ضلع سوم
رفتن به کانال در Telegram
مُعَلَقْ! زنزندگیآزادی، تا ابد - در ِپشتی: @TheThirdSidbot
نمایش بیشترإيران145 534دسته بندی مشخص نشده است
235
مشترکین
-124 ساعت
-37 روز
-5130 روز
آرشیو پست ها
235
روزگذرِ شمارهی چهلویک
میدانم روزگذر همیشه جای بدبختیها و داستانهایی بوده که زندگی یکهو از خودش درمیآورد و سعی میکند راویشان باشد.
شاید هم من عادت ندارم چیزهای خوب را بنویسم. مثلاً اینکه بعد از پانزده ساعت توانستم از مرز خارج شوم، خودش چیز محشری است.
پانزده ساعت! اصلاً همین که الان این روزگذر را از آن طرف مرز مینویسم، باید خودش یک پایان خوش حساب شود.
میدانم الان هم متوجه شدهاید دارم مسخره میکنم و تیکه میاندازم، ولی واقعاً باورم نمیشد که بتوانم کلاً رد شوم و بیایم.
در یک مرحلهای دیگر قید همهچیز را زده بودم و با خودم گفته بودم خب، تمام شد، امسال هم نشد. بعد یکهو همان تیکی که پانزده ساعت زندگیام را گروگان گرفته بود، زده شد و من توانستم بروم.
البته نباید ناشکری کرد. خدا را شکر که بالاخره بعد از پانزده ساعت، آن یک تیک زده شد. تیکی که دانشگاه باید میزد و به من هم گفته بود زده شده. ولی در واقع نزده بودند. من هم به خاطر همان تیک، پانزده ساعت در فرودگاه ماندم.
جالبتر اینکه وقتی به دانشگاه زنگ زدم و گفتم کارم گیر کرده، آن خانم محترمی که باید کار را انجام میداد، اصلاً نیامده بود. همینطوری. بیدلیل. در یک روز کاری. دانشگاه هم با یک نیشخند به من گفت: مسئولش نیومده.
یعنی چه که نیومده؟ روز کاری است!
مسئول کار نیاید، کار هم انجام نشود، بعد من این طرف فرودگاه بایستم و به یک تیک نگاه کنم؟ البته در نهایت نباید ناشکر بود. خدا را شکر که پول همیشه جواب است و ارتباطات هم، در کنار آن، نقش وکیل و وصی و ناجی را بازی میکنند. با کمک ارتباطات و پول توانستم یک تیک را از یک سازمان از طرف دانشگاه بگیرم و این خیلی عجیب است و بعد از پانزده ساعت بالاخره از مرز خارج شوم.
حالا اینهایش خیلی مهم نیست، امروز آمدم دانشگاه امتحان و مصاحبه دادم حالا منتظرم ببینم چه می شود و خیلی خوشحالم.
پانزده روز دیگر وقت دارم بیایم ایران و دیگر یک سال نمیتوانم اگر کار هایم شد میایم وگرنه نه.
دیگر حوصله ی اینکه بیایم و گیر کنم را ندارم.
این روز ها هم بیشتر درگیر گشت و گذار و پر کردن یک سری فرم هستم….
235
من هم وسط این همه بغل و گریه و خداحافظی، یک گوشه نشستهام و برای بار چندم به همان شمارهی روی تابلو زنگ میزنم.
این بار سه بوق میخورد.
سه بوق کامل.
و من به صفحهی گوشی خیره شدهام و منتظرم ببینم بالاخره کسی آن طرف خط هست یا قرار است این سه بوق هم مثل بقیهی برنامههای امشب، به هیچجا نرسد.
235
روزگذرِ شمارهی چهل
امروز ساعت ده صبح سوار اتوبوس شدم که به هواپیما برسم و همان کاری را که چندین سال منتظرش بودم، یعنی مهاجرت را انجام بدهم.
پدرم، یاور همیشه مؤمنم، قرار شد همراهم بیاید که تنها نباشم.
دوازده ساعت گذشت.
اتوبوس سه بار در راه ایستاد.
بار اول پیاده شدیم و ساندویچهای کتلت را که مادرم درست کرده بود خوردیم. بار دوم قهوه خوردیم و پدرم هم کاپوچینو خورد.
بار سوم دیگر پیاده نشدیم و گفتیم هرچه هست، همینجا میمانیم تا به مقصد برسیم.
تمام این دوازده ساعت به آن لحظهی رؤیایی فکر میکردم که قرار بود از گیت رد شوم، با چشمان ذوقزده به آن در خیره شوم، چمدانم را روی زمین بکشم و بالاخره بروم.
سالها بود این صحنه را در ذهنم ساخته بودم و بارها با خودم تصورش کرده بودم.
فکر میکردم وقتی بالاخره آن لحظه برسد، دقیقاً میدانم چه حسی خواهم داشت.
ساعت دوازده شب در جادهی سمت رباطکریم پیاده شدیم و با اسنپ به فرودگاه امام، همان جایی که سالها رویایش را داشتم، رسیدیم از همان لحظهای که وارد فرودگاه شدیم، حس میکردم هر قدمی که برمیدارم یعنی یک قدم نزدیکتر به همان چیزی که سالها منتظرش بودم. چمدان را میکشیدم و به تابلوها نگاه میکردم و با خودم میگفتم: خب، بالاخره رسیدیم. از گیت که رد شدیم، دو چمدانمان را باز کردند و قشنگ گشتند.
ما هم ایستاده بودیم و نگاه میکردیم ببینیم بالاخره چه چیزی قرار است از داخل چمدانهایمان کشف کنند. چیزی پیدا نکردند، اوکی دادند و ما هم با نفس راحت رد شدیم.
عوارض را پرداخت کردم، چند دوری در فرودگاه زدم، دو بستهی رومینگ گرفتم و برای مرحلهی آخر رفتم. در ذهنم دیگر کار تمام شده بود.
پاسپورتم را نشان میدادم، اجازهی خروجم را نشان میدادم، چمدان را تحویل میدادم و بعد هم از گیت لیلیکنان خارج میشدم و بالاخره میرفتم. پاسپورتم را نشان دادم. تمام چیزهایی را که باید، دانهدانه به جناب افسر نشان دادم.
نگاهی کرد و با پوزخند گفت:ثبت نشده است.
گفتم: خب این کاغذها چیه؟
گفت:میدونم، اجازهی خروج و معافیتت به حساب ننشسته.
بعد با دست به تابلویی اشاره کرد که رویش یک شمارهی رندوم نوشته شده بود و چند جای دیگر باجه هم همان شماره را چسبانده بودند و گفت:با این شماره تماس بگیر. اگر جواب داد بگو توی حساب ننشسته.
زنگ زدم.
زنگ زدم.
زنگ زدم.
اصلاً بوق نمیخورد.
نمیدانم روی چه حالتی بود؛ شاید خودش هم مهاجرت کرده بود و دیگر در دسترس نبود.
دوباره زنگ زدم.
قدم زدم.
زنگ زدم.
قدم زدم.
هر چند دقیقه یک بار صفحهی گوشی را نگاه میکردم، شاید بالاخره زنگ بخورد.
نمیخورد.
رنگ و رویم مثل گچ شده بود.
پدرم هم همینطور.
او هم زنگ زد و با چند جا صحبت کرد، چند بار توضیح داد، چند بار شماره داد و گرفت، ولی…
نشد.
آن لحظهای که سالها در ذهنم ساخته بودم و قرار بود از گیت رد شوم و بروم، تبدیل شده بود به منی که وسط فرودگاه ایستادهام و به یک شمارهی رندوم زنگ میزنم که حتی بوق هم نمیخورد.
دیگر سعی کردیم خونسردیمان را حفظ کنیم.
حداقل گفتیم بلیت را کنسل کنیم و برگردیم ببینیم چه میشود.
این گزینه هم نشد.
یعنی نه میتوانستم بروم، نه میتوانستم برگردم، نه میتوانستم بلیت را کنسل کنم.
فقط میتوانستم قدم بزنم و به همان شماره زنگ بزنم.
فقط با اصرار من توانستم پدرم را با پرواز خودمان که تاخیر خورده بود ساعت پنج صبح راهی کنم که برود.
البته خودش هم در این میان بینصیب نماند.
کولهای که میخواست با خودش داخل هواپیما ببرد را اجازه ندادند ببرد و مجبور شد کوله را هم بگذارد داخل بار. وزن چمدانش از قبل حساب شده بود و قرار نبود اضافهبار داشته باشد، ولی حالا با اضافه شدن کوله، شش کیلو بیشتر شد و همان شش کیلو را هم مجبور شد اضافهبار بدهد.
یعنی در شرایطی که من وسط فرودگاه مانده بودم و معلوم نبود اصلاً میتوانم بروم یا نه، کوله ی پدرم هم تصمیم گرفته بود از این فرصت استفاده کند و برای خودش یک هزینهی جانبی بتراشد.
با اینکه دلش پیش من بود، خودش رفت که حداقل بتواند کمی کارها را آن طرف جلو ببرد.
من طبق پیشبینیمان باید فردا آنجا میبودم که نشد. یعنی تمام برنامههایمان در چند ساعت به هم ریخت. همهی چیزهایی که برایشان روزها و هفتهها برنامه ریخته بودیم، فعلاً شده بود یک علامت سؤال بزرگ.
نشستم و کار را به داییام سپردم و منتظر ماندم ببینم چهکار میکند و اصلاً میتوانم ساعت نه، که پرواز بعدی است، به پرواز برسم یا نه.
فعلاً مهاجرت ما به مرحلهی «تماس با شمارهی روی تابلو!» رسیده است.
فعلاً هم در طبقهی بالای فرودگاه امام نشستهام و دارم به آدمهایی نگاه میکنم که یکییکی از کنارم رد میشوند، یکی بغل میکند، یکی گریه میکند، یکی با عجله چمدانش را میکشد، یکی برای آخرین بار دست تکان میدهد و یکی هم ظاهراً مثل من نمیداند دقیقاً قرار است چه اتفاقی بیفتد.
235
من هم وسط این همه بغل و گریه و خداحافظی، یک گوشه نشستهام و برای بار چندم به همان شمارهی روی تابلو زنگ میزنم.
این بار سه بوق میخورد.
سه بوق کامل.
و من به صفحهی گوشی خیره شدهام و منتظرم ببینم بالاخره کسی آن طرف خط هست یا قرار است این سه بوق هم مثل بقیهی برنامههای امشب، به هیچجا نرسد.
235
روزگذرِ شمارهی چهل
امروز ساعت ده صبح سوار اتوبوس شدم که به هواپیما برسم و همان کاری را که چندین سال منتظرش بودم، یعنی مهاجرت را انجام بدهم.
پدرم، یاور همیشه مؤمنم، قرار شد همراهم بیاید که تنها نباشم.
دوازده ساعت گذشت.
اتوبوس سه بار در راه ایستاد.
بار اول پیاده شدیم و ساندویچهای کتلت را که مادرم درست کرده بود خوردیم. بار دوم قهوه خوردیم و پدرم هم کاپوچینو خورد.
بار سوم دیگر پیاده نشدیم و گفتیم هرچه هست، همینجا میمانیم تا به مقصد برسیم.
تمام این دوازده ساعت به آن لحظهی رؤیایی فکر میکردم که قرار بود از گیت رد شوم، با چشمان ذوقزده به آن در خیره شوم، چمدانم را روی زمین بکشم و بالاخره بروم.
سالها بود این صحنه را در ذهنم ساخته بودم و بارها با خودم تصورش کرده بودم.
فکر میکردم وقتی بالاخره آن لحظه برسد، دقیقاً میدانم چه حسی خواهم داشت.
ساعت دوازده شب در جادهی سمت رباطکریم پیاده شدیم و با اسنپ به فرودگاه امام، همان جایی که سالها رویایش را داشتم، رسیدیم از همان لحظهای که وارد فرودگاه شدیم، حس میکردم هر قدمی که برمیدارم یعنی یک قدم نزدیکتر به همان چیزی که سالها منتظرش بودم. چمدان را میکشیدم و به تابلوها نگاه میکردم و با خودم میگفتم: خب، بالاخره رسیدیم. از گیت که رد شدیم، دو چمدانمان را باز کردند و قشنگ گشتند.
ما هم ایستاده بودیم و نگاه میکردیم ببینیم بالاخره چه چیزی قرار است از داخل چمدانهایمان کشف کنند. چیزی پیدا نکردند، اوکی دادند و ما هم با نفس راحت رد شدیم.
عوارض را پرداخت کردم، چند دوری در فرودگاه زدم، دو بستهی رومینگ گرفتم و برای مرحلهی آخر رفتم. در ذهنم دیگر کار تمام شده بود.
پاسپورتم را نشان میدادم، اجازهی خروجم را نشان میدادم، چمدان را تحویل میدادم و بعد هم از گیت لیلیکنان خارج میشدم و بالاخره میرفتم. پاسپورتم را نشان دادم. تمام چیزهایی را که باید، دانهدانه به جناب افسر نشان دادم.
نگاهی کرد و با پوزخند گفت:ثبت نشده است.
گفتم: خب این کاغذها چیه؟
گفت:میدونم، اجازهی خروج و معافیتت به حساب ننشسته.
بعد با دست به تابلویی اشاره کرد که رویش یک شمارهی رندوم نوشته شده بود و چند جای دیگر باجه هم همان شماره را چسبانده بودند و گفت:با این شماره تماس بگیر. اگر جواب داد بگو توی حساب ننشسته.
زنگ زدم.
زنگ زدم.
زنگ زدم.
اصلاً بوق نمیخورد.
نمیدانم روی چه حالتی بود؛ شاید خودش هم مهاجرت کرده بود و دیگر در دسترس نبود.
دوباره زنگ زدم.
قدم زدم.
زنگ زدم.
قدم زدم.
هر چند دقیقه یک بار صفحهی گوشی را نگاه میکردم، شاید بالاخره زنگ بخورد.
نمیخورد.
رنگ و رویم مثل گچ شده بود.
پدرم هم همینطور.
او هم زنگ زد و با چند جا صحبت کرد، چند بار توضیح داد، چند بار شماره داد و گرفت، ولی…
نشد.
آن لحظهای که سالها در ذهنم ساخته بودم و قرار بود از گیت رد شوم و بروم، تبدیل شده بود به منی که وسط فرودگاه ایستادهام و به یک شمارهی رندوم زنگ میزنم که حتی بوق هم نمیخورد.
دیگر سعی کردیم خونسردیمان را حفظ کنیم.
حداقل گفتیم بلیت را کنسل کنیم و برگردیم ببینیم چه میشود.
این گزینه هم نشد.
یعنی نه میتوانستم بروم، نه میتوانستم برگردم، نه میتوانستم بلیت را کنسل کنم.
فقط میتوانستم قدم بزنم و به همان شماره زنگ بزنم.
فقط با اصرار من توانستم پدرم را با پرواز خودمان که تاخیر خورده بود ساعت پنج صبح راهی کنم که برود.
البته خودش هم در این میان بینصیب نماند.
کولهای که میخواست با خودش داخل هواپیما ببرد را اجازه ندادند ببرد و مجبور شد کوله را هم بگذارد داخل بار. وزن چمدانش از قبل حساب شده بود و قرار نبود اضافهبار داشته باشد، ولی حالا با اضافه شدن کوله، شش کیلو بیشتر شد و همان شش کیلو را هم مجبور شد اضافهبار بدهد.
یعنی در شرایطی که من وسط فرودگاه مانده بودم و معلوم نبود اصلاً میتوانم بروم یا نه، کوله ی پدرم هم تصمیم گرفته بود از این فرصت استفاده کند و برای خودش یک هزینهی جانبی بتراشد.
با اینکه دلش پیش من بود، خودش رفت که حداقل بتواند کمی کارها را آن طرف جلو ببرد.
من طبق پیشبینیمان باید فردا آنجا میبودم که نشد. یعنی تمام برنامههایمان در چند ساعت به هم ریخت. همهی چیزهایی که برایشان روزها و هفتهها برنامه ریخته بودیم، فعلاً شده بود یک علامت سؤال بزرگ.
نشستم و کار را به داییام سپردم و منتظر ماندم ببینم چهکار میکند و اصلاً میتوانم ساعت نه، که پرواز بعدی است، به پرواز برسم یا نه.
فعلاً مهاجرت ما به مرحلهی «تماس با شمارهی روی تابلو!» رسیده است.
فعلاً هم در طبقهی بالای فرودگاه امام نشستهام و دارم به آدمهایی نگاه میکنم که یکییکی از کنارم رد میشوند، یکی بغل میکند، یکی گریه میکند، یکی با عجله چمدانش را میکشد، یکی برای آخرین بار دست تکان میدهد و یکی هم ظاهراً مثل من نمیداند دقیقاً قرار است چه اتفاقی بیفتد.
235
روزگذرِ شمارهی چهل
امروز ساعت ده صبح سوار اتوبوس شدم که به هواپیما برسم و همان کاری را که چندین سال منتظرش بودم، یعنی مهاجرت را انجام بدهم.
پدرم، یاور همیشه مؤمنم، قرار شد همراهم بیاید که تنها نباشم.
دوازده ساعت گذشت.
اتوبوس سه بار در راه ایستاد.
بار اول پیاده شدیم و ساندویچهای کتلت را که مادرم درست کرده بود خوردیم. بار دوم قهوه خوردیم و پدرم هم کاپوچینو خورد.
بار سوم دیگر پیاده نشدیم و گفتیم هرچه هست، همینجا میمانیم تا به مقصد برسیم.
تمام این دوازده ساعت به آن لحظهی رؤیایی فکر میکردم که قرار بود از گیت رد شوم، با چشمان ذوقزده به آن در خیره شوم، چمدانم را روی زمین بکشم و بالاخره بروم.
سالها بود این صحنه را در ذهنم ساخته بودم.
ساعت دوازده شب در جادهی سمت رباطکریم پیاده شدیم و با اسنپ به فرودگاه امام، همان جایی که سالها رویایش را داشتم، رسیدیم.
از گیت که رد شدیم، دو چمدانمان را باز کردند و قشنگ گشتند.
ما هم ایستاده بودیم و نگاه میکردیم ببینیم بالاخره چه چیزی قرار است از داخل چمدانهایمان کشف کنند. چیزی پیدا نکردند، اوکی دادند و ما هم با نفس راحت رد شدیم.
عوارض را پرداخت کردم، چند دوری در فرودگاه زدم، دو بستهی رومینگ گرفتم و برای مرحلهی آخر رفتم. در ذهنم دیگر کار تمام شده بود.
پاسپورتم را نشان میدادم، اجازهی خروجم را نشان میدادم، چمدان را تحویل میدادم و بعد هم از گیت لیلیکنان خارج میشدم و بالاخره میرفتم.
پاسپورتم را نشان دادم. تمام چیزهایی را که باید، دانهدانه به جناب افسر نشان دادم.
نگاهی کرد و با پوزخند گفت: ثبت نشده است.
گفتم: خب این کاغذها چیه؟
گفت: میدونم، اجازهی خروج و معافیتت به حساب ننشسته.
بعد با دست به تابلویی اشاره کرد که رویش یک شمارهی رندوم نوشته شده بود و چند جای دیگر باجه هم همان شماره را چسبانده بودند و گفت: با این شماره تماس بگیر. اگر جواب داد بگو توی حساب ننشسته.
زنگ زدم.
زنگ زدم.
زنگ زدم.
اصلاً بوق نمیخورد. نمیدانم روی چه حالتی بود؛ شاید خودش هم مهاجرت کرده بود و دیگر در دسترس نبود.
دوباره زنگ زدم. قدم زدم. زنگ زدم. قدم زدم.
رنگ و رویم مثل گچ شده بود. پدرم هم همینطور. او هم زنگ زد و با چند جا صحبت کرد، ولی…
نشد.
آن لحظهای که سالها در ذهنم ساخته بودم و قرار بود از گیت رد شوم و بروم، تبدیل شده بود به منی که وسط فرودگاه ایستادهام و به یک شمارهی رندوم زنگ میزنم که حتی بوق هم نمیخورد.
دیگر سعی کردیم خونسردیمان را حفظ کنیم.
حداقل گفتیم بلیت را کنسل کنیم و برگردیم ببینیم چه میشود.
این گزینه هم نشد.
فقط با اصرار من توانستم پدرم را ساعت پنج صبح راهی کنم که با همان پرواز برود.
البته خودش هم در این میان بینصیب نماند.
کولهای که میخواست با خودش داخل هواپیما ببرد را اجازه ندادند ببرد و مجبور شد کوله را هم بگذارد داخل بار. وزن چمدانش از قبل حساب شده بود و قرار نبود اضافهبار داشته باشد، ولی حالا با اضافه شدن کوله، شش کیلو بیشتر شد و همان شش کیلو را هم مجبور شد اضافهبار بدهد. یعنی در شرایطی که من وسط فرودگاه مانده بودم و معلوم نبود اصلاً میتوانم بروم یا نه، چمدان پدرم هم تصمیم گرفته بود از این فرصت استفاده کند و برای خودش یک هزینهی جانبی بتراشد.
با اینکه دلش پیش من بود، خودش رفت که حداقل بتواند کمی کارها را آن طرف جلو ببرد.
من طبق پشبینیمان باید فردا آنجا میبودم که نشد. یعنی تمام برنامههایمان نابود شد.
نشستم و کار را به داییام سپردم و منتظر ماندم ببینم چهکار میکند و اصلاً میتوانم ساعت نه که پرواز بعدی است به پرواز برسم یا نه.
فعلاً مهاجرت ما به مرحلهی تماس با شمارهی روی تابلو!رسیده است و فعلا در طبقه ی بالای فرودگاه امام دارم به بغل و گریه ها نگاه میکنم و یک بار دیگر به شماره ی روی تابلو که سه بوق میخورد زنگ میزنم.
235
روزگذرِ شمارهی چهل
امروز ساعت ده صبح سوار اتوبوس شدم که به هواپیما برسم و همان کاری را که چندین سال منتظرش بودم، یعنی مهاجرت را انجام بدهم.
پدرم، یاور همیشه مؤمنم، قرار شد همراهم بیاید که تنها نباشم.
دوازده ساعت گذشت.
اتوبوس سه بار در راه ایستاد.
بار اول پیاده شدیم و ساندویچهای کتلت را که مادرم درست کرده بود خوردیم. بار دوم قهوه خوردیم و پدرم هم کاپوچینو خورد.
بار سوم دیگر پیاده نشدیم و گفتیم هرچه هست، همینجا میمانیم تا به مقصد برسیم.
تمام این دوازده ساعت به آن لحظهی رؤیایی فکر میکردم که قرار بود از گیت رد شوم، با چشمان ذوقزده به آن در خیره شوم، چمدانم را روی زمین بکشم و بالاخره بروم.
سالها بود این صحنه را در ذهنم ساخته بودم.
ساعت دوازده شب در جادهی سمت رباطکریم پیاده شدیم و با اسنپ به فرودگاه امام، همان جایی که سالها رویایش را داشتم، رسیدیم.
از گیت که رد شدیم، دو چمدانمان را باز کردند و قشنگ گشتند.
ما هم ایستاده بودیم و نگاه میکردیم ببینیم بالاخره چه چیزی قرار است از داخل چمدانهایمان کشف کنند. چیزی پیدا نکردند، اوکی دادند و ما هم با نفس راحت رد شدیم.
عوارض را پرداخت کردم، چند دوری در فرودگاه زدم، دو بستهی رومینگ گرفتم و برای مرحلهی آخر رفتم. در ذهنم دیگر کار تمام شده بود.
پاسپورتم را نشان میدادم، اجازهی خروجم را نشان میدادم، چمدان را تحویل میدادم و بعد هم از گیت لیلیکنان خارج میشدم و بالاخره میرفتم.
پاسپورتم را نشان دادم. تمام چیزهایی را که باید، دانهدانه به جناب افسر نشان دادم.
نگاهی کرد و با پوزخند گفت: ثبت نشده است.
گفتم: خب این کاغذها چیه؟
گفت: میدونم، اجازهی خروج و معافیتت به حساب ننشسته.
بعد با دست به تابلویی اشاره کرد که رویش یک شمارهی رندوم نوشته شده بود و چند جای دیگر باجه هم همان شماره را چسبانده بودند و گفت: با این شماره تماس بگیر. اگر جواب داد بگو توی حساب ننشسته.
زنگ زدم.
زنگ زدم.
زنگ زدم.
اصلاً بوق نمیخورد. نمیدانم روی چه حالتی بود؛ شاید خودش هم مهاجرت کرده بود و دیگر در دسترس نبود.
دوباره زنگ زدم. قدم زدم. زنگ زدم. قدم زدم.
رنگ و رویم مثل گچ شده بود. پدرم هم همینطور. او هم زنگ زد و با چند جا صحبت کرد، ولی…
نشد.
آن لحظهای که سالها در ذهنم ساخته بودم و قرار بود از گیت رد شوم و بروم، تبدیل شده بود به منی که وسط فرودگاه ایستادهام و به یک شمارهی رندوم زنگ میزنم که حتی بوق هم نمیخورد.
دیگر سعی کردیم خونسردیمان را حفظ کنیم.
حداقل گفتیم بلیت را کنسل کنیم و برگردیم ببینیم چه میشود.
این گزینه هم نشد.
فقط با اصرار من توانستم پدرم را ساعت پنج صبح راهی کنم که با همان پرواز برود.
البته خودش هم در این میان بینصیب نماند.
کولهای که میخواست با خودش داخل هواپیما ببرد را اجازه ندادند ببرد و مجبور شد کوله را هم بگذارد داخل بار. وزن چمدانش از قبل حساب شده بود و قرار نبود اضافهبار داشته باشد، ولی حالا با اضافه شدن کوله، شش کیلو بیشتر شد و همان شش کیلو را هم مجبور شد اضافهبار بدهد. یعنی در شرایطی که من وسط فرودگاه مانده بودم و معلوم نبود اصلاً میتوانم بروم یا نه، چمدان پدرم هم تصمیم گرفته بود از این فرصت استفاده کند و برای خودش یک هزینهی جانبی بتراشد.
با اینکه دلش پیش من بود، خودش رفت که حداقل بتواند کمی کارها را آن طرف جلو ببرد.
من طبق پشبینیمان باید فردا آنجا میبودم که نشد. یعنی تمام برنامههایمان نابود شد.
نشستم و کار را به داییام سپردم و منتظر ماندم ببینم چهکار میکند و اصلاً میتوانم ساعت نه که پرواز بعدی است به پرواز برسم یا نه.
فعلاً مهاجرت ما به مرحلهی تماس با شمارهی روی تابلو!رسیده است و فعلا در طبقه ی بالای فرودگاه امام دارم به بغل و گریه ها نگاه میکنم و یک بار دیگر به شماره ی روی تابلو که سه بوق میخورد زنگ میزنم.
