شیراز به ترکیه منتقل کنم. بازار را که ترک کردم، دوباره در همان خیابانها راه افتادم. همان خیابانهایی که بارها ازشان رد شدهام و هیچوقت هیچ حس خاصی بهشان نداشتم. امروز اما هرچیزی یکجور دیگری به چشمم میآمد. نه اینکه اتفاق خاصی افتاده باشد؛ همان مغازهها بودند، همان آدمها بودند، همان شلوغی همیشگی.
برای همین کمی بیشتر قدم زدم، و با دقت بیشتر به خانه ها نگاه کردم.
عصر هم رفتم دوستهایم را دیدم.
بغلشان کردم، بوسیدمشان و با هم قهوه خوردیم.
بعد دوباره راه افتادیم و قدم زدیم و قدم زدیم.
ظاهراً این روزها هرچقدر بیشتر قدم میزنم، کمتر دلم میآید برگردم خانه!
سایه هم یک دستبند دوستی بهم داد که عاشق ترکیب رنگیاش شدم. قرار شد دفعهی بعد که میآیم، دستم باشد.
شب هم پیش خانواده بودم و با آنها وقت گذراندم.
230
دانیال عزیز سلام
مرا میشناسی چون کد یک ربات ثبت شدهام و اولین نفری بودم که لینک را برایم فرستادی و قرار شد تستش کنم، دوست داشتم برایت نامه بنویسم، اما فاصلهمان خیلی خیلی خیلی زیاد است تصمیم گرفتم برایت همینجا بنویسم، امیدوارم با نوشتهام بتوانم کمی حالت را بهتر کنم
پسفردا پرواز داری، میدانم، میدانم دل کندن برایت سخت است، شاید حتی سختتر از چیزی که به زبان میآوری، میدانم برای من هم همینطور بوده، میدانم هنوز که نرفتهای بغض و دلتنگی گلویت را می فشارد و به زمین و زمان فحش میدهی و با خودت میگویی این چه غلطی بود که کردم!
میدانم وقتی چمدانت را میبندی هر چیزی که داخلش میگذاری انگار تکهای از اینجا را هم با خودت میبری و وقتی اتاقت را نگاه میکنی هزار خاطره از گوشه و کنار آن بیرون میریزد، یک صندلی، یک پنجره، یک لیوان، یک عکس یا حتی یک وسیله ساده که شاید هیچوقت فکر نمیکردی روزی دلت برای دیدنش تنگ شود
میفهممت، اما بد به دلت راه نده، آنجا شاید شرایط بهتر برایت رقم بخورد، شاید آدمهای تازهای وارد زندگیات شوند، شاید روزهای تازهای شروع شوند و شاید یک روز صبح از خواب بیدار شوی و ببینی آنقدرها هم که فکر میکردی شرایط بد پیش نمیرود. میدانم نمیشود فراموش کرد، هیچوقت نمیشود فراموش کرد، آدم با خودش خیلی چیزها را میبرد، با نگاه کردن به هر چیزی یاد قبل میافتی، حتی به یک استکان چای، حتی به بوی یک غذا، حتی به یک آهنگ یا خیابانی که شبیه یکی از خیابانهای اینجا باشد و ناگهان برای چند ثانیه پرت شوی وسط گذشته.
قرار نیست همه چیز را فراموش کنی، قرار نیست دلت نگیرد، قرار نیست یک روز صبح از خواب بیدار شوی و هیچ دلتنگیای نداشته باشی، فقط قرار است کمکم یاد بگیری با این دلتنگیها زندگی کنی.
شاید یک روز همین دلتنگیها تبدیل شوند به خاطرهای که با لبخند به یادش بیاوری و با خودت بگویی یک زمانی فکر میکردم نمیتوانم از اینجا دل بکنم.
فقط برو و زندگی کن، شاید این همان شروعی باشد که مدتها منتظرش بودی..
از طرف او
230
روزگذرِ شمارهی سیوهشت
امروز نمیدانم از چی بنویسم. از روزم بنویسم که تکراری است؟ از دلار بنویسم که سر به فلک کشیده؟ از گرانی قبر بنویسم که حتی نمیشود مُرد؟
روزگذر بوی رفتن و خداحافظی میدهد. دوست داشتم روزگذر بوی امید و ماندن بدهد.
امروز میخواستم کمی فضا را عوض کنم، اما چه میشود کرد دروغ بگویم که همهچیز عالی است و همهچیز دارد خوب جلو میرود؟ نمیشود. از دروغ بیزارم؛ از آدمهای دروغگو بیشتر.
از روزگذرِ یک تا سیوهشت خیلی چیزها عوض شده است. خیلیها رفتند، خیلیها هم بودند و ماندند. دمِ آنهایی که ماندند، ساختند و تحمّل کردند گرم.
قرار نبود روزگذر اینقدر ادامهدار شود. اصلاً قرار نبود مخاطبی پیدا کند. هدف روزگذر از اول این بود که بنویسم و از نوشتن نترسم. اطرافم را ببینم و هر چیزی را که میشود، بنویسم.
حتی به شوخی گفته بودم دوست دارم روزگذر منظمترم کند و باعث شود سیگار را کنار بگذارم. اما شد. دیگر سیگار نمیکشم و حس میکنم منظمتر هم شدهام. و البته دوستهای خوب و باحالی پیدا کردهام که دوست دارم ببینمشان و باهاشان وقت بگذرانم. روزگذر برای من تا اینجا خیلی خوب بوده است.
از چند تا دستنوشتهی پر از غلط و غلوط، تبدیل شده به چیزی که خودم هم دوست دارم برگردم و بخوانمش.
فعلاً همین.
230
روزگذرِ شمارهی سیوهفت
دلم میخواهد تمام زندگیام را، هرچه دارم و ندارم، بفروشم، یک چیزی هم از فکوفامیل و دوست و آشنا غرض کنم، یک پاترول دو درِ چهار سیلندر مدل هزار و نهصد و نود و یک بگیرم و بزنم به دل کوه و بیابان. بروم، بروم، بروم. کوچهها را رد کنم، خیابانها را رد کنم، اتوبانها را رد کنم، شهرها را رد کنم، کوهها را رد کنم، مرزها را رد کنم، کشورها را رد کنم، بروم، بروم، بروم.
باید چند وقت قبل این تصمیم را میگرفتم؛ قبل از اینکه اینهمه برای رفتن برنامه بچینم ولی خب، هنوز هم یک تصمیم ایدهآل است برای وقتی که از همهچیز خسته شدم. نمیدانم تهش به چه چیزی خواهم رسید، اصلاً شاید به هیچچیز نرسم اما جالب است؛ همینقدر که بروی و هیچکدام از دغدغههای آدمها، دغدغهی تو نباشد. دیگر مجبور نباشی با خودت و دوستانت مسابقهی کی بدبختتره؟ بدهی؛ نه لازم باشد ثابت کنی بیشتر خستهای، نه بیشتر بدبختی، نه بیشتر گرفتار. به جایش درگیر ماشین قراضهات میشوی که چرا امروز روشن نمیشود و چرا هر صدایی از موتورش میآید، شبیه صدای خداحافظی و وداع است. فقط تو باشی و باد و اتوبان و یک ماشین مدل سیوپنج که احتمالاً خودش هم از زندگیاش خسته شده و دوست دارد این آخر عمری یک حالی به خودش بدهد.
امروز هم معمولی گذشت. چیزی نداشت که نوشتنی باشد.
230
روزگذرِ شمارهی سیوهفت
دلم میخواهد تمام زندگیام را، هرچه دارم و ندارم، بفروشم، یک چیزی هم از فکوفامیل و دوست و آشنا غرض کنم، یک پاترول دو درِ چهار سیلندر مدل هزار و نهصد و نود و یک بگیرم و بزنم به دل کوه و بیابان. بروم، بروم، بروم. کوچهها را رد کنم، خیابانها را رد کنم، اتوبانها را رد کنم، شهرها را رد کنم، کوهها را رد کنم، مرزها را رد کنم، کشورها را رد کنم، بروم، بروم، بروم.
باید چند وقت قبل این تصمیم را میگرفتم؛ قبل از اینکه اینهمه برای رفتن برنامه بچینم ولی خب، هنوز هم یک تصمیم ایدهآل است برای وقتی که از همهچیز خسته شدم. نمیدانم تهش به چه چیزی خواهم رسید، اصلاً شاید به هیچچیز نرسم اما جالب است؛ همینقدر که بروی و هیچکدام از دغدغههای آدمها، دغدغهی تو نباشد. دیگر مجبور نباشی با خودت و دوستانت مسابقهی کی بدبختتره؟ بدهی؛ نه لازم باشد ثابت کنی بیشتر خستهای، نه بیشتر بدبختی، نه بیشتر گرفتار. به جایش درگیر ماشین قراضهات میشوی که چرا امروز روشن نمیشود و چرا هر صدایی از موتورش میآید، شبیه صدای خداحافظی و وداع است. فقط تو باشی و باد و اتوبان و یک ماشین مدل سیوپنج که احتمالاً خودش هم از زندگیاش خسته شده و دوست دارد این آخر عمری یک حالی به خودش بدهد.
امروز هم معمولی گذشت. چیزی نداشت که گفتنی باشد؛ امیدوارم فردا یک اتفاق نوشتنی بیافتد.
